کره خری ولی آزاد

چند روز پیش نشستم و مفصل برای وبلاگ نوشتم، فقط به جهت تنبلی در فضایِ خودِ بلاگفا نوشتم و وقتی بین نوشتن وقفه اتفاد یک طوری قاطی شد که پرید. ناگفته نماند که من در مقابل تکنولوژی به شدت ترسو هستم و خیلی زود مثل کودکی که دست به رادیوی باباش زده و موجها را به هم ریخته از وحشت فقط خاموشش میکنم . نمیدونم این ترس چرا هنوز مانده؟ داشتم فکر میکردم نمیدونم از کجا آمده بعد یادم افتاد از اون تلویزیون های مبله که که درش قفل داشت و یخچالهای قفل دار و کلا وسایل برقی که همه رو انداز و زیر انداز داشت و .... بگذریم .

خواستم تشکر کنم از همه دوستانی که ابراز محبت نمودند و یادی از من در کامنتها کردند و البته دوستی که با شدت و غلظت فرموده بودند من کره خرم. آمدم اینجا توضیح بدهم که اصلا از اینکه کره خر باشم ناراخت نشدم راستش . کره خر با آن زیبایی و معصومیت چه ایرادی دارد خدایی؟ فکر میکنم صد بار عزت و شرفش بیشتر از انسانها باشد. چون من تا امروز نشنیدم کره خر بی جهت به کسی جفتک بزند یا گاز بگیرد یا فحش بدهد. هیچ حیوانی نتوانسته روی آدمی را از این جهت سفید کند. همواره انسان رو سیاه ترین این دسته از موجودات خداوند بوده . خشن، متعصب، جاهل، وحشی و قاتل. قاتل بالفطره برای هرنوع موجودی که فکر کنید . گاهی که برنامه های آشپزی میبینم و شاهد پوست کندن و تکه تکه کردن بعضی آبزیان میشوم که گاهی باید بروی در طبقه کف اقیانوس تا شکارش کنی و این بدبخت ها از دست بشر آنجا هم امان نداشتند. بنابراین شخصا اگر کره خر باشم ناراحت نمیشوم و قول میدهم که حتی پدرم هم ناراحت نشود. الان بیست و یک سال است که به آرامی و بی سر و صدا در آغوش مادر و پدرش پای گلدسته امامزاده محمد کرج خوابیده است . نپرسید چرا در گورستان امامزاده محمد حصارک کرج است چون فقط سرنوشت میتواند چنین بازی درآورد.

در هر حال ناراحت نیست. مرد طنازی بود به هر لحاظ، گرچه به طور کلاسیک مادر من مثل اغلب مادران ایرانی حیثیتی از این مرد در ذهن من باقی نگذاشت ولی خاطرات شیرینی هم از او دارم. صبح ها که میرفت سر کار اغلب مادرم را هم میرساند.عاشق رانندگی بود. گاهی راههای خیلی درازی که اصلا ربطی به هم نداشت مثلا محل کار خودش بالاتر از سه راه عباس در ولیعصر بود ولی مادرم را «سر راه» میرساند چهار اره آبسردار نزدیک خیابان ایران . یا محل کارش سه راه ضرابخانه در شریعتی بود ولی مادرم را میرساند محل کار دوم پس از بازنشستگی اش در همان بالاتر از سه راه عباس آباد و یک روز من را هم در دنباله تور صبحگاهی میرساند به مطب که در خیابان تخت طاووس بود. اتفاقا سر سه راه عباس آباد یک تاکسی از پشت نواخت به ماشینش . پدرم پیاده نشد. فقط ایستاد. راننده تاکسی پیاده شد و نگاهی کرد به ماشین و آمد جلو و از پنجره نگاهی به پدرم انداخت که به عادت ازل و ابدش فکل و کراوات زده بود و شش تیغه و دوش گفته و غرق ادوکلن بود. کلامی رد و بدل نمیشد. چند لحظه نگاه کرد و سپس گفت : گوسفند.... بعد هم راه افتاد و رفت سوار ماشینش شد.یک کمی به هم نگاه کردیم در سکوت و بعد قهقه اش بلند شد. پدرم از شدت خنده نمیتوانست حرف بزند. میپرسید: آخه این چرا به م گفت گوسفند؟ دو تا یی با هم غش غش میخندیدیم . موقع خنده به عادت همیشه دستش را اندکی جلوی دهانش را میگرفت شاید برای پوشاندن دو دندان خرگوشی درشتی که در جوانی داشت.

با این اوصاف پدرم حتما از خر بودن غضب نخواهد کرد به خواب من نخواهد آمد و سرش را در دامن مادرش نمیگذارد تا گریه کند.

ولی خوب، من نمیخندم فقط فکر میکنم چرا ؟ در این روزهای مطلقا بلاتکلیفی که آینده ما ساعت به ساعت رقم میخورد من به کلی شنیدن اخبار را رها کرده ام . سیاست مدارها در سراسر گیتی دزد زمان ما هستند. اراجیف تکراری لاف های گزاف، دروغهای شاخدار، اعتقادات ظاهری و حرفهای صد من یک غاز. روزهایم را به شنیدن کتاب صوتی و پادکست و دیدن فیلم و سریال میگذرانم و اگر نت بگذارد بی قیدانه میروم ریلز سخیف اینستا میبینم تا به تولیدات مردم جهان بخندم . از تبلیغ شورت مردانه فروش خیابان سعدی که با ذوق بسیار تبلیغ میکند و هی پیجش را میبندند تا نصایح فلان مرد جوان به دختران جوان. انگار من شورت مردانه لازم دارم یا دختر جوان هستم . بلند بلند میخندم و میگویم خوب تراپی شدم . چی میتواند ما را از این زمان بکند و به هوا پرتاب کند؟ همین مزخرفات. خدا کند علما نشنوند وگرنه میگه غنا بود از خدا غافل شدید.

الان در حال شنیدن کتاب کمونیست رفت و ما ماندیم و حتی خندیدیم هستم که خانم دکتر فریبا بحرینی دوست عزیزم معرفی کرده بودند و بی نظیر است . این قدر برای دهه 60 و 50 وصف زندگیست که اشک به چشمتان می آید. فوق العاده . در فیدیبو پیدایش میکنید.

مدت زیادی مشغول حاجی بابای اصفهانی شنیداری بودم . حالا کتاب ایرانی تر را هم از فیدیبو شروع کردم . کتاب انقلاب آرام علی میرسپاسی را هم کنار تختخواب دارم و با جان کندن میخوانم . کتاب ارزشمندی است اما ریز است و البته خیلی کند پیش میرود و مهمتر از همه وقتی میخوانم در هر پوزیشنی که کتاب را به دست میگیرم یک مفصل جدیدم درد میگیرد. من که تمام غرش طوفان، دن آرام ، جان شیفته، ژان کریستف و نمیدانم خدا میداند چند صد عنوان دیگر کتاب را دمر افتاده روی کتاب، میخواندم الان نه دمر نه طاقباز و نه به پهلو و ونه نشسته نمیتوانم کتاب بخوانم . دارویی که قرار است من را زنده نگه دارد البته با دردهای مفصلی بسیار هر روز به یادم می آورد که ببین زندگی مفتی نیست.از اون حیاتی تر عینک است. یک عینک دارم که همیشه خدا به گردنم آویزان است. بدبخت عینک . گاهی ولی یاری نمیکند. چشم هم یادم م یآورد که عزیز جوانی رفته.

بگذریم . فیلمهای ایرانی را هم اگر تولید شوند گاهی دنبال میکنم . به راستی سقوط واقعی سینمای ایران طوریست که حتی تحمل بازیها سخت است. زن و بچه ، صد سال به این سالها نمونه تحمل ناپذیرش. سریالها را هم نگویم که مثلا کلاغ را حتی دنبال نکردم . نوستالژی بازی با کلاه سر کردن زنان و طراحی صحنه های مثلا قدیمی وبا کمک د سی جی آی و ای آی دیگر کشش ندارد . تنها چیزی که نظرم را جلب کرد بازی امیر جدیدی و لیلی رشیدی در فیلم بلاتکلیف بیداد بود.

راستی یادم رفت از کیچ ترین تولید مهدویان بگویم . نیمه شب. یاد فیلمهای خیریه نزدیک کریسمس افتادم که همه از شدت خوبی مزه شربت گلاب میدهند.

بگذریم . هنوز نمیدانم این یکی نوشته هم خواهد پرید یا به جا میرسد. اغلب نوشته هایی که نیست میشوند را خیلی دوست دارم و چیزهای بهتری هستند اما سرنوشته دیگه . یادمه بچه بودم همیشه یک چشمم به پاکت سیگار پدرم بود تا ببینم الان نوبت کدومشونه که با سوختن فنا شوند. مدتها مشغول این رصد میشدم . پاکت را بر میداشت و درش را باز میکرد. در حالیکه مثلا با باجناقش داشت حرف میزد یا به تلویزیون نگاه میکرد انگشتانش با حسی از پیش آموخته یک نخ بیرون میکشید گاهی یکی فرار میکرد ولی بالاخره یکی به دام میافتاد. بعد صدای خشک فندک و بعد نفس عمیق.

لامصب عجب منظره سکر آوریست. همیشه اولین پک یا کام یک چیز دیگه است. اما منِ کودک در این همه فقط یک جور جبر سرنوشت را میدیدم . انگار دست خدا باشد که انسان را برای مردن انتخاب میکند.حالا میفهمم که اشتباه نمیکردم قضیه همینطوریه . به همین راحتی .

لب مرز

حالا دیگه رسما جنگه ما بچه های اونها را میکشیم و اونها بچه های ما. برای این اتفاق باید قرنها گریست. این خون ایرانیان چه آب مفتی است که هر کس و ناکسی باید آن را بریزد هر اذان سری به دار و هر شب گروهی غرق در خون. ای تف به این روزگار .

