سال 73 بود . فکر میکنم . دانشجو بودم . یک
دانشجوی دندانپزشکی که هنوز نتوانسته بود قبول شدنش در این رشته رویائی را با خفت
دانشگاه آزادی بودنش هضم کند.
وقتی
کنکور می دادم حس می کردم یک لاک پشت بدبختم که قرار است عرض قاره امریکا را طی
کنم آن هم در مسابقه با یوزپلنگ ها . خودم را کند و خنگ و احمق می دیدم . همه
اعتماد به نفسم به فنا رفته بود و تنها
کسی که این شرایط را در ک نمی کرد مادرم بود. تا آخرین لحظه های اعلام نتیجه می
پرسید یعنی رتبه ات دو رقمی میشود؟ یک رقمی نمی شی؟! این طور وقتها آتش می گرفتم.
با خودم می گفتم خدایا چه بدبختی هستم که کسی نمی خواهد خنگی ام را هم بپذیرد.
ضایع تر از همه این بود که شاگرد مدرسه فرزانگان بودم و دور و برم نمونه های هوش و استعداد زیاد بودند . شاید
اگر در یک دبیرستان معمولی سیر و سلوک می کردم این حد حس لاک پشتی نداشتم.
در هر حال این مقدمه را گفتم تا بدانید رتبه ضایع
2822 چه رقم آتش فشانی برای مادرم بود و درک کنید که چرا با انتخاب صرفا رشته های
پزشکی و دندانپزشکی نتوانستم پشت غول دانشگاه دولتی را در سال 69 به زمین بزنم. میدانید
دکترهایی را می شناسم که هنوز کارنامه کنکورشان را مثل سند محرمانه ناسا از همه
پنهان میکنند ولی من امروز دل به دریای بی خیالی زده ام .
خلاصه وقتی دندانپزشکی دانشگاه آزاد قبول شدم روح
از سرم پرید ولی دلم هم از جا کنده شد . پرداخت هزینه دانشگاه بار سنگینی بود بر
دوش خانواده ام . خفت از این بالاتر نمی شد . نه می شد ولش کرد و نه خوشحال کننده
بود. در برابر هم مدرسه ای ها هم ضایع شده بودم ولی آن ها بیشتر درک می کردند تا
مادرم .
بر می گردم به سال 73. شاید هم 72. اگر بخواهید من
را تصور کنید، باید یک دختر ابرو پیوسته و تپلی( با دوز بالا) را در نظر بگیرید که
یک کمی گستاخ و جسور است و هم نماینده عقیدتی کلاس است و هم نماینده دخترهای کلاس.
جزوه بر می دارد و به خست به پسرها می دهد تا کپی کنند. با دفتر انجمن اسلامی و به
خصوص حاج آقای کذائی چانه می زند تا بفهماند که باید آدمها در دانشگاه اختلاط کنند
نه در پارتی شبانه. یک کمی ترسناک هستم ولی از خنده دریغ نمیکنم. علاوه بر این ها
پای ثابت همه اعتصابهای دانشجویانم که به دلیل افزایش شهریه مکرر اتفاق می افتاد. چنین دختری به زور دوستانش را راهی میکند به
نمایشگاه کتاب.
نمایشگاه کتاب در محل نمایشگاه بین المللی با هوای
ملنگ آمیز اردیبهشت و باغ و بستان محل مذکور. دوستانم را به زحمت راهی کرده بودم .
یکی دو تا بودند خوره کتاب علمی و یکی دو تا هم مشتاق کتاب هنری ولی من دنبال
کتابهای مالوف خودم بودم. رمانها. داستایوفسکی . تولستوی. رومن رولان و بعدتر ها کوندرا و . . . سر کوچه دانشکده که
ردیفی و مثل بچه مدرسه ای ها از خیابان پاسداران رد می شدیم ، من که نفر آخر صف
بودم متوجه توقفشان نشدم و به رفتن ادامه دادم و پایم رفت زیر لاستیک یک ماشین که صف را راه
نداده بود.
