امروز 10 آذر است . به یاد ندارم آخرین باری که در تهران باران بارید چه وقتی بوده است جایی خواندم هفتم اردیبهشت هفت ماه پیش شاید اما میدانم که هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم آرزو کرده بودم روزی بیاید که ما بتوانیم با اولین بارش باران بعد از تابستان داغ بی پایان بریزم در خیابان و برقصیم . نه از این رقصهای دستوری نه از این شاپور اولهایی که با تبختر والرین را نگاه میکنند نه از این حسودهای پلاستیکی . همینطور خود به خود از شادی از شعف از حس رفع تشنگی سرزمینی که وای چقدر دوستش داریم و چگونه ویرانش کردیم و کردند. هزار سال گذشته و ما هنوز تشنه و در بندیم . ترسم که عمر به یغما رود و ما همچنان چشم به افق دوخته باشیم .
قاعدتا آدمی که سال گذشته سرطان گرفته و بعد از عمل جراحی دوباره به زندگی ترسناک آینده خیره شده بعد عملا شخصا و با صرف پول بمباران شیمیایی شده بعد افتاده در جنگ بی حاصل دوازده روزه و چند بار قبض روح شده و بعد بچه هایش را مثل دو کفتر جوان سفید پر داده در آسمان نباید از ایران حرفی بزنم ولی هر دردی بگیریم درد این کشور سوزناکتر و تازه تر است. هر کدام از ما در درونمان صد ها حرف و درد دل داریم . درد جان داریم . مریض و رنجوریم بی پول و ناتوانیم یا هزار جور گله از دنیا و مافیها داریم ولی دنیا یک وطن شاد به ما بدهکار است جایی که ما برایش غصه نخوریم . جایی که صدای درد را از زخمه های تار و سه تارش نشنویم . کیانوش سنجری را به یاد دارید ؟
هر جای دنیا که سر زده ام به همه جا به چشم عروسی نگاه کردم که به خانه جاری اش رفته با حب و بغض و حسد بسیار . به هواپیمای امارات به فرودگاه دوبی به سرسبزی و خرمی ارمنستان به آب به ابر به باد به هوا به شادی به خنده به موسیقی به آنچه زندگی است و ما در ایران نداریم و نمیفهمیم که نداریم . ای تف به روحشان . راستش را بگویم وقتی کسی سرطان میگیرد یکی از سوالهای پر تکرار مغزش این است که چرا ؟ چرا من ؟ و هزاران جواب بی ربط و با ربط. خودش را ملامت میکند دیگری را ملامت میکند به آب و هوا و زمین و زمان شک میکند ولی من همیشه به انباشته کینه هایی فکر کردم که در دلم جسمی سخت و مرگبار تشکیل دادند.از تنفر لحظه هایی که به صفحه تلویزیون خیره شدم و به جای شنیدن نوازشی پدرانه فقط توبیخ و تهدید شنیدم یا خیره به دروغی لزج نگاه کردم که از دهان دلقکهایی در می آمد که پشت دوربین آن کار دیگر میکردند ولی در مقابل چه چهره آسمانی داشتند. این خشمها با قیری که به جای هوا تنفس میکنیم و این شگرد مزورانه کثافت که ما را همواره در ابهام آینده نگاه میدارد دخلم را آوردند.