حس میکنم چیزی مثل بختک بر فراز این کشور افتاده که روز به روز غلیظ تر و سیاه تر میشود. مثل قیر مذاب . آیا ایرانی بعد از این قضایا میماند؟ کوه ها دشتها کویرها آّبها رودها دریاها اینها همه سر جا میمانند یا ما مشتی انسان میشویم که در پس پشت تاریخ قفل میمانیم و تا دهه ها باید این روزها را جبران کنیم ؟ عین انسانهایی که از لحظه بعد خودشان که قرار است شهباسنگی از آسمان بر سرشان بیافتد در بی خبری سپری میکنیم . از گرمای هوا مینالیم و از ترافیک خسته میشویم . کسی مینواند بگوید هفته بعد ما کجاییم چه میکنیم ؟

مرگ و نیستی پشت دروازه و ما اسیر دست یک مشت شغال که در صدا و سیما عربده مستی سر میدهند . وای عزیز وطن ویران وطن بی کس وطن.

برف کوه های شمیران آب شد اون یک تکه که مثل آلاسکا دلم را خنک میکرد آب شد. تهران در سایه البرز منتظر صداست. شب ها گوشم به زنگ صداست. به صدای لرزاننده غرش هوا پیما. شاید من دارم خیلی جدی میگیرم . شاید همه اینها خیال است. شاید ما خوابیم و دهه ها است داریم کابوس میبینیم .

چند وقت پیش به عادت این روزهایم مشغول پادکست نوار زرد بودم . قتلهای محفلی کرمان را میشنیدم . چطور ممکنه ما آدمهای این مملکت اینقدر نجیب و بی صدا باشیم ؟ چطوری اخته شدیم ؟ چرا کار به جایی رسید که یکی خاکمان را بدرد و یکی گلویمان را بفشارد ؟

. روزهای خوشی نیست. دنیای ما لب مرز هرج و مرجی غریب ایستاده و کسی نمیداند دقیقا در چه ثانیه ای رخ میدهد ولی هر وقت رخ داد به یاد هم باشیم .

سلام پیچیده ها

بالاخره وصل شد بالاخره

اینترنت مطب را میگویم که راه ارتباط من با وبلاگ بود. وقتی اینترنت سراسری وصل شد من به مطب دسترسی نداشتم و وقتی هم آمدم سراغش اختصاصا اینترنت واحد ما قطع بود. اینطور شد که امروز مینویسم . شرمنده دوستانی هستم که حال من را جویا شدید. من هستم و یک جوری تهی از معنا شده ام که فقط یک پیت حلبی خالی در زباله ها میتواند حالم را نشان دهد.

پیت حلبی خالی روغن ورامین که لبه های تیز و برنده دارد و اگر دست به آن بزنید بد و دردناک دستتان را میبرد. تا حالا دستتان را حلبی بریده ؟ از تصورش هم دلم ریش میشود. کلا بعد از عبور از تونل وحشت سرطان تصور دردها باعث میشود به معنای واقعی ضعف کنم. یعنی یک دفعه حس کنم توان از پاهایم رفته است. جریانی از برق ضعیفی در تنم میپیچد و میفهمم دیگر توانش را ندارم.

اتفاقاتی که در طی زندگی یگانه بی بدیل فانی و کوتاه ما افتاده من را جوری آزرده کرده که نه حرفی دارم نه نوشته ای مینویسم و با شرمندگی و سرافکندگی تمام باید بگویم حسی دارم که انگار تهی از هر جور عاطفه باشم انگار خود خواسته و شاید حتی ناخودآگاه کاملا خودم را از تماس با هر نوع حس کنار میکشم.

بعد از این سالهایی که دیگر شوخی نیستند و بعد از عبور از پنجاه سالگی عشق مفهومی عوضی و بی ربط به نظر میرسد و کمتر نکته سانتی مانتالی هست که برایم تکان دهنده باشد. خشم اینقدر از سرم گذشته که همه کائناتم را در نوردیده و الان بی حسم . نمیدانم خشم نسبت به کی و چی؟ دبیگر مخاطبم را هم گم کردم. فقط میفهمم خشم هم من را به جایی نمیبرد. تنفر عمیق مثل ریشه های دگز در بیابانهای کویر تا هسته زمین نفوذ کرده و اگر بگویم که فکر میکنم این کینه و تنفر بیمارم کرده عجیب نیست.

دو سالی میشود که بعد از شوک بیماری با مشاور صحبت میکنم . مثل آبشاری از گلایه از دنیا حرف میزنم و هر بار پس از گفتگو میفهمم که زندگی ساده آدمیزاد دستخوش چه نکات ریز مزخرفی است .فلان خاطره کودکی و فلان تاریکی شبانگاهی گاهی چه ها که با ما نکرده و مایی که در این زمان و مکان مورد هر جور تجربه ای بوده ایم .

جنگ آمد و رفت و من را نسبت به مردن هم کمی گنگ کرد. به طور احمقانه ای باور نمیکردم که میمیرم ! فکر میکردم موشک بخورد خوب من نمیمیرم . ناباوری شیوه تاب آوری بود. در آن زمان که حبس خانه بودیم سرم را با حاجی بابای اصفهاین گرم کردم و رختکن بازنده ها که با بدبختی از فیدیبو میشنیدم . اما فقط زمانی پی بردم همه اینها چه با روان ما کرده است که نه جنگ بود و نه من ایران بودم . بعد از آرام گرفتن همه طرفین روانی داستان بالاخره راهی باز شد تا از طریق پرواز ماهان به ترکیه برسم و بعد تکه تکه راه را بروم تا به بچه هایم در امریکا. یک سفر قندهار مخصوص. راهی سه روزه با وحشت لحظه ورود به امریکا که چطوری با من رفتار میشود؟

جالبه بدانید که اصلا کسی به یک ایرانی به معنای واقعی وقعی نمینهد. آنجا دنیا آدمهایی است که زندگی میکنند چون زندگی یک موهبت بزرگ الهی است و همه عوامل را برای راحت تر کردن این مهم به کار میگیرند. نه خون خوارند نه بد اخلاقند نه غیر انسان . این قدر که ما خاور میانه ای ها خودمان را مهم میدانیم و بدبختی مکرر را با ملغمه فرهنگی و عرفی خود قاطی میکنیم و مثل زفوم به حلق خودمان میریزیم وقتی آدمهای ساده و زنده دنیا را میبینیم متعجب میشویم . برای من نکته جالب این فرهنگ و زندگی امریکایی نه زرق و برق نه فانتزی ها و نه رفاه است ساده زیستی مطلق و تفکر ساده دلانه این آدمها ست.

آسیا با تاریخی هزاران ساله همه چیز را مثل مینیاتورش مثل معرقش مثل خاتم کاری اش مثل طعمهای پیچیده غذاهایش شگفت انگیز میکند . ولی آنجا شما فرصت دارید به عقب برگردید به زمانی که غذا یک تیکه گوشت پخته بود . به زمانی که طعم هل و دارچین و زعتر و جوز هندی در نوعی عطر کره و طعم پوست پرتقال جمع نمیشوند تا کام انسان را به تعالی برسانند.

شیرینی یک خمیر شکرین است و غذا تا حدودی بدوی . زندگی خوردن و خوابیدن و شاد زیستن در امنیت است . امنیت را خانه های چوبی با درهای ساده تامین میکند و کلون خنده داری هم وجود دارد که عمود به دسته در گذاشته میشود . دری که با یک هل باز میشود آن هم در کشوری که هر کسی میتواند مسلح باشد.

بیلبوردهای بزرگ با نمای تیربار برای تبلیغ اسلحه فروشی. آدمهایی که لبخند میزنند و حتی در محله برای رانندگان عبوری دست تکان میدهند و منی که با همان گنگی و لال بازی لبخند میزنم و دست تکان میدهم.

چقدر مفاهیم اینجا ساده تر به نظر میرسند. عروسی مراسم ساد ه ای است که مشابهش را میتوانید در جشنهای تولد مهد کودکهای شمال شهر تهران ببینید و گورستان ها در وسط شهر زیر سایه درختان و میان چمن با دسته گلهای مصنوعی . این چه دنیایی است .

آدمیزاد جذب این سادگی میشود. به شهرهای بزرگ و به دنیای آیکونها فکر نکنید. این قاره با میلیونها جمعیت در سادگی خاصی زندگی میکنند. نیازهایشان را جدی میگیرند و برای آن نیازها راه حل پیدا میکنند و در مقابل دنیا و خدا و بقیه ملتها و اخلاقیات از اینکه رنج نمیبرند شرمنده نیستند. آنجا رنج مزاحم زندگی حساب میشود نه چاشنی زندگی.

همه اینها را تصور کنید و بعد فکر کنید یکی مثل جواد آقا ظ یا دکتر م وقتی سالها پیش که رفتند آنجا که آنجا بسی ساده تر و حتی خوشبخت تر هم بوده است به جای لذت بردن از این همه سهولت تفکر؛ نشستند فکر کردند که این جهان را چطور میشه ویران کرد. شنیدم دکتر م برای خوردن گوشت حلال گوسفند میبرده در وان خانه ذبح میکرده !!!! حیرونم چطوری میشه این مخ را تا این حد بسته نگه داشت. مثل اینها زیادند. آدمهایی که میروند آنجا و شدت حسد و حسرت نسبت به ان زندگی روان و آرام و ساده کینه به دل میگیرند . اینکه ما اینقدر عیجبیبم ربطی به آنها دارد که اینقدر سهل گیرند. این تئوریهای استعماری که ما را چاپیدند تا مرفه زندگی کنند بر من اثر ندارد. چون پیچیدگی از درون ماست از عرف از ایمان و اعتقادات درونی ما .به افغانستان و و ضعیت دردناک زنان و دختران نگاه کنید . این از طالبان نیست از مردم افغانستان است. از درون نه از بیرون .

تاریخ امریکا در 250سال گذشته موجب خفت و خواری بسیارشان شده . از اعمال زور و ستم و ظلم سفیدها به سیاه ها و سرخ پوستان. انگار ما یادمون رفته در آسیا اروپا و هر گوشه کنار این کره زیبا انسانها با همدیگر چه کار کردند و میکنند. آلمان با رواندا و بعد بقیه دنیا بلژیک با افریقا و چین و ژاپن با کره و کره با یکی دیگه و انگلیس ماشالههه با کل کره زمین و روسیه با مردم خودش و اووووف صفویه با سنی ها و نادر با هند و .... چه بگویم ما به ما چه کردیم و میکنیم .

