تکرار در تکرار

به این عکسها نگاه کنیدیکی مربوط به دخترک خوش باوری است که هنوز در سن 40 سالگی از شیله و پیله مردم غرق در افسردگی مزمن میشود و دومی مربوط به میکرو است که کاملا اتفاقی با همان پوزیشن عکس انداخته است.

عکس بالا مربوط به سال 55 است . نزدیک عید باید بوده باشد چون هدیه ای که به دستم هست عیدی ام بوده و من کاملا آن روز را به خاطر دارم که گول سبیل پنبه ای بی حاصل عمو نوروز مونث را نخورده بودم و از دیدن یک سماور نفتی کاملا ناامید شده بودم . میدانستم که این هدیه ها  از انبان عمو نوروز در نمیآیدبلکه هدیه ای است که مادرم برایم خریده و در انبان بد ترکیب جا داده است. مادرم در حیاط مهد کودک ایستاده بو د تا بروم پیشش. من همیشه با همان چشمان گرد و حیرت زده تا به امروز به دنیا نگاه کرده ام و هر روز بیشتر پی بردم که نامرادی ها چقدر می تواند زود از پای درم بیاورد. این روزها تمرین میکنم که خود خواه باشم و هر چه بیشتر از راستی و درستی فاصله بگیرم . به خصوص از بذر راستگوئی که مادرم در مغزم پیچ کرده عاجزم که هنوز هم فکر میکنم اگر راستش را می گویم همه باید بیایند و بابت دسته بیلی که راست و درست حواله شان کردم از من تشکر کنند ولی واضحه که در جوابش خمسه خمسه می فرستند و کسی هم از راستگوئی من و حتی همدردی من لذتی نمیبرد. خلاصه این روزها مثل  عاشقهای شکست خورده که عهد میکنند دیگر عاشق نشوندبا خودم عهد میکنم که ناراستی پیشه کنم سخت.

اما دخترک کوچک من میکرو در جنش هالووین درست تکرار من شده است. شباهتش به من زیاد و کم است یک طوری که ترسیدم مثل خودم تا حدی راستگو بارش بیاورم که در سن 40 سالگی به خودش بیاید. وقتی شباهتش را با خودم دیدم در همان سن در همان وضع و در همان معصومیت جا خوردم و حالا خواه و ناخواه هم به فرزندم محبت میکنم و گاه هم خود کودکم را در آغوش میگیرم . خیلی سخت و خیلی عاشقانه و شاید دیگران تصور کنند من میکرو را لوس میکنم اما من کودکی خودم رادر آغو ش میگریم  و گاه از گریز زمان وجشتزده میشوم .

 

پ س: راستی سماوره هنوز توی اتاق بچه ها هست. در طی زندگی یک بار نفت شده و روشن شده است ولی الان به عنوان سنده زنده ای مبنی بر این که من ۴۰ ساله به دنیا نیامدم گوشه ویترین نشسته

بمبارن تهران کجا بودید ؟یا بمباران خود را چگونه گذراندید؟

اگر چیزی باشد که باید در موردش بنویسم حتما گرماست. گرمائی که باعث میشود آدمها در خیابان مثل موشی در معرض دید عقاب رفتار کنند. همیشه هر فصلی با خودش موجی از حسهای متفاوت می آورد. تابستان با خودش حس شورش دارد. تحمل است و تحمل . آدمیزاد نمی فهمد به کی و چی حمله کند. فقط تلاش میکند از زیر نیزه کشنده آفتاب فرار کند.

هفته گذشته در آخرین شبی که کلاردشت بودم یک صدا و مجموعه ای از بوها و احساسها من را پرتاب کرد به بیست و چند سال پیش.

هوا خنک بود و پنجره را بسته بودیم . زیر لحاف خزیده بودم و در عین حال سعی میکردم خیلی آن را روی سرم نکشم . بوی نم و رطوبت از لحاف و بالش می آمد و برایم کمی انس گرفتن سخت بود. بیرون پنجره صدای عبور ماشینها بود و صدای رودخانهو از طبقه پائین صدائی که من را به یاد صدای رادیو ترانزیستورهای ژاپنی انداخت و صدای امریکای قدیم و یا همان رادیوهای بیگانه. اخباری بود که آن را درست نمی شنیدم . صدا گاهی درو و گاهی نزدیک میشد. مثل رادیو . شاید اصلا رادیو بود. با صدای پارازیتهای دوست داشتنی. صدای یک مجری مرد که از جائی غیر از این جا می آمد. جائی شاید خیلی متفاوت.

همه حسها با هم مخلوط شد و من مثل نوشندگان قهوه تلخ پرتاب شدم به زمانی که کلاس سوم راهنمائی بودم . درست در شبهای امتحان نهائی و بمباران تهران و بی معرفتی دولتمردان همیشه بی معرفت که هر اسمی که دارند داشته باشند ولی نه مدارس را تعطیل کردند ونه امتحانات را متوقف. که مثلا ما ملت همیشه در صحنه ایم . به زور و با قلاده ما ملت را در تهران اسیر کرده بودند. شبی که بمباران ها شروع شد تهران آرام و نسبتا گرم بود و مهتاب و ماه کامل بر فراز تهران زمان جنگ که چراغهای خیابانش همیشه خاموش بود و شبها سکوت و سکون.دهکده جنگ زده ای زیر پرده کلفت.