حالا تقریبا یک سال از روزی که کشف کردم در درونم چه خبرهایی هست گذشته است . الان که آدرنالین خونم پایین آمده و هیجان آن لحظات سرد فرو نشسته تازه ترسی سراسر روحم را منجمد میکند. از خودم میپرسم من چطور از این تنگه عبور کردم؟ آیا عبور کردم؟ گاهی در تاریکی شب وقتی به عادت مالوف سرم را روی بالش میگذارم و سعی میکنم این جسم چموشِ نخواب را به کلک خیال به خواب ببرم ناگهان چشمانم باز میشود. فیروزه ! آیا واقعا رهیدی ؟
هیچ کس نمیداند. الان هر سه ماه فاکتورهای مشکوک خونم را چک میکنم و هر شش ماه فرو میروم در سوراخ آم آر آی تا بعد از 40 دقیقه تق تق و هو هو و بنگ بنگ در حالی که از بی حرکتی مطلق خشک شده ام لرزان از ارتفاع تخت روان آن فرود بیایم و ببینم لا به لای پوست و دمبه و ماهیچه چی نهفته. چقدر از تصاویر ام آر آی متنفرم . چقدر آدمیت آدم را کم میکند. راستی آدمیت ما کجای ماست؟ مغز ؟ دل ؟ قلب ؟ کجا؟ اصلا هست یا این فقط بهانه مردمان عادی است برای عادی ماندن؟
پس چرا آن آدمهای بی مصرفی که در همه جای دنیا ادعاهای بزرگ دارند مثل ما نیستند؟ اینکه دنیای ما هر صد سال اصول اخلاقی اش ری ست میشود و باز هم انسانها انسانها را میکشند و میدرند و عذاب میدهند برا ی من چنان رنجی ایجاد میکند که گاهی از زندگی سیر میشوم . در این هزار سال وبلاگ نوشتن چند بار این را گفته ام خدایا. چطوری تحمل میکنی؟ یک جایی هستی من نمیدانم نشستی ایستادی خوابیدی سیالی انرزی ی؟ نمیدانم هر جور هر طور که هستی، آگاهی به ما؛ حتی میگویند به نیتهای ما. چطوری از اون بالا عق نمیزنی وقتی از ماها خبر دار میشی؟ از نیتهای کثافتمون ؟ فکر نمیکنی اینها چه گوهی بودند آفریدم ؟
شاید هم نه. تو فقط بلبلها و گنجشکها و بچه شیرها و کره االاغها را میبینی و با خودت میگی این بشر احمق به زودی تموم میشه صبر کنید د. صبر کنید تبدیل به ای ای میشه و از بین میره . ازش فقط حرف میمونه بقیه بخار میشه میره
نه اینکه فکر کنید حالا که مرگ را پشت در اتاقم میبینم از دنیا متنفرم .نه عاشقشم علی الخصوص همون کره الاغه . بچه گربه ه. ولی از بشریت نا امیدم . بودم . الان نا امید ترم . اینکه بالاخره جوانی سپری شد و باور کردم که تا دنیا دنیا بوده کشتن و زدن و ویرانی بوده و هر دهه هر صده در هر جا انسانها حیوانات بسیار بی رحمی بودند حالم را به هم میزند.
آه خدایا به کجا کشیده شدم . چقدر تلخ و سیاه هستم . این روزها که همه در اینستا آفتابی و موفق و شیرین هستند من چه دارم که بگویم ؟
بگذریم . بگذارید فکر کنم من هنوز سی و پنج ساله هستم و دنیایم تعاملاتی است که با ماکرو دارم و دغدغه ام کودک دیگری است ک انتظارش را میکشم . بگذارید فکر کنم که همه چیز عادیست گرچه هرگز نبوده و نخواهد بود . با این حساب توصیه میکنم فیلم جعفر پناهی یک تصادف ساده را ببینید. همه فیلمهای پناهی یک طوری ساخته میشوند که قطعا میتوانند ورژن بهتر ی از آنها ساخت ولی پناهی میسازد و هر کس ادعا دارد هم میتواند بسازد ولی چون پناهی ساخته دیگه نمیشود منکرش شد که ساخته بد یا خوب ولی شرح درد است .
دوم فرانکنشتاین دل تورو را ببینید خیلی انسانی است و من عجیب دوستش داشتم حتی نمیدونم چرا.
سوم one battle after another
از اندرسون را هم از دست ندهید یک شان پن باحالی دارد .
فیلم ببینید دنیا را گاز بزنید و بجوید . دنییا هیچ وقت خوب نخواهد شد ایران هیچ وقت آزاد نخواهد شد آباد هم دموکراتیک هم . زندگیتان را بکنید . سالهای پیش زویا پیرزاد گفت و ما نفهمیدیم . چراغ ها را یکی بالاخره خاموش میکند زندگیتان را بکنید . سگ تو روحشان . مراقب خودتان باشید و ممنونم از احوال پرسیها . من تنبل نیستم نمیدانم چه شده ام ولی هستم فعلا.