خلاصه کنم شاید به نظر حسرتی و غرب زده بیایم ولی بیشتر شگفت زده ام . از ایران به شکل یک جنگ زده ترس زده راه افتادم و برای بار هزارم وقتی به دنیای آزاد رسیدم دیدم چقدر زندگی در ایران لطمه خورده است. زندگی عادی شادی عادی حتی مردن عادی .

مثل حسرتی ها اینستا را باز میکردم و برای بچه های نازنینی که از دست دادیم اشک میریختم و چیزهایی را میدیدم که ندیده بودم . اتفاقا روزی در حیاط منزلی که مهمان بودم نشسته بودم . ساعت حدود ده صبح بود. سرم در گوشی و روحم در نوسان بین دو دنیای شرق و غرب که صدای انفجاری شدید تیرهای چوبی خانه را به صدا در آورد. از جایم پریدم و هراسان به داخل خانه نگاه کردم و میزبانم داشت برای خودش چای درست میکرد. به بچه هایم پیام دادم . بچه ها چی بود؟ یگی جواب داد چی چی بود؟ دیگری زد که سر کارم .بناپارت آمد از لای در گفت شنیدی ؟ گفتم آره چی بود؟

بالاخره میزبان امریکایی ام آمد گفت این جا نزدیک محلهای امتحان موشکهای فضا پیماست. حتما امتحان میکردند. گاهی هست. با خنده صدایی در آورد که من را آرام کند و رفت. با خودم گفتم همین بود همینها بود که بر کله ما میزدند.

تصور کنید چه حسی داشتم . ما مثل بره های گمشده خدا از هر رعد و برقی که در منطقه عادی بود قبض روح میشدم و تازه آنجا بود که فهمیدم ترسیده بودم . در واقع در آن چهل روز جنگ در تهران خیلی هم ترسیده بودم و فقط آن صدای یا ابالفضل که از میان لبهایم در می آمد نبود، بلکه صدای انفجارها هواپیماها و پهبادها در روانم فرو رفته بود . بنابراین حتما تصور میکنید که وقتی یک روز آفتابی صدای آژیرهای خطر با شدت هر چه تمامتر در آن شهر به صدا در آمد من چطوری چسبیدم به صندلی ماشین .

چهارشنبه اول هر ماه آژیرها چک میشود تا مطمئن شوند درست کار میکند و هدف هم مواقع گرد باد است . اتفاقا یک بار که زمین و زمان را آب برداشت و باران دنیا را شست آژیرها به صدا د رآمد و همه گوشی های موبایل پیام آمد که فرار کنید و بروید پناهگاه که الان تندباد بنیان کن می آید.

مردم به سوی پناهگاهی که داخل یکی از مغازه ها بود میدویدند . من اما بی تاب دیدن گرد باد بودم. دلم میخواست آن تشویش بی حد را ببینم . درختانی که تکانده میشوند و زمین و زمانی که مثل زمانه ما در هم میپیچد. دخترانم سعی داشتند من را متقاعد کنند که از پنجره ها فاصله بگیرم و به پناهگاه برویم ولی من منتظر بودم . منظر طوفان مگر چقدر میتواند ترسناک باید از سنگر شکن و بی دو بدتر . از موج و موشک و ترکش خرابتر .؟. ماکرو گفت خدایی اینها مال خاورمیانه اند. همه فرار میکنند این میگه من میخواهم طوفان ببینم .

آن روز طوفان نشد. باران همه را شست و برد و طوفان از منطقه دیگری عبور کرد و رفت ولی همان بارانها حسرت غریبی به دلم میانداخت. به میزبانم گفتم اینجا باید مرده ها را مایو پوشاند .این میزان آب که سخاوتمندانه از آسمان به زمین میریزد شگفت انگیز است . برگ و درخت و سنگ و چمن و سقف و گورستان را جوری میشورد که باور کردنی نیست. راستش از تصور تابوتی که عرق در آب میشود حس بدی بهم دست میداد ولی دلم میخواست کمندی بیاندازم و ابرهای بارور سخی را بکشانم بیاورم به سرزمینی که از دروغ و از خشکسالی و از ظلم و از درد کویر شده و حسرت آب دارد.

راستی آدمهایی که دنیا را طبیعت را و همه چیز را اینجور بخشنده میبینند چطور فکر میکنند؟ اینجا بیابان است و خار مغیلان و خاک تفت خورده و دهانه های قنات که فکر و رنج و تلاش بنایش کرده و چشمهایی که از خاک و غبار و آفتاب تنگ شده و آن جا باران و فراوانی که من محض تجربه رفتم زیر ایستادم تا خیس با تمام جان بشوم . کسی که بیابان را ندیده چه داند قدر آب چیست و آن کس که اهل بیابان است چطور بتواند حسرت را هضم کند. دنیای ما با هم متفاوت است . ما از جهانی دیگریم . ما پیچیده و غامض و پر عطر و ادویه ایم آنها ساده تخت و شفاف.

در هر حال الان اینجا هستم و به کوه های عزیز تهران نگاه میکنم به رگه های برفی که هنوز هستند و در مقابل داغی خورشید تیرماه تهران قطره قطره اّب میشوند. تا کم کم به کام درخت و سبزه بنشینند. وای تهران شهر من دوستم بدار . من دوستت دارم .باز میگردم و از شگفتی بزرگ شدن میکرو و ماکرو خواهم نوشت این فاز دیگری از مادر بودن است که مثل همه مراحلش عجیب و عجیب تر میشود.

این بهار دردناک

جمعه یکم اسفند 1404 است. کسی در ایران نمیتواند حدس بزند تا 1 اسفند 1405 چه تغییراتی رخ خواهد داد. به خیابانها و کوچه ها و آدمها که نگاه میکنم از خودم میپرسم یعنی چه طور خواهند شد؟ در گوشم بی وقفه صداهای عجیب میاید . هوا پیما، انفجار، وز وز پهباد. مدام موتوری های پر سرو صدای کوچه را به باد فحش میگیرم و به همسایه های پر جنب و جوش ساختمان غر غر میزنم.

صبح هر روز که بیدار می شوم نمیدانم از زنده ماندن شاد باشم یا ناراحت. باورم نمیشود که ما و ایران بالاخره در حال رسیدن به آن نقطه اخر الزمانی هستیم که سالهاست بزرگان در هر نماز و مناجات برای رسیدنش دعا کرده اند!. ما لنگر سنگینی به پای کسانی هستیم که میخواهند همراه ما به عمق اقیانوس بلا بپرند. چه بی کسی دلگیری است .

لحظه لحظه تجربه های این چهل روز چه بود؟ آن ساعات مخوفی که ناباورانه خبرهای کشتار میآمد. اعداد غریبی که باور ناپذیر و فلج کننده بودند. سبوعیت افسار گسیخته ای که آخرین تارهای ارتباط ما و آنها را درید. اگرچه آنها که همسن و سال من هستند بارها به دست امید خود و در واقع از ترس سبوعیتی که به شهود در طرف مقابل حس کرده بودند تارهای آن را به انگشتان لرزان زخمی گره زده بودند اما بی شک صدها دشنه از هر سو برداشته شده بود که رابطه را بدرد. بیش از هر کسی خود آن دیگری که تاب مستوری نداشت و تحمل نقش رحمانی برایش غیر ممکن شده بود. حالا ما چشم درچشم ایستاده ایم . ما به تمامی مظلومیت و بی کسی و آنها با لشکری از رذالت.

بهتی که در صورت شهر حک شد و وحشتی که پایان ندارد و فرساینده تر از اینها وقاحت وجود و حضورِ عاملانی که ما آدمهای بی پناه معمولی را به ورطه خشمی هل میدهند که تنها راه مکالمه را در دریدن و کشتن بیابیم .

من در این روزها، ساعتها در فکر اجرا کنندگان این جنایت بوده ام. به میزان سیاهی درون انها فکر میکنم . به لحظه مخوفی که انگشتی بر ماشه ای میغلتد و آگاهانه گلوله سربی حقیری را در مغز انسانی میچکاند که دنیایی در درون خود دارد. من این لحظه را نمیفهمم. نه برای خدا نه برای غیر خدا برای هیچ هدفی هیچ امری قدسی و غیر قدسی چنین چیزی را نمیفهمم. حتی شاید امر غیر ایدئولوژیکی که انسان ها را به این نزول برساند درک میکنم ولی برای ایده و اعتقاد را باور نمیکنم . من این آدمها را نمیفهمم من نمیخواهم از این گونه باشم. حاضرم سگ گاو درخت حلزون سنگ و حتی عدم مطلق باشم ولی از این ها نباشم .

اما دردناکتر از اینها میدانید چیست؟ تصور تنهایی انسانها . اینکه آن پدر مهربان که با ابابیل و سنگ و ناو طوفان شکن و اشعه سنگ ساز از هم جنس گرایان و شمارنده آه مظلومان؛ دیگر بر سر بشیریت چتری نمیسازد. آن دست مهربان کجاست؟ کسی خبری دارد به من بگوید.

برای کاری به پشت بام رفته ام . هوای تهران گرم تر از اول اسفند است نسیم خنک دلچسبی میوزد که گرمای خورشید را قابل تحمل میکند. ظهر جمعه است. شهر در خلسه و غباری رقیق فرو رفته . پایتخت 200 ساله رنج کشیده من . آیا قرار است ویران شوی ؟ به دماوند نگاه میکنم .اگر همه ما برویم تو خواهی ماند. سلام ما را به آیندگان برسان و بگو قومی بودند که هیچ دست مهربانی از آسمان برایشان دراز نشد و همه با هم از رنج روزگار خودکشی کردند. هجرت به جهانی که نه امید هست نه آینده فقط تاریکی است و شاید آرامش. نجات دهنده در گور خفته است.