به عادت خانوادگی که مسلما عادتی بی حاصل بود و به جهت کاستی همیشگی در اخبار و نبودن همین اینترنت مقدس هر کجا که بمبی می افتاد ما می رفتیم تا ببینیم . نه همان لحظه که اصلا کسی خبر از جایش نداشت. گروهی کور و کر بودیم که در عمق تاریکی شب فقط از روی حواس جهت را مشخص می کردیم . بعد زمزمه می آمد. گیشا ، اندیشه . . . .

خانه هایی که می رفتیم تا ببینیم تلی از خاک بود بی حیات و ترسناک بنابراین تصور نکنید که ما در صحنه ماندیم بلکه هر روز بعد از پایان کار پدرم که حدود ساعت شش یا هفت بود راه می افتادیم تا برویم به ولی آباد.

ولی آباد دهکده ای است درست در آغاز هزار چم در جاده چالوس . یکی از اقوام در آ«جا رستورانی داشت با کسی شریک. در بالای رستوران زیر شیروانی بزرگی بود در اصل انبار سیب زمینی و پیاز. رستوران آبشار که درست کنار یک آبشار بزگ واقع بود و صدای تند آب بود و خنکی نیمه شب و صدای عبور ماشینهای جاده و صدای رادیوی یکی از پناهندگان خانواده که در میان کوه ها به دنبال امواج خبر میگشت.

وقتی از تهران راه می افتادیم گاهی 5 یا 6 یل یک بار 7 نفر بودیم با یک پیکان و راننده همیشه حاضر پدرم که دنده را از میان هشت جفت زانو که جلو نشسته بودند پیدا می کرد. الان به نظر غیر ممکن می آید اما اگر صدای گنگ انفجار بمبم را در بی کسی مطلقی که ما داشتیم و در بی پناهی انکار شده مان شنیده بودید همین کرا را می کردید. از این جالب تر این بود که هر شب و هر شب از این ملتی که گریزان و خسته و آواره شده بودند عوارض ورود به اتوبان کرج را می گرفتند. صف ماشینها تا روی پل گیشا ادامه داشت( فکر میکنم آنجا بود) و در تمام مدتی که روی پل بودیم تصور می کردم کله ام بیشتر در خطر بمب است. صف مورچه وار پیش میرفت و ما ملت ساده دل آبدوغ خیاری همین که از عوارضی رد می شدیم فکر میکردیم در امانیم .

یک شب بی خیال ولی آباد شدیم و در میدانی در کرج خوابیدیم . شکنجه بود. من روی صندلی عقب و مادر و پدرم روی دو صندلی جلو. نیم دانم بقیه کجا بودند. اصلا بودند یا نه ؟ هر کسی کوچکترین غلطی که می زد کمک فنرها به کار می افتاد. پشه بی نهایت بود و گرم بود و مزخرف. فردا شب همان میدان را بمباران کردند و این شد که دانستیم در کرج هم امنیت نیست. بنابر این شد همان راه ولی آباد. با جاده شلوغ و ماشین پیکان مشهور و جاده چالوس راه 5 ساعتی میشد. گاهی 12 شب به بالاخانه رستوران میرسیدیم . مملو از بوی کباب مانده . شامی می خوردیم و با بدبختی قضای حاجتی در چهار دستشوئی رو به جاده و بسیار کثافت رستوران می نمودیم . در این میان درس هم برای امتحان نهائی می خواندیم. منظورم از خواندن دختر خاله هایی هستند که امتحان نهائی چهارم دبیرستان داشتند و باقی بچه های امتحانی. مادرم خودش رئیس حوزه امتحان نهائی بود  و مجبور به حضور و البته خاموش کردن رادیو تا در صورت آژیر خطر کسی جلسه امتحان الهی را بر هم نزند . من همیشه فکر کرده ام که چطور شد که یکی از این بمبها بر سر این حوزه های امتحانی نیافتاد؟ گاهی به تبانی دولتین شک کردم و یا شانس آسمانیو دیگرانی که مثل پدرم اسیر کار خصوصی بودند. خلاصه ما اسرا بعد از سه ساعت و نیم خواب دوباره راه می افتادیم به سمت تهران.

آن شب در کلاردشت . خنکی هوا . بوی چوب دیوارهای اتاق و کمی نم رختخواب و صدای رادیو در دور دست من را گیج کرد. گیج بمبارانها و خاطراتش. تلاش مورچه وار ما انسانهایی که دولتها نادیده می گرفتند وما برای جانمان یا سه ساعت خواب راحت میدویدیم. گاهی صدای پر طنین بمبها در میان کوه ها می پیچید و به ولی آباد میرسید جایی که ما نیمه شب از فراز پله های بالاخانه پائین می آمدیم و از روی سر کارگران بیهوش از خستگی چلو کبابی می گذشتیم و در صبح گاه خنک راه میافتادیم به سوی وظایفمان در تهران.

