جوابیه بلند و بالا
وقتی سال 76 به طرح رفتم اصلا به دنبال تاسیس مطب نبودم . امکانات مادی برای تاسیس یک مطب بی دردسر را نداشتم و اصولا جسارت و جرات این که با قسط و اجاره و قرض کنار بیایم در من نبود. اصولا چون طبیعت طرح، مثل سربازی است ؛ آدمیزاد فقط می خواهد آن را بگذراند و تمام کند. من هم به همین قصد رفتم تا بدانم اصلا دنیا چی به چیست. بگذریم از زیر و روی خود تجربه ها ولی با بناپارت همکار شدم و بعد از شش ماه همکاری در درمانگاه دولتی ، تصمیم گرفتیم که هفته ای یک روز به مطبش بروم تا کارهایی که او به عنوان جراح انجام نمی داد من انجام دهم. مثلا ساخت انواع پروتز دست دندان و عصب کشی و ترمیمی. این بماند که یک روز هفته شد دو روز و سه روز و چهار روز و هنوز مطب روال همان را دارد که چهار روز در هفته باز است و سه روز تعطیل.
مادر بناپارت گاهی حالا هم تعریف میکند که یک روز بناپارت آمد خانه و گفت یک خانم دکتریه که قراره هفته ای یک روز بیاید مطب بعد شد دو و سه و خلاصه هر روز تا اینکه کار به جائی رسید که در بهار سال 77 بناپارت به مادرش زنگ زد و گفت من مسافرت شمال نمی آیم چون خانم دکتر نمی آید. یعنی شش ماهه مخش را زدم عوضش او دو سال حرفی از ازدواج نزد. این به اون در
بگذریم وقتی تابستان سال 78 بناپارت توانست انتقالی اش را به تهران بگیرد با هیچ وسیله ای نمی شد به شهرستان میخش کرد. برای بسیاری از پزشکان در آمد زیاد شهرستان دلیل خوبی برای ماندن است اما بناپارت حتی یک دقیقه هم تحمل ماندن نداشت. بنابراین بیست و سوم تیر ماه در اوج گرمای تابستان دو تا وانت گرفتیم و بارو بندیل زدیم به تهران. من هنوز طرحم تمام نشده بود و 50 روز طاقت فرسائی را باید تنها می رفتم و می آمدم. همکار گرامی ام رفته بود و هیچ معلوم نبود که مخ زنی ام کافی باشد ممکن بود دوست گرامی بناپارت قهرمان پس از رسیدن به تهران دوستی فراموشش شود و من بمانم بدون حوضم یعنی نه مطب نه شوهر و نه کار و در آمد.
به هر حال آن 50 روز هم گذشت و به تهران که آمدم سرم را انداختم پائین و مثل بزغاله عازم مطب او شدم. ناگفته نماند که همه مطب را خودم بسته بودم و خودم هم در تهران چیده بودم . اصلا حرفی از این نبود که این زوجیت کاری در هم بشکند ولی خوب انسان ممکن است یک وقتی هوائی شود.
مطب در تهران همان جائی است که الان هست و در حقیقت بناپارت طفیلی و بنده هم قفیلی بودیم در مطب پدر بناپارت که در آستانه بازنشستگی از کار بود.
در حقیقت سهم ما از آن مطب یک اتاق ده متری بود که یک کامپیوتر هم در یک گوشه اش گذاشته بودیم و کابینت و یونیت دندانپزشکی انبار و دستشوئی و . . . .هم داشت.در همان اتاق و در ساعات بیکاری من داستان می نوشتم و بناپارت کار می کرد و یک دستیار هم می پلکید.
عمده بیمارانم آشنایان بودند و گهگاه کسانی که معرفی میشدند البته از طریق همان آشنایان و اقوام . ما به مطب شلوغ شهرستان عادت کرده بودیم و این سکوت کلافه کننده بود به خصوص که جیب مبارک خالی بود.