امروز 10 آذر است . به یاد ندارم آخرین باری که در تهران باران بارید چه وقتی بوده است جایی خواندم هفتم اردیبهشت هفت ماه پیش شاید اما میدانم که هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم آرزو کرده بودم روزی بیاید که ما بتوانیم با اولین بارش باران بعد از تابستان داغ بی پایان بریزم در خیابان و برقصیم . نه از این رقصهای دستوری نه از این شاپور اولهایی که با تبختر والرین را نگاه میکنند نه از این حسودهای پلاستیکی . همینطور خود به خود از شادی از شعف از حس رفع تشنگی سرزمینی که وای چقدر دوستش داریم و چگونه ویرانش کردیم و کردند. هزار سال گذشته و ما هنوز تشنه و در بندیم . ترسم که عمر به یغما رود و ما همچنان چشم به افق دوخته باشیم .

قاعدتا آدمی که سال گذشته سرطان گرفته و بعد از عمل جراحی دوباره به زندگی ترسناک آینده خیره شده بعد عملا شخصا و با صرف پول بمباران شیمیایی شده بعد افتاده در جنگ بی حاصل دوازده روزه و چند بار قبض روح شده و بعد بچه هایش را مثل دو کفتر جوان سفید پر داده در آسمان نباید از ایران حرفی بزنم ولی هر دردی بگیریم درد این کشور سوزناکتر و تازه تر است. هر کدام از ما در درونمان صد ها حرف و درد دل داریم . درد جان داریم . مریض و رنجوریم بی پول و ناتوانیم یا هزار جور گله از دنیا و مافیها داریم ولی دنیا یک وطن شاد به ما بدهکار است جایی که ما برایش غصه نخوریم . جایی که صدای درد را از زخمه های تار و سه تارش نشنویم . کیانوش سنجری را به یاد دارید ؟

هر جای دنیا که سر زده ام به همه جا به چشم عروسی نگاه کردم که به خانه جاری اش رفته با حب و بغض و حسد بسیار . به هواپیمای امارات به فرودگاه دوبی به سرسبزی و خرمی ارمنستان به آب به ابر به باد به هوا به شادی به خنده به موسیقی به آنچه زندگی است و ما در ایران نداریم و نمیفهمیم که نداریم . ای تف به روحشان . راستش را بگویم وقتی کسی سرطان میگیرد یکی از سوالهای پر تکرار مغزش این است که چرا ؟ چرا من ؟ و هزاران جواب بی ربط و با ربط. خودش را ملامت میکند دیگری را ملامت میکند به آب و هوا و زمین و زمان شک میکند ولی من همیشه به انباشته کینه هایی فکر کردم که در دلم جسمی سخت و مرگبار تشکیل دادند.از تنفر لحظه هایی که به صفحه تلویزیون خیره شدم و به جای شنیدن نوازشی پدرانه فقط توبیخ و تهدید شنیدم یا خیره به دروغی لزج نگاه کردم که از دهان دلقکهایی در می آمد که پشت دوربین آن کار دیگر میکردند ولی در مقابل چه چهره آسمانی داشتند. این خشمها با قیری که به جای هوا تنفس میکنیم و این شگرد مزورانه کثافت که ما را همواره در ابهام آینده نگاه میدارد دخلم را آوردند.

حالا تقریبا یک سال از روزی که کشف کردم در درونم چه خبرهایی هست گذشته است . الان که آدرنالین خونم پایین آمده و هیجان آن لحظات سرد فرو نشسته تازه ترسی سراسر روحم را منجمد میکند. از خودم میپرسم من چطور از این تنگه عبور کردم؟ آیا عبور کردم؟ گاهی در تاریکی شب وقتی به عادت مالوف سرم را روی بالش میگذارم و سعی میکنم این جسم چموشِ نخواب را به کلک خیال به خواب ببرم ناگهان چشمانم باز میشود. فیروزه ! آیا واقعا رهیدی ؟

هیچ کس نمیداند. الان هر سه ماه فاکتورهای مشکوک خونم را چک میکنم و هر شش ماه فرو میروم در سوراخ آم آر آی تا بعد از 40 دقیقه تق تق و هو هو و بنگ بنگ در حالی که از بی حرکتی مطلق خشک شده ام لرزان از ارتفاع تخت روان آن فرود بیایم و ببینم لا به لای پوست و دمبه و ماهیچه چی نهفته. چقدر از تصاویر ام آر آی متنفرم . چقدر آدمیت آدم را کم میکند. راستی آدمیت ما کجای ماست؟ مغز ؟ دل ؟ قلب ؟ کجا؟ اصلا هست یا این فقط بهانه مردمان عادی است برای عادی ماندن؟

پس چرا آن آدمهای بی مصرفی که در همه جای دنیا ادعاهای بزرگ دارند مثل ما نیستند؟ اینکه دنیای ما هر صد سال اصول اخلاقی اش ری ست میشود و باز هم انسانها انسانها را میکشند و میدرند و عذاب میدهند برا ی من چنان رنجی ایجاد میکند که گاهی از زندگی سیر میشوم . در این هزار سال وبلاگ نوشتن چند بار این را گفته ام خدایا. چطوری تحمل میکنی؟ یک جایی هستی من نمیدانم نشستی ایستادی خوابیدی سیالی انرزی ی؟ نمیدانم هر جور هر طور که هستی، آگاهی به ما؛ حتی میگویند به نیتهای ما. چطوری از اون بالا عق نمیزنی وقتی از ماها خبر دار میشی؟ از نیتهای کثافتمون ؟ فکر نمیکنی اینها چه گوهی بودند آفریدم ؟

شاید هم نه. تو فقط بلبلها و گنجشکها و بچه شیرها و کره االاغها را میبینی و با خودت میگی این بشر احمق به زودی تموم میشه صبر کنید د. صبر کنید تبدیل به ای ای میشه و از بین میره . ازش فقط حرف میمونه بقیه بخار میشه میره

نه اینکه فکر کنید حالا که مرگ را پشت در اتاقم میبینم از دنیا متنفرم .نه عاشقشم علی الخصوص همون کره الاغه . بچه گربه ه. ولی از بشریت نا امیدم . بودم . الان نا امید ترم . اینکه بالاخره جوانی سپری شد و باور کردم که تا دنیا دنیا بوده کشتن و زدن و ویرانی بوده و هر دهه هر صده در هر جا انسانها حیوانات بسیار بی رحمی بودند حالم را به هم میزند.

آه خدایا به کجا کشیده شدم . چقدر تلخ و سیاه هستم . این روزها که همه در اینستا آفتابی و موفق و شیرین هستند من چه دارم که بگویم ؟

بگذریم . بگذارید فکر کنم من هنوز سی و پنج ساله هستم و دنیایم تعاملاتی است که با ماکرو دارم و دغدغه ام کودک دیگری است ک انتظارش را میکشم . بگذارید فکر کنم که همه چیز عادیست گرچه هرگز نبوده و نخواهد بود . با این حساب توصیه میکنم فیلم جعفر پناهی یک تصادف ساده را ببینید. همه فیلمهای پناهی یک طوری ساخته میشوند که قطعا میتوانند ورژن بهتر ی از آنها ساخت ولی پناهی میسازد و هر کس ادعا دارد هم میتواند بسازد ولی چون پناهی ساخته دیگه نمیشود منکرش شد که ساخته بد یا خوب ولی شرح درد است .

دوم فرانکنشتاین دل تورو را ببینید خیلی انسانی است و من عجیب دوستش داشتم حتی نمیدونم چرا.

سوم one battle after another

از اندرسون را هم از دست ندهید یک شان پن باحالی دارد .

فیلم ببینید دنیا را گاز بزنید و بجوید . دنییا هیچ وقت خوب نخواهد شد ایران هیچ وقت آزاد نخواهد شد آباد هم دموکراتیک هم . زندگیتان را بکنید . سالهای پیش زویا پیرزاد گفت و ما نفهمیدیم . چراغ ها را یکی بالاخره خاموش میکند زندگیتان را بکنید . سگ تو روحشان . مراقب خودتان باشید و ممنونم از احوال پرسیها . من تنبل نیستم نمیدانم چه شده ام ولی هستم فعلا.

آن ستیغ لعنتی

قرار بود ساعت 11و نیم شب حرکت کنیم . هیچ کس برای ما درست توضیح نمیداد که ایا اتوبوسهای تهران به ایروان ما را در مرز پیاده میکند و یا در نهایت به ایروان میرساند. برای همین ما آدمهای ترسوی محتاط با یکی از آشنایانی که مسیر تهران به مرز را بارها رفته بود تماس گرفتیم . بچه ها بار را بستند و من واقعا از پا افتاده از این همه تحول نگاهشان کردم. با مادرم در دماوند خدا حافظی کردند.

مادرم خاله ام شوهر خاله لرزانم و همه اهالی خانه آمده بودند به کوچه. کوچه باریک و پر از زمزمه آب در نهر . نفس و اشکمان را نگه داشته بودیم . این چه وضعی است واقعا؟ قدشان کوتاه شده هر کدام کنار یک پنجره ایستاده بودند. راه افتادم . خدایا شکرت که من نباید بروم.

وقتی 16 سالم بود بعد از رفتن بسیاری از دختر خاله ها و آشنایان و بچه هایی که همبازی ام بودند. آخرین کسی که رفت پسر خاله ای بود که او هم همبازی و همراه بچگی بود. دوست فابریک برادرم و چهره گوشه و کنار هر خاطره کودکی. قرار بود قاچاقچی ها بیایند و بگویند که کی میبرند. قرار بود با هواپیما بروند. هزینه هنگفتی داده بودند. روزی که آمدند دنبالش و گفتند کفش راحت و لباس روشن بپوش به مادرش گفته بود اینها قرار است من را زمینی ببرند. به سرعت راهی شده بود. پسر خاله سرباز فراری بود . از تهران تا مرز را در یک وانت و زیر یک موکت کثافت و در زیر انبوهی نخاله ساختمانی رفته بود . بعد کوه و کمر و تاریک و ناخنهای از سنگ و کلوخ و صخره کنده شده و به خون افتاده و با تن و جان زخمی و ترسان رسیده بود به ترکیه. داستان قاچاقچی ها و مصایب و گم شدنش در ترکیه و بی خبری از او در ایران؛ بماند. اینکه خاله ام میرفت و سرش را روی لباسهای او که کنده بود و روی تخت انداخته بود و رفته و بود و زار زار میزد؛ یک طرف.همین تجربه و خاطره باعث شد که من تا سالها کابوس لحظه رفتن را ببینم. اینکه در فرودگاهم و باید برای آخرین بار همه چیز را با دو چشمم ببلعم و همه را در مغز کوچکم جا دهم . مادرم را پدرم را خانه را محله را شهر و کشورم را . این کابوس این کابوس تکرار شوند فلجم میکرد و حالا آمده بود نزدیک.

