مدتی بود که نمیتوانستم پای کامپیوتر بنشینم و از طریق گوشی هم نتوانسته بودم کامنتهایم را تایید کنم. نمیدانم چه شده بود که نمیشد. بالاخره عصر چهارشنبه رسید و زمانی آزاد شد و رسیدم به این صدای تق تق کیبورد که خیلی دوستش دارم ولی دیگر در مغزم انگار طوفان شن خوابیده باشد و فقط صحرا مانده است.

کار شروع شده است و هفته ای دوروز به مطب میروم . مطب و کار آن کار قبلی نیست و دنیایش شبیه چیزی خیالی شده است. زیر انواع و اقسام وسایل حفاظتی برای چند دقیقه تپش قلب میگیرم و بعد از دو دقیقه میزان بخار آب تنفس خودم دنیا را تار میکند. از دستیارم خواستم دو تا سوراخ بالای پوشش سرم درست کند که دود کش مخم باشد ولی بخار نمیرود. خنده دار اینکه سه شنبه رفتم مطب. در ورودی ساختمان بیمارم را دیدم . تعارف کردم با من سوار آسانسور شود. با هراس به من نگاه کرد. گفت شما بروید من بعدا می آیم. گفتم ولی من و شما الان خواه نا خواه مثل عروس خانم و آقا داماد توی حلق همدیگر خواهیم بود . فقط سه طبقه بالاتر. با اکره سوار شد و کل هیکل من و آسانسور را الکل پاشی کرد.

تغییرات کروناییِ زندگی  زیاد است و با کمال اکره کم کم این قدر نهادینه میشود که ممکن است در سال 2022 که شاید از شرش راحت شدیم نتوانیم راهی برای ترک عاداتمان پیدا کنیم.

چند روز پیش ماکرو میگفت: مامان به این فکر کن که تا چند ماه پیش یک کیک تولد میگذاشتیم و یکی رویش فوت میکرد و کلی تف میپاشید رویش بعد تقسیمش میکردیم و میخوردیم!!!

چقدر با  دیدگاه الان عجیب است . فقط دو ماه گذشته و به نظر این کارها قرون وسطایی میرسد. دستگیره ها و دکمه ها و دستها همه در هاله ابهام غریبی فرو رفته اند . آدمهایی که در غرب و شرق کم کم از تنهایی و مکانیکی شدن زندگی عاجز بودند حالا مطرود تر و تنها تر و شایدترسیده تر باشند.

یعنی یک شب خوابیدیم و صبحش یک خبر مسخره از شرق دور جاییکه میدانیم آدمهایش فط چشمشان تنگ است و یا مائو داشتند خواندیم . جاییکه پسر خاله دوستمان میگفت قشنگ است یا همسایه مادرمان میگفت هتلش فلان است. یک جای دور یک جای بی اهمیت. مثل صداها خبر از صدها اتفاق بی ارزش . و خبر بزرگ شد بزرگ شد و بزرگتر و حالا خودمان در خبر طنین انداخته ایم .. ما فکر میکردیم آنها . آنها که دور ترند آنها که یک طوری هستند و ما نمیشناسیمشان بیمارند ،دردمندند ولی طولی نکشید که ما شدیم آنهای دیگران و حالا همه با هم آنها شدیم . امریکا و اروپا و آسیا و به طور حتم افریقا غرق در چیزی شدیم که ماهیتش هنوز عجیب است.

کشته شدن 100 هزار نفر تقریبا در امریکا یک حکایت بسیار غریب است. پیدا نشدن ماسک و امکانات حفاظتی که از دوستانم در ایالتهای مختلف شنیده ام و بی درایتی ها یی که در هر جای دنیا در قبال مردم صورت گرفته. تصمیمات احمقانه و رفتارهای عوامزده و نمایشی. حرفها و روشهای سخیف و یک جور زوال جهانی که جدیت انسانها را با آن ابهت و ادعا به دود هوا تبدیل کرد.

میدانم در ایران همه مشغول به کار شدند . میدانم دیگر کسی دیگر اهمیتی نمیدهد و مثل همیشه تسلیم تقدیر شدیم ولی ما هنوز در قرنطینه ای نوعی زندگی میکنیم . بچه ها را جایی نمیبریم . بیرون غذا نمیخوریم . سفارش هم نمیدهیم. خریدها را تمیز میکنیم . دستها را میشوییم. خانه را با وایتکس میسابیم و در خیابان با ماسک و دستکش راه میرویم . مادرم به من میگوید مادر جان تو خیلی ترسیدی !!