آن وقتها به خیابان عریض و طویل استاد مطهری نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم از این مردمها که رد مشوند یکی دندان درد ندارد؟
گاهی تک و توک بیمارانی می آمدند ولی اغلب کسانی بودند که به دنیال درمان نبودند اغلب قیمت می خواستند یا کنجکاو بودند یا اصلا نمی دانم چی میخواستند وهنوز هم گاهی نمیفهمم اما جملات و کلمات و رفتارشان را کم کم ثبت کرده ام میدانم اگر این جمله را شنیدم باید بدانم که بیمارم را دیگر نخواهم دید و اگر آن یکی را شنیدم یعنی بر می گردم و اینها همه به زبانهایی به غیر از فارسی است. همان زبان رفتار است . در هر حال آن وقت ها تواتر قال گذاری بسیار بود. چون من هنوز آیلتز این زبان را نگذرانده بودم.
یک روز زنگ در به صدا در آمد و زن و مردی ناشناس وارد شدند. خانم حدود 50 سال سن داشت و مرد همراهش سی و اندی سال. زن سرپائی های لا انگشتی ابری قرمزی به پا داشت و ناخنهای لاک خورده قرمزش بلند و نامرتب از جلوی سرپائی بیرون زده بود. صورت قشنگی داشت ولی چروکها و پفی در زیر چشمهایش بود که به نظر سلامت نمی آمد. مرد همراهش خیلی عبوس و بی حوصله بود. خانم دندان درد داشت و اصرار داشت من یک کاری بکنم. دندان، یک دندان پر شده بود و ظاهرا مشکل خاصی نداشت. گفتند نزدیک یک سال پیش پر شده ولی درد دارد. خواستم برایم عکس بیاورند ولی زن بی تابی میکرد و مرد با اخم و بی حوصلگی اش من را متقاعد کرد که دندان درد را امروز علاج کنم.
خلاصه مشغول شدم. در میان کارم مته دندانپزشکی به چیز نرمی رسید و قیژ صدا داد و در زیر آمالگام با یک تکه پنبه سیاه و نیمه پوسیده روبرو شدم. پنبه بوی عفونت و فرمالین با هم میداد و در زیر آن سوراخکی خون چکان در عصب بود. به بیمارم پنبه را نشان دادم و گفتم من از این لحظه دست نمی زنم چون معلوم نیست قضیه چیست و عکس لازم است

زن که اندکی به نظرم بی خبال هم بود بلند شد و با مرد رفتند تا عکس بیاورند. آنها اندکی پول به عنوان درمان دندان که نیمه کاره بود به منشی پرداخته بودند. اندک که می گویم واقعا اندک حتی به آن زمان.
روز بعد وقتی برگشتند دیدم که ریشه های دندان در یک حفره کیستیک و عفونی معلق است و حجمی به اندازه یک گردوی کوچک از استخوان نابود شده . دندان اصلا عصب کشی نشده و مدتهاست که پر کردگی مستقیم روی عفونت ریشه ها قرار گرفته البته به واسطه یک تکه پنبه فرمالینی که نه تنها مفید نیست بلکه عامل شناخته شده سرطان هم هست..
داستان را برای بیمار توضیح دادم و گفتم این دندان ماندنی نیست چون در چرک معلق است ولی هر تصمیمی داری انجام بده و بهتر است بروید سراغ همان کسی که این کار را انجام داده است. حدس میزدم این کار کار دندانپزشک نباشد از یک دندانسازی یا بهدار تجربی دند ان ساطع شده باشد.
یکی دو روز گذشت تا اینکه یک روز همراه بیمار که مردی خوش خلق هم نبود تلفنی با مطب تماس گرفت و هر چه بلد بود و قرار بود یاد بگیرد را بار بنده کرد که دکتری که دندان را پر کرده بود دندان را دیده و گفته بنده عمارتی ساخته بودم ابدی که این سخیف که بنده باشم با نادانی آن را خراب کرده و اگر دست نمی زد این دندان تا ابد به این فک وصل بود. از من توضیح و از ایشان ناسزا. خلاصه به مغزم زد که مشکل همان اندک پول است که در مطب مانده است و گفتم بیا پولت را بگیرو برو . سه دقیقه بعد طرف که از کیوسک آن سوی خیابان زنگ می زد آمد و پولش را گرفت و در را به هم زد و رفت. من هرگز ندانستم رابطه آن دو چی بود چون نه مادر و پسر بودند و نه خواهر و برادر و نه زن و شوهر. زن را هم هرگز دیگر ندیدم اما فحش و اهانت تا بخواهید خوردم و یک بهدار تجربی دندان سوسه سختی برایم آمد.