ما عجب ملت بدبختی هستیم .

مسیر تا مرز شبانه و خنک بود. از قزوین به بعد باد شدید و کامیون و اتوبوس و جاده ی نا هموار بود که ماشین را میکوبید. راننده یک فلش موزیک داشت که از ویگن تا ستار و از شهره تا سوسن درش بود. خوابم می آمد ولی بسیار ناراحت بود و هیچ جور نمیتوانستم به خواب بروم . هر از چندی می ایستادیم تا بنزین بزنیم . همه کارتهای سوختمان را آورده بودم . در مسیر، مجموعه های بزرگی از پمپ بنزین و رستوران و نماز خانه بود. گاهی که میایستادیم، پیاده میشدم تا دست و بالم را تکانی بدهم. فکر میکردم که چقدر مشتاق بودم تا روزی این طور زمینی به سفر بروم ولی الان هیچ نمیفهمیدم . توان سفر نداشتم و همه جانم درد داشت.

افق کم کم روشن میشد . روحم سبک میشد و امیدوار بودم با طلوع صبح حال و هوای بهتری پیدا کنم . از زنجان گذشته بودیم به سمت میانه و تبریز. بر خلاف انتظارم نه خنک بود و نه سرسبز . بیابان . بیابان . سرزمین من، بی انتها، عزیز، بی کس و رنجور. با خودم فکر کردم یعنی باور کردنی است که کسی یا کسانی بتوانند خاک و آب و هوای این سرزمین را از بیخ و بن از قنات تا قله ویران کنند؟ تمام کنند و به بادش بدهند؟

وای ایران . ایران چه داغی به تن تو هست و چه غمی بر دل ما که با تو چه کردیم.

به جلفا رسیدیم . جایی کنار خیابان ایستادیم تا ناهاری بخوریم . باد تندی میآمد. سکوت و فقط صدای باد. باد گرم و خشک. چرا من فکر میکردم جلفا شهری سرسبز و خرم است ؟

به رمز نزدیک میشدیم . جاده کوهستانی شد و کم کم ارس زیبا با آبی سبز با کناره های سرسبز با نیزارهای انبوه در کناره جاده طنازی میکرد . ارس ارسی که همیشه در کتاب جغرافی بود. ارسی که آنسویش آن نخجوان مرتب و تمیز و سرسبز و این سو خشک و سنگین ایران نشسته بود. ارسی که صمد بهرنگی را برده بود. هزاران حیف که نتوانستم عکسهای خوبی بگیرم . ماشین باید میرفت و روی پل مرزی هم عکس ممنون بود.

در کنار محوطه مرز زمینی نوردوز، هجوم و دعوای داد و بیداد چرخی هایی که بار میبردند و این دو روزه جنگ طماع ترشان کرده بود با خاک و خل و حرارت بسیار کلافه ام کرده بود. مسیر تا سالن گمرک داغ نا هموار در میان کامیونها و اتوبوسها و تریلی ها . چمدانهای بچه ها را با زور و هل و زحمت میبردیم و من حس میکردم که من دارم در یک فیلم بازی میکنم . همه آن فیلمهایی که از مهاجرت و فرار و جنگ و بدبختی مردم دنیا دیده بودیم . یک گروه آدم خسته و کلافه و خاک و خلی و کثیف و گیج بودیم که بالاخره از گمرک ایران گذشتیم .

ولی تازه وقتی بر روی پل مرزی و از خط میان پل رد شدیم بود که دانستم عجب سرزمین آّبادی را ترک کرده ام . در سمت ارمنستان هیچ فکری برای آدمها عابر نکرده بودند. نه باربر نه ماشین برقی نه حتی سالنی برای گمرک بلکه دو تا کیوسک وسط آفتاب. تقریبا شش یا هفت یا هزار جا؛ هر قندعلی کلاه قابلمه ای به سری که ایستاده بود پاسپورتمان را چک کرد هر ده قدم . در نهایت رسیدیم به یک ساختمان سنگی مانده از زمان شوروی . بزرگ مخوف و قدیمی. داخل سالن خنک بود ولی شره شره های آبی که از سقف آمده بود و طبله های رنگ و گچ کپک زده به دیوارها و سقف دیده میشد. هیچ کس در سالن نبود و من هنوز نفهمیدم چرا این سالن را خالی گذاشتند و رفتند وسط بیابان . فقط حس کردم دارم وارد یکی از فضاهای فیلم استاکر تارکوفسکی میشوم . نمور تاریک خنک ساکت و غریب.

بعد از سالن متروکه باز هم مسیر طاقت فرسای کمی سربالای با شنریزه و سنگ و کلوخ در میان کامیونها و تریلی ها ادامه داشت و برای بارهای چندم نگهبان یا سرباز یا نمیدانم چه کسی که فقط یونیفورم و کلاه داشت، پاسمان را چک کردند. بالاخره رسیدیم به ادموند. ادموند یکی از فرشتگان ایرانی بود که در ارمنستان زندگی و کار میکرد و منتظر ما بود تا ما را به ایروان ببرد. این مرد شادمان خندان و خوش مشرب و بسیار مطلع بود. تقریبا سر سومین پیچ بعد از شروع راهمان به سوی ایروان بود که توضیح داد هر کجا صلیب و گل دیدیم در کنار جاده نشانه سقوط و تصادف و مرگ رانندگان و مسافران این جاده است.

مسیر پیچ در پیچ در قله های کوه و در میان بهشتی سرسبز و خنک و غرق در گلهای صحرایی شروع شد. جل الخالق از ستیغ کوه به سوی ارمنستان زمین و زمان سبز بود انگار برای فوتبال زمین چمن ساخته اند. بلندی این کوههای لاکردار نمیگذارد ابر ها وارد ایران شوند. لبه ستیغ گیر میکنند و در آن سو ایران تشنه لب نشسته است.

جاده پیچاپیچ بالا میرفت و پایین می آمد و باز بالا میرفت و می آ مد . ادم.ند میگفت دیگه داریم میرسیم یک جا که دستتون را دارز کنید میرسه به خود خدا.

از کنار دهکده های مختصر و مهجور میگذشتیم . از میان شهرک هایی که ساختمان های سازمانی به سبک شوروری داشتند و بندهای رختی از این سو به تیر چراغ برغ و از آن سو به پنجره همسایه مقابل آویخته بود. لباسهای محله بالای سر شهر در اهتزاز بود و بالاخره پس از رفتن و رفتن و رفتن و تقریبا هفت ساعت پس از گذر از مرز رسیدیم به روبروی قله آرارت که در کشوری دیگر افتاده است و بزرگترین پرچم ارمنستان همانجا در آسمان تکان تکان میخورد. دشت پای کوه جا به جا تالابهایی داشت برای پرورش ماهی ولی هنوز خبری از شهر ایروان نبود. واقعا کم کم فکر میکردم ادموند میخواهد ما را ببرد یک جایی در دنیا و ولمان کند یا اینکه ما در لوپی از یک فیلم تخیلی هستیم که هرگز از آن خارج نمیشویم . شب گذشته ساعت 11 شب سوار ماشین شده بودم و نزدیک هشت شب روز بعد بود که هنوز شهری به چشمم نمیرسید. جایی از جاده یادم هست که ادموند گفت خوب دیگه از این جاده نمیریم میریم در یک فرعی چون جاده رو برو سه کیلومترش افتاده در آذربایجان ؟! نمیشه دیگه از این راه رفت.

خلاصه کنم وقتی ساعت هشت و نیم شب رسیدیم مقابل درب هتل شیراک در ایروان واقعا از اینکه من اسیر یکی از داستانهای تارکوفسکی وار در یک سرزمین شوروی سابق نیستم شاد بودم . هتل افتضاح ترین شرایط ممکن را داشت و خدمه و رسپشن در برابر سوال و خواهش ما با خشمگین ترین لحن ممکن و با زبان ارمنی فریادهایی میزدند که من میفهمیدم دوستانه نیست. ولی مهم نبود . ما رسیده بودیم و باور کنید یا نه بناپارت قصد داشت همان شب حتما با میکرو و ماکرو برویم تویین برگر که سال گذشته در اقامت اجباری بیست روزه مان در ارمنستان با میکرو رفته بودیم و ماکرو امتحان نکرده بود.