جالب این بود که مدیر رستوران روغن نباتی را می انداخت در یک مشک پر از دوغ و می زد تا تغییر یابد و بعد به  عنوان کره محلی به تهرانی ها یترسوی شکمو می فروخت .

در همان بالاخانه رستوران بود که شاهد ده ها اتوبوس بودم مملو از آدمهای خندانی که طنین بمب را اصلا نشنیده بودند و برای چپاندن یک چلو کباب با کره محلی راهی تهران بودند تا در تظاهرات روز قدس مشهور آن سالها نقش سیاهی لشکری را بازی کنند که آروغ کباب کوبیده و دوغ میزند. آدمهایی که اصلادر باغ ما و بالاخانه مان نبودند.

شما کجا بودید؟ آیا این شبها را به یاد دارید؟ شاید بعدها داستان فرار موشکباران را هم بگویم وقتی که به اولین حمام عمومی تازه تاسیس ده بالادزا در ساری حمله کردیم تا قبل از شپش گرفتن به خاطر دو هفته حمام نرفتن، در نمره های تمیز زیر دوش بایستیم و از خودمان بپرسیم حاصل این همه هیاهو چیست؟ چه بود. ما جز چی حساب میشدیم ؟

کفشهای کتونی فسفری نخرید

سال 73 بود . فکر میکنم . دانشجو بودم . یک دانشجوی دندانپزشکی که هنوز نتوانسته بود قبول شدنش در این رشته رویائی را با خفت دانشگاه آزادی بودنش هضم کند.

 وقتی کنکور می دادم حس می کردم یک لاک پشت بدبختم که قرار است عرض قاره امریکا را طی کنم آن هم در مسابقه با یوزپلنگ ها . خودم را کند و خنگ و احمق می دیدم . همه اعتماد به نفسم به فنا رفته بود و  تنها کسی که این شرایط را در ک نمی کرد مادرم بود. تا آخرین لحظه های اعلام نتیجه می پرسید یعنی رتبه ات دو رقمی میشود؟ یک رقمی نمی شی؟! این طور وقتها آتش می گرفتم. با خودم می گفتم خدایا چه بدبختی هستم که کسی نمی خواهد خنگی ام را هم بپذیرد. ضایع تر از همه این بود که شاگرد مدرسه فرزانگان بودم و دور و  برم نمونه های هوش و استعداد زیاد بودند . شاید اگر در یک دبیرستان معمولی سیر و سلوک می کردم این حد حس لاک پشتی نداشتم.

در هر حال این مقدمه را گفتم تا بدانید رتبه ضایع 2822 چه رقم آتش فشانی برای مادرم بود و درک کنید که چرا با انتخاب صرفا رشته های پزشکی و دندانپزشکی نتوانستم پشت غول دانشگاه دولتی را در سال 69 به زمین بزنم. میدانید دکترهایی را می شناسم که هنوز کارنامه کنکورشان را مثل سند محرمانه ناسا از همه پنهان میکنند ولی من امروز دل به دریای بی خیالی زده ام .

خلاصه وقتی دندانپزشکی دانشگاه آزاد قبول شدم روح از سرم پرید ولی دلم هم از جا کنده شد . پرداخت هزینه دانشگاه بار سنگینی بود بر دوش خانواده ام . خفت از این بالاتر نمی شد . نه می شد ولش کرد و نه خوشحال کننده بود. در برابر هم مدرسه ای ها هم ضایع شده بودم ولی آن ها بیشتر درک می کردند تا مادرم .

 

بر می گردم به سال 73. شاید هم 72. اگر بخواهید من را تصور کنید، باید یک دختر ابرو پیوسته و تپلی( با دوز بالا) را در نظر بگیرید که یک کمی گستاخ و جسور است و هم نماینده عقیدتی کلاس است و هم نماینده دخترهای کلاس. جزوه بر می دارد و به خست به پسرها می دهد تا کپی کنند. با دفتر انجمن اسلامی و به خصوص حاج آقای کذائی چانه می زند تا بفهماند که باید آدمها در دانشگاه اختلاط کنند نه در پارتی شبانه. یک کمی ترسناک هستم ولی از خنده دریغ نمیکنم. علاوه بر این ها پای ثابت همه اعتصابهای دانشجویانم که به دلیل افزایش شهریه مکرر اتفاق می افتاد.  چنین دختری به زور دوستانش را راهی میکند به نمایشگاه کتاب.

نمایشگاه کتاب در محل نمایشگاه بین المللی با هوای ملنگ آمیز اردیبهشت و باغ و بستان محل مذکور. دوستانم را به زحمت راهی کرده بودم . یکی دو تا بودند خوره کتاب علمی و یکی دو تا هم مشتاق کتاب هنری ولی من دنبال کتابهای مالوف خودم بودم. رمانها. داستایوفسکی . تولستوی. رومن رولان  و بعدتر ها کوندرا و . . . سر کوچه دانشکده که ردیفی و مثل بچه مدرسه ای ها از خیابان پاسداران رد می شدیم ، من که نفر آخر صف بودم متوجه توقفشان نشدم و به رفتن ادامه دادم  و پایم رفت زیر لاستیک یک ماشین که صف را راه نداده بود.

