کره خری ولی آزاد
چند روز پیش نشستم و مفصل برای وبلاگ نوشتم، فقط به جهت تنبلی در فضایِ خودِ بلاگفا نوشتم و وقتی بین نوشتن وقفه اتفاد یک طوری قاطی شد که پرید. ناگفته نماند که من در مقابل تکنولوژی به شدت ترسو هستم و خیلی زود مثل کودکی که دست به رادیوی باباش زده و موجها را به هم ریخته از وحشت فقط خاموشش میکنم . نمیدونم این ترس چرا هنوز مانده؟ داشتم فکر میکردم نمیدونم از کجا آمده بعد یادم افتاد از اون تلویزیون های مبله که که درش قفل داشت و یخچالهای قفل دار و کلا وسایل برقی که همه رو انداز و زیر انداز داشت و .... بگذریم .
خواستم تشکر کنم از همه دوستانی که ابراز محبت نمودند و یادی از من در کامنتها کردند و البته دوستی که با شدت و غلظت فرموده بودند من کره خرم. آمدم اینجا توضیح بدهم که اصلا از اینکه کره خر باشم ناراخت نشدم راستش . کره خر با آن زیبایی و معصومیت چه ایرادی دارد خدایی؟ فکر میکنم صد بار عزت و شرفش بیشتر از انسانها باشد. چون من تا امروز نشنیدم کره خر بی جهت به کسی جفتک بزند یا گاز بگیرد یا فحش بدهد. هیچ حیوانی نتوانسته روی آدمی را از این جهت سفید کند. همواره انسان رو سیاه ترین این دسته از موجودات خداوند بوده . خشن، متعصب، جاهل، وحشی و قاتل. قاتل بالفطره برای هرنوع موجودی که فکر کنید . گاهی که برنامه های آشپزی میبینم و شاهد پوست کندن و تکه تکه کردن بعضی آبزیان میشوم که گاهی باید بروی در طبقه کف اقیانوس تا شکارش کنی و این بدبخت ها از دست بشر آنجا هم امان نداشتند. بنابراین شخصا اگر کره خر باشم ناراحت نمیشوم و قول میدهم که حتی پدرم هم ناراحت نشود. الان بیست و یک سال است که به آرامی و بی سر و صدا در آغوش مادر و پدرش پای گلدسته امامزاده محمد کرج خوابیده است . نپرسید چرا در گورستان امامزاده محمد حصارک کرج است چون فقط سرنوشت میتواند چنین بازی درآورد.
در هر حال ناراحت نیست. مرد طنازی بود به هر لحاظ، گرچه به طور کلاسیک مادر من مثل اغلب مادران ایرانی حیثیتی از این مرد در ذهن من باقی نگذاشت ولی خاطرات شیرینی هم از او دارم. صبح ها که میرفت سر کار اغلب مادرم را هم میرساند.عاشق رانندگی بود. گاهی راههای خیلی درازی که اصلا ربطی به هم نداشت مثلا محل کار خودش بالاتر از سه راه عباس در ولیعصر بود ولی مادرم را «سر راه» میرساند چهار اره آبسردار نزدیک خیابان ایران . یا محل کارش سه راه ضرابخانه در شریعتی بود ولی مادرم را میرساند محل کار دوم پس از بازنشستگی اش در همان بالاتر از سه راه عباس آباد و یک روز من را هم در دنباله تور صبحگاهی میرساند به مطب که در خیابان تخت طاووس بود. اتفاقا سر سه راه عباس آباد یک تاکسی از پشت نواخت به ماشینش . پدرم پیاده نشد. فقط ایستاد. راننده تاکسی پیاده شد و نگاهی کرد به ماشین و آمد جلو و از پنجره نگاهی به پدرم انداخت که به عادت ازل و ابدش فکل و کراوات زده بود و شش تیغه و دوش گفته و غرق ادوکلن بود. کلامی رد و بدل نمیشد. چند لحظه نگاه کرد و سپس گفت : گوسفند.... بعد هم راه افتاد و رفت سوار ماشینش شد.یک کمی به هم نگاه کردیم در سکوت و بعد قهقه اش بلند شد. پدرم از شدت خنده نمیتوانست حرف بزند. میپرسید: آخه این چرا به م گفت گوسفند؟ دو تا یی با هم غش غش میخندیدیم . موقع خنده به عادت همیشه دستش را اندکی جلوی دهانش را میگرفت شاید برای پوشاندن دو دندان خرگوشی درشتی که در جوانی داشت.
با این اوصاف پدرم حتما از خر بودن غضب نخواهد کرد به خواب من نخواهد آمد و سرش را در دامن مادرش نمیگذارد تا گریه کند.
