به این عکسها نگاه کنیدیکی مربوط به دخترک خوش باوری است که هنوز در سن 40 سالگی از شیله و پیله مردم غرق در افسردگی مزمن میشود و دومی مربوط به میکرو است که کاملا اتفاقی با همان پوزیشن عکس انداخته است.

عکس بالا مربوط به سال 55 است . نزدیک عید باید بوده باشد چون هدیه ای که به دستم هست عیدی ام بوده و من کاملا آن روز را به خاطر دارم که گول سبیل پنبه ای بی حاصل عمو نوروز مونث را نخورده بودم و از دیدن یک سماور نفتی کاملا ناامید شده بودم . میدانستم که این هدیه ها  از انبان عمو نوروز در نمیآیدبلکه هدیه ای است که مادرم برایم خریده و در انبان بد ترکیب جا داده است. مادرم در حیاط مهد کودک ایستاده بو د تا بروم پیشش. من همیشه با همان چشمان گرد و حیرت زده تا به امروز به دنیا نگاه کرده ام و هر روز بیشتر پی بردم که نامرادی ها چقدر می تواند زود از پای درم بیاورد. این روزها تمرین میکنم که خود خواه باشم و هر چه بیشتر از راستی و درستی فاصله بگیرم . به خصوص از بذر راستگوئی که مادرم در مغزم پیچ کرده عاجزم که هنوز هم فکر میکنم اگر راستش را می گویم همه باید بیایند و بابت دسته بیلی که راست و درست حواله شان کردم از من تشکر کنند ولی واضحه که در جوابش خمسه خمسه می فرستند و کسی هم از راستگوئی من و حتی همدردی من لذتی نمیبرد. خلاصه این روزها مثل  عاشقهای شکست خورده که عهد میکنند دیگر عاشق نشوندبا خودم عهد میکنم که ناراستی پیشه کنم سخت.

اما دخترک کوچک من میکرو در جنش هالووین درست تکرار من شده است. شباهتش به من زیاد و کم است یک طوری که ترسیدم مثل خودم تا حدی راستگو بارش بیاورم که در سن 40 سالگی به خودش بیاید. وقتی شباهتش را با خودم دیدم در همان سن در همان وضع و در همان معصومیت جا خوردم و حالا خواه و ناخواه هم به فرزندم محبت میکنم و گاه هم خود کودکم را در آغوش میگیرم . خیلی سخت و خیلی عاشقانه و شاید دیگران تصور کنند من میکرو را لوس میکنم اما من کودکی خودم رادر آغو ش میگریم  و گاه از گریز زمان وجشتزده میشوم .

 

پ س: راستی سماوره هنوز توی اتاق بچه ها هست. در طی زندگی یک بار نفت شده و روشن شده است ولی الان به عنوان سنده زنده ای مبنی بر این که من ۴۰ ساله به دنیا نیامدم گوشه ویترین نشسته