کفشی که به پا داشتم نو بود و تازه از خارجه ارسال شده بود. الان که فکر میکنم فکر میکنم زشت ترین کفش دنیا بود. کتونی با نقشهای رنگی و فسفری و صورتی و یک کمی هم دراز و بی قواره . کفش به لاستیک گیر کرد و پای من چرخید. در عالم ملنگی، خنده ای کردیم و راننده هم رفت. یک کمی پایم قرچ و قوروچ کرد و با این حال عازم نمایشگاه شدم.

وقتی به نمایشگاه رسیدیم . قلبم از قفسه سینه رفته بود توی مچ پایم و داشت می ترکید. با هر قدمی که بر می داشتم صدها و هزارها سوزن درد در مچم فرو میرفت و تا مغزم تیر میکشید. این همه کتاب و غرفه و بوی خوش کاغذ نو و من عاجز و ناتوان. نمی خواستم اعتراف کنم اما بریده بودم.

عاقبت نشد . به کمک دوستی تا مینی بوسهای میدان ونک رسیدم و در حالی که به فرغونهای کتاب و کیسه های پر، با حسرت نگاه می کردم ، از پله های کاملا ارگو نومیک این وسیله منحصر به فرد یعنی مینی بوس فیات بالا رفتم.

نمی دانستم کجا بروم که یک نفر به دادم برسد. مادر و پدرم هر دو سر کار بودند و حتی آن قدر خام بودم که سوار ماشین دربستی هم نشدم . از میدان ونک لنگان خودم را به تاکسی و بعد به خانه خاله ام رساندم. خیابان شریعتی سر ظفر.

مچ پایم با احتساب همان تپلی که گفته بودم شده بود به قدر یک بالش. کبود و قرمز و بد منظره . آنجا بیهوش شدم. پایم نشکسته بود ولی پیچ اساسی خورده بود. خاله، فطیر درست کرد. معجونی از روغن و زردچوبه و آرد و داغ داغ استعمال خارجی فرمود. از نظر قوانین پزشکی ناچ اوف ترین کار این است که خمیر داغی را برروی مفصل از هم گسیخته بگذاریم . باید قاعدتا از خونریزی و تورم بترکد ولی نترکید. دردش بعد از 24 ساعت افتاد و خمیر آن را به خود کشید. این طور گفتند علمای علم قدیم.

 

 

امروز از کنار مصلی رد میشدم . می آمدم سر کار. پارکینگ نمایشگاه به نظرم خلوت آمد. شاید هم اشتباه دیدم با خودم فکر کردم . یک روز بروم نمایشگاه،  بعد یاد تاندون آشیل پایم افتادم که در ادامه روند تپلی چنان کشیده شده که درد ناک و ناسور است. اغلب به خانمهای با پاشنه های سوزنی و بلننند غبطه می خورم . البته بعضی وقتها هم از این که می بینم کل پنجه و پاشنه لیز خورده و رفته پائین و کفش به نظر دو سانت بزرگ می آید ، جا می خورم. چند وقت پیش که در کیش گشت و گذار می کردیم فقط برای دل بچه ها که آرزو دارند من کفش پاشنه بلند و لژ دار بپوشم. یک جفت  قرمز پاشنه 12 سانت را که للللژ هم داشت به پا کردم یعنی سعی کردم که چنین کاری بکنم. از ذوق بال در آورده بودند ولی من هرگز نتوانستم جای پنجه و پاشنه ام را پیدا کنم وفکر کردم بلانسبت همه خانمهای قند عسل، در حال استبدال به جن هستم. 

ببین باز از کجا رسیدم به کجا؟ خلاصه هر بار نمایشگاه کتاب نمی روم مثل نماز های قضا شده حالم بد میشود. ضمنا اصلا نمی دانم دیگر دنبال چی باید بگردم؟ کتاب کودک یا دنبال کتاب خودم که مهجورو تلنبار شده مانده و حرص بخورم که تمام جهش نوشتاری ام کتاب باریکی است به مسخرگی یک لطیفه در جمع.

 

اما کفش کتونی را فراموش نکنید. کفشی که پایم با آن پیچ خورد. ترم بعد، ترم بهار بود. دو واحد پزشکی قانونی داشتیم که جنوب پارک شهر برگزار میشد. در همان ساختمان پزشکی قانونی. مسیر خیلی طولانی بود و من روز اول را به یاد دارم که تصمیم داشتم اگر تشریح اجباری داشت، حتی از رشته انصراف بدهم. ده بار از همه می پرسیدم اگر ما را نمی خواهند ببرند تشریح پس چرا درآن محل کلاس داریم ؟ وقتی به کلاس مزبور رسیدم دیدم دری باز است و دیوار کنار در، کاشی سبز است . از همان قدیمی ها که در حمامها بود. میخکوب شدم. بقیه کلاس را نمیشد از آن جا دید.گفتم حتما الان ردیف به ردیف مرده های تازه را چیده اند کنار هم و در حال دوختن و باز کردن و قیچی کردن دنده ها با قیچی باغبانی هستند. بچه ها اطمینان دادند که خبری نیست. تالاری بود بزرگ به سبک کلاسهای دانشکده پزشکی دانشگاه تهران و فقط از سر ذوق دیوارش کاشی بود.