کفشی که به پا داشتم نو بود و تازه از خارجه ارسال
شده بود. الان که فکر میکنم فکر میکنم زشت ترین کفش دنیا بود. کتونی با نقشهای
رنگی و فسفری و صورتی و یک کمی هم دراز و بی قواره . کفش به لاستیک گیر کرد و پای
من چرخید. در عالم ملنگی، خنده ای کردیم و راننده هم رفت. یک کمی پایم قرچ و قوروچ
کرد و با این حال عازم نمایشگاه شدم.
وقتی به نمایشگاه رسیدیم . قلبم از قفسه سینه رفته
بود توی مچ پایم و داشت می ترکید. با هر قدمی که بر می داشتم صدها و هزارها سوزن
درد در مچم فرو میرفت و تا مغزم تیر میکشید. این همه کتاب و غرفه و بوی خوش کاغذ
نو و من عاجز و ناتوان. نمی خواستم اعتراف کنم اما بریده بودم.
عاقبت نشد . به کمک دوستی تا مینی بوسهای میدان
ونک رسیدم و در حالی که به فرغونهای کتاب و کیسه های پر، با حسرت نگاه می کردم ،
از پله های کاملا ارگو نومیک این وسیله منحصر به فرد یعنی مینی بوس فیات بالا
رفتم.
نمی دانستم کجا بروم که یک نفر به دادم برسد. مادر
و پدرم هر دو سر کار بودند و حتی آن قدر خام بودم که سوار ماشین دربستی هم نشدم .
از میدان ونک لنگان خودم را به تاکسی و بعد به خانه خاله ام رساندم. خیابان شریعتی
سر ظفر.
مچ پایم با احتساب همان تپلی که گفته بودم شده بود
به قدر یک بالش. کبود و قرمز و بد منظره . آنجا بیهوش شدم. پایم نشکسته بود ولی
پیچ اساسی خورده بود. خاله، فطیر درست کرد. معجونی از روغن و زردچوبه و آرد و داغ
داغ استعمال خارجی فرمود. از نظر قوانین پزشکی ناچ اوف ترین کار این است که خمیر
داغی را برروی مفصل از هم گسیخته بگذاریم . باید قاعدتا از خونریزی و تورم بترکد
ولی نترکید. دردش بعد از 24 ساعت افتاد و خمیر آن را به خود کشید. این طور گفتند
علمای علم قدیم.
امروز از کنار مصلی رد میشدم . می آمدم سر کار.
پارکینگ نمایشگاه به نظرم خلوت آمد. شاید هم اشتباه دیدم با خودم فکر کردم . یک
روز بروم نمایشگاه، بعد یاد تاندون آشیل
پایم افتادم که در ادامه روند تپلی چنان کشیده شده که درد ناک و ناسور است. اغلب
به خانمهای با پاشنه های سوزنی و بلننند غبطه می خورم . البته بعضی وقتها هم از
این که می بینم کل پنجه و پاشنه لیز خورده و رفته پائین و کفش به نظر دو سانت بزرگ
می آید ، جا می خورم. چند وقت پیش که در کیش گشت و گذار می کردیم فقط برای دل بچه
ها که آرزو دارند من کفش پاشنه بلند و لژ دار بپوشم. یک جفت قرمز پاشنه 12 سانت را که للللژ هم داشت به پا
کردم یعنی سعی کردم که چنین کاری بکنم. از ذوق بال در آورده بودند ولی من هرگز
نتوانستم جای پنجه و پاشنه ام را پیدا کنم وفکر کردم بلانسبت همه خانمهای قند عسل،
در حال استبدال به جن هستم.
ببین باز از کجا رسیدم به کجا؟ خلاصه هر بار
نمایشگاه کتاب نمی روم مثل نماز های قضا شده حالم بد میشود. ضمنا اصلا نمی دانم
دیگر دنبال چی باید بگردم؟ کتاب کودک یا دنبال کتاب خودم که مهجورو تلنبار شده
مانده و حرص بخورم که تمام جهش نوشتاری ام کتاب باریکی است به مسخرگی یک لطیفه در
جمع.
