لب مرز
حالا دیگه رسما جنگه ما بچه های اونها را میکشیم و اونها بچه های ما. برای این اتفاق باید قرنها گریست. این خون ایرانیان چه آب مفتی است که هر کس و ناکسی باید آن را بریزد هر اذان سری به دار و هر شب گروهی غرق در خون. ای تف به این روزگار .
حس میکنم چیزی مثل بختک بر فراز این کشور افتاده که روز به روز غلیظ تر و سیاه تر میشود. مثل قیر مذاب . آیا ایرانی بعد از این قضایا میماند؟ کوه ها دشتها کویرها آّبها رودها دریاها اینها همه سر جا میمانند یا ما مشتی انسان میشویم که در پس پشت تاریخ قفل میمانیم و تا دهه ها باید این روزها را جبران کنیم ؟ عین انسانهایی که از لحظه بعد خودشان که قرار است شهباسنگی از آسمان بر سرشان بیافتد در بی خبری سپری میکنیم . از گرمای هوا مینالیم و از ترافیک خسته میشویم . کسی مینواند بگوید هفته بعد ما کجاییم چه میکنیم ؟
مرگ و نیستی پشت دروازه و ما اسیر دست یک مشت شغال که در صدا و سیما عربده مستی سر میدهند . وای عزیز وطن ویران وطن بی کس وطن.
برف کوه های شمیران آب شد اون یک تکه که مثل آلاسکا دلم را خنک میکرد آب شد. تهران در سایه البرز منتظر صداست. شب ها گوشم به زنگ صداست. به صدای لرزاننده غرش هوا پیما. شاید من دارم خیلی جدی میگیرم . شاید همه اینها خیال است. شاید ما خوابیم و دهه ها است داریم کابوس میبینیم .
چند وقت پیش به عادت این روزهایم مشغول پادکست نوار زرد بودم . قتلهای محفلی کرمان را میشنیدم . چطور ممکنه ما آدمهای این مملکت اینقدر نجیب و بی صدا باشیم ؟ چطوری اخته شدیم ؟ چرا کار به جایی رسید که یکی خاکمان را بدرد و یکی گلویمان را بفشارد ؟
. روزهای خوشی نیست. دنیای ما لب مرز هرج و مرجی غریب ایستاده و کسی نمیداند دقیقا در چه ثانیه ای رخ میدهد ولی هر وقت رخ داد به یاد هم باشیم .