 از کلاس پزشک قانونی خیلی چیزی یاد گرفتم و دکتر ناصح استادم را بسیار به خاطر دارم اگر چه از او میترسیدم ولی صریح و توانمند بود و هر آنچه لازم بود می گفت.

 کفشهای کتونی با بندهای راه راه سبز فسفری به پایم بود و جزوه بر میداشتم از مراحل فساد نعشی و انواع خود کشی و خود زنی و . . . .

درست نمی دانم کدام جلسه از کلاس بود که پس از پایان کلاس با بچه ها از روی پل عابر خیابان خیام رد میشدیم بحث داغی بود از این که جلسه آخر که اختیاری است آیا برویم به سالن تشریح یا نه؟. یکی از دوستان رفته بود و بخش مامائی را دیده بود و با آب و تاب تعریف می کرد که تازه عروسی که هنوز آرایش شب عروسی را پاک نکرده بود، چگونه گریه کنان  و به جبر شوهر، آمده بود تا گواهی بگیرد. گواهی بکارت که اتفاقا هم درست بود. خلاصه محو داستان بودم که پایم روی چیز نرمی رفت. تشریحش اشمئزاز آور است ولی یک نفر رفته بود وسط پل عابر پیاده خودش را تخلیه کرده بود. درست وسط پل هوائی بر فراز خیابان خیام. من همیشه تصورش میکنم در حالی که در تاریکی شب( جور دیگرش ممکن به نظر نمی رسد) از آن بالا به ماشینهای گذری نگاه میکرده و از فضای باز لذت می برده است.

یادم مانده که تا خانه کف پایم مور مور میشد. هر چند دقیقه یک بار چندش سراسر وجودم را می گرفت. کفشها را دور انداختم. به جهنم حتی قشنگ هم نبودند فقط در آن سنین جوانی یک کمی منحصر به فرد بود ولی زشت بودند.  

راستی من به سالن تشریح پزشک قانونی نرفتم اما آنها که اختیاری رفتند همه با حال تهوع و غش باز گشتند. جالب این که مسئول سالن یک خانم دکتر بود و من که پشت در ایستاده بودم دیدم خانمی با یک سینی چای آمد و سینی را داد داخل سالن . بعد رو کرد به من و گفت بیست و چند سال است اینجا کار میکنم تا به حال از این در تو را نگاه هم نکردم . خوب کاری کردی نرفتی.

 

جوابیه بلند و بالا

وقتی سال 76 به طرح رفتم اصلا به دنبال تاسیس مطب نبودم . امکانات مادی برای تاسیس یک مطب بی دردسر را نداشتم  و اصولا جسارت و جرات این که با قسط و اجاره و قرض کنار بیایم در من نبود. اصولا چون طبیعت طرح، مثل سربازی است ؛ آدمیزاد فقط می خواهد آن را بگذراند و تمام کند. من هم به همین قصد رفتم تا بدانم اصلا دنیا چی به چیست. بگذریم از زیر و روی خود تجربه ها ولی با بناپارت همکار شدم و بعد از شش ماه همکاری در درمانگاه دولتی ، تصمیم گرفتیم که هفته ای یک روز به مطبش بروم تا کارهایی که او به عنوان جراح انجام نمی داد من انجام دهم. مثلا ساخت انواع پروتز  دست دندان و عصب کشی و ترمیمی. این بماند که یک روز هفته شد دو روز و سه روز و چهار روز و هنوز مطب روال همان را دارد که چهار روز در هفته باز است و سه روز تعطیل.

مادر بناپارت گاهی حالا هم تعریف میکند که یک روز بناپارت آمد خانه و گفت یک خانم دکتریه که قراره هفته ای یک روز بیاید مطب بعد شد دو و سه و خلاصه هر روز تا اینکه کار به جائی رسید که در بهار سال 77 بناپارت به مادرش زنگ زد و گفت من مسافرت شمال نمی آیم چون خانم دکتر نمی آید. یعنی شش ماهه مخش را زدم  عوضش او دو سال  حرفی از ازدواج نزد. این به اون در

بگذریم وقتی تابستان سال 78 بناپارت توانست انتقالی اش را به تهران بگیرد با هیچ وسیله ای نمی شد به شهرستان میخش کرد. برای بسیاری از پزشکان در آمد زیاد شهرستان دلیل خوبی برای ماندن است اما بناپارت حتی یک دقیقه هم تحمل ماندن نداشت. بنابراین بیست و سوم تیر ماه در اوج گرمای تابستان دو تا وانت گرفتیم و بارو بندیل زدیم به تهران. من هنوز طرحم تمام نشده بود و 50 روز طاقت فرسائی را باید تنها می رفتم و می آمدم. همکار گرامی ام رفته بود و هیچ معلوم نبود که مخ زنی ام کافی باشد ممکن بود دوست گرامی بناپارت قهرمان پس از رسیدن به تهران دوستی فراموشش شود و من بمانم بدون حوضم یعنی نه مطب نه شوهر و نه کار و در آمد.