اما کفش کتونی را فراموش نکنید. کفشی که پایم با
آن پیچ خورد. ترم بعد، ترم بهار بود. دو واحد پزشکی قانونی داشتیم که جنوب پارک
شهر برگزار میشد. در همان ساختمان پزشکی قانونی. مسیر خیلی طولانی بود و من روز
اول را به یاد دارم که تصمیم داشتم اگر تشریح اجباری داشت، حتی از رشته انصراف
بدهم. ده بار از همه می پرسیدم اگر ما را نمی خواهند ببرند تشریح پس چرا درآن محل
کلاس داریم ؟ وقتی به کلاس مزبور رسیدم دیدم دری باز است و دیوار کنار در، کاشی
سبز است . از همان قدیمی ها که در حمامها بود. میخکوب شدم. بقیه کلاس را نمیشد از
آن جا دید.گفتم حتما الان ردیف به ردیف مرده های تازه را چیده اند کنار هم و در
حال دوختن و باز کردن و قیچی کردن دنده ها با قیچی باغبانی هستند. بچه ها اطمینان
دادند که خبری نیست. تالاری بود بزرگ به سبک کلاسهای دانشکده پزشکی دانشگاه تهران
و فقط از سر ذوق دیوارش کاشی بود.
از کلاس
پزشک قانونی خیلی چیزی یاد گرفتم و دکتر ناصح استادم را بسیار به خاطر دارم اگر چه
از او میترسیدم ولی صریح و توانمند بود و هر آنچه لازم بود می گفت.
کفشهای
کتونی با بندهای راه راه سبز فسفری به پایم بود و جزوه بر میداشتم از مراحل فساد
نعشی و انواع خود کشی و خود زنی و . . . .
درست نمی دانم کدام جلسه از کلاس بود که پس از پایان
کلاس با بچه ها از روی پل عابر خیابان خیام رد میشدیم بحث داغی بود از این که جلسه
آخر که اختیاری است آیا برویم به سالن تشریح یا نه؟. یکی از دوستان رفته بود و بخش
مامائی را دیده بود و با آب و تاب تعریف می کرد که تازه عروسی که هنوز آرایش شب
عروسی را پاک نکرده بود، چگونه گریه کنان و به جبر شوهر، آمده بود تا گواهی بگیرد. گواهی
بکارت که اتفاقا هم درست بود. خلاصه محو داستان بودم که پایم روی چیز نرمی رفت.
تشریحش اشمئزاز آور است ولی یک نفر رفته بود وسط پل عابر پیاده خودش را تخلیه کرده
بود. درست وسط پل هوائی بر فراز خیابان خیام. من همیشه تصورش میکنم در حالی که در
تاریکی شب( جور دیگرش ممکن به نظر نمی رسد) از آن بالا به ماشینهای گذری نگاه
میکرده و از فضای باز لذت می برده است.
یادم مانده که تا خانه کف پایم مور مور میشد. هر
چند دقیقه یک بار چندش سراسر وجودم را می گرفت. کفشها را دور انداختم. به جهنم حتی
قشنگ هم نبودند فقط در آن سنین جوانی یک کمی منحصر به فرد بود ولی زشت بودند.
راستی من به سالن تشریح پزشک قانونی نرفتم اما
آنها که اختیاری رفتند همه با حال تهوع و غش باز گشتند. جالب این که مسئول سالن یک
خانم دکتر بود و من که پشت در ایستاده بودم دیدم خانمی با یک سینی چای آمد و سینی
را داد داخل سالن . بعد رو کرد به من و گفت بیست و چند سال است اینجا کار
میکنم تا به حال از این در تو را نگاه هم نکردم . خوب کاری کردی نرفتی.