بالاخره وصل شد بالاخره

اینترنت مطب را میگویم که راه ارتباط من با وبلاگ بود. وقتی اینترنت سراسری وصل شد من به مطب دسترسی نداشتم و وقتی هم آمدم سراغش اختصاصا اینترنت واحد ما قطع بود. اینطور شد که امروز مینویسم . شرمنده دوستانی هستم که حال من را جویا شدید. من هستم و یک جوری تهی از معنا شده ام که فقط یک پیت حلبی خالی در زباله ها میتواند حالم را نشان دهد.

پیت حلبی خالی روغن ورامین که لبه های تیز و برنده دارد و اگر دست به آن بزنید بد و دردناک دستتان را میبرد. تا حالا دستتان را حلبی بریده ؟ از تصورش هم دلم ریش میشود. کلا بعد از عبور از تونل وحشت سرطان تصور دردها باعث میشود به معنای واقعی ضعف کنم. یعنی یک دفعه حس کنم توان از پاهایم رفته است. جریانی از برق ضعیفی در تنم میپیچد و میفهمم دیگر توانش را ندارم.

اتفاقاتی که در طی زندگی یگانه بی بدیل فانی و کوتاه ما افتاده من را جوری آزرده کرده که نه حرفی دارم نه نوشته ای مینویسم و با شرمندگی و سرافکندگی تمام باید بگویم حسی دارم که انگار تهی از هر جور عاطفه باشم انگار خود خواسته و شاید حتی ناخودآگاه کاملا خودم را از تماس با هر نوع حس کنار میکشم.

بعد از این سالهایی که دیگر شوخی نیستند و بعد از عبور از پنجاه سالگی عشق مفهومی عوضی و بی ربط به نظر میرسد و کمتر نکته سانتی مانتالی هست که برایم تکان دهنده باشد. خشم اینقدر از سرم گذشته که همه کائناتم را در نوردیده و الان بی حسم . نمیدانم خشم نسبت به کی و چی؟ دبیگر مخاطبم را هم گم کردم. فقط میفهمم خشم هم من را به جایی نمیبرد. تنفر عمیق مثل ریشه های دگز در بیابانهای کویر تا هسته زمین نفوذ کرده و اگر بگویم که فکر میکنم این کینه و تنفر بیمارم کرده عجیب نیست.

دو سالی میشود که بعد از شوک بیماری با مشاور صحبت میکنم . مثل آبشاری از گلایه از دنیا حرف میزنم و هر بار پس از گفتگو میفهمم که زندگی ساده آدمیزاد دستخوش چه نکات ریز مزخرفی است .فلان خاطره کودکی و فلان تاریکی شبانگاهی گاهی چه ها که با ما نکرده و مایی که در این زمان و مکان مورد هر جور تجربه ای بوده ایم .

جنگ آمد و رفت و من را نسبت به مردن هم کمی گنگ کرد. به طور احمقانه ای باور نمیکردم که میمیرم ! فکر میکردم موشک بخورد خوب من نمیمیرم . ناباوری شیوه تاب آوری بود. در آن زمان که حبس خانه بودیم سرم را با حاجی بابای اصفهاین گرم کردم و رختکن بازنده ها که با بدبختی از فیدیبو میشنیدم . اما فقط زمانی پی بردم همه اینها چه با روان ما کرده است که نه جنگ بود و نه من ایران بودم . بعد از آرام گرفتن همه طرفین روانی داستان بالاخره راهی باز شد تا از طریق پرواز ماهان به ترکیه برسم و بعد تکه تکه راه را بروم تا به بچه هایم در امریکا. یک سفر قندهار مخصوص. راهی سه روزه با وحشت لحظه ورود به امریکا که چطوری با من رفتار میشود؟

جالبه بدانید که اصلا کسی به یک ایرانی به معنای واقعی وقعی نمینهد. آنجا دنیا آدمهایی است که زندگی میکنند چون زندگی یک موهبت بزرگ الهی است و همه عوامل را برای راحت تر کردن این مهم به کار میگیرند. نه خون خوارند نه بد اخلاقند نه غیر انسان . این قدر که ما خاور میانه ای ها خودمان را مهم میدانیم و بدبختی مکرر را با ملغمه فرهنگی و عرفی خود قاطی میکنیم و مثل زفوم به حلق خودمان میریزیم وقتی آدمهای ساده و زنده دنیا را میبینیم متعجب میشویم . برای من نکته جالب این فرهنگ و زندگی امریکایی نه زرق و برق نه فانتزی ها و نه رفاه است ساده زیستی مطلق و تفکر ساده دلانه این آدمها ست.