به هر حال آن 50 روز هم گذشت و به تهران که آمدم سرم را انداختم پائین و مثل بزغاله عازم مطب او شدم. ناگفته نماند که همه مطب را خودم بسته بودم و خودم هم در تهران چیده بودم . اصلا حرفی از این نبود که این زوجیت کاری در هم بشکند ولی خوب انسان ممکن است یک وقتی هوائی شود.

مطب در تهران همان جائی است که الان هست و در حقیقت بناپارت طفیلی و بنده هم قفیلی بودیم در مطب پدر بناپارت که در آستانه بازنشستگی از کار بود.

در حقیقت سهم ما از آن مطب یک اتاق ده متری بود که یک کامپیوتر هم در یک گوشه اش گذاشته بودیم و کابینت و یونیت دندانپزشکی  انبار و دستشوئی و . . . .هم داشت.در همان اتاق و در ساعات بیکاری من داستان می نوشتم و بناپارت کار می کرد و یک دستیار هم می پلکید.

عمده بیمارانم آشنایان بودند و گهگاه کسانی که معرفی میشدند البته از طریق همان آشنایان و اقوام . ما به مطب شلوغ شهرستان عادت کرده بودیم و این سکوت کلافه کننده بود به خصوص که جیب مبارک خالی بود.

آن وقتها به خیابان عریض و طویل استاد مطهری نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم از این مردمها که رد مشوند یکی دندان درد ندارد؟

گاهی تک و توک بیمارانی می آمدند ولی اغلب کسانی بودند که به دنیال درمان نبودند اغلب قیمت می خواستند یا کنجکاو بودند یا اصلا نمی دانم چی میخواستند وهنوز هم گاهی نمیفهمم اما جملات و کلمات و رفتارشان را کم کم ثبت کرده ام میدانم اگر این جمله را شنیدم باید بدانم که بیمارم را دیگر نخواهم دید و اگر آن یکی را شنیدم یعنی بر می گردم و اینها همه به زبانهایی به غیر از فارسی است. همان زبان رفتار است . در هر حال  آن وقت ها  تواتر قال گذاری بسیار بود. چون من هنوز آیلتز این زبان را نگذرانده بودم.

یک روز زنگ در به صدا در آمد و زن و مردی ناشناس وارد شدند. خانم حدود 50 سال سن داشت و مرد همراهش سی و اندی سال. زن سرپائی های لا انگشتی ابری قرمزی به پا داشت و ناخنهای لاک خورده قرمزش بلند و نامرتب از جلوی سرپائی بیرون زده بود. صورت قشنگی داشت ولی چروکها و پفی در زیر چشمهایش بود که به نظر سلامت نمی آمد. مرد همراهش خیلی عبوس و بی حوصله بود. خانم دندان درد داشت و اصرار داشت من یک کاری بکنم. دندان، یک دندان پر شده  بود و ظاهرا مشکل خاصی نداشت. گفتند نزدیک یک سال پیش پر شده ولی درد دارد.  خواستم برایم عکس بیاورند ولی زن بی تابی میکرد و مرد با اخم و بی حوصلگی اش من را متقاعد کرد که دندان درد را امروز علاج کنم.

خلاصه مشغول شدم. در میان کارم مته دندانپزشکی به چیز نرمی رسید و قیژ صدا داد و در زیر آمالگام با یک تکه پنبه سیاه و نیمه پوسیده روبرو شدم. پنبه بوی عفونت و فرمالین با هم میداد و در زیر آن سوراخکی خون چکان در عصب بود. به بیمارم پنبه را نشان دادم و گفتم من از این لحظه دست نمی زنم چون معلوم نیست قضیه چیست و عکس لازم است

زن که اندکی به نظرم  بی خبال هم بود بلند شد و با مرد رفتند تا عکس بیاورند. آنها اندکی پول به عنوان درمان دندان که نیمه کاره بود به منشی پرداخته بودند. اندک که می گویم واقعا اندک حتی به آن زمان.

روز بعد وقتی برگشتند دیدم که ریشه های دندان در یک حفره کیستیک و عفونی معلق است و حجمی به اندازه یک گردوی کوچک از استخوان  نابود شده . دندان اصلا عصب کشی نشده و مدتهاست که پر کردگی مستقیم روی عفونت ریشه ها قرار گرفته البته به واسطه یک تکه پنبه فرمالینی که نه تنها مفید نیست بلکه عامل شناخته شده سرطان هم هست..

داستان را برای بیمار توضیح دادم و گفتم این دندان ماندنی نیست چون در چرک معلق است ولی هر تصمیمی داری انجام بده و بهتر است بروید سراغ همان کسی که این کار را انجام داده است. حدس میزدم این کار کار دندانپزشک نباشد  از یک  دندانسازی یا بهدار تجربی دند ان ساطع شده باشد.