ولی خوب، من نمیخندم فقط فکر میکنم چرا ؟ در این روزهای مطلقا بلاتکلیفی که آینده ما ساعت به ساعت رقم میخورد من به کلی شنیدن اخبار را رها کرده ام . سیاست مدارها در سراسر گیتی دزد زمان ما هستند. اراجیف تکراری لاف های گزاف، دروغهای شاخدار، اعتقادات ظاهری و حرفهای صد من یک غاز. روزهایم را به شنیدن کتاب صوتی و پادکست و دیدن فیلم و سریال میگذرانم و اگر نت بگذارد بی قیدانه میروم ریلز سخیف اینستا میبینم تا به تولیدات مردم جهان بخندم . از تبلیغ شورت مردانه فروش خیابان سعدی که با ذوق بسیار تبلیغ میکند و هی پیجش را میبندند تا نصایح فلان مرد جوان به دختران جوان. انگار من شورت مردانه لازم دارم یا دختر جوان هستم . بلند بلند میخندم و میگویم خوب تراپی شدم . چی میتواند ما را از این زمان بکند و به هوا پرتاب کند؟ همین مزخرفات. خدا کند علما نشنوند وگرنه میگه غنا بود از خدا غافل شدید.
الان در حال شنیدن کتاب کمونیست رفت و ما ماندیم و حتی خندیدیم هستم که خانم دکتر فریبا بحرینی دوست عزیزم معرفی کرده بودند و بی نظیر است . این قدر برای دهه 60 و 50 وصف زندگیست که اشک به چشمتان می آید. فوق العاده . در فیدیبو پیدایش میکنید.
مدت زیادی مشغول حاجی بابای اصفهانی شنیداری بودم . حالا کتاب ایرانی تر را هم از فیدیبو شروع کردم . کتاب انقلاب آرام علی میرسپاسی را هم کنار تختخواب دارم و با جان کندن میخوانم . کتاب ارزشمندی است اما ریز است و البته خیلی کند پیش میرود و مهمتر از همه وقتی میخوانم در هر پوزیشنی که کتاب را به دست میگیرم یک مفصل جدیدم درد میگیرد. من که تمام غرش طوفان، دن آرام ، جان شیفته، ژان کریستف و نمیدانم خدا میداند چند صد عنوان دیگر کتاب را دمر افتاده روی کتاب، میخواندم الان نه دمر نه طاقباز و نه به پهلو و ونه نشسته نمیتوانم کتاب بخوانم . دارویی که قرار است من را زنده نگه دارد البته با دردهای مفصلی بسیار هر روز به یادم می آورد که ببین زندگی مفتی نیست.از اون حیاتی تر عینک است. یک عینک دارم که همیشه خدا به گردنم آویزان است. بدبخت عینک . گاهی ولی یاری نمیکند. چشم هم یادم م یآورد که عزیز جوانی رفته.
بگذریم . فیلمهای ایرانی را هم اگر تولید شوند گاهی دنبال میکنم . به راستی سقوط واقعی سینمای ایران طوریست که حتی تحمل بازیها سخت است. زن و بچه ، صد سال به این سالها نمونه تحمل ناپذیرش. سریالها را هم نگویم که مثلا کلاغ را حتی دنبال نکردم . نوستالژی بازی با کلاه سر کردن زنان و طراحی صحنه های مثلا قدیمی وبا کمک د سی جی آی و ای آی دیگر کشش ندارد . تنها چیزی که نظرم را جلب کرد بازی امیر جدیدی و لیلی رشیدی در فیلم بلاتکلیف بیداد بود.
راستی یادم رفت از کیچ ترین تولید مهدویان بگویم . نیمه شب. یاد فیلمهای خیریه نزدیک کریسمس افتادم که همه از شدت خوبی مزه شربت گلاب میدهند.
بگذریم . هنوز نمیدانم این یکی نوشته هم خواهد پرید یا به جا میرسد. اغلب نوشته هایی که نیست میشوند را خیلی دوست دارم و چیزهای بهتری هستند اما سرنوشته دیگه . یادمه بچه بودم همیشه یک چشمم به پاکت سیگار پدرم بود تا ببینم الان نوبت کدومشونه که با سوختن فنا شوند. مدتها مشغول این رصد میشدم . پاکت را بر میداشت و درش را باز میکرد. در حالیکه مثلا با باجناقش داشت حرف میزد یا به تلویزیون نگاه میکرد انگشتانش با حسی از پیش آموخته یک نخ بیرون میکشید گاهی یکی فرار میکرد ولی بالاخره یکی به دام میافتاد. بعد صدای خشک فندک و بعد نفس عمیق.
لامصب عجب منظره سکر آوریست. همیشه اولین پک یا کام یک چیز دیگه است. اما منِ کودک در این همه فقط یک جور جبر سرنوشت را میدیدم . انگار دست خدا باشد که انسان را برای مردن انتخاب میکند.حالا میفهمم که اشتباه نمیکردم قضیه همینطوریه . به همین راحتی .