سلام بر یاران قدیمی خودم . راستش نمیدانم قصه بیماری را تا کجا گفتم ؟ تا هر کجا گفتم خلاصه کنم که بعد از سپری کردن جراحی و ساعتی که از اتاق عمل بیرون آمدم و کمی هوشیرا تر شدم همسرم به زمزمه گفت که آپاندیس و چند غده لنفاوی و . . . و . . . همانجا دانستم که آمایشهای تومور مارکر دروغ نگفته بودند . مورفینی که سعی میکرد دردم را کم کند من را به وادی بی هوشی میبرد ولی معنی گستردگی قضیه را خواب میفهمیم . در هیاهوی اتاقی که به علت فشردگی بیماران بیمارستان سه تخته بود و در کنار زن جوان تازه مادری که دو قلو سزارین کرده بود واقعا حس پایان و ورود به دروازه مرگ داشتم .

سه شبی که در بیماستان بودم با درد، خواب ،حسرت و زاری به درگاه مادرم گذشت که بالاخره همسرم به او اطلاع داده بود . کاش میشد هرگز به او نگویم . کسی که میخواستم هیچ خشی به او نیافتد در مقابلچشمانم از غم سترگ غریبی که خواه و نا خواه داشتم و خودش داشت در حال ذوب شدن بود. سعی او برای امیدوار کردن من در مقابل آنچه در عمق میدانستم کمکی نمیکرد و اظهار دلتنگی ام گرچه نا به جا بود ولی از آن نمیتانستم خود داری کنم . کجا به جز آغوش مادر هست که سر بگذاری و زار گریه کنی ؟ ولی نمیشد . در حقیقت یا هرگز نباید میفهمید و یا حالا که دانسته بود من توان این را نداشتم که به او امید بدهم وقتی خودم خالی از آن بودم .

مادرم تا زمانی که نتیجه پاتولوژی آمد هم امیدوار و شاد بود ولی من خوب میدانستم که نتیجه دلچسبی در انتظار ما نیست . نتیجه سروز کارسینومای گرید کم ولی با دست اندازی متعدد بود که استیج آن را بالا میبرد و یکی از نتایج سزارین و چسبندگی های متعاقب آن بود و البته بی توجهی من به چک آپهای مربوطه و البته اضافه وزن. اینها را نه بر اساس ملامت خود ولی برای زنانی مینویسم که شرم مراجعه به دکتر زنان را در خود دارند و همچنین مردانی که مادر یا دختر یا همسری دارند .

خیلی زود شش جلسه شیمی درمانی آغاز شد. میزان در هم ریختگی ام بسیار بود. ناتوان از عمل سنگین و از دست دادن دو واحد از همگلوبین و ضربه مهلکی از حضور مرگ که همیشه بود و من نمیفهمیدم . شبها به زور خواب آور بیهوش میشدم و شرم داشتم به اطرافیانم نگاه کنم که این میزان ناامیدشان کرده بودم . انگا رهمه دردهای جسمی و روحی بالا زد . با نظر دکتر روانپزشک داروی ضد اضطراب شروع کردم و مغول گفتگو با مشاور شدم.

اولین جلسه ویزیت در مطب دکتر انکولوژیست و قوبل دسته بندی در بیماران مبتلا به سرطان بسیار سخت بود . دکتر اصلا مهربان نبود و در واقع خیلی سرد و رسمی و بی امید آغاز کرد و همان هم ماند البته . از بهمن ماه یعنی حوالی تولدم جلسه اول آغاز شد.