یکی دو روز گذشت تا اینکه یک روز همراه بیمار که مردی خوش خلق هم نبود تلفنی با مطب تماس گرفت و هر چه بلد بود و قرار بود یاد بگیرد را بار بنده کرد که دکتری که دندان را پر کرده بود دندان را دیده و گفته بنده عمارتی ساخته بودم ابدی که این سخیف که بنده باشم با نادانی آن را خراب کرده و اگر دست نمی زد این دندان تا ابد به این فک وصل بود. از من توضیح و از ایشان ناسزا. خلاصه به مغزم زد که مشکل همان اندک پول است که در مطب مانده است و گفتم بیا پولت را بگیرو برو . سه دقیقه بعد طرف که از کیوسک آن سوی خیابان زنگ می زد آمد و پولش را گرفت و در را به هم زد و رفت. من هرگز ندانستم رابطه آن دو چی بود چون نه مادر و پسر بودند و نه خواهر و برادر و نه زن و شوهر. زن را هم هرگز دیگر ندیدم اما فحش و اهانت تا بخواهید خوردم و یک بهدار تجربی دندان سوسه سختی برایم آمد.

روزگار ما سپری شد و از این دست نمکهای بی مزه گاهی نصیبمان می شد. کم کم از خیابان و مردمان عبوری اش می ترسیدم . گاهی از مسافران هتل همسایه سراغمان می آمدند. اغلب عجله داشتند و کارهای محییر العقول می خواستند. مثلا اینکه از صبح تا غروب روی دندانهایشان کار کنم و هر بیست و هشت دندان را بیست و چهار ساعته ترمیم کنم و گاهی هم سر حساب جنگ در می گرفت ولی خنده دار ترینش چند مسافر بلوچ بودند که معقول آمدند و رفتند تا اینکه دو یا سه ماه بعد دیدم دستیار( سابق) متاهلم مرخصی می خواهد برای سفر آن هم به کجا زاهدان؟ دستیار(سابق) با سوغاتی و لبی خندان برگشت ولی خنده دوامی نیاورد که طی سلسله اتفاقاتی دانستم ایشان با بیماران غریبه مطب ، مراودات سفر و حضر بسیار دارند که خودش مثنوی دارد. به هر حال ایشان از مطب ما رفتند ولی خاطره گل کاری اش هنوز هست. اگر احیانا موقع پوشیدن مانتوی سفید، نامحرمی از در اتاق رد می شد جیغ و داد بود  و غش ولی اهل سفر بود.حتی بناپارت هم وقتی بالاخره یک روز کار بالا گرفت با دهان باز به گستردگی تحرکات او گوش می کرد. یعنی هر دوی ما دهان باز گوش می کردیم .

بعدتر ها از همکاران و دوستانم پرس و جو کردم ببینم با این در باز مطب چه می کنند و دانستم آنها هم کم کم به این فکر هستند که شوق و ذوق اولیه را کنار بگذارند و فیتیله پائین بکشند و به باریکه بی دردسر تری از روزی بسازند. این طوری شد که دانستم چرا بعضی از دکترها درو در بند دارند. راستش اولش فکر میکردم این حرکات افه است و از شکم سیری بعد دانستم خیر این گونه مردمان اعصاب درست  و درمانی مثل بنده ندارند . جنگنده نیستند و به زبان خودمان خوف میکنند که در مطبی باشند که درش مستقیم به خیابان باز میشود. نمی دانم تا به حال در یک مغازه نشسته اید یا نه. مثلا برای یک ساعت. اولش یک کمی ترسناک است. چون آدم فقط با دو جام شیشه و دری باز با خیابان فاصله دارد در اصل آدمی در خیابان است . یک کمی ترسناک است تا کم کم عادت کنید. قضیه در مطب هم برای ترسو ها همان است. 

خلاصه همین چند مورد و روز به روز ناامن تر شدن مملکت گل و بلبل باعث شد که بالاخره در و در بند را محکم کردیم و عطای بیماران گذری را به لقای آنها بخشیدیم . با همان اشنا و دوست سر کردیم. کم کم آشناها بیشتر شدند و آشناها غریبه تر ها را معرفی کردند. البته یادم نرود بگویم که آذر ماه همان سال 78 بناپارت را به محضر عقد و ازدواج کشاندم و جواز مطبم را با این عقد قدسی شش میخه کردم. خنده دار نیست که هنوز بعد از 12 +1 سال جواز بنده در گرو عقد و ازدواج است؟ یعنی بناپارت نه تنها سرور بنده و مهندس کامپیوترم و روزی رسانم و بابای بچه هاست بلکه جواز مطب من هم هست. الله اکبر از این خفت آخر.


 

سال کاری جدید مبارک

حمد و سپاس آشپز ایزد منان را که تعطیلات مشعشع عیدانه را به اتمام رساند و ما را به کنج عزلتمان در دفتر کار مربوطه. ایام عید بنده سه کار بیشتر نداشتم . داد زدن سر بچه ها و فریاد شنیدن از آ«ها و یا احیانا نگاه کردن به انبوه موهای جو گندمی بناپارت که در میانه دو لپه لپ تاب پنهان بود. کار به آنجا کشید که از تنها بقالی بازی که در خیابان پیدا کردم یک بسته سیگار مارلبروی طلائی خریدم تا شاید در یک فرصتی که سر و همسر اجازه دادند دود کنم و اعصابم را التیام بدهم.