روزگار ما سپری شد و از این دست نمکهای بی مزه گاهی نصیبمان می شد. کم کم از خیابان و مردمان عبوری اش می ترسیدم . گاهی از مسافران هتل همسایه سراغمان می آمدند. اغلب عجله داشتند و کارهای محییر العقول می خواستند. مثلا اینکه از صبح تا غروب روی دندانهایشان کار کنم و هر بیست و هشت دندان را بیست و چهار ساعته ترمیم کنم و گاهی هم سر حساب جنگ در می گرفت ولی خنده دار ترینش چند مسافر بلوچ بودند که معقول آمدند و رفتند تا اینکه دو یا سه ماه بعد دیدم دستیار( سابق) متاهلم مرخصی می خواهد برای سفر آن هم به کجا زاهدان؟ دستیار(سابق) با سوغاتی و لبی خندان برگشت ولی خنده دوامی نیاورد که طی سلسله اتفاقاتی دانستم ایشان با بیماران غریبه مطب ، مراودات سفر و حضر بسیار دارند که خودش مثنوی دارد. به هر حال ایشان از مطب ما رفتند ولی خاطره گل کاری اش هنوز هست. اگر احیانا موقع پوشیدن مانتوی سفید، نامحرمی از در اتاق رد می شد جیغ و داد بود و غش ولی اهل سفر بود.حتی بناپارت هم وقتی بالاخره یک روز کار بالا گرفت با دهان باز به گستردگی تحرکات او گوش می کرد. یعنی هر دوی ما دهان باز گوش می کردیم .
بعدتر ها از همکاران و دوستانم پرس و جو کردم ببینم با این در باز مطب چه می کنند و دانستم آنها هم کم کم به این فکر هستند که شوق و ذوق اولیه را کنار بگذارند و فیتیله پائین بکشند و به باریکه بی دردسر تری از روزی بسازند. این طوری شد که دانستم چرا بعضی از دکترها درو در بند دارند. راستش اولش فکر میکردم این حرکات افه است و از شکم سیری بعد دانستم خیر این گونه مردمان اعصاب درست و درمانی مثل بنده ندارند . جنگنده نیستند و به زبان خودمان خوف میکنند که در مطبی باشند که درش مستقیم به خیابان باز میشود. نمی دانم تا به حال در یک مغازه نشسته اید یا نه. مثلا برای یک ساعت. اولش یک کمی ترسناک است. چون آدم فقط با دو جام شیشه و دری باز با خیابان فاصله دارد در اصل آدمی در خیابان است . یک کمی ترسناک است تا کم کم عادت کنید. قضیه در مطب هم برای ترسو ها همان است.
خلاصه همین چند مورد و روز به روز ناامن تر شدن مملکت گل و بلبل باعث شد که بالاخره در و در بند را محکم کردیم و عطای بیماران گذری را به لقای آنها بخشیدیم . با همان اشنا و دوست سر کردیم. کم کم آشناها بیشتر شدند و آشناها غریبه تر ها را معرفی کردند. البته یادم نرود بگویم که آذر ماه همان سال 78 بناپارت را به محضر عقد و ازدواج کشاندم و جواز مطبم را با این عقد قدسی شش میخه کردم. خنده دار نیست که هنوز بعد از 12 +1 سال جواز بنده در گرو عقد و ازدواج است؟ یعنی بناپارت نه تنها سرور بنده و مهندس کامپیوترم و روزی رسانم و بابای بچه هاست بلکه جواز مطب من هم هست. الله اکبر از این خفت آخر.