ای شرقی غمگین
شنبه اول تیر است . تابستان داغ ایران شروع شده و من این طور وقتها وقتی کرونا و مرض نبود هر روز خیره میشدم ببینم آیا هنوز در گودی کوه های البرز برفی مانده یا نه . امسال اما روزهای ملال را هنوز در خانه سپری میکنیم. کرونا مثل یک دشمن خانگی با ما زیست میکند و با وجود چنین پدیده ای دل و دماغی برای بیرون رفتن وجود ندارد. بچه هایم یکی اسیر کنکور که سهمگین ترین و عمیق ترین ترس و دلهره جوانی را میسازد است . دیگری همچون مرغ پر کنده بی حوصله و پرخاشگر غرق در اینترنت. بچه ای که با ورجه و وورجه روز میگذارند و عشقش اسکیت و پریدن و جهیدن بود حالا اضطراب گرفته که بیرون نرود.
در حقیقت موج اول و دوم و امواج آمد و شد کرونا نمیگذارد بی خیال باشیم. انگار دنیا را یکی تکاند و از خواب خوش بیدار کرد. نکته جالب این بود که همه دولتها و همه حکام در همه جا به یک اندازه در مقابل این ویروس عاجز و دروغگو در آمدند. طی این یک سال 130 هراز نفر در سراسر دنای مازاد بر آمار هر ساله گزارش مرگ داشتیم یعنی علاوه بر آمارهای هر کشوری یکی دو سه هزار نفر هم هر کدام در مورد آمارشون دروغ گفتند. چقدر ابلهانه به نظر میرسد.
دوره کوتوله های سیاسی واقعی را ما مردمی شاهد هستیم که نسل قبل ما هم اسیر درازهای سیاسی بود . هیتلر و موسیلینی و استالین و چرچیل ..... هر کدام را فکر کنی یک دردسر خاص خودش دارد.
به طریقی با اختلاف بیست سال رسیدیم به سال سیاه دو هزار .سال به بن بست رسیدن .
این قدر در این مدت اتفاقهای عجیب و غریب افتاده که واقعا از کدام بنویسم؟ از جورج فلوید که رستگار شد یا از قتلهای خانگی ؟
آشوبهای امریکا یک طرف و تظاهرات آزادیخواهانه مردمش یک طرف و حل معمای اول مرغ بود بعد تخم مرغ هم یک طرف. از طرفی آمار بالای جرم و جنایت در جامعه رنگین پوست و عقده ها و تظاهرات و تمایلاتشون باعث نوعی قضاوت بد میشود و از طرفی نمیفهمم همه این صفات منفی از کجا شروع میشود . بد هستند و موجب تهاجم قرار میگیرند یا چون مورد تهاجم هستند بد شدند؟ یک ترکیبی از هر دو . در این مورد هم تعصبات به قدری پر رنگ است که نمیشود واردش شد.
از طرف دیگر قضیه قتلهای خانگی هم باعث شوک بزرگی به ایران کرونا زده و سیاست زده و آفت زده شد.پدرها و شوهرها و برادرهای خشمگین در مقابل دخترکان و زنان جوانی که به درستی نمیدانم چطور و کی توانستند اینقدر جسارت پیدا کنند. جسارت را به معنی منفی نمیگویم اما دامنه بسیاری از رفتارهای اجتماعی در بسیاری از جوامع کوچک هرگز فقط یک خانواده نیست. فرار رومینا با دوست پسر نابخشودنی اش برای پدر بی رحم و متعصبش فقط یک ننگ درون چهار دیوار خودش نبود .یک چنین حرکتی یک مجموعه را فال گوش پشت خانه آنها میکشاند و تحمل چنین فشاری هرگز آسان نیست.همه آن مردمی که با کنجکاوی در اطراف خانه رومینا جمع شده بودند تا جنازه دختر سر بریده را مثلا تشیع کنند همان کسانی بودند که پدر را به جنون رساندند.این پدر یا آن شوهر یا هر مردی که غیرتش باعث میشود به ناموس کشی فکر کند.
وقتی دهه ها روش بی حیثیت کردن هر نوع اپوزیسیونی حمله به سبک زندگی منش و روش زندگی و ظاهر و لباس و مو و ریخت آدمها باشد مسلما هر نوع انحرافی و کجی از خط مستقیم ِعرف منجر به قضاوت مردم میشود. وقتی هر دگر اندیش و دگر باش و دگر بودی نابود شود نمیتوان از مردم عامی و از آدمها انتظار داشت برعکس آنچه آموخته اند رفتار کنند.