به غیر از این تحرکات عظیم گاهی هم به عید دیدنی رفتیم . دیدن اقوامی که چشم دیدنشان را نداشتیم و فقط مادر گرامی ام به عنوان تنها رابط زنده بین من و فامیلم به چوب هدایت راهی ام کرده بود. عید دیدنی یعنی یک کمی لبخند و دو سیر احوالپرسی و سه من گفتمان بی حاصل سیاسی و دو کرور فحش به . . . . آخر سر هم منجر به شهادت دو خیار و سه سیب و چند عدد تخمه میشود. بدتر از همه این است که دو بچه بنده به رسم مالوف بچه ها آجیل و میوه خانه را رها کرده و دمار از مال مردم در می آورند به خصوص خیار و کیوی که بنده آن ها را نمی خرم . خیار از نظر من میوه نیست و کیوی هم مثل سنگ ترش است.در این رابطه هم چشم غره هم اثری ندارد.

بخش لدت بخش تر هم در عید هست که آن هم گرفتن عیدی است . این بچه های امروزی چک پول پنجاه هراز تومانی را مثل پول ایروپولی یا عمو پولدار می بینند. اما من هنوز از دیدن پاکت عیدی دیدگانم برق میزند. بچه که بودیم عیدی به طور عمومی ده تا ده تومانی بود. نو و برنده و با آن میشد 40 تا تخم مرغ شانسی کیندر خرید و هزار تا آدامس خروس نشان و میشد 500 تا تلفن به عمه و خاله زد از کیوسک کحترم تلفن عمومی که اتاقکی زرد بود با در آکاردئونی و میشد حداقل 50 بار سینما رفت و 100 بار از پیچ شمیران تا تجریش سوار اتو بوس دو طبقه شد و طبقه بالا جای راننده نشست و دنیا را سیاحت کرد و البته می شد 50 تا یام یام خرید. یام یام که دوست ما بود ( کسی یادش مانده است)

بله بالاخره سیزده به در گذشت و من سفره هفت سین را ور چیدم . سیرو سنبل و سماق و سیب و باقی قضایا. گلدانهای سنبل الان روی هره بالکن کج و معوج و خشکیده اند و من منتظرم تا گلدانهایش را برای سال آینده در کوشه ای پنهان کنم تا اسفند سال آینده باز هم خاک را بشکافند و با سبزی تازه شان دلم را جوان کنند.

رومانتیک نباشم سرطان ریه شوهر خاله جدی ام پس از گشت و گذار مفصلی در بدن به مغز رسیده و همانجا برای خودش مامن گرم و نرمی فراهم کرده است. اوضاع در هم است. شوهر خاله بناپارت هم با ضایعات فیبروزه استخوانی یک روز شیمی درمانی و یک روز رادیو تراپی است و ما فقط در این میانه سر تکان می دهیم و من هنوز پاکت سیگار را باز نکرده ام. همین که هست همین که من بر خجالتم از بقال سر کوچه غلبه کردم و سیگار خریدم همینکه توی در یخچال بکر و حاضر است بس است.

از این حرفهای بی حاصل بگذریم در این مدت دو فیلم مانی بال و آسیاب و صلیب را دیدم .

money ball را دوست داشتم . به خصوص براد پیتش را که افسردگی دلچسبی داشت و به نظرم حیف شد که اسکار را از او دریغ کردند و حتی از هنرپیشه مقابل او که نامش را نمی دانم و با بازی خونسردش کل فیلم را معنی داده است. روی هم رفته به نظرم فیلم خوبی بود که نادیده ماند.

 اما the mill and the cross فیلمی لهستانی است ( اگر اشتباه نکنم) که بر اساس یک تابلوی نقاشی ساخته شده و تصاویرش واقعا برایم جالب بودند. موضوع فیلم تقربیا همین سوپ هولوگرافیک خودمان بود و سوژه آزادی و رنج و خدا و منجی و . . . هر چه بود تصاویرش اگر چه درد ناک بودند ولی چشم نواز بود بی نهایت. خداوند این قصه، آسیابانی بود که در یک آسیاب بادی از فراز کوهی بلند نظاره گر زمین و هیاهویش بود و به همین اندازه خدای خودمان خونسرد در قبال بدبختی بندگانش.

اما فیلمی که تا دو یا سه صحنه اول دیدم و خمار باقی اش ماندم نیمه شب در پاریس وودی الن بود که نیمه کاره خراب شد و حال و حولم را گرفت.

به هر حال سال کاری جدید برایتان مبارک باشد . امیدوارم علی رغم همه پیش بینی های کارشناسی که می گویند ما ایرانی تبارها تا آخر سال از قحطی و گرسنگی و تورم و تحکم و تکثر میمیریم ، همه موفق باشید .