اگر اقیانوس بشوید
سلام . من جدی جدی هر بار تصمیم میگیرم بیایم و خداحافظی کنم و این وبلاگ بیچاره را ببندم . گرچه خیلی از حرفهایم را در آن زده ام و در واقع روزنامه زندگی و آینه زمانه خودم بوده است . انگار خانه ای که چند سال در آن زندگی کردی و بعد فرو ختی یا ترک کردی . هر بار از کنارش رد میشوی با خودت میگی یعنی الان در آن کنجی که همیشه مینشستم چه کسی نشسته ؟ وبلاگ هم برا ی من همین حس را دارد. تنها جایی است که وقتی شروع به نوشتن میکنم صدای کلیدهای کیبورد تند میشود و من را تشویق میکند که بگویم. جالب تر از این وقتی است که می آیم میبینم دو تا کامنت دارم و همچون کودکی شاد میشوم . هر چند ببینم یک جوانی احتمالا،با همان شور و شوق جوانانه فحشم میدهد و محکومم میکند.
اشکالی ندارد همین دو تا کامنت من را وسوسه میکند بنویسم .
دو ماهی در ایران نبودم . برا ی اولین بار ینگه دنیا را دیدم . چه دیدم و چه برداشت کردم را خدا میداند. در این زمان که هستم مغزم آنقدر از حوادث متعدد روزگار و زندگی نیم پز شده که قدرت وصف و تحلیلش را از دست داده است. به قول فرهنگشتان علوم
حس میکنم مغزم را در موج پز گذاشته اند . کمی بی حس کمی خواب آلود و کمی خنگ تر. شاید مقدمه یک جور گنگی ابدی باشد . هر چه هست واقعا کل دو ماه را بی وقفه فکر میکردم ما کی هستیم اینها کی هستند؟ ما چرا اونیم و اینها چرا اینند؟ چرا ما این شدیم چی شد اونها اون شدند؟ و آخرش بابا دنیا همه جا یک رنگه . خلاصه حس کردم لقمه بسیار بزرگی است که اگه یک سره ازش مزه مزه کنم هم بعد سالها شاید بفهمم چه مزه ای است؟
در عوض با باز گشت به مهد تمدن بشری یعنی خاور میانه و دیدن فجایعی که اسد در سوریه به جا گذاشته و با دیدن همه این کشتارها و دهانهای به گریه از در فلسطین و حوالی ؛عمیقا حس کردم بشر به معنای واقعی بشر یک حیوان غیر قابل درمانه . هر چه در این آب و خاک و هوای خاور میانه هست. در بین النهرین و حلب و عراق و ایران و حوالی هست نه درمان شدنیه نه عقب رفتنی نه جلو رفتنی . به قول مادرم نینوا جاییست که از ازل تا ابد در آن خون میجوشد. این نفرین همه خدایان یونانی و رومی و ادیان ابراهیمی و غیره است که احتمالا این تکه دنیا را تا ابد اینطور بدبخت کرده است. چه عمرها که در امید و راه بهبود این اوضاع در هم شکسته است.
باور کردنیه که از سیاهچالهای زیر زمین همینطور انسانهای گنگ و منگ شده بیرون بیاید؟ مامورین این کارها، فرماندهان، طراحان .... اینها آدم نبودند؟ چه چیزی جز یک هدف مجاز، یک ایده قدسی، یک دروغ بزرگ میتواند تاریخ سبوعیت بشر را هی تکرار و تکرار کند؟؟
نه وطن، نه خدا، نه دین و نه هیچ چیز دیگر نمیتواند توجیه کننده این جور قدرتها و کارها باشد؟ و باز هم چرا بشر عبرت نمیگیرد ؟چرا خاور میانه جایی است که از دامن یک جانور انسان خوار دوباره به دامن یک سبوع دیگر فرو میغلتیم ؟؟
در ینگه دنیا که بودم شنیدن صدای محزون تار به قدری برایم غریب بود که حس