جلسه اول باید یک شب بستری میشدم و دو شب قبل از آن با سرعت هر چه تمامتر رفتم بیمارستان آسیا و هفت شب وادر اتاق عمل شدم تا یک پورت که مسیری دائمی برای تزریق داروهای شمی یدرمانی است برایم تعبیه شود. لفظ تعبیه یا نصب همینقدر ترسناک است که بود . نمیدانم منظره پورت را دیدید یا نه یک دایره یا مثلث کبود رنگ برجسته ای که زیر پوست تقریبا جایی زیر یکی از ترقوه ها و همان حوالی قرار داده میشود. بعد از عمل کبودی بسیار و درد داشتم و صبح روز شیمی درمانی هم درد و هم ترس از اینکه چه خواهد شد فکرم را مشغول کرده بود. اتاقی سه تخته بود و خانم جوانی که نمیتوانستم سنش را حدس بزنم کنارم بود. زن چهل ساله ای که فرزندی نداشت و باید اول شیمی درمانی میکرد و بعد جراحی میکرد. چهار جلسه را گذرانده بود و مطلقا نه مو و نه ابرو و نه مژه نداشت. چهره اش مثل چهره امروز من پف دار و بد رنگ . به خاطر دارم دکتر شکور که در دانشگاه پاتولوژی عمومی درس میداد همیشه میگفت بچه ها اگر یکبار بیمار مبتلا به سرطان ببینید تا همیشه رنگ صورتش را به خاطر خواهید داشت حتی اگر در خیابان از کنارتان عبور کند میفهمید و من میفهمیدم . تصور آینده ای با این ظاهر واقعا باور نکردنی بود ولی دکتر به صراحت و بی رحم گفت بله موهایت میریزد.

حقیقتش با اتصال اولین سرم فکر میکردم قرار است ماده مذاب در رگهایم جاری شود ولی ماده مذاب نبود یک شوکران دیرکُش بود. سه هفته نشد که تازه فهمیدم چه تحولاتی رخ میدهد. به خصوص که داروی زیر پوستی دیگری را باید سه روز خودم در منزل میزدم که هدفش افزایش گلبولهای سفید و بالا بردن ایمنی بود. چشمتان هرگز روز بد نبیند زدن همانا و ویران شدن همان . شرح تغییرات حال را نمیتوان گفت و البته نباید هم بقیه را ترساند. آدمها باید در این مواقع به دور دست نگاه کنند اگر به نزدیک خیره شوند حتما مرگ را بر میگزینند. تخریب اعصاب انتهایی دست و پا که موجب نوعی بد حسی یا بیحسی و گز گز میشود . عدم درک طعمها و مزه ها . تغییرات مزاجی و معده فرسوده . پف و در نهایت ناتوانی و درد مفاصل و . . . نباید ترسید اینها را میشود تحمل کرد . زندگی سخت است . همیشه بوده و خواهد بود .

هنوز جلسه دوم شیمی درمانی را اغاز نکرده بودم که موهایم به طرز حیرت آوری دسته دسته میریختند. مثل یک طلسم غریب. یک شب همه درد ناک شدند و صبح روز بعد وقتی پنجه در موهایم کردم بدون هیچ مقاومتی دستم با انبوهی مو پر شد. همان شب با موزر موهایم را تراشیدیم ولی روند ریختن برای همان موهای یک سانتی هم ادامه داشت تا اینکه بعد جلسه دوم همه را از ته تراشیدم . تازه خوشبخت بودم که تا جلسه چهارم ابروهای وفادارم را داشتم و سه مژه پلک چپ و 13 مژه پلک راست که قهرمانانه ماندند تا من بتوانم ادامه دهم.

حالا دیگر زیبایی مطرح نبود. مسئله رفع و رجوع ویرانی ها برای خروج از خانه و آمدن به مطب بود.برای منی که از انقلاب مهسا به ندرت شالی بر سر داشتم حالا وقتی محجب بیرون می آمدم همسایه و آشنا متحییر میشدند و غریبه ها مثل غریبه به هم چپ چپ نگاه میکردند. داستانی است و بود و فعلا خواهد بود.

خلاصه بگویم یک ماه پیش شیمی درمانی پایان یافته. هنوز عوارض به قوت و شدت باقیست. حتی چیزهایی که تصور نمیکردم ارتباطی داشته باشد. با طیف گسترده ای از آزارهای شدید و ضعیف. فردا وقت ام آر آی ک آپ دارم و مثل گرفتن کارنامه امتحان نهایی باید نگرانش باشم . آه این فورچونا الهه عجی بو غریب به پشت سر نگاه میکنم تا وقتی میخواهی خنجر را فرود آری بدانم زیرا غافلگیری دردناکتر از زخم خنجر است