احساس احمق بودن میکنم . میبینم که آمار در ایران بالا رفته است . میبینم مردم در کنار هم وول میزنند. دولت از مطب دندانپزشکی یک خواسته های فرا واقعی غیر ممکن دارد. پروتوکلها گران و توانفرسا و غیر عملی است ولی همین دولت بی خیال انبوه آدمهاست که در هم وول میزنند. درست بیرون مطب من در خیابان؟

مادرم میگوید: مادر بیا بیرون مردم همه در کوچه و خیابانند. حس حماقتم عمیق تر میشود.  میگویم ولی شما نرو بیرون و خودت را به در و دیوار نمال .

چرا این مردم تا کسی از ایشان آسیبی نبیند باور نمی کنند ؟ چرا دولت به این ناباوری کمک میکند؟ چرا من احمق شده ام ؟

بگذریم .

در این مدت مسلما تلویزیون یارم بود ولی عجیب است که کمتر تمرکز داشتم ببینم و البته بچه ها در منزل بودند و دیدن هر چیزی مکافات خاص خودش را داشت.

سریال after life را خیلی دوست داشتم و سری دومش را در دو روز دیدم. یکی از آرامشهای افسرده این روزها بود .

سریل نیو آمستردام هم که ناگهان با کرونا ختم شد و یکی از هنرپیشه ها کرونا گرفت.

کاترین کبیر با صحنه های ناغافل بد با رنگ زیبایش که اصلا از سیزن یک بیشتر جلو نرفت

و البته سریال مایک و مالی که شبها من را میخنداند و یادم میرود دنیا چیست و چگونه شده

از بین فیلمها چمنزار گریان از تریولوژی آنجلو پولوس را دیدم که تصاویرش درخشان است و البته صبرم را تمام میکرد .

و البته فیلم خروج حاتمی کیا که د رسه دقیقه اول به فنای فی الله رفت. فیلمی با نیم نگاه به  یک وسترن تنهای بیابانی که هنوز سه دقیقه به ده دقیقه نرسیده با تراکتورِ ایدئولوژی و شعار و اطوار چندش آور زیر گرفته شد. مجموعه این پیر مردها حتی در فیلم آیریش من اسکورسیزی برای من دلچسب نبود چه رسد که حاتمی کیا زیر مهر کارگردان به قول خودش نظام ردیفشان کند. حیف که سینما میداند ولی با خودش خلوت نمی کند. یک دهه برای خودش بسازد. فقط برای ابراهیم و دردهای میان سالی و پس از آن . برای یک مرد که سینما میداند و در درون هر انسان هزار حرف هست هزار درد هست. والله نگاه به درون مشکلات را حل میکند به جای فریاد کشیدن بر سر بیرون و کوبیدن این نکته درد آور به صورت مخاطب که تو مرغ نیستی بادمجونی . برای خودش فرضی ساخته و بر مبنای آن فرض در حال انقلاب در برابر آن سیستم فرضی خود است. ما مخاطبان این سوی پرده در نظامی مستحیلیم که زیر و بمش را حس میکنیم و حاتمی کیا برای ما ادعای انقلابی گری دارد بر ضد سیستمی که فرض کرده است و به ما هم فخر میفروشد که شما چرا بر علیه سیستم داخل مخ من یا پرداخته تخیل من خروج نمیکنید؟ داداش خوبی؟

ماجرای نیم روز رد خون را دیدم . فیلم خوش ساختی است و دو ساعتی من را سر کار نگه داشت.

از این گذشته پریروز نشستم تا فیلم آینه تارکوفسکی را با زیر نویس ببینم . دیدم شعرهای روسی اش با صدای گوینده روسی که با لحنی غیر رومانتیک و عجیب میخواند برایم تحمل پذیر نیست. زبانش را فارسی کردم دیدم واویلا متن اصلا هیچ ربطی به زیر نویس ندارد. به غیر از صحنه های سانسوری که خوب انتظار نداشتم ولی از خودم پرسیدم ما چی میدیدیم؟ چی میفهمیدیم ؟ خدایا چه نوجوانی داشتیم ؟ هپپپروت .

در هر حال از طرف یک هپروتی میخواهم بگویم زنده هستم و هستم و امیدوارم شما هم خوب باشیدو ضمنا آقای دکتر گرامی . همکار بنده و همکلاسی بنده که کامنت گذاشتی . اون اولها فقط ته کلاس مینشستم بعدش اومدم ردیف سوم ولی چطوری حدس بزنم شما کدام یک از جوانان برومندی؟