آسیا با تاریخی هزاران ساله همه چیز را مثل مینیاتورش مثل معرقش مثل خاتم کاری اش مثل طعمهای پیچیده غذاهایش شگفت انگیز میکند . ولی آنجا شما فرصت دارید به عقب برگردید به زمانی که غذا یک تیکه گوشت پخته بود . به زمانی که طعم هل و دارچین و زعتر و جوز هندی در نوعی عطر کره و طعم پوست پرتقال جمع نمیشوند تا کام انسان را به تعالی برسانند.

شیرینی یک خمیر شکرین است و غذا تا حدودی بدوی . زندگی خوردن و خوابیدن و شاد زیستن در امنیت است . امنیت را خانه های چوبی با درهای ساده تامین میکند و کلون خنده داری هم وجود دارد که عمود به دسته در گذاشته میشود . دری که با یک هل باز میشود آن هم در کشوری که هر کسی میتواند مسلح باشد.

بیلبوردهای بزرگ با نمای تیربار برای تبلیغ اسلحه فروشی. آدمهایی که لبخند میزنند و حتی در محله برای رانندگان عبوری دست تکان میدهند و منی که با همان گنگی و لال بازی لبخند میزنم و دست تکان میدهم.

چقدر مفاهیم اینجا ساده تر به نظر میرسند. عروسی مراسم ساد ه ای است که مشابهش را میتوانید در جشنهای تولد مهد کودکهای شمال شهر تهران ببینید و گورستان ها در وسط شهر زیر سایه درختان و میان چمن با دسته گلهای مصنوعی . این چه دنیایی است .

آدمیزاد جذب این سادگی میشود. به شهرهای بزرگ و به دنیای آیکونها فکر نکنید. این قاره با میلیونها جمعیت در سادگی خاصی زندگی میکنند. نیازهایشان را جدی میگیرند و برای آن نیازها راه حل پیدا میکنند و در مقابل دنیا و خدا و بقیه ملتها و اخلاقیات از اینکه رنج نمیبرند شرمنده نیستند. آنجا رنج مزاحم زندگی حساب میشود نه چاشنی زندگی.

همه اینها را تصور کنید و بعد فکر کنید یکی مثل جواد آقا ظ یا دکتر م وقتی سالها پیش که رفتند آنجا که آنجا بسی ساده تر و حتی خوشبخت تر هم بوده است به جای لذت بردن از این همه سهولت تفکر؛ نشستند فکر کردند که این جهان را چطور میشه ویران کرد. شنیدم دکتر م برای خوردن گوشت حلال گوسفند میبرده در وان خانه ذبح میکرده !!!! حیرونم چطوری میشه این مخ را تا این حد بسته نگه داشت. مثل اینها زیادند. آدمهایی که میروند آنجا و شدت حسد و حسرت نسبت به ان زندگی روان و آرام و ساده کینه به دل میگیرند . اینکه ما اینقدر عیجبیبم ربطی به آنها دارد که اینقدر سهل گیرند. این تئوریهای استعماری که ما را چاپیدند تا مرفه زندگی کنند بر من اثر ندارد. چون پیچیدگی از درون ماست از عرف از ایمان و اعتقادات درونی ما .به افغانستان و و ضعیت دردناک زنان و دختران نگاه کنید . این از طالبان نیست از مردم افغانستان است. از درون نه از بیرون .

تاریخ امریکا در 250سال گذشته موجب خفت و خواری بسیارشان شده . از اعمال زور و ستم و ظلم سفیدها به سیاه ها و سرخ پوستان. انگار ما یادمون رفته در آسیا اروپا و هر گوشه کنار این کره زیبا انسانها با همدیگر چه کار کردند و میکنند. آلمان با رواندا و بعد بقیه دنیا بلژیک با افریقا و چین و ژاپن با کره و کره با یکی دیگه و انگلیس ماشالههه با کل کره زمین و روسیه با مردم خودش و اووووف صفویه با سنی ها و نادر با هند و .... چه بگویم ما به ما چه کردیم و میکنیم .

خلاصه کنم شاید به نظر حسرتی و غرب زده بیایم ولی بیشتر شگفت زده ام . از ایران به شکل یک جنگ زده ترس زده راه افتادم و برای بار هزارم وقتی به دنیای آزاد رسیدم دیدم چقدر زندگی در ایران لطمه خورده است. زندگی عادی شادی عادی حتی مردن عادی .