نکته اصلی این بود که همراه اول ایران در اقدامی دزدانه پول رومینگمان را خورده و هیچ جور آنتنی نداشت . برای همین نه تاکسی میتوانستیم بگیریم نه راهمان را پیدا کنیم . باد خنک شبانه ایروان دوباره به روحم وزید و تابستان گذشته را به یاد آوردم که بی خبر از غده ای که در درونم بود چطور روزها را در ایروان سپری کردم . نگاه کردن به آن عکسها و صورت شاد و بی خبری که داشتم الان سخت است. آن خوشی آن بی خبری و ان حس هرگز هرگز هرگز در من دیگر وجود نخواهد داشت. ایروان همچنان شاد و سرخوش با مردمی تمیز و خوش گذران من را به یاد روزهای خوش و بی خبری گذشته میانداخت. روزهای پیش از ویرانی

بگذریم . ادامه دارد

این آخر الزمانی که بود

تهش را زود لو دادم ؟ بله پیش از رفتن بچه ها را نگفتم شبی که یک دفعه هر دو فریاد زنان از خواب بیدارم کردند . گیج گیج بودم برای درمان بی حسی و گز گز انگشتان دست و پایم دارویی میخورم که تقریبا مثل بیهوش کننده خرس جنگل است. میکرو فریاد میزد مامان مامان بلند شو بلند شو. صدای وز وز کر کننده پهباد طوری وبد که مطمئن بودم موشکی است که از پنجره وارد خواهد شد. بچه ها را فرستادم به پارکینگ و تا خودم خودم را پیدا کنم کمی بعدتر رسیدم به آنها . شیمی درمانی لاکردار کاری با عضلات و توان بدنم کرده است که موشک نقطه زن رادار گریز با صدا و سیما نکرده. تا من از پله های سه طبقه بروم پایین دیدم بچه هایم وسط پارکینگ یکدیگر را چسبیده اند و با هر پدافند و موشکی واقعا قالب تهی میکنند. از آنجا که به همت مردان آهنین زمانه دیگر حتی آژیر سرخ و سفید هم نمیزنند. هیچ کدام بالا بر نمیگشتند. همان شب بود که بردمشان زیر میز ناهار خوری ولی بساط میز ناهار خوری و راهروی حمام را هم اعلان تخلیه منطقه سه بر هم زد. حالا بناپارت ا هم مجبور کردیم ببندد تا بزنیم بیرون. کجا؟

ممکن ترین و نزدیک ترین جا منزل مادر شوهر دختر خاله من بود در دماوند. ولی مگه میشد من مادر ، خاله و شوهر خاله و مادر شوهرم و خواهر شوهرم را بگذارم و در بروم؟؟ آن هم مادر همان دختر خاله که داشتم چتر بازی میکردم و میافتادم در منزل مادر شوهرش . دو تا ماشین شدیم و به راه افتادیم . داستان آن سفر هشت ساعته در مسیر 45 دقیقه ای تا دماوند و عبور از میان اتوبان شهید بابایی که در واقع دو طرفش اهداف مجسم بود و با دنده یک و متر به متر در بی بنزینی و گرمای کلافه کننده؛ میتواند سناریوی یک فیلم باشد. تصور کنید جوانترین آدم ماشین با اختلاف سی سال من بودم که پای راستم تقریبا حس کف اش را از دست داده و تا آن روز موهای نروییده و کله ی گَرَ شده ام را کسی ندیده بود ولی تحملم تمام شد و نمایش دادم . بچه هایم با پدرشان و مادر بزرگ دیگر و عمه شان در ماشین دیگری بودند . هر کداممان در عرض ده دقیقه هر خوراکی و داروی ممکن و احیانا سند و مدرکی داشتیم انداخته بودیم در صندوق عقب و راه افتاده بودیم . تصور ما از ویرانی منطقه سه چیزی شبیه برلین پس از جنگ دوم بود . در میان راه مردم با صورتهایی بهت زده غمگین و خسته به روبرو خیره بودند. گاهی ماشینهایی با موزیک تند و بلند انگار داریم میریم مسافرت تفریحی ولی باز هم چهره ها در بی آیندگی مطلق.

این منظره جاده دراز با ده ها هزار چراغ ترمز قرمز که کم کم در هوای تاریک برق میزدند وقتی غریب تر شد که دسته های معتادان ساکن کمپ شهرداری را هم رها کردند در جاده و مردهای لاغر با دمپایی و یونیفرم های آبی رنگ و سرهای تراشیده لابه لای ماشینها در مسیر عکس پیاده می آمدند. بر خلاف ما فراریان بی قرار اینها واقعا سرخوش بودند. من در آن لحظه تصور میکردم عملا در آستانه یک فرو پاشی قرار گرفتیم . نمیدانستم اینها دیوانه اند یا زندانی اند یا معتادند؟ نزار و لاغر بودند و در خط دیگر جاده به تک و توک ماشینهای عبوری التماس میکردند که سوارشان کنند. در خط مقابل اما ماشین خیلی کم بود اما تا بخواهید نیروهای موتور سوار مسلح به سوی تهران میرفتند. آیا تهران خبری شده ؟کلاب هاوس را به هزار زحمت گرفته بودم. آخرین بارقه های نت بود و اتاق ایران من در حال ملی گرایی افراطی تازه تاسیس بود. همانجا بود که فهمیدم ساختمان شیشه ای صدا و سیما را زده اند. ساختمانی بود که زمانی وقتی هنوز صدا و سیما اینقدر امنیتی و غریبه نشده بود کنگره های دندانپزشکی آنجا برگزار میشد. حیف از ایران که ویران شود. کسی از اراک صحبت میکرد. میگفت سه تا داره میاد. به نظرم به سمت تهران چون اونها که میره شیراز یا اصفهان بالاترند. برگشته بودیم به دوران علامت دادن با دود...

با خودم فکر کردم چند بار همین خاطره را باید در زندگی تجربه کنم ؟ سالها پیش خاطره فرارمان از موشکباران تهران را در مجله داستان با عنوان باغ پرتقال نوشته بودم و وقتی مقدمه آن را میخواندم دیدم خدایا بیش از سی سال گذشته و ما هنوز در همان دایره مرگ و امید نشسته ایم منتظر فرود آمدن سقف.

بالاخره رسیدیم و واقعا دست و پایم دیگر صاف نمیشد به خصوص وقتی پیاده شدم حس کردم دیگر کمرم هم همانطور خم خواهد ماند. روزهای دماوند از دستم در رفتند ولی در خنکی و صفا و پاکی کوهستان با پذیرایی در دامن مادر و خاله و مادر شوهر و خواهر شوهر و همه که من را مثل عزیز دردانه مریضی پذیرایی میکردند واقعا شیرین بود. خانواده ای که مهمانشان بودیم در نهایت مهر و با تمام توان محبت میکردند. خوشحال بودم که بچه هایم پیش از اینکه برای همیشه ایران را ترک کنند اینطور عشق را تجربه میکنند. کجای دنیا چنین بوده است ؟

در حقیقت میکرو قرار بود یازدهم تیر ماه از ایران برود. خودش میخواست برای گرفتن دیپلم رفته باشد. قبلا گفته ام که سالهاس سال پیش وقتی هنوز نه میکرو بود و نه حتی ماکرو حرف میزد من برای رفتن از ایران اقدام کرده بودم . قبلا شرح آن را در وبلاگ نوشته ام و پر گویی نمیکنم . اما در نهایت باز شاهی بر سر میکرو نشست و از سال گذشته که دانست امکان رفتن دارد تصمیم گرفت که برود. برای من پذیرشش سخت بود و حتی شاید برایم تلخ و عصبی کننده که بتواند من را ترک کند ولی این را پذیرفته بودم و حالا با سایه جنگ داستان تغییر کرده بود. هیچ نمیدانستیم چه در پیش روست . ماکرو هم قرار بود پش از پایان درس و تمام کردن رشته مکانیک که همه ذوق و اعتماد به نفس و انرژی اش را گرفته بود در اسفند ماه برود. برای همین من منتظر تنها شدن بودم ولی یک دفعه و به این زودی؟

تنها زیر میز ناهار خوری

دوستان عزیزم

من از نسل سوسکهای حمامی هستم که بعد از انجام ام آر آی با تزریق و بی تزریق و آزمایش خون و سی تی اسکن ریه و وقتی هنوز نتیجه هایشان را یکی در میان نمیدانستم یک شب مثل همه شما در نیمه شب با صدای تندرهای بی وقفه از خواب پریدم . اولی به دومی و سومی بود که فهمیدم نه خیر این صدا از اون صداهای همیشه نیست و اصلا ابری در این آسمان نیست که بخواهد تندری باشد.

این طوری شروع شد و الان که هنوز میان برزخ و دوزخ بین مردن از سرطان و یا مردن از جنگ گیر افتادم. این دیگه یک ژانر جدیدی از وحشت بود ولی راستش یک کمی از سرطان کمتر اذیت میکرد. من مسئولیتی در برابر موشک سرگردان هوا ندارم و هر روز با خودم مرور نمیکنم که بیماری نتیجه سبک زندگی یا ژن معیوب یا از تنفس دود و لمس اشعه بوده است. حداقل این است که میتوانم بقیه را بابت آن فحش بدهم . برا یهمین آمادگی داشتم که خوش خیالانه بنشینم و ببینم که کی فرو میریزم.

فقط مشکل این بود که میکرو و ماکرو به معنای واقعی کلمه بی نهایت میترسیدند. در خانه ما اما بناپارت چون اصلا ایده ای از جنگ نداشت و تجربه جنگ ایران و عراق را دشت نکرده بود کاملا بی خیال میخوابید ولی من میدیدم که بچه ها با هر صدایی مثل پاپ کورن بالا میپرند و البته میدانستم هر نقطه زنی هم یک طبقه بالا و پایین و چپ و راستی دارد که اگر از انفجار نمیرند هم از ترس قالب تهی میکنند.

