جمعه یکم اسفند 1404 است. کسی در ایران نمیتواند حدس بزند تا 1 اسفند 1405 چه تغییراتی رخ خواهد داد. به خیابانها و کوچه ها و آدمها که نگاه میکنم از خودم میپرسم یعنی چه طور خواهند شد؟ در گوشم بی وقفه صداهای عجیب میاید . هوا پیما، انفجار، وز وز پهباد. مدام موتوری های پر سرو صدای کوچه را به باد فحش میگیرم و به همسایه های پر جنب و جوش ساختمان غر غر میزنم.

صبح هر روز که بیدار می شوم نمیدانم از زنده ماندن شاد باشم یا ناراحت. باورم نمیشود که ما و ایران بالاخره در حال رسیدن به آن نقطه اخر الزمانی هستیم که سالهاست بزرگان در هر نماز و مناجات برای رسیدنش دعا کرده اند!. ما لنگر سنگینی به پای کسانی هستیم که میخواهند همراه ما به عمق اقیانوس بلا بپرند. چه بی کسی دلگیری است .

لحظه لحظه تجربه های این چهل روز چه بود؟ آن ساعات مخوفی که ناباورانه خبرهای کشتار میآمد. اعداد غریبی که باور ناپذیر و فلج کننده بودند. سبوعیت افسار گسیخته ای که آخرین تارهای ارتباط ما و آنها را درید. اگرچه آنها که همسن و سال من هستند بارها به دست امید خود و در واقع از ترس سبوعیتی که به شهود در طرف مقابل حس کرده بودند تارهای آن را به انگشتان لرزان زخمی گره زده بودند اما بی شک صدها دشنه از هر سو برداشته شده بود که رابطه را بدرد. بیش از هر کسی خود آن دیگری که تاب مستوری نداشت و تحمل نقش رحمانی برایش غیر ممکن شده بود. حالا ما چشم درچشم ایستاده ایم . ما به تمامی مظلومیت و بی کسی و آنها با لشکری از رذالت.

بهتی که در صورت شهر حک شد و وحشتی که پایان ندارد و فرساینده تر از اینها وقاحت وجود و حضورِ عاملانی که ما آدمهای بی پناه معمولی را به ورطه خشمی هل میدهند که تنها راه مکالمه را در دریدن و کشتن بیابیم .

من در این روزها، ساعتها در فکر اجرا کنندگان این جنایت بوده ام. به میزان سیاهی درون انها فکر میکنم . به لحظه مخوفی که انگشتی بر ماشه ای میغلتد و آگاهانه گلوله سربی حقیری را در مغز انسانی میچکاند که دنیایی در درون خود دارد. من این لحظه را نمیفهمم. نه برای خدا نه برای غیر خدا برای هیچ هدفی هیچ امری قدسی و غیر قدسی چنین چیزی را نمیفهمم. حتی شاید امر غیر ایدئولوژیکی که انسان ها را به این نزول برساند درک میکنم ولی برای ایده و اعتقاد را باور نمیکنم . من این آدمها را نمیفهمم من نمیخواهم از این گونه باشم. حاضرم سگ گاو درخت حلزون سنگ و حتی عدم مطلق باشم ولی از این ها نباشم .

اما دردناکتر از اینها میدانید چیست؟ تصور تنهایی انسانها . اینکه آن پدر مهربان که با ابابیل و سنگ و ناو طوفان شکن و اشعه سنگ ساز از هم جنس گرایان و شمارنده آه مظلومان؛ دیگر بر سر بشیریت چتری نمیسازد. آن دست مهربان کجاست؟ کسی خبری دارد به من بگوید.

برای کاری به پشت بام رفته ام . هوای تهران گرم تر از اول اسفند است نسیم خنک دلچسبی میوزد که گرمای خورشید را قابل تحمل میکند. ظهر جمعه است. شهر در خلسه و غباری رقیق فرو رفته . پایتخت 200 ساله رنج کشیده من . آیا قرار است ویران شوی ؟ به دماوند نگاه میکنم .اگر همه ما برویم تو خواهی ماند. سلام ما را به آیندگان برسان و بگو قومی بودند که هیچ دست مهربانی از آسمان برایشان دراز نشد و همه با هم از رنج روزگار خودکشی کردند. هجرت به جهانی که نه امید هست نه آینده فقط تاریکی است و شاید آرامش. نجات دهنده در گور خفته است.