مثل حسرتی ها اینستا را باز میکردم و برای بچه های نازنینی که از دست دادیم اشک میریختم و چیزهایی را میدیدم که ندیده بودم . اتفاقا روزی در حیاط منزلی که مهمان بودم نشسته بودم . ساعت حدود ده صبح بود. سرم در گوشی و روحم در نوسان بین دو دنیای شرق و غرب که صدای انفجاری شدید تیرهای چوبی خانه را به صدا در آورد. از جایم پریدم و هراسان به داخل خانه نگاه کردم و میزبانم داشت برای خودش چای درست میکرد. به بچه هایم پیام دادم . بچه ها چی بود؟ یگی جواب داد چی چی بود؟ دیگری زد که سر کارم .بناپارت آمد از لای در گفت شنیدی ؟ گفتم آره چی بود؟

بالاخره میزبان امریکایی ام آمد گفت این جا نزدیک محلهای امتحان موشکهای فضا پیماست. حتما امتحان میکردند. گاهی هست. با خنده صدایی در آورد که من را آرام کند و رفت. با خودم گفتم همین بود همینها بود که بر کله ما میزدند.

تصور کنید چه حسی داشتم . ما مثل بره های گمشده خدا از هر رعد و برقی که در منطقه عادی بود قبض روح میشدم و تازه آنجا بود که فهمیدم ترسیده بودم . در واقع در آن چهل روز جنگ در تهران خیلی هم ترسیده بودم و فقط آن صدای یا ابالفضل که از میان لبهایم در می آمد نبود، بلکه صدای انفجارها هواپیماها و پهبادها در روانم فرو رفته بود . بنابراین حتما تصور میکنید که وقتی یک روز آفتابی صدای آژیرهای خطر با شدت هر چه تمامتر در آن شهر به صدا در آمد من چطوری چسبیدم به صندلی ماشین .

چهارشنبه اول هر ماه آژیرها چک میشود تا مطمئن شوند درست کار میکند و هدف هم مواقع گرد باد است . اتفاقا یک بار که زمین و زمان را آب برداشت و باران دنیا را شست آژیرها به صدا د رآمد و همه گوشی های موبایل پیام آمد که فرار کنید و بروید پناهگاه که الان تندباد بنیان کن می آید.

مردم به سوی پناهگاهی که داخل یکی از مغازه ها بود میدویدند . من اما بی تاب دیدن گرد باد بودم. دلم میخواست آن تشویش بی حد را ببینم . درختانی که تکانده میشوند و زمین و زمانی که مثل زمانه ما در هم میپیچد. دخترانم سعی داشتند من را متقاعد کنند که از پنجره ها فاصله بگیرم و به پناهگاه برویم ولی من منتظر بودم . منظر طوفان مگر چقدر میتواند ترسناک باید از سنگر شکن و بی دو بدتر . از موج و موشک و ترکش خرابتر .؟. ماکرو گفت خدایی اینها مال خاورمیانه اند. همه فرار میکنند این میگه من میخواهم طوفان ببینم .

آن روز طوفان نشد. باران همه را شست و برد و طوفان از منطقه دیگری عبور کرد و رفت ولی همان بارانها حسرت غریبی به دلم میانداخت. به میزبانم گفتم اینجا باید مرده ها را مایو پوشاند .این میزان آب که سخاوتمندانه از آسمان به زمین میریزد شگفت انگیز است . برگ و درخت و سنگ و چمن و سقف و گورستان را جوری میشورد که باور کردنی نیست. راستش از تصور تابوتی که عرق در آب میشود حس بدی بهم دست میداد ولی دلم میخواست کمندی بیاندازم و ابرهای بارور سخی را بکشانم بیاورم به سرزمینی که از دروغ و از خشکسالی و از ظلم و از درد کویر شده و حسرت آب دارد.

راستی آدمهایی که دنیا را طبیعت را و همه چیز را اینجور بخشنده میبینند چطور فکر میکنند؟ اینجا بیابان است و خار مغیلان و خاک تفت خورده و دهانه های قنات که فکر و رنج و تلاش بنایش کرده و چشمهایی که از خاک و غبار و آفتاب تنگ شده و آن جا باران و فراوانی که من محض تجربه رفتم زیر ایستادم تا خیس با تمام جان بشوم . کسی که بیابان را ندیده چه داند قدر آب چیست و آن کس که اهل بیابان است چطور بتواند حسرت را هضم کند. دنیای ما با هم متفاوت است . ما از جهانی دیگریم . ما پیچیده و غامض و پر عطر و ادویه ایم آنها ساده تخت و شفاف.

در هر حال الان اینجا هستم و به کوه های عزیز تهران نگاه میکنم به رگه های برفی که هنوز هستند و در مقابل داغی خورشید تیرماه تهران قطره قطره اّب میشوند. تا کم کم به کام درخت و سبزه بنشینند. وای تهران شهر من دوستم بدار . من دوستت دارم .باز میگردم و از شگفتی بزرگ شدن میکرو و ماکرو خواهم نوشت این فاز دیگری از مادر بودن است که مثل همه مراحلش عجیب و عجیب تر میشود.