نمیدانم چرا میزان ترس بچه ها را درک نمیکردم . یک جور تسلیم غیر منطقی داشتم ولی وقتی دیدم آنها چقدر واقعی و صادقانه میترسند فهمیدم این شجاعته هم یکی از آن خطاهای تربیتی رایج نسل ما بوده که نمیدانم چطوری علاوه بر همه خود سانسوری ها به مغزمون فرو رفته. ما نمیترسیدیم ؟ خوب که فکر میکنم به یاد می آورم که چرا؛ من میترسیدم . کلاس دوم دبیرستان بودم و در زمان موشکباران تهران، بی نهایت میترسیدم . تا زمانیکه جای اصابتها را ندیده بودم شبها با لباس و کفش و آماده فرار میخوابیدم ولی از وقتی که بنا به یک کنجکاوی احمقانه خانوادگی {که هنوز هم دارم،} به جای گشت و گذار سوار ماشین میشدیم و در شهر پرسون پرسون دنبال جای موشکها گشتیم و از نزدیک و به چشمم ساختمانهای ویران را دیدم کلا ترسم از بین رفت. ترس رفت یک جایی تو ته مغزم . اونجا که خدا نشسته بود چون فهمیدم مدل مردن فرق نمیکنه . اونی که تصویب و اجراش میکنه باز هم خداست . خداست که میخواهد آدمها تکه تکه بشوند یا نشوند. اینکه این موشکه، گلوله هه، بیماریه ،مرضه ،بیاد بزنه به کله هر کسی از اونجا میاد نه از جای دیگه . نه که فکر کنید تریپ عرفانی برداشتم . من و این کارها محاله . ولی دیدم از کسی شکایتی ندارم به کسی هم توسلی ندارم . اونی که تصمیم گیرنده است در دسترس من نیست و من در موردش اراده و قدرتی ندارم . برای همین یادمه که سرخجه هم گرفته بودم و دراز به دراز میافتادم روی تخت و در هیجان صدای آژیر و سپس انفجار و لرزش شیشه ها کتاب میخواندم. حس کرده بودم در برابر قدرتی که هیچ توانی در برابرش ندارم چطور تسلیم نباشم ؟ . از پرستش و کرنش زیاد نبود شاید از خشم و نا امیدی مطلق بود. همان سالها دبیری داشتم که یک موضوع انشای کلیشه ای مزخرف به ما داده بود به عنوان امید. اگه بگم این کلمه تنفر آور است بد نگفتم و همین ایده را هم نوشتم و البته کلی هم ملامت شنیدم و نمره هم نگرفتم. چطوری میشه به یک بچه 16 ساله که روزی چند بار حفره های قلبش از ترس از خون خالی میشود و حس میکند یک وجود قهار و قدرتمندی وجود دارد که آدم را میتواند لای انگشتانش له و خونچکان کند گفت از امید بنویس؟ مگر نه اینکه امید است که آدمی را در ته دره رنج باز هم به تحمل بیشتر و بیشتر ترغیب میکند.

همان جنگ و همان بچه را امتداد دهید تا امروز تا حالا . تا این روزهایی که باز هم یک پرده جدید از آن سناریوی همیشگی اجرا شد . یکی دو شب اول وقتی مقاومت وحشتناک بناپارت از فرار را دیدم و بین دو سنگ آسیاب یعنی بچه ها و او قرار گرفتم به بچه ها پیشنهاد دادم که برویم زیر میز نهار خوری بخوابیم . بهشون اطمینان دادم که تا جاییکه ما میدانیم در اطرافمان جن و پری و از ما بهتران و پادگان نیست. این بماند که واقعا هیچ کسی از این داستان اطمینان ندارد. از سویی هم متقاعدشون کردم که زیر میز ناهار خوری با چیدن صندلی ها و یک سری موانع تقریبا از شیشه در امانیم . دو سه شبی که زیر میز ناهار خوری بودیم . حس اتاق جنگ را داشتم . من به طور بیمارگونه ای در بین هر دو ضد هوایی و به اسم امروزی پدافند به خواب عمیق فرو میرفتم. نمیدانم چه مرگم بود ولی انگار بدنم با تمام قوا فقط میخواست بخوابد. بچه ها هر کدام در ارتباط با دوستانشان در سراسر ایران و جهان آخرین اخبار را برایم بازگو میکردند. مامان اینجا مامان اونجا مامان الان مامان بعدا . مامان مامان.

خوب میداسنتم همان خاطره زیر میز برای هر سه ما ابدی خواهد بود . من آدمی هنوز بی ابرو و بی مژه و بی مو و هنوز بی انگیزه و ناتوان و آن دو ،دو جان جوان که خشمگین و ترسیده و مستاصل بودند ولی سه تایی زیر میز در هم و بر هم میخوابیدیم و حرف میزدیم و گاهی قاه قاه میخدیدیم.من میدانستم تکرار نشدنی است وبرای همین سلفی تاریکی از سه تایی مان آنجا گرفتم. بماند به رسم یادگار از روزهایی که کسی نمیدانست چه میشود

یک شب هم رفتیم در راهروی حمام خوابیدیم . این ها خفت و خواریهایی است که ساکنین خاور میانه خوب میشناسند. کارهای نکرده حرفهای نزده حسهای ندیده . ما سوسک حمام هستیم با امیدی به تغییر به بهبود به یاری بخت . به خدا.

امروز ها اما میز ناهار خوری سر جایش است. صندلی ها مرتب چیده شده و دیگه سه جفت پا از این طرف و آن طرفش بیرون نزده . بچه ها رفته اند.

هنوز 24 ساعت از آتش بس نگذشته بود که طی یک سفر زمینی توانفرسا ولی بسیار پر ماجرا آنها را با بناپارت رساندیم ارمنستان و به فرودگاه و خدا حافظ.

یاد آوریش باعث میشود به گریه بیافتم . لحظه ای که با پدرشان ایستاده بودند تا بار تحویل دهند و بروند . یک کلمه ساده است . بروند.

ادامه دارد

آه ای فورچونا

سلام بر یاران قدیمی خودم . راستش نمیدانم قصه بیماری را تا کجا گفتم ؟ تا هر کجا گفتم خلاصه کنم که بعد از سپری کردن جراحی و ساعتی که از اتاق عمل بیرون آمدم و کمی هوشیرا تر شدم همسرم به زمزمه گفت که آپاندیس و چند غده لنفاوی و . . . و . . . همانجا دانستم که آمایشهای تومور مارکر دروغ نگفته بودند . مورفینی که سعی میکرد دردم را کم کند من را به وادی بی هوشی میبرد ولی معنی گستردگی قضیه را خواب میفهمیم . در هیاهوی اتاقی که به علت فشردگی بیماران بیمارستان سه تخته بود و در کنار زن جوان تازه مادری که دو قلو سزارین کرده بود واقعا حس پایان و ورود به دروازه مرگ داشتم .

سه شبی که در بیماستان بودم با درد، خواب ،حسرت و زاری به درگاه مادرم گذشت که بالاخره همسرم به او اطلاع داده بود . کاش میشد هرگز به او نگویم . کسی که میخواستم هیچ خشی به او نیافتد در مقابلچشمانم از غم سترگ غریبی که خواه و نا خواه داشتم و خودش داشت در حال ذوب شدن بود. سعی او برای امیدوار کردن من در مقابل آنچه در عمق میدانستم کمکی نمیکرد و اظهار دلتنگی ام گرچه نا به جا بود ولی از آن نمیتانستم خود داری کنم . کجا به جز آغوش مادر هست که سر بگذاری و زار گریه کنی ؟ ولی نمیشد . در حقیقت یا هرگز نباید میفهمید و یا حالا که دانسته بود من توان این را نداشتم که به او امید بدهم وقتی خودم خالی از آن بودم .

مادرم تا زمانی که نتیجه پاتولوژی آمد هم امیدوار و شاد بود ولی من خوب میدانستم که نتیجه دلچسبی در انتظار ما نیست . نتیجه سروز کارسینومای گرید کم ولی با دست اندازی متعدد بود که استیج آن را بالا میبرد و یکی از نتایج سزارین و چسبندگی های متعاقب آن بود و البته بی توجهی من به چک آپهای مربوطه و البته اضافه وزن. اینها را نه بر اساس ملامت خود ولی برای زنانی مینویسم که شرم مراجعه به دکتر زنان را در خود دارند و همچنین مردانی که مادر یا دختر یا همسری دارند .

خیلی زود شش جلسه شیمی درمانی آغاز شد. میزان در هم ریختگی ام بسیار بود. ناتوان از عمل سنگین و از دست دادن دو واحد از همگلوبین و ضربه مهلکی از حضور مرگ که همیشه بود و من نمیفهمیدم . شبها به زور خواب آور بیهوش میشدم و شرم داشتم به اطرافیانم نگاه کنم که این میزان ناامیدشان کرده بودم . انگا رهمه دردهای جسمی و روحی بالا زد . با نظر دکتر روانپزشک داروی ضد اضطراب شروع کردم و مغول گفتگو با مشاور شدم.

اولین جلسه ویزیت در مطب دکتر انکولوژیست و قوبل دسته بندی در بیماران مبتلا به سرطان بسیار سخت بود . دکتر اصلا مهربان نبود و در واقع خیلی سرد و رسمی و بی امید آغاز کرد و همان هم ماند البته . از بهمن ماه یعنی حوالی تولدم جلسه اول آغاز شد.

جلسه اول باید یک شب بستری میشدم و دو شب قبل از آن با سرعت هر چه تمامتر رفتم بیمارستان آسیا و هفت شب وادر اتاق عمل شدم تا یک پورت که مسیری دائمی برای تزریق داروهای شمی یدرمانی است برایم تعبیه شود. لفظ تعبیه یا نصب همینقدر ترسناک است که بود . نمیدانم منظره پورت را دیدید یا نه یک دایره یا مثلث کبود رنگ برجسته ای که زیر پوست تقریبا جایی زیر یکی از ترقوه ها و همان حوالی قرار داده میشود. بعد از عمل کبودی بسیار و درد داشتم و صبح روز شیمی درمانی هم درد و هم ترس از اینکه چه خواهد شد فکرم را مشغول کرده بود. اتاقی سه تخته بود و خانم جوانی که نمیتوانستم سنش را حدس بزنم کنارم بود. زن چهل ساله ای که فرزندی نداشت و باید اول شیمی درمانی میکرد و بعد جراحی میکرد. چهار جلسه را گذرانده بود و مطلقا نه مو و نه ابرو و نه مژه نداشت. چهره اش مثل چهره امروز من پف دار و بد رنگ . به خاطر دارم دکتر شکور که در دانشگاه پاتولوژی عمومی درس میداد همیشه میگفت بچه ها اگر یکبار بیمار مبتلا به سرطان ببینید تا همیشه رنگ صورتش را به خاطر خواهید داشت حتی اگر در خیابان از کنارتان عبور کند میفهمید و من میفهمیدم . تصور آینده ای با این ظاهر واقعا باور نکردنی بود ولی دکتر به صراحت و بی رحم گفت بله موهایت میریزد.