از نظر خیلی از ماها زنی که قدمی خارج از عرف بر میدارد از حیطه خودی خارج میشود . یک رنگ موی عجیب . یک کوتاه کردن موی خارج عادت. یک ماتیک غلیظ. یک تتو غیر از ابرو و آرایش. یک تزریق لب افراطی. یک ست لباس رنگابرنگ .خنده بی جا . .... و هزاران نکته ریز میتواند آنتن ایرانی ها را تحریک کند. همه اینها آنجایی شروع میشود که وقتی از یک نفر به جهت منش فکری اش خوششان نیامده گفتند نشون به اون نشون که این خانم مطلقه بود ..... و بلافاصله آن حباب در اطراف آن انسان شکل میگیرد.
فلانی تیر خورد و مرد، البته طلاق گرفته بود. فلانی ماشین از روی کمرش رد شد به قتل رسید البته دگر باش بود. فلانی با کارد قطعه قطعه شد البته مذهبش فلان بود . یک پیام بیشتر ندارد یعنی خیلی هم آدم حسابی نبود. بنابراین درد بزرگ ما این عرف به زانو در آورنده است که دردرون ما بوده و هست و قرنهاست به نام هر چیز مقدسی به آن آب و کود داده ایم . به اسم دین به اسم غیرت و به اسم هر آنچه ممکن است.
اینطور وقتها وقتی این اتفاقات در هر کجای دنیا میافتد؛ از مرگ جورج فلوید که هنرپیشه پورن بود وبه هر کاری دست زده بود تا دخترکان سرگشته ایرانی اولین چیزی که درتنهایی های خودم به آن فکر میکنم این است که من در این دایره چه برداشتی دارم. آیا من هم با قضاوتهایم که هست و بسیار هم شدید است در لبه تیغ تیز چاقو نشسته ام ؟ و منصف باید بود و صادق . بله من هم حتی میتوانم اندکی از زانوی فشار پلیس باشم یا تیزی داس قدار پدر رومینا. این قضاوتها این خودی و نا خودی؛ این از ما و از دیگران، این اندورنی و بیرونی فرهنگی؛ این عدم پذیرش بیرون از دایره استانداردها ؛بشریت را در همان جهالتی نشانده که با 124 هزار پیامبر به نظرم هنوز درمان نشده است.
اتفاقا در مورد همه اینها من با بچه هایم حرف میزنم . سر یکدیگر داد میکشیم و من میبینم نسل جوان هنوز چقدر انسانی تر به دنیا نگاه میکند اگر من و ما به درونشان این سیاهی قضاوت و عرف را تزریف نکنیم. سالهاست که پی بردم عرف بسی قدرتمند تر و مخوف تر از هر چیزدیگری عمل میکند. از درون ما را سانسور میکند و دیگران را زیر ذره بین قضاوت میسوزاند. قبل از هر تغییری شاید لازم باشد این زفت فرهنگی را از کله همه مان جدا کنند تا شاید مغزمان هوایی بخورد.
از تلخی این دنیای سیاه بگذریم بگذارید شیرین ترین تجربه این روزهایم را برایتان بگویم. روزها که راهی مطب هستم در زیر بخار ماسک و هن و هن نفس، دلخوشی ام آبی است که از جوی به سوی درختها و بته های خیابان بر میگردانند. نمیدانم چه کسی این کار را میکند؟ عوامل شهرداری؟ کاسبها؟ یک کسی ؟ شر شر آب که با انبوهی از کثافت و برگ و زباله و پمپرز و بطری آب و . . . با همه کثافت، وقتی پای تشنگی درختها میرود جگرم را خنک میکند. در حال رسیدن به آن مرحله دلچسب از زندگی یک شرقی غمگین هستم که فقط آب و باران و سادگی زندگی نباتی و حیوانی راضی اش میکند. این همان مرحله ایست که آدمهای سوخته دنیای شرق به درک درستی از موسیقی شرق میرسند . یک نوای تفتیده از یک جور غم شیرین و قانع به هر آنچه هست..مشاهده جست و خیز پرندگان و عشق بازی و شیطنتشان و رهایی شان در آسمان آبی باعث میشود فراموش کنم که روی زمین دنیای اطراف چقدر مبتذل و در هم پیچیده است. آبی که با چپاندن یک تخته چوب در مسیرش طغیان میکند و پله پله میرود تا درختان صبور محله را آب بدهد به نظرم زیباترین ، مهربانترین، ب ادعا ترین عنصری است که این روزها دیده ام و شکر خدا امسال آب داشتیم این را انبوهی برگهای درختان میگوید. ما شرقی ها به همین بسنده میکنیم.
شما به چه چیز خوش هستید؟ شما از دیدن چه چیزی حس میکنید عطش ذهنتان فرو مینشیند؟روح شما را چه چیزی نوازش میکند؟