حمد و سپاس آشپز ایزد منان را که تعطیلات مشعشع عیدانه را به اتمام رساند و ما را به کنج عزلتمان در دفتر کار مربوطه. ایام عید بنده سه کار بیشتر نداشتم . داد زدن سر بچه ها و فریاد شنیدن از آ«ها و یا احیانا نگاه کردن به انبوه موهای جو گندمی بناپارت که در میانه دو لپه لپ تاب پنهان بود. کار به آنجا کشید که از تنها بقالی بازی که در خیابان پیدا کردم یک بسته سیگار مارلبروی طلائی خریدم تا شاید در یک فرصتی که سر و همسر اجازه دادند دود کنم و اعصابم را التیام بدهم.

به غیر از این تحرکات عظیم گاهی هم به عید دیدنی رفتیم . دیدن اقوامی که چشم دیدنشان را نداشتیم و فقط مادر گرامی ام به عنوان تنها رابط زنده بین من و فامیلم به چوب هدایت راهی ام کرده بود. عید دیدنی یعنی یک کمی لبخند و دو سیر احوالپرسی و سه من گفتمان بی حاصل سیاسی و دو کرور فحش به . . . . آخر سر هم منجر به شهادت دو خیار و سه سیب و چند عدد تخمه میشود. بدتر از همه این است که دو بچه بنده به رسم مالوف بچه ها آجیل و میوه خانه را رها کرده و دمار از مال مردم در می آورند به خصوص خیار و کیوی که بنده آن ها را نمی خرم . خیار از نظر من میوه نیست و کیوی هم مثل سنگ ترش است.در این رابطه هم چشم غره هم اثری ندارد.

بخش لدت بخش تر هم در عید هست که آن هم گرفتن عیدی است . این بچه های امروزی چک پول پنجاه هراز تومانی را مثل پول ایروپولی یا عمو پولدار می بینند. اما من هنوز از دیدن پاکت عیدی دیدگانم برق میزند. بچه که بودیم عیدی به طور عمومی ده تا ده تومانی بود. نو و برنده و با آن میشد 40 تا تخم مرغ شانسی کیندر خرید و هزار تا آدامس خروس نشان و میشد 500 تا تلفن به عمه و خاله زد از کیوسک کحترم تلفن عمومی که اتاقکی زرد بود با در آکاردئونی و میشد حداقل 50 بار سینما رفت و 100 بار از پیچ شمیران تا تجریش سوار اتو بوس دو طبقه شد و طبقه بالا جای راننده نشست و دنیا را سیاحت کرد و البته می شد 50 تا یام یام خرید. یام یام که دوست ما بود ( کسی یادش مانده است)

بله بالاخره سیزده به در گذشت و من سفره هفت سین را ور چیدم . سیرو سنبل و سماق و سیب و باقی قضایا. گلدانهای سنبل الان روی هره بالکن کج و معوج و خشکیده اند و من منتظرم تا گلدانهایش را برای سال آینده در کوشه ای پنهان کنم تا اسفند سال آینده باز هم خاک را بشکافند و با سبزی تازه شان دلم را جوان کنند.

رومانتیک نباشم سرطان ریه شوهر خاله جدی ام پس از گشت و گذار مفصلی در بدن به مغز رسیده و همانجا برای خودش مامن گرم و نرمی فراهم کرده است. اوضاع در هم است. شوهر خاله بناپارت هم با ضایعات فیبروزه استخوانی یک روز شیمی درمانی و یک روز رادیو تراپی است و ما فقط در این میانه سر تکان می دهیم و من هنوز پاکت سیگار را باز نکرده ام. همین که هست همین که من بر خجالتم از بقال سر کوچه غلبه کردم و سیگار خریدم همینکه توی در یخچال بکر و حاضر است بس است.

از این حرفهای بی حاصل بگذریم در این مدت دو فیلم مانی بال و آسیاب و صلیب را دیدم .

money ball را دوست داشتم . به خصوص براد پیتش را که افسردگی دلچسبی داشت و به نظرم حیف شد که اسکار را از او دریغ کردند و حتی از هنرپیشه مقابل او که نامش را نمی دانم و با بازی خونسردش کل فیلم را معنی داده است. روی هم رفته به نظرم فیلم خوبی بود که نادیده ماند.

 اما the mill and the cross فیلمی لهستانی است ( اگر اشتباه نکنم) که بر اساس یک تابلوی نقاشی ساخته شده و تصاویرش واقعا برایم جالب بودند. موضوع فیلم تقربیا همین سوپ هولوگرافیک خودمان بود و سوژه آزادی و رنج و خدا و منجی و . . . هر چه بود تصاویرش اگر چه درد ناک بودند ولی چشم نواز بود بی نهایت. خداوند این قصه، آسیابانی بود که در یک آسیاب بادی از فراز کوهی بلند نظاره گر زمین و هیاهویش بود و به همین اندازه خدای خودمان خونسرد در قبال بدبختی بندگانش.

اما فیلمی که تا دو یا سه صحنه اول دیدم و خمار باقی اش ماندم نیمه شب در پاریس وودی الن بود که نیمه کاره خراب شد و حال و حولم را گرفت.

به هر حال سال کاری جدید برایتان مبارک باشد . امیدوارم علی رغم همه پیش بینی های کارشناسی که می گویند ما ایرانی تبارها تا آخر سال از قحطی و گرسنگی و تورم و تحکم و تکثر میمیریم ، همه موفق باشید .