حقیقتش با اتصال اولین سرم فکر میکردم قرار است ماده مذاب در رگهایم جاری شود ولی ماده مذاب نبود یک شوکران دیرکُش بود. سه هفته نشد که تازه فهمیدم چه تحولاتی رخ میدهد. به خصوص که داروی زیر پوستی دیگری را باید سه روز خودم در منزل میزدم که هدفش افزایش گلبولهای سفید و بالا بردن ایمنی بود. چشمتان هرگز روز بد نبیند زدن همانا و ویران شدن همان . شرح تغییرات حال را نمیتوان گفت و البته نباید هم بقیه را ترساند. آدمها باید در این مواقع به دور دست نگاه کنند اگر به نزدیک خیره شوند حتما مرگ را بر میگزینند. تخریب اعصاب انتهایی دست و پا که موجب نوعی بد حسی یا بیحسی و گز گز میشود . عدم درک طعمها و مزه ها . تغییرات مزاجی و معده فرسوده . پف و در نهایت ناتوانی و درد مفاصل و . . . نباید ترسید اینها را میشود تحمل کرد . زندگی سخت است . همیشه بوده و خواهد بود .

هنوز جلسه دوم شیمی درمانی را اغاز نکرده بودم که موهایم به طرز حیرت آوری دسته دسته میریختند. مثل یک طلسم غریب. یک شب همه درد ناک شدند و صبح روز بعد وقتی پنجه در موهایم کردم بدون هیچ مقاومتی دستم با انبوهی مو پر شد. همان شب با موزر موهایم را تراشیدیم ولی روند ریختن برای همان موهای یک سانتی هم ادامه داشت تا اینکه بعد جلسه دوم همه را از ته تراشیدم . تازه خوشبخت بودم که تا جلسه چهارم ابروهای وفادارم را داشتم و سه مژه پلک چپ و 13 مژه پلک راست که قهرمانانه ماندند تا من بتوانم ادامه دهم.

حالا دیگر زیبایی مطرح نبود. مسئله رفع و رجوع ویرانی ها برای خروج از خانه و آمدن به مطب بود.برای منی که از انقلاب مهسا به ندرت شالی بر سر داشتم حالا وقتی محجب بیرون می آمدم همسایه و آشنا متحییر میشدند و غریبه ها مثل غریبه به هم چپ چپ نگاه میکردند. داستانی است و بود و فعلا خواهد بود.

خلاصه بگویم یک ماه پیش شیمی درمانی پایان یافته. هنوز عوارض به قوت و شدت باقیست. حتی چیزهایی که تصور نمیکردم ارتباطی داشته باشد. با طیف گسترده ای از آزارهای شدید و ضعیف. فردا وقت ام آر آی ک آپ دارم و مثل گرفتن کارنامه امتحان نهایی باید نگرانش باشم . آه این فورچونا الهه عجی بو غریب به پشت سر نگاه میکنم تا وقتی میخواهی خنجر را فرود آری بدانم زیرا غافلگیری دردناکتر از زخم خنجر است

جهان ناشناخته درد

شبی که رفتم در بیمارستان بستری شوم برای جراحی ، بیمارستان غلغله بود. انبوه جمعیت که منتظر پذیرش بودند برایم عجیب بود و لوسترها و برگ های پیچک مصنوعی درو سالن انتظار و مطالب مانیتور آویزان به سقف حواسم را از شلوغی پرت نمیکرد. مدتی طول کشید تا فهمیدم شلوغی برای پذیرش سیل زنان بارداری است که برای تاریخ ده ده 1403 آمده اند و یا شیمترها برای یک یک 2025. پرستل خسته و کلافه بودند و من حس میکردم نباید از این آدمهایی که برای تغییر زایجه فرزندانشان آمده اند عصبانی باشم اما بودم .

بیهودگی چنین برنامه ریزیهایی برای من که در یک قدمی پرتگاه زندگی ایستاده بودم و ایستاده ام خیلی نمایان بود ولی میدانستم که آدمی تا زنده است زنده است و من حق قضاوتی ندارم . مدت طولانی کار پذیرش طول کشید. همانجا خانمی را دیدم که مات و مبهوت نشسته بود و عده زیادی در اطرافش بودند. یکی گفت پسر 21 ساله اش را برای ربودن گوشی اش چاقو زدند و بیش از سه ساعت است که در اتاق عمل است. تنم لرزید از این فکر که بلایی سربچه بیاید. مدتی بعد بود که خبر کشته شدن دانشجوی جوان دانشگاه تهران در کوچه جنت پشت دانشکده فنی در اثر چاقو خوردگی از دو سارق جهانگیر شد. این اتفاق هر روز و هر روز میافتد منتها مرگ است که هوشیار میکند . چنانچه مرا.

اتاقی که به من دادند سه تخته بود و بسیار کوچک بیمارستان حتی روی سبیلهای دربان آسانسور آدم خوابانده بود. یک مادر جوان که دو قلویی نارس به دنیا آورده بود و یک خانم اهل ارومیه که عملی شمابه من داشت و انجام داده بود هم اتاقم بودند. خانم ترک و خواهرش هر دو بسیار آرام و بی صدا بودند. یک آرامش خوبی داشتند ولی مادر جوان صدایی بسیرا زیر و دلی پر درد دل داشت. باز هم به خودم تلنگر زدم. فیروزه بگیر بکپ برای دیگران دنیا به ته نرسیده کسی در درون پیچیده اش لای لزج و خون و لنف و حرکتهای دودی و عظلات صاف و مخطط یک تکه مرگ مرموز پنهان نکرده است و میتواند پر شو رو دل نگران دو نوزاد زودرسی باتشد که در دستگاه نگه داشته اند و باید شیرشان بدهد. دلم برای مادر و بچه ها سوخت .

صبح زود آمدند دنبالم برای رفتن به اتاق عمل . بناپارت همراهم تا آنجا آمد و از آنجا به بعد من بودم خانمهای خوشگل و جوان و پر جتنب و جوشی که هر کدام هر سوال را سه بار میپرسیدند و البته با وجود این دو روز بعد هم کسی یادش نیامد داروی ضد تپش قلبم را بدهد. وقتی روی تخت خوابیدم و مثب عیسی به صب=لیب تخت دوخته شدم میدانستم دیگر دقیاقی بیشتر فرصت ندارم . خانم دکتر گیلانی آمدند و جراح کولورکتال همراهشان را معرفی کردند. دیگر چیزی رد و بدل نشد جز نفس عمیق بکش ...... کاش بیهوشی به هوشی نداشت. از آن مردنهای اکازیون حساب میشود.

خانمهایی که سزارین کرده اند یا آقایانی که جراحی باز شکم داشته بوده باشند میدانند اولین چیزی که آدم راپس از بیهوشی به دنیا بر میگرداند نه آن صدا زدنها و تکان دادنها و جا به جا کردنهای پس از عمل است . نه فقط درد است. درد دروازه جدیدی که همیشه در زندگی ام به هر حال بود ولی حالا باز شده بود تا تماما من را در درون خود هضم کند. پمپ مورفین. دکمه ای که کار نمیکرد. درد ،فرو رفتن در عمق خوابی سنگین و باز درد. صدای مادر جوان من را از گرمای امن خواب بیرون میکشید و به واقعیت درد باز میگرداند و حتی نوازشهای دستهای بناپارت که به نرم روی دستم یا صورتم حس میکردم. بناپارت معصومانه در کنار تختم نشسته بود و ناظر رفت و برگشت من به بهشت و جهنم خواب و درد بود.

در یکی از بارهایی که رفتم و برگشتم بناپارت گفت خانم دکتر گفت همه را در اوردیم بعلاوه آپاندیس و چند غده لنفاوی . اینجا بود که عمق درد در روحم فرو رفت. این یک عمل ساده خوش خیم . یک لیپوم و فیبروم و کیست و . . . نبود . این یک معنی بیشتر نداشت. من دیگر من سابق نمیشدم از هیچ وجهی . حس کردم تحمل صدای زیر مادر جوان و صدای دو مرد ملاقات کننده بعلاوه مادرش و مادر شوهرش را ندارم . ظالمانه است ولی تحمل این بار از عهیجان را نداشتم و فکر میکردم من هم حق دارم برای خودم عزاداری کنم . از بناپرات خواستم به هیستریکپرستار بخش بگوید که کمی مراعات کنند. ولی طولی نکشید که اتاقم را عوض کردند.

برای شب پرستار جوانی را هماهنگ کرده بودیم . بزرگترین چالش در تمام مدت این حکایت پر از دلهره این بود که من توان بازگو کردن این ماجرا را برای مادرم و بقیه نداشتم . تنها دختر خاله ای که میدانست را از آمدن و ماندن در بیمارستان منع کردم و وقتی آخر شب بناپرات از منزل تماس گرفت و ناگهان گوشی را به سوی مادرم برگرداند سیل بی امان اشک آغاز شد.

من خبر نداشتم که غروب وقتی بناپارت رفته است بی خبر از من و در لحظاتی که دیگر خودش تنهایی نتوانسته همه این اخبار ریز و ردشت را هضم کند مستقیم به منزل مادرم رفته و او را در جریان گذاشته و برش داشته و برده است به منزل ما.

مادرم هاج و واج در مقابل گریه هیستریک من که مطلقا نمیتوانستم آن را کنترل کند مانده بود . نزدیک دو هفته از دستش در رفته بودم و هیچ خبری از دکتر رفتن و برگشتن من نداشت و هیچ نمیدانست که من در چه هیاهویی گیر افتادم . میدانستم حق ندارم چنین کاری با مادر مسنم بکنم ولی هیچ جوری هم دیگر جمع و جور نمیشدم. پرستار جوان که بینی اش را برای خواب با دو سری چسب کاغذی مهر و موم کرده بود با حیرت و ناتوانی از ابراز هر جور همدلی نگاهم میکرد.

شب خوف و درد و خواب و بی خوابی با چشمان خیس و روح و بدنی در هم شکسته از درد بی امان که با هر حرکت بسیار میشد بالاخره تمام شد. فراموش نشود که راه رفتن آخر شب از دستورات پزشک اجرا شد و من فقط وقتی دوباره از حالت عمودی به دنیا نگاه کردم فهمیدم چقدر توانم را از دست داده ام و این آغاز روندی بود که از آن هیچ نمیدانستم . سفر به سرزمین ناشناخته بیماری