امروز 10 آذر است . به یاد ندارم آخرین باری که در تهران باران بارید چه وقتی بوده است جایی خواندم هفتم اردیبهشت هفت ماه پیش شاید اما میدانم که هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم آرزو کرده بودم روزی بیاید که ما بتوانیم با اولین بارش باران بعد از تابستان داغ بی پایان بریزم در خیابان و برقصیم . نه از این رقصهای دستوری نه از این شاپور اولهایی که با تبختر والرین را نگاه میکنند نه از این حسودهای پلاستیکی . همینطور خود به خود از شادی از شعف از حس رفع تشنگی سرزمینی که وای چقدر دوستش داریم و چگونه ویرانش کردیم و کردند. هزار سال گذشته و ما هنوز تشنه و در بندیم . ترسم که عمر به یغما رود و ما همچنان چشم به افق دوخته باشیم .

قاعدتا آدمی که سال گذشته سرطان گرفته و بعد از عمل جراحی دوباره به زندگی ترسناک آینده خیره شده بعد عملا شخصا و با صرف پول بمباران شیمیایی شده بعد افتاده در جنگ بی حاصل دوازده روزه و چند بار قبض روح شده و بعد بچه هایش را مثل دو کفتر جوان سفید پر داده در آسمان نباید از ایران حرفی بزنم ولی هر دردی بگیریم درد این کشور سوزناکتر و تازه تر است. هر کدام از ما در درونمان صد ها حرف و درد دل داریم . درد جان داریم . مریض و رنجوریم بی پول و ناتوانیم یا هزار جور گله از دنیا و مافیها داریم ولی دنیا یک وطن شاد به ما بدهکار است جایی که ما برایش غصه نخوریم . جایی که صدای درد را از زخمه های تار و سه تارش نشنویم . کیانوش سنجری را به یاد دارید ؟

هر جای دنیا که سر زده ام به همه جا به چشم عروسی نگاه کردم که به خانه جاری اش رفته با حب و بغض و حسد بسیار . به هواپیمای امارات به فرودگاه دوبی به سرسبزی و خرمی ارمنستان به آب به ابر به باد به هوا به شادی به خنده به موسیقی به آنچه زندگی است و ما در ایران نداریم و نمیفهمیم که نداریم . ای تف به روحشان . راستش را بگویم وقتی کسی سرطان میگیرد یکی از سوالهای پر تکرار مغزش این است که چرا ؟ چرا من ؟ و هزاران جواب بی ربط و با ربط. خودش را ملامت میکند دیگری را ملامت میکند به آب و هوا و زمین و زمان شک میکند ولی من همیشه به انباشته کینه هایی فکر کردم که در دلم جسمی سخت و مرگبار تشکیل دادند.از تنفر لحظه هایی که به صفحه تلویزیون خیره شدم و به جای شنیدن نوازشی پدرانه فقط توبیخ و تهدید شنیدم یا خیره به دروغی لزج نگاه کردم که از دهان دلقکهایی در می آمد که پشت دوربین آن کار دیگر میکردند ولی در مقابل چه چهره آسمانی داشتند. این خشمها با قیری که به جای هوا تنفس میکنیم و این شگرد مزورانه کثافت که ما را همواره در ابهام آینده نگاه میدارد دخلم را آوردند.

حالا تقریبا یک سال از روزی که کشف کردم در درونم چه خبرهایی هست گذشته است . الان که آدرنالین خونم پایین آمده و هیجان آن لحظات سرد فرو نشسته تازه ترسی سراسر روحم را منجمد میکند. از خودم میپرسم من چطور از این تنگه عبور کردم؟ آیا عبور کردم؟ گاهی در تاریکی شب وقتی به عادت مالوف سرم را روی بالش میگذارم و سعی میکنم این جسم چموشِ نخواب را به کلک خیال به خواب ببرم ناگهان چشمانم باز میشود. فیروزه ! آیا واقعا رهیدی ؟

هیچ کس نمیداند. الان هر سه ماه فاکتورهای مشکوک خونم را چک میکنم و هر شش ماه فرو میروم در سوراخ آم آر آی تا بعد از 40 دقیقه تق تق و هو هو و بنگ بنگ در حالی که از بی حرکتی مطلق خشک شده ام لرزان از ارتفاع تخت روان آن فرود بیایم و ببینم لا به لای پوست و دمبه و ماهیچه چی نهفته. چقدر از تصاویر ام آر آی متنفرم . چقدر آدمیت آدم را کم میکند. راستی آدمیت ما کجای ماست؟ مغز ؟ دل ؟ قلب ؟ کجا؟ اصلا هست یا این فقط بهانه مردمان عادی است برای عادی ماندن؟

پس چرا آن آدمهای بی مصرفی که در همه جای دنیا ادعاهای بزرگ دارند مثل ما نیستند؟ اینکه دنیای ما هر صد سال اصول اخلاقی اش ری ست میشود و باز هم انسانها انسانها را میکشند و میدرند و عذاب میدهند برا ی من چنان رنجی ایجاد میکند که گاهی از زندگی سیر میشوم . در این هزار سال وبلاگ نوشتن چند بار این را گفته ام خدایا. چطوری تحمل میکنی؟ یک جایی هستی من نمیدانم نشستی ایستادی خوابیدی سیالی انرزی ی؟ نمیدانم هر جور هر طور که هستی، آگاهی به ما؛ حتی میگویند به نیتهای ما. چطوری از اون بالا عق نمیزنی وقتی از ماها خبر دار میشی؟ از نیتهای کثافتمون ؟ فکر نمیکنی اینها چه گوهی بودند آفریدم ؟

شاید هم نه. تو فقط بلبلها و گنجشکها و بچه شیرها و کره االاغها را میبینی و با خودت میگی این بشر احمق به زودی تموم میشه صبر کنید د. صبر کنید تبدیل به ای ای میشه و از بین میره . ازش فقط حرف میمونه بقیه بخار میشه میره

نه اینکه فکر کنید حالا که مرگ را پشت در اتاقم میبینم از دنیا متنفرم .نه عاشقشم علی الخصوص همون کره الاغه . بچه گربه ه. ولی از بشریت نا امیدم . بودم . الان نا امید ترم . اینکه بالاخره جوانی سپری شد و باور کردم که تا دنیا دنیا بوده کشتن و زدن و ویرانی بوده و هر دهه هر صده در هر جا انسانها حیوانات بسیار بی رحمی بودند حالم را به هم میزند.

آه خدایا به کجا کشیده شدم . چقدر تلخ و سیاه هستم . این روزها که همه در اینستا آفتابی و موفق و شیرین هستند من چه دارم که بگویم ؟

بگذریم . بگذارید فکر کنم من هنوز سی و پنج ساله هستم و دنیایم تعاملاتی است که با ماکرو دارم و دغدغه ام کودک دیگری است ک انتظارش را میکشم . بگذارید فکر کنم که همه چیز عادیست گرچه هرگز نبوده و نخواهد بود . با این حساب توصیه میکنم فیلم جعفر پناهی یک تصادف ساده را ببینید. همه فیلمهای پناهی یک طوری ساخته میشوند که قطعا میتوانند ورژن بهتر ی از آنها ساخت ولی پناهی میسازد و هر کس ادعا دارد هم میتواند بسازد ولی چون پناهی ساخته دیگه نمیشود منکرش شد که ساخته بد یا خوب ولی شرح درد است .

دوم فرانکنشتاین دل تورو را ببینید خیلی انسانی است و من عجیب دوستش داشتم حتی نمیدونم چرا.

سوم one battle after another

از اندرسون را هم از دست ندهید یک شان پن باحالی دارد .

فیلم ببینید دنیا را گاز بزنید و بجوید . دنییا هیچ وقت خوب نخواهد شد ایران هیچ وقت آزاد نخواهد شد آباد هم دموکراتیک هم . زندگیتان را بکنید . سالهای پیش زویا پیرزاد گفت و ما نفهمیدیم . چراغ ها را یکی بالاخره خاموش میکند زندگیتان را بکنید . سگ تو روحشان . مراقب خودتان باشید و ممنونم از احوال پرسیها . من تنبل نیستم نمیدانم چه شده ام ولی هستم فعلا.

آن ستیغ لعنتی

قرار بود ساعت 11و نیم شب حرکت کنیم . هیچ کس برای ما درست توضیح نمیداد که ایا اتوبوسهای تهران به ایروان ما را در مرز پیاده میکند و یا در نهایت به ایروان میرساند. برای همین ما آدمهای ترسوی محتاط با یکی از آشنایانی که مسیر تهران به مرز را بارها رفته بود تماس گرفتیم . بچه ها بار را بستند و من واقعا از پا افتاده از این همه تحول نگاهشان کردم. با مادرم در دماوند خدا حافظی کردند.

مادرم خاله ام شوهر خاله لرزانم و همه اهالی خانه آمده بودند به کوچه. کوچه باریک و پر از زمزمه آب در نهر . نفس و اشکمان را نگه داشته بودیم . این چه وضعی است واقعا؟ قدشان کوتاه شده هر کدام کنار یک پنجره ایستاده بودند. راه افتادم . خدایا شکرت که من نباید بروم.

وقتی 16 سالم بود بعد از رفتن بسیاری از دختر خاله ها و آشنایان و بچه هایی که همبازی ام بودند. آخرین کسی که رفت پسر خاله ای بود که او هم همبازی و همراه بچگی بود. دوست فابریک برادرم و چهره گوشه و کنار هر خاطره کودکی. قرار بود قاچاقچی ها بیایند و بگویند که کی میبرند. قرار بود با هواپیما بروند. هزینه هنگفتی داده بودند. روزی که آمدند دنبالش و گفتند کفش راحت و لباس روشن بپوش به مادرش گفته بود اینها قرار است من را زمینی ببرند. به سرعت راهی شده بود. پسر خاله سرباز فراری بود . از تهران تا مرز را در یک وانت و زیر یک موکت کثافت و در زیر انبوهی نخاله ساختمانی رفته بود . بعد کوه و کمر و تاریک و ناخنهای از سنگ و کلوخ و صخره کنده شده و به خون افتاده و با تن و جان زخمی و ترسان رسیده بود به ترکیه. داستان قاچاقچی ها و مصایب و گم شدنش در ترکیه و بی خبری از او در ایران؛ بماند. اینکه خاله ام میرفت و سرش را روی لباسهای او که کنده بود و روی تخت انداخته بود و رفته و بود و زار زار میزد؛ یک طرف.همین تجربه و خاطره باعث شد که من تا سالها کابوس لحظه رفتن را ببینم. اینکه در فرودگاهم و باید برای آخرین بار همه چیز را با دو چشمم ببلعم و همه را در مغز کوچکم جا دهم . مادرم را پدرم را خانه را محله را شهر و کشورم را . این کابوس این کابوس تکرار شوند فلجم میکرد و حالا آمده بود نزدیک.

ما عجب ملت بدبختی هستیم .

مسیر تا مرز شبانه و خنک بود. از قزوین به بعد باد شدید و کامیون و اتوبوس و جاده ی نا هموار بود که ماشین را میکوبید. راننده یک فلش موزیک داشت که از ویگن تا ستار و از شهره تا سوسن درش بود. خوابم می آمد ولی بسیار ناراحت بود و هیچ جور نمیتوانستم به خواب بروم . هر از چندی می ایستادیم تا بنزین بزنیم . همه کارتهای سوختمان را آورده بودم . در مسیر، مجموعه های بزرگی از پمپ بنزین و رستوران و نماز خانه بود. گاهی که میایستادیم، پیاده میشدم تا دست و بالم را تکانی بدهم. فکر میکردم که چقدر مشتاق بودم تا روزی این طور زمینی به سفر بروم ولی الان هیچ نمیفهمیدم . توان سفر نداشتم و همه جانم درد داشت.

افق کم کم روشن میشد . روحم سبک میشد و امیدوار بودم با طلوع صبح حال و هوای بهتری پیدا کنم . از زنجان گذشته بودیم به سمت میانه و تبریز. بر خلاف انتظارم نه خنک بود و نه سرسبز . بیابان . بیابان . سرزمین من، بی انتها، عزیز، بی کس و رنجور. با خودم فکر کردم یعنی باور کردنی است که کسی یا کسانی بتوانند خاک و آب و هوای این سرزمین را از بیخ و بن از قنات تا قله ویران کنند؟ تمام کنند و به بادش بدهند؟

وای ایران . ایران چه داغی به تن تو هست و چه غمی بر دل ما که با تو چه کردیم.

به جلفا رسیدیم . جایی کنار خیابان ایستادیم تا ناهاری بخوریم . باد تندی میآمد. سکوت و فقط صدای باد. باد گرم و خشک. چرا من فکر میکردم جلفا شهری سرسبز و خرم است ؟

به رمز نزدیک میشدیم . جاده کوهستانی شد و کم کم ارس زیبا با آبی سبز با کناره های سرسبز با نیزارهای انبوه در کناره جاده طنازی میکرد . ارس ارسی که همیشه در کتاب جغرافی بود. ارسی که آنسویش آن نخجوان مرتب و تمیز و سرسبز و این سو خشک و سنگین ایران نشسته بود. ارسی که صمد بهرنگی را برده بود. هزاران حیف که نتوانستم عکسهای خوبی بگیرم . ماشین باید میرفت و روی پل مرزی هم عکس ممنون بود.

در کنار محوطه مرز زمینی نوردوز، هجوم و دعوای داد و بیداد چرخی هایی که بار میبردند و این دو روزه جنگ طماع ترشان کرده بود با خاک و خل و حرارت بسیار کلافه ام کرده بود. مسیر تا سالن گمرک داغ نا هموار در میان کامیونها و اتوبوسها و تریلی ها . چمدانهای بچه ها را با زور و هل و زحمت میبردیم و من حس میکردم که من دارم در یک فیلم بازی میکنم . همه آن فیلمهایی که از مهاجرت و فرار و جنگ و بدبختی مردم دنیا دیده بودیم . یک گروه آدم خسته و کلافه و خاک و خلی و کثیف و گیج بودیم که بالاخره از گمرک ایران گذشتیم .

ولی تازه وقتی بر روی پل مرزی و از خط میان پل رد شدیم بود که دانستم عجب سرزمین آّبادی را ترک کرده ام . در سمت ارمنستان هیچ فکری برای آدمها عابر نکرده بودند. نه باربر نه ماشین برقی نه حتی سالنی برای گمرک بلکه دو تا کیوسک وسط آفتاب. تقریبا شش یا هفت یا هزار جا؛ هر قندعلی کلاه قابلمه ای به سری که ایستاده بود پاسپورتمان را چک کرد هر ده قدم . در نهایت رسیدیم به یک ساختمان سنگی مانده از زمان شوروی . بزرگ مخوف و قدیمی. داخل سالن خنک بود ولی شره شره های آبی که از سقف آمده بود و طبله های رنگ و گچ کپک زده به دیوارها و سقف دیده میشد. هیچ کس در سالن نبود و من هنوز نفهمیدم چرا این سالن را خالی گذاشتند و رفتند وسط بیابان . فقط حس کردم دارم وارد یکی از فضاهای فیلم استاکر تارکوفسکی میشوم . نمور تاریک خنک ساکت و غریب.

بعد از سالن متروکه باز هم مسیر طاقت فرسای کمی سربالای با شنریزه و سنگ و کلوخ در میان کامیونها و تریلی ها ادامه داشت و برای بارهای چندم نگهبان یا سرباز یا نمیدانم چه کسی که فقط یونیفورم و کلاه داشت، پاسمان را چک کردند. بالاخره رسیدیم به ادموند. ادموند یکی از فرشتگان ایرانی بود که در ارمنستان زندگی و کار میکرد و منتظر ما بود تا ما را به ایروان ببرد. این مرد شادمان خندان و خوش مشرب و بسیار مطلع بود. تقریبا سر سومین پیچ بعد از شروع راهمان به سوی ایروان بود که توضیح داد هر کجا صلیب و گل دیدیم در کنار جاده نشانه سقوط و تصادف و مرگ رانندگان و مسافران این جاده است.

مسیر پیچ در پیچ در قله های کوه و در میان بهشتی سرسبز و خنک و غرق در گلهای صحرایی شروع شد. جل الخالق از ستیغ کوه به سوی ارمنستان زمین و زمان سبز بود انگار برای فوتبال زمین چمن ساخته اند. بلندی این کوههای لاکردار نمیگذارد ابر ها وارد ایران شوند. لبه ستیغ گیر میکنند و در آن سو ایران تشنه لب نشسته است.

جاده پیچاپیچ بالا میرفت و پایین می آمد و باز بالا میرفت و می آ مد . ادم.ند میگفت دیگه داریم میرسیم یک جا که دستتون را دارز کنید میرسه به خود خدا.

از کنار دهکده های مختصر و مهجور میگذشتیم . از میان شهرک هایی که ساختمان های سازمانی به سبک شوروری داشتند و بندهای رختی از این سو به تیر چراغ برغ و از آن سو به پنجره همسایه مقابل آویخته بود. لباسهای محله بالای سر شهر در اهتزاز بود و بالاخره پس از رفتن و رفتن و رفتن و تقریبا هفت ساعت پس از گذر از مرز رسیدیم به روبروی قله آرارت که در کشوری دیگر افتاده است و بزرگترین پرچم ارمنستان همانجا در آسمان تکان تکان میخورد. دشت پای کوه جا به جا تالابهایی داشت برای پرورش ماهی ولی هنوز خبری از شهر ایروان نبود. واقعا کم کم فکر میکردم ادموند میخواهد ما را ببرد یک جایی در دنیا و ولمان کند یا اینکه ما در لوپی از یک فیلم تخیلی هستیم که هرگز از آن خارج نمیشویم . شب گذشته ساعت 11 شب سوار ماشین شده بودم و نزدیک هشت شب روز بعد بود که هنوز شهری به چشمم نمیرسید. جایی از جاده یادم هست که ادموند گفت خوب دیگه از این جاده نمیریم میریم در یک فرعی چون جاده رو برو سه کیلومترش افتاده در آذربایجان ؟! نمیشه دیگه از این راه رفت.

خلاصه کنم وقتی ساعت هشت و نیم شب رسیدیم مقابل درب هتل شیراک در ایروان واقعا از اینکه من اسیر یکی از داستانهای تارکوفسکی وار در یک سرزمین شوروی سابق نیستم شاد بودم . هتل افتضاح ترین شرایط ممکن را داشت و خدمه و رسپشن در برابر سوال و خواهش ما با خشمگین ترین لحن ممکن و با زبان ارمنی فریادهایی میزدند که من میفهمیدم دوستانه نیست. ولی مهم نبود . ما رسیده بودیم و باور کنید یا نه بناپارت قصد داشت همان شب حتما با میکرو و ماکرو برویم تویین برگر که سال گذشته در اقامت اجباری بیست روزه مان در ارمنستان با میکرو رفته بودیم و ماکرو امتحان نکرده بود.

نکته اصلی این بود که همراه اول ایران در اقدامی دزدانه پول رومینگمان را خورده و هیچ جور آنتنی نداشت . برای همین نه تاکسی میتوانستیم بگیریم نه راهمان را پیدا کنیم . باد خنک شبانه ایروان دوباره به روحم وزید و تابستان گذشته را به یاد آوردم که بی خبر از غده ای که در درونم بود چطور روزها را در ایروان سپری کردم . نگاه کردن به آن عکسها و صورت شاد و بی خبری که داشتم الان سخت است. آن خوشی آن بی خبری و ان حس هرگز هرگز هرگز در من دیگر وجود نخواهد داشت. ایروان همچنان شاد و سرخوش با مردمی تمیز و خوش گذران من را به یاد روزهای خوش و بی خبری گذشته میانداخت. روزهای پیش از ویرانی

بگذریم . ادامه دارد

این آخر الزمانی که بود

تهش را زود لو دادم ؟ بله پیش از رفتن بچه ها را نگفتم شبی که یک دفعه هر دو فریاد زنان از خواب بیدارم کردند . گیج گیج بودم برای درمان بی حسی و گز گز انگشتان دست و پایم دارویی میخورم که تقریبا مثل بیهوش کننده خرس جنگل است. میکرو فریاد میزد مامان مامان بلند شو بلند شو. صدای وز وز کر کننده پهباد طوری وبد که مطمئن بودم موشکی است که از پنجره وارد خواهد شد. بچه ها را فرستادم به پارکینگ و تا خودم خودم را پیدا کنم کمی بعدتر رسیدم به آنها . شیمی درمانی لاکردار کاری با عضلات و توان بدنم کرده است که موشک نقطه زن رادار گریز با صدا و سیما نکرده. تا من از پله های سه طبقه بروم پایین دیدم بچه هایم وسط پارکینگ یکدیگر را چسبیده اند و با هر پدافند و موشکی واقعا قالب تهی میکنند. از آنجا که به همت مردان آهنین زمانه دیگر حتی آژیر سرخ و سفید هم نمیزنند. هیچ کدام بالا بر نمیگشتند. همان شب بود که بردمشان زیر میز ناهار خوری ولی بساط میز ناهار خوری و راهروی حمام را هم اعلان تخلیه منطقه سه بر هم زد. حالا بناپارت ا هم مجبور کردیم ببندد تا بزنیم بیرون. کجا؟

ممکن ترین و نزدیک ترین جا منزل مادر شوهر دختر خاله من بود در دماوند. ولی مگه میشد من مادر ، خاله و شوهر خاله و مادر شوهرم و خواهر شوهرم را بگذارم و در بروم؟؟ آن هم مادر همان دختر خاله که داشتم چتر بازی میکردم و میافتادم در منزل مادر شوهرش . دو تا ماشین شدیم و به راه افتادیم . داستان آن سفر هشت ساعته در مسیر 45 دقیقه ای تا دماوند و عبور از میان اتوبان شهید بابایی که در واقع دو طرفش اهداف مجسم بود و با دنده یک و متر به متر در بی بنزینی و گرمای کلافه کننده؛ میتواند سناریوی یک فیلم باشد. تصور کنید جوانترین آدم ماشین با اختلاف سی سال من بودم که پای راستم تقریبا حس کف اش را از دست داده و تا آن روز موهای نروییده و کله ی گَرَ شده ام را کسی ندیده بود ولی تحملم تمام شد و نمایش دادم . بچه هایم با پدرشان و مادر بزرگ دیگر و عمه شان در ماشین دیگری بودند . هر کداممان در عرض ده دقیقه هر خوراکی و داروی ممکن و احیانا سند و مدرکی داشتیم انداخته بودیم در صندوق عقب و راه افتاده بودیم . تصور ما از ویرانی منطقه سه چیزی شبیه برلین پس از جنگ دوم بود . در میان راه مردم با صورتهایی بهت زده غمگین و خسته به روبرو خیره بودند. گاهی ماشینهایی با موزیک تند و بلند انگار داریم میریم مسافرت تفریحی ولی باز هم چهره ها در بی آیندگی مطلق.

این منظره جاده دراز با ده ها هزار چراغ ترمز قرمز که کم کم در هوای تاریک برق میزدند وقتی غریب تر شد که دسته های معتادان ساکن کمپ شهرداری را هم رها کردند در جاده و مردهای لاغر با دمپایی و یونیفرم های آبی رنگ و سرهای تراشیده لابه لای ماشینها در مسیر عکس پیاده می آمدند. بر خلاف ما فراریان بی قرار اینها واقعا سرخوش بودند. من در آن لحظه تصور میکردم عملا در آستانه یک فرو پاشی قرار گرفتیم . نمیدانستم اینها دیوانه اند یا زندانی اند یا معتادند؟ نزار و لاغر بودند و در خط دیگر جاده به تک و توک ماشینهای عبوری التماس میکردند که سوارشان کنند. در خط مقابل اما ماشین خیلی کم بود اما تا بخواهید نیروهای موتور سوار مسلح به سوی تهران میرفتند. آیا تهران خبری شده ؟کلاب هاوس را به هزار زحمت گرفته بودم. آخرین بارقه های نت بود و اتاق ایران من در حال ملی گرایی افراطی تازه تاسیس بود. همانجا بود که فهمیدم ساختمان شیشه ای صدا و سیما را زده اند. ساختمانی بود که زمانی وقتی هنوز صدا و سیما اینقدر امنیتی و غریبه نشده بود کنگره های دندانپزشکی آنجا برگزار میشد. حیف از ایران که ویران شود. کسی از اراک صحبت میکرد. میگفت سه تا داره میاد. به نظرم به سمت تهران چون اونها که میره شیراز یا اصفهان بالاترند. برگشته بودیم به دوران علامت دادن با دود...

با خودم فکر کردم چند بار همین خاطره را باید در زندگی تجربه کنم ؟ سالها پیش خاطره فرارمان از موشکباران تهران را در مجله داستان با عنوان باغ پرتقال نوشته بودم و وقتی مقدمه آن را میخواندم دیدم خدایا بیش از سی سال گذشته و ما هنوز در همان دایره مرگ و امید نشسته ایم منتظر فرود آمدن سقف.

بالاخره رسیدیم و واقعا دست و پایم دیگر صاف نمیشد به خصوص وقتی پیاده شدم حس کردم دیگر کمرم هم همانطور خم خواهد ماند. روزهای دماوند از دستم در رفتند ولی در خنکی و صفا و پاکی کوهستان با پذیرایی در دامن مادر و خاله و مادر شوهر و خواهر شوهر و همه که من را مثل عزیز دردانه مریضی پذیرایی میکردند واقعا شیرین بود. خانواده ای که مهمانشان بودیم در نهایت مهر و با تمام توان محبت میکردند. خوشحال بودم که بچه هایم پیش از اینکه برای همیشه ایران را ترک کنند اینطور عشق را تجربه میکنند. کجای دنیا چنین بوده است ؟

در حقیقت میکرو قرار بود یازدهم تیر ماه از ایران برود. خودش میخواست برای گرفتن دیپلم رفته باشد. قبلا گفته ام که سالهاس سال پیش وقتی هنوز نه میکرو بود و نه حتی ماکرو حرف میزد من برای رفتن از ایران اقدام کرده بودم . قبلا شرح آن را در وبلاگ نوشته ام و پر گویی نمیکنم . اما در نهایت باز شاهی بر سر میکرو نشست و از سال گذشته که دانست امکان رفتن دارد تصمیم گرفت که برود. برای من پذیرشش سخت بود و حتی شاید برایم تلخ و عصبی کننده که بتواند من را ترک کند ولی این را پذیرفته بودم و حالا با سایه جنگ داستان تغییر کرده بود. هیچ نمیدانستیم چه در پیش روست . ماکرو هم قرار بود پش از پایان درس و تمام کردن رشته مکانیک که همه ذوق و اعتماد به نفس و انرژی اش را گرفته بود در اسفند ماه برود. برای همین من منتظر تنها شدن بودم ولی یک دفعه و به این زودی؟

تنها زیر میز ناهار خوری

دوستان عزیزم

من از نسل سوسکهای حمامی هستم که بعد از انجام ام آر آی با تزریق و بی تزریق و آزمایش خون و سی تی اسکن ریه و وقتی هنوز نتیجه هایشان را یکی در میان نمیدانستم یک شب مثل همه شما در نیمه شب با صدای تندرهای بی وقفه از خواب پریدم . اولی به دومی و سومی بود که فهمیدم نه خیر این صدا از اون صداهای همیشه نیست و اصلا ابری در این آسمان نیست که بخواهد تندری باشد.

این طوری شروع شد و الان که هنوز میان برزخ و دوزخ بین مردن از سرطان و یا مردن از جنگ گیر افتادم. این دیگه یک ژانر جدیدی از وحشت بود ولی راستش یک کمی از سرطان کمتر اذیت میکرد. من مسئولیتی در برابر موشک سرگردان هوا ندارم و هر روز با خودم مرور نمیکنم که بیماری نتیجه سبک زندگی یا ژن معیوب یا از تنفس دود و لمس اشعه بوده است. حداقل این است که میتوانم بقیه را بابت آن فحش بدهم . برا یهمین آمادگی داشتم که خوش خیالانه بنشینم و ببینم که کی فرو میریزم.

فقط مشکل این بود که میکرو و ماکرو به معنای واقعی کلمه بی نهایت میترسیدند. در خانه ما اما بناپارت چون اصلا ایده ای از جنگ نداشت و تجربه جنگ ایران و عراق را دشت نکرده بود کاملا بی خیال میخوابید ولی من میدیدم که بچه ها با هر صدایی مثل پاپ کورن بالا میپرند و البته میدانستم هر نقطه زنی هم یک طبقه بالا و پایین و چپ و راستی دارد که اگر از انفجار نمیرند هم از ترس قالب تهی میکنند.

نمیدانم چرا میزان ترس بچه ها را درک نمیکردم . یک جور تسلیم غیر منطقی داشتم ولی وقتی دیدم آنها چقدر واقعی و صادقانه میترسند فهمیدم این شجاعته هم یکی از آن خطاهای تربیتی رایج نسل ما بوده که نمیدانم چطوری علاوه بر همه خود سانسوری ها به مغزمون فرو رفته. ما نمیترسیدیم ؟ خوب که فکر میکنم به یاد می آورم که چرا؛ من میترسیدم . کلاس دوم دبیرستان بودم و در زمان موشکباران تهران، بی نهایت میترسیدم . تا زمانیکه جای اصابتها را ندیده بودم شبها با لباس و کفش و آماده فرار میخوابیدم ولی از وقتی که بنا به یک کنجکاوی احمقانه خانوادگی {که هنوز هم دارم،} به جای گشت و گذار سوار ماشین میشدیم و در شهر پرسون پرسون دنبال جای موشکها گشتیم و از نزدیک و به چشمم ساختمانهای ویران را دیدم کلا ترسم از بین رفت. ترس رفت یک جایی تو ته مغزم . اونجا که خدا نشسته بود چون فهمیدم مدل مردن فرق نمیکنه . اونی که تصویب و اجراش میکنه باز هم خداست . خداست که میخواهد آدمها تکه تکه بشوند یا نشوند. اینکه این موشکه، گلوله هه، بیماریه ،مرضه ،بیاد بزنه به کله هر کسی از اونجا میاد نه از جای دیگه . نه که فکر کنید تریپ عرفانی برداشتم . من و این کارها محاله . ولی دیدم از کسی شکایتی ندارم به کسی هم توسلی ندارم . اونی که تصمیم گیرنده است در دسترس من نیست و من در موردش اراده و قدرتی ندارم . برای همین یادمه که سرخجه هم گرفته بودم و دراز به دراز میافتادم روی تخت و در هیجان صدای آژیر و سپس انفجار و لرزش شیشه ها کتاب میخواندم. حس کرده بودم در برابر قدرتی که هیچ توانی در برابرش ندارم چطور تسلیم نباشم ؟ . از پرستش و کرنش زیاد نبود شاید از خشم و نا امیدی مطلق بود. همان سالها دبیری داشتم که یک موضوع انشای کلیشه ای مزخرف به ما داده بود به عنوان امید. اگه بگم این کلمه تنفر آور است بد نگفتم و همین ایده را هم نوشتم و البته کلی هم ملامت شنیدم و نمره هم نگرفتم. چطوری میشه به یک بچه 16 ساله که روزی چند بار حفره های قلبش از ترس از خون خالی میشود و حس میکند یک وجود قهار و قدرتمندی وجود دارد که آدم را میتواند لای انگشتانش له و خونچکان کند گفت از امید بنویس؟ مگر نه اینکه امید است که آدمی را در ته دره رنج باز هم به تحمل بیشتر و بیشتر ترغیب میکند.

همان جنگ و همان بچه را امتداد دهید تا امروز تا حالا . تا این روزهایی که باز هم یک پرده جدید از آن سناریوی همیشگی اجرا شد . یکی دو شب اول وقتی مقاومت وحشتناک بناپارت از فرار را دیدم و بین دو سنگ آسیاب یعنی بچه ها و او قرار گرفتم به بچه ها پیشنهاد دادم که برویم زیر میز نهار خوری بخوابیم . بهشون اطمینان دادم که تا جاییکه ما میدانیم در اطرافمان جن و پری و از ما بهتران و پادگان نیست. این بماند که واقعا هیچ کسی از این داستان اطمینان ندارد. از سویی هم متقاعدشون کردم که زیر میز ناهار خوری با چیدن صندلی ها و یک سری موانع تقریبا از شیشه در امانیم . دو سه شبی که زیر میز ناهار خوری بودیم . حس اتاق جنگ را داشتم . من به طور بیمارگونه ای در بین هر دو ضد هوایی و به اسم امروزی پدافند به خواب عمیق فرو میرفتم. نمیدانم چه مرگم بود ولی انگار بدنم با تمام قوا فقط میخواست بخوابد. بچه ها هر کدام در ارتباط با دوستانشان در سراسر ایران و جهان آخرین اخبار را برایم بازگو میکردند. مامان اینجا مامان اونجا مامان الان مامان بعدا . مامان مامان.

خوب میداسنتم همان خاطره زیر میز برای هر سه ما ابدی خواهد بود . من آدمی هنوز بی ابرو و بی مژه و بی مو و هنوز بی انگیزه و ناتوان و آن دو ،دو جان جوان که خشمگین و ترسیده و مستاصل بودند ولی سه تایی زیر میز در هم و بر هم میخوابیدیم و حرف میزدیم و گاهی قاه قاه میخدیدیم.من میدانستم تکرار نشدنی است وبرای همین سلفی تاریکی از سه تایی مان آنجا گرفتم. بماند به رسم یادگار از روزهایی که کسی نمیدانست چه میشود

یک شب هم رفتیم در راهروی حمام خوابیدیم . این ها خفت و خواریهایی است که ساکنین خاور میانه خوب میشناسند. کارهای نکرده حرفهای نزده حسهای ندیده . ما سوسک حمام هستیم با امیدی به تغییر به بهبود به یاری بخت . به خدا.

امروز ها اما میز ناهار خوری سر جایش است. صندلی ها مرتب چیده شده و دیگه سه جفت پا از این طرف و آن طرفش بیرون نزده . بچه ها رفته اند.

هنوز 24 ساعت از آتش بس نگذشته بود که طی یک سفر زمینی توانفرسا ولی بسیار پر ماجرا آنها را با بناپارت رساندیم ارمنستان و به فرودگاه و خدا حافظ.

یاد آوریش باعث میشود به گریه بیافتم . لحظه ای که با پدرشان ایستاده بودند تا بار تحویل دهند و بروند . یک کلمه ساده است . بروند.

ادامه دارد

آه ای فورچونا

سلام بر یاران قدیمی خودم . راستش نمیدانم قصه بیماری را تا کجا گفتم ؟ تا هر کجا گفتم خلاصه کنم که بعد از سپری کردن جراحی و ساعتی که از اتاق عمل بیرون آمدم و کمی هوشیرا تر شدم همسرم به زمزمه گفت که آپاندیس و چند غده لنفاوی و . . . و . . . همانجا دانستم که آمایشهای تومور مارکر دروغ نگفته بودند . مورفینی که سعی میکرد دردم را کم کند من را به وادی بی هوشی میبرد ولی معنی گستردگی قضیه را خواب میفهمیم . در هیاهوی اتاقی که به علت فشردگی بیماران بیمارستان سه تخته بود و در کنار زن جوان تازه مادری که دو قلو سزارین کرده بود واقعا حس پایان و ورود به دروازه مرگ داشتم .

سه شبی که در بیماستان بودم با درد، خواب ،حسرت و زاری به درگاه مادرم گذشت که بالاخره همسرم به او اطلاع داده بود . کاش میشد هرگز به او نگویم . کسی که میخواستم هیچ خشی به او نیافتد در مقابلچشمانم از غم سترگ غریبی که خواه و نا خواه داشتم و خودش داشت در حال ذوب شدن بود. سعی او برای امیدوار کردن من در مقابل آنچه در عمق میدانستم کمکی نمیکرد و اظهار دلتنگی ام گرچه نا به جا بود ولی از آن نمیتانستم خود داری کنم . کجا به جز آغوش مادر هست که سر بگذاری و زار گریه کنی ؟ ولی نمیشد . در حقیقت یا هرگز نباید میفهمید و یا حالا که دانسته بود من توان این را نداشتم که به او امید بدهم وقتی خودم خالی از آن بودم .

مادرم تا زمانی که نتیجه پاتولوژی آمد هم امیدوار و شاد بود ولی من خوب میدانستم که نتیجه دلچسبی در انتظار ما نیست . نتیجه سروز کارسینومای گرید کم ولی با دست اندازی متعدد بود که استیج آن را بالا میبرد و یکی از نتایج سزارین و چسبندگی های متعاقب آن بود و البته بی توجهی من به چک آپهای مربوطه و البته اضافه وزن. اینها را نه بر اساس ملامت خود ولی برای زنانی مینویسم که شرم مراجعه به دکتر زنان را در خود دارند و همچنین مردانی که مادر یا دختر یا همسری دارند .

خیلی زود شش جلسه شیمی درمانی آغاز شد. میزان در هم ریختگی ام بسیار بود. ناتوان از عمل سنگین و از دست دادن دو واحد از همگلوبین و ضربه مهلکی از حضور مرگ که همیشه بود و من نمیفهمیدم . شبها به زور خواب آور بیهوش میشدم و شرم داشتم به اطرافیانم نگاه کنم که این میزان ناامیدشان کرده بودم . انگا رهمه دردهای جسمی و روحی بالا زد . با نظر دکتر روانپزشک داروی ضد اضطراب شروع کردم و مغول گفتگو با مشاور شدم.

اولین جلسه ویزیت در مطب دکتر انکولوژیست و قوبل دسته بندی در بیماران مبتلا به سرطان بسیار سخت بود . دکتر اصلا مهربان نبود و در واقع خیلی سرد و رسمی و بی امید آغاز کرد و همان هم ماند البته . از بهمن ماه یعنی حوالی تولدم جلسه اول آغاز شد.

جلسه اول باید یک شب بستری میشدم و دو شب قبل از آن با سرعت هر چه تمامتر رفتم بیمارستان آسیا و هفت شب وادر اتاق عمل شدم تا یک پورت که مسیری دائمی برای تزریق داروهای شمی یدرمانی است برایم تعبیه شود. لفظ تعبیه یا نصب همینقدر ترسناک است که بود . نمیدانم منظره پورت را دیدید یا نه یک دایره یا مثلث کبود رنگ برجسته ای که زیر پوست تقریبا جایی زیر یکی از ترقوه ها و همان حوالی قرار داده میشود. بعد از عمل کبودی بسیار و درد داشتم و صبح روز شیمی درمانی هم درد و هم ترس از اینکه چه خواهد شد فکرم را مشغول کرده بود. اتاقی سه تخته بود و خانم جوانی که نمیتوانستم سنش را حدس بزنم کنارم بود. زن چهل ساله ای که فرزندی نداشت و باید اول شیمی درمانی میکرد و بعد جراحی میکرد. چهار جلسه را گذرانده بود و مطلقا نه مو و نه ابرو و نه مژه نداشت. چهره اش مثل چهره امروز من پف دار و بد رنگ . به خاطر دارم دکتر شکور که در دانشگاه پاتولوژی عمومی درس میداد همیشه میگفت بچه ها اگر یکبار بیمار مبتلا به سرطان ببینید تا همیشه رنگ صورتش را به خاطر خواهید داشت حتی اگر در خیابان از کنارتان عبور کند میفهمید و من میفهمیدم . تصور آینده ای با این ظاهر واقعا باور نکردنی بود ولی دکتر به صراحت و بی رحم گفت بله موهایت میریزد.

حقیقتش با اتصال اولین سرم فکر میکردم قرار است ماده مذاب در رگهایم جاری شود ولی ماده مذاب نبود یک شوکران دیرکُش بود. سه هفته نشد که تازه فهمیدم چه تحولاتی رخ میدهد. به خصوص که داروی زیر پوستی دیگری را باید سه روز خودم در منزل میزدم که هدفش افزایش گلبولهای سفید و بالا بردن ایمنی بود. چشمتان هرگز روز بد نبیند زدن همانا و ویران شدن همان . شرح تغییرات حال را نمیتوان گفت و البته نباید هم بقیه را ترساند. آدمها باید در این مواقع به دور دست نگاه کنند اگر به نزدیک خیره شوند حتما مرگ را بر میگزینند. تخریب اعصاب انتهایی دست و پا که موجب نوعی بد حسی یا بیحسی و گز گز میشود . عدم درک طعمها و مزه ها . تغییرات مزاجی و معده فرسوده . پف و در نهایت ناتوانی و درد مفاصل و . . . نباید ترسید اینها را میشود تحمل کرد . زندگی سخت است . همیشه بوده و خواهد بود .

هنوز جلسه دوم شیمی درمانی را اغاز نکرده بودم که موهایم به طرز حیرت آوری دسته دسته میریختند. مثل یک طلسم غریب. یک شب همه درد ناک شدند و صبح روز بعد وقتی پنجه در موهایم کردم بدون هیچ مقاومتی دستم با انبوهی مو پر شد. همان شب با موزر موهایم را تراشیدیم ولی روند ریختن برای همان موهای یک سانتی هم ادامه داشت تا اینکه بعد جلسه دوم همه را از ته تراشیدم . تازه خوشبخت بودم که تا جلسه چهارم ابروهای وفادارم را داشتم و سه مژه پلک چپ و 13 مژه پلک راست که قهرمانانه ماندند تا من بتوانم ادامه دهم.

حالا دیگر زیبایی مطرح نبود. مسئله رفع و رجوع ویرانی ها برای خروج از خانه و آمدن به مطب بود.برای منی که از انقلاب مهسا به ندرت شالی بر سر داشتم حالا وقتی محجب بیرون می آمدم همسایه و آشنا متحییر میشدند و غریبه ها مثل غریبه به هم چپ چپ نگاه میکردند. داستانی است و بود و فعلا خواهد بود.

خلاصه بگویم یک ماه پیش شیمی درمانی پایان یافته. هنوز عوارض به قوت و شدت باقیست. حتی چیزهایی که تصور نمیکردم ارتباطی داشته باشد. با طیف گسترده ای از آزارهای شدید و ضعیف. فردا وقت ام آر آی ک آپ دارم و مثل گرفتن کارنامه امتحان نهایی باید نگرانش باشم . آه این فورچونا الهه عجی بو غریب به پشت سر نگاه میکنم تا وقتی میخواهی خنجر را فرود آری بدانم زیرا غافلگیری دردناکتر از زخم خنجر است

جهان ناشناخته درد

شبی که رفتم در بیمارستان بستری شوم برای جراحی ، بیمارستان غلغله بود. انبوه جمعیت که منتظر پذیرش بودند برایم عجیب بود و لوسترها و برگ های پیچک مصنوعی درو سالن انتظار و مطالب مانیتور آویزان به سقف حواسم را از شلوغی پرت نمیکرد. مدتی طول کشید تا فهمیدم شلوغی برای پذیرش سیل زنان بارداری است که برای تاریخ ده ده 1403 آمده اند و یا شیمترها برای یک یک 2025. پرستل خسته و کلافه بودند و من حس میکردم نباید از این آدمهایی که برای تغییر زایجه فرزندانشان آمده اند عصبانی باشم اما بودم .

بیهودگی چنین برنامه ریزیهایی برای من که در یک قدمی پرتگاه زندگی ایستاده بودم و ایستاده ام خیلی نمایان بود ولی میدانستم که آدمی تا زنده است زنده است و من حق قضاوتی ندارم . مدت طولانی کار پذیرش طول کشید. همانجا خانمی را دیدم که مات و مبهوت نشسته بود و عده زیادی در اطرافش بودند. یکی گفت پسر 21 ساله اش را برای ربودن گوشی اش چاقو زدند و بیش از سه ساعت است که در اتاق عمل است. تنم لرزید از این فکر که بلایی سربچه بیاید. مدتی بعد بود که خبر کشته شدن دانشجوی جوان دانشگاه تهران در کوچه جنت پشت دانشکده فنی در اثر چاقو خوردگی از دو سارق جهانگیر شد. این اتفاق هر روز و هر روز میافتد منتها مرگ است که هوشیار میکند . چنانچه مرا.

اتاقی که به من دادند سه تخته بود و بسیار کوچک بیمارستان حتی روی سبیلهای دربان آسانسور آدم خوابانده بود. یک مادر جوان که دو قلویی نارس به دنیا آورده بود و یک خانم اهل ارومیه که عملی شمابه من داشت و انجام داده بود هم اتاقم بودند. خانم ترک و خواهرش هر دو بسیار آرام و بی صدا بودند. یک آرامش خوبی داشتند ولی مادر جوان صدایی بسیرا زیر و دلی پر درد دل داشت. باز هم به خودم تلنگر زدم. فیروزه بگیر بکپ برای دیگران دنیا به ته نرسیده کسی در درون پیچیده اش لای لزج و خون و لنف و حرکتهای دودی و عظلات صاف و مخطط یک تکه مرگ مرموز پنهان نکرده است و میتواند پر شو رو دل نگران دو نوزاد زودرسی باتشد که در دستگاه نگه داشته اند و باید شیرشان بدهد. دلم برای مادر و بچه ها سوخت .

صبح زود آمدند دنبالم برای رفتن به اتاق عمل . بناپارت همراهم تا آنجا آمد و از آنجا به بعد من بودم خانمهای خوشگل و جوان و پر جتنب و جوشی که هر کدام هر سوال را سه بار میپرسیدند و البته با وجود این دو روز بعد هم کسی یادش نیامد داروی ضد تپش قلبم را بدهد. وقتی روی تخت خوابیدم و مثب عیسی به صب=لیب تخت دوخته شدم میدانستم دیگر دقیاقی بیشتر فرصت ندارم . خانم دکتر گیلانی آمدند و جراح کولورکتال همراهشان را معرفی کردند. دیگر چیزی رد و بدل نشد جز نفس عمیق بکش ...... کاش بیهوشی به هوشی نداشت. از آن مردنهای اکازیون حساب میشود.

خانمهایی که سزارین کرده اند یا آقایانی که جراحی باز شکم داشته بوده باشند میدانند اولین چیزی که آدم راپس از بیهوشی به دنیا بر میگرداند نه آن صدا زدنها و تکان دادنها و جا به جا کردنهای پس از عمل است . نه فقط درد است. درد دروازه جدیدی که همیشه در زندگی ام به هر حال بود ولی حالا باز شده بود تا تماما من را در درون خود هضم کند. پمپ مورفین. دکمه ای که کار نمیکرد. درد ،فرو رفتن در عمق خوابی سنگین و باز درد. صدای مادر جوان من را از گرمای امن خواب بیرون میکشید و به واقعیت درد باز میگرداند و حتی نوازشهای دستهای بناپارت که به نرم روی دستم یا صورتم حس میکردم. بناپارت معصومانه در کنار تختم نشسته بود و ناظر رفت و برگشت من به بهشت و جهنم خواب و درد بود.

در یکی از بارهایی که رفتم و برگشتم بناپارت گفت خانم دکتر گفت همه را در اوردیم بعلاوه آپاندیس و چند غده لنفاوی . اینجا بود که عمق درد در روحم فرو رفت. این یک عمل ساده خوش خیم . یک لیپوم و فیبروم و کیست و . . . نبود . این یک معنی بیشتر نداشت. من دیگر من سابق نمیشدم از هیچ وجهی . حس کردم تحمل صدای زیر مادر جوان و صدای دو مرد ملاقات کننده بعلاوه مادرش و مادر شوهرش را ندارم . ظالمانه است ولی تحمل این بار از عهیجان را نداشتم و فکر میکردم من هم حق دارم برای خودم عزاداری کنم . از بناپرات خواستم به هیستریکپرستار بخش بگوید که کمی مراعات کنند. ولی طولی نکشید که اتاقم را عوض کردند.

برای شب پرستار جوانی را هماهنگ کرده بودیم . بزرگترین چالش در تمام مدت این حکایت پر از دلهره این بود که من توان بازگو کردن این ماجرا را برای مادرم و بقیه نداشتم . تنها دختر خاله ای که میدانست را از آمدن و ماندن در بیمارستان منع کردم و وقتی آخر شب بناپرات از منزل تماس گرفت و ناگهان گوشی را به سوی مادرم برگرداند سیل بی امان اشک آغاز شد.

من خبر نداشتم که غروب وقتی بناپارت رفته است بی خبر از من و در لحظاتی که دیگر خودش تنهایی نتوانسته همه این اخبار ریز و ردشت را هضم کند مستقیم به منزل مادرم رفته و او را در جریان گذاشته و برش داشته و برده است به منزل ما.

مادرم هاج و واج در مقابل گریه هیستریک من که مطلقا نمیتوانستم آن را کنترل کند مانده بود . نزدیک دو هفته از دستش در رفته بودم و هیچ خبری از دکتر رفتن و برگشتن من نداشت و هیچ نمیدانست که من در چه هیاهویی گیر افتادم . میدانستم حق ندارم چنین کاری با مادر مسنم بکنم ولی هیچ جوری هم دیگر جمع و جور نمیشدم. پرستار جوان که بینی اش را برای خواب با دو سری چسب کاغذی مهر و موم کرده بود با حیرت و ناتوانی از ابراز هر جور همدلی نگاهم میکرد.

شب خوف و درد و خواب و بی خوابی با چشمان خیس و روح و بدنی در هم شکسته از درد بی امان که با هر حرکت بسیار میشد بالاخره تمام شد. فراموش نشود که راه رفتن آخر شب از دستورات پزشک اجرا شد و من فقط وقتی دوباره از حالت عمودی به دنیا نگاه کردم فهمیدم چقدر توانم را از دست داده ام و این آغاز روندی بود که از آن هیچ نمیدانستم . سفر به سرزمین ناشناخته بیماری

و بعد

شرح روز قتل و غارت و بریدن و کندن و سوزاندن دهم دیماه را برایتان نوشته بودم ولی در بازیهای ایتر نت و جا به جایی پرید .

من هنوز زنده ام و روزانه بابهای جدید از درد و رنج را میگشایم . درهایی که انگار طبقات دوزخ دانته را نمایش میدهند. نه اینکه این دردهای صرفا جسمی باشند که بسیار کسان مثل من آن را میچشند و بسا بیشتر ولی آن جا که روح در گردش میان رنجها و کشفها و دریافتهاست ؛ روح من سرگردان تر است. میزان توانم برای ادامه زندگی به نیمی از یک باطری رسیده . اصولا پنجاه سالگی یعنی دو سوم آن و حالا برای من شاید عمده آن. هیچ کس نمیداند . در روزهای آینده اگر توانستم مینویسم . با جزییات . تنهای آدمهایی که به دردی مبتلا میشوند. تنهایی که حتی در میان جمع مهربانانه اطرافیان مثل یک چادر سیاه بر سر آدمی کشیده میشود باید بیان شود. باید گفته شود. درد برای انسانها تمامی نخواهد داشت و شاید کشی در جایی با دیدن و خواندن آن بداند که تنهایی و حس رنج واقعی و به حق و درک شدنی است .

پایان من

درست 15 آذر بود که از امریکا به سمت ایران راه افتاده بودم . تمام ناخنهایم از چمدان وزن کردنهای مکرر تکه تکه بود و کمر و جانی برایم نمانده بود. این چمدانهای لعنتی به طور صلح ناپذیری یک دفعه میشدند سی کیلو و هیچ جوری تنظیم نمیشدند . ترازوی دیجیتال دستی را هزار با ر آویزان دسته شان میکردم و باز هم دوباره.

راه طولانی برگشت البته بی دغدغه بود. ولی هنوز دو سه روز نبود که به تهران رسیدم متوجه درد غریب و مشکوکی در شکم شدم. هر شب موقع خواب حس میکردم یک پرتقال در شکمم گیر افتاده. فکر کردم خوب، وقت یک چک آپی رسیده. سال گذشته به قدری به کارهای اداری و افکار مختلف گذشته بود که فرصت به این کارنرسیده بود.

پرتقال رها نمیکرد و نکرد. صبح یک روز شنبه دیگر طاقتم تاق شد و رفتم برای سونو گرافی و چک آپ و قسم میخورم که وقتی خانم دکتر رادیولوژیست پروب را روی شکمم گذاشت با دیدن چشمهایش و دیدن یک چیزی بد ترکیب درمونیتور رو برو فهمیدم پرتقال یک بمب عمل نکرده ضامن کشیده است.

همه اینها که الان به کنایه مینویسم درهای اضطراب و نوعی جهنم را برای من گشوده است. سرتکان دادن و به کلام دلداری دادن دکتر و احتمالات خوش گفتن واقعیتی که در چهره و تصویر بود برای من پنهان نمیکرد. وقتی پا به خیابان گذاشتم در خلا غریبی راه میرفتم. ارجاع شدم به ام آر آی.

روز ام آر ای هنوز هیچ اسمی برای کیستی که یک توده بی شکل درون خودش داشت نداشتم و هنوز هیچ تشخیصی نبود.

عکس ام آر آی را همان زمان بدون گزارش به دستم دادند. نشسته بودم در ماشین و با چت جی پی تی و عکسهای اینترنتی سعی میکردم بفهمم من تبدیل به چه جور منی شده ام.

اینکه به راهنمایی یکی از پزشکان آشنا ارجاع شدم برای آزمایشهای تومور مارکر بماند . آن اعداد بولد شده میگفت که چیزی مخوف در درونم وجود دارد. شهری در درون شهری دیگر . دردی در درون دردی دیگر . زخمی از خود و بر خود و خنجری برای کشتن من.

حتی بیان کلمه توده برایم سخت بود . یک چیز در درون من بود . یک چیزی از جنس من ولی برای همیشه دشمن. شبهای طولانی خوفناک شروع شدند. به جز بناپارت و بچه ها و یک دختر خاله با کسی حرفی نمیزدم . در خانه در سکوت مینشستیم و میفهمیدم دیگران دزدانه به من نگاه میکنند. طعم فلزی مرگ در درون دهانم بود و در گشت و گذارهای اینترنتی وحشت هر لحظه افزون میشد. بچه ها نگاه از من میدزدییدند. ترس بود . ترس

پرس و جویی در مورد جراح کردم . وقتی شنیدم باید به یک جراح انکولوژیست زنان مراجعه کنم تنم باز هم لرزید. یک دو شنبه سرد و بارانی تنها رفتم به مطبش. مطب جایی در کامرانیه بود .و شلوغ . زنان با صورتهای نگران یا در فکر . جوان و همسن و سال و گاهی مسن.

میدانستم عمل در پیش است و دکتر چیز جدیدی نگفت فقط همینکه مثل بقیه شگفت زده نشد و مثل یک مرده به من نگاه نکرد کفایت میکرد که دوستش بدارم . نمیخواهم تبلیغش را بکنم و واقعا هنوز نمیدانم دشمن را پاک کرده یا نه ولی چون مفتخر به تیم و او هستم اسمش را میگویم. خانم دکتر میترا مدرس گیلانی که وقتی در اتاق عمل دیدمش از اینکه متخصص بیهوشی و متخصص جراحی کولورکتال و همه پرسنل خانم بودند کیف کردم .

نه اینکه نگران زن یا مرد بودن جراحم باشم ولی از اینکه زنان ایرانی اینقدر توانمندند لذت بردم . فکر کن وسط مردن و زنده ماندن من هنوز لذت میبرم . این هم دیوانگی خاصی است.

وقتی از مطب دکتر بیرون آمدم . خیابان نیاوران شلوغ بود .و باران میبارید و هیچ اسنپی اوکی نمیداد. یک نم باران همه را گیج کرده بود.

پیاده راه افتادم . باران موهایم را خیس میکرد ولی ناراحتم نمیکرد. اولین فکری که کردم این بود که حالا از ترس مرگ رها شدم . حالا مرگ د ور و غیر ممکن و انکار شدنی نیست. همین نزدیکی و به قطعیت منتظر من است. حالا میتوانم بدون اینکه بترسم میمیرم فریاد بزنم و بجنگم و در راه هر هدفی که دوست دارم با خیال راحت بمیرم . به نوعی روغن ریخته را خرج امامزاده کنم . حس نوعی رهایی ترسناک همه وجودم را گرفته بود ولی هنوز هم در دل امیدی داشتم . بعد تر با لایه های دیگری از ترس و نا امیدی و درد و بدبختی رو برو شدم که بسی عمیقتر در قلبم فرو رفت و به یادم انداخت که آدمی زبون تر این حرفهاست. حداقل من .

فکری که در درونم دائم شاخه میداد حس عمیقی از ملامت خودم بود. اینکه همیشه میگفتم اگر من به بیماری غریبی مبتلا شوم خودم را خلاص خواهم کرد . حالا آیا خلاص میکنم ؟ یا با تحمل تک تک رنج هابه این تنفس مدام ادامه میدهم؟ . اگرچه به همه ابعاد و وسایل مورد نیازش فکر کردم و هنوز پس ذهنم حاضر است.

خودم را ملامت میکردم که چرا چک آپهایم را جدی نگرفتم ؟ چرا نفهمیدم ؟ چرا مراقب خودم نبودم ؟ چرا چرا خودم را دوست نداشتم ؟ چرا فکر میکردم من مبتلا نمیشوم ؟ چرا من ؟ چرا؟

این سوالهای بی پایان با اشکال و زبانها و ریتمهای مختلف در کاسه سرم پژواک داشت.

باران آن روز خیسم کرد و سرما به استخوانم نفوذ کرد . من دیگر آن من نبودم حالا قطرات باران خیابانهای خیس مردم در گذر ماشینها خانه ها گربه ها و کلاغها شکل دیگری بودند. همه دیدینی ودل کندنی . اگر بچه ها و بناپرات و مادرم در میان نبودند کمتر غصه میخوردم . فکر دا=لتنگی و ویران یآنها ویرانم میکرد به خصوص مادرم . تنم از اینکه به او بگویم میلرزید.

همان شب به بچه ها گفتم خوشحالم که بزرگ شدید و خیلی ها خیلی زودتر از این مادر را از دست داده اند شماها بزرگ و توانا و عاقل شدید و هنوز هم بابت این، خدا را شکر میکنم ولی در درونم میگفتم فیروزه خیلی زود نیست؟ من تنها 53 سال دارم و خیلی چیزها ندیدم و نکردم و ندانستم . این همه کتاب نخوانده فیلم ندیده جای نرفته موسیقی نشنیده هست. حس پیاده شدن از این قطار که میرود واقعا دردناک است . هنوز و همیشه .

ادامده دارد

شاید وقتی دیگر

روزی یک بار قصد میکنم بنویسم . مفصل . نمیتوانم تصمیم بگیرم . تجربه هایی را کسب میکنم که تصور نمیکردم. از حلثقه های آتشی میگذرم که باور نداشتم. روزها و شبها به جایی خیره میشوم که نمیدانم کجاست؟ دنیا را سپری میکنم. شاید یک روز همه را بنویسم . جز به جز . ریز به ریز. الان هنوز نمیتوانم تصمیم بگیرم . اگر آینده ای بود. شااید وقتی دیگر

اگر اقیانوس بشوید

سلام . من جدی جدی هر بار تصمیم میگیرم بیایم و خداحافظی کنم و این وبلاگ بیچاره را ببندم . گرچه خیلی از حرفهایم را در آن زده ام و در واقع روزنامه زندگی و آینه زمانه خودم بوده است . انگار خانه ای که چند سال در آن زندگی کردی و بعد فرو ختی یا ترک کردی . هر بار از کنارش رد میشوی با خودت میگی یعنی الان در آن کنجی که همیشه مینشستم چه کسی نشسته ؟ وبلاگ هم برا ی من همین حس را دارد. تنها جایی است که وقتی شروع به نوشتن میکنم صدای کلیدهای کیبورد تند میشود و من را تشویق میکند که بگویم. جالب تر از این وقتی است که می آیم میبینم دو تا کامنت دارم و همچون کودکی شاد میشوم . هر چند ببینم یک جوانی احتمالا،با همان شور و شوق جوانانه فحشم میدهد و محکومم میکند.

اشکالی ندارد همین دو تا کامنت من را وسوسه میکند بنویسم .

دو ماهی در ایران نبودم . برا ی اولین بار ینگه دنیا را دیدم . چه دیدم و چه برداشت کردم را خدا میداند. در این زمان که هستم مغزم آنقدر از حوادث متعدد روزگار و زندگی نیم پز شده که قدرت وصف و تحلیلش را از دست داده است. به قول فرهنگشتان علوم حس میکنم مغزم را در موج پز گذاشته اند . کمی بی حس کمی خواب آلود و کمی خنگ تر. شاید مقدمه یک جور گنگی ابدی باشد . هر چه هست واقعا کل دو ماه را بی وقفه فکر میکردم ما کی هستیم اینها کی هستند؟ ما چرا اونیم و اینها چرا اینند؟ چرا ما این شدیم چی شد اونها اون شدند؟ و آخرش بابا دنیا همه جا یک رنگه . خلاصه حس کردم لقمه بسیار بزرگی است که اگه یک سره ازش مزه مزه کنم هم بعد سالها شاید بفهمم چه مزه ای است؟

در عوض با باز گشت به مهد تمدن بشری یعنی خاور میانه و دیدن فجایعی که اسد در سوریه به جا گذاشته و با دیدن همه این کشتارها و دهانهای به گریه از در فلسطین و حوالی ؛عمیقا حس کردم بشر به معنای واقعی بشر یک حیوان غیر قابل درمانه . هر چه در این آب و خاک و هوای خاور میانه هست. در بین النهرین و حلب و عراق و ایران و حوالی هست نه درمان شدنیه نه عقب رفتنی نه جلو رفتنی . به قول مادرم نینوا جاییست که از ازل تا ابد در آن خون میجوشد. این نفرین همه خدایان یونانی و رومی و ادیان ابراهیمی و غیره است که احتمالا این تکه دنیا را تا ابد اینطور بدبخت کرده است. چه عمرها که در امید و راه بهبود این اوضاع در هم شکسته است.

باور کردنیه که از سیاهچالهای زیر زمین همینطور انسانهای گنگ و منگ شده بیرون بیاید؟ مامورین این کارها، فرماندهان، طراحان .... اینها آدم نبودند؟ چه چیزی جز یک هدف مجاز، یک ایده قدسی، یک دروغ بزرگ میتواند تاریخ سبوعیت بشر را هی تکرار و تکرار کند؟؟

نه وطن، نه خدا، نه دین و نه هیچ چیز دیگر نمیتواند توجیه کننده این جور قدرتها و کارها باشد؟ و باز هم چرا بشر عبرت نمیگیرد ؟چرا خاور میانه جایی است که از دامن یک جانور انسان خوار دوباره به دامن یک سبوع دیگر فرو میغلتیم ؟؟

در ینگه دنیا که بودم شنیدن صدای محزون تار به قدری برایم غریب بود که حس کردم این درختان این خاک این دریا هیچ کدام این نوا را نمیفهمند. این سوز و این درد برای اینجا نوشته و ساخته و نواخته نشده . این طور موقعها مثل فرزند هووی بدبختی که خوشی برادر و خواهرهای ناتنی و معاشقه پدر با مادر ناتی اش را به چشم میبند ، پر از درد و کینه و بغض میشدم . کافی بود این طور وقتها فقط یاد گلدان گل کاغذی بدبختم در بالکن خانه بیافتم که با ضرب و زور دو تا گل میداد و بعد نظری به بوته های خوش خیال و خوشبخت غرق در گل، گل کاغذی کنار خیابان بیاندازم تا بی هیچ تلاشی گریه سر دهم.نگویید آن گل گل تو است و داستان شازده کوچولو را مگویید. به کوتاهی عمر فکر کنید و ستایش درد و رنج را فراموش کنید. از رنج هیچ دستاورد مقدسی حاصل نمیشود. درد و رنج بشری به هیچ و پوچ تبدیل میوشد . کسی رنج شمار ندارد و باب میلیون ها رنج به کسی حتی یک قلپ آب نمیدهند.

روزی که خبر خودکشی سنجری را خواندم از خانه بیرون زدم و پیاده تا مسافتی دراز رفتم. صورت قشنگش جلوی چشمم بود . کارگران مکزیکی در حال هرس درختان نخل سر به فلک کشیده بودند. نخلهای بلندی که کاکل قشنگ و تمیز و براقشان در باد تکان میخورد و من فکر میکردم حتی نخلها هم میتوانند خوش بخت و بدبخت داشته باشند و زار زار به یاد تهران میگریستم. به یاد تنهایی و نا امیدی اش و به اطرافیانش فکر میکردم . به آنها که تشویقش کردند و به ما که یک ماه بعد فراموشش کردیم و میکنیم .

باید شجاع باشم تا این جملات را بنویسم ولی مینویسم . هیچ ارزشی در دنیا برابر زیستن نیست. آزادانه و شاد زیستن تمام غایت بشری است . هر کس هر چیز غیر ازاین بگوید دروغگویی بیش نیست.اگر هر کجای دنیا به دستش آوردیدبه پشت سر نگاه نکنید و باور کنید که مستحق و لایقش هستید. وطن عزیز است اما به قدر وطن و نه بیش. هر چند برای وجب به وجبش دلم تنگ شده باشد یا برایش بسوزم اما انسانها نباید تلف و پر پر شوند.

برایتان جا نماز آب نکشم. اگر امکان داشتم اگر میتوانستم برای ابد به ایران بر نمیگشتم . سرم و دلم و مغزم را میبردم در آن اقیانوس عظیم میشستم و سعی میکردم فراموش کنم در آن سوی کره زمین جاهایی هست که سگها نخلها آدمها خیابانها جویها دریا خاک و هوا و زمین و زمان خشن و فراموش شده است . اگر ر اقیانوس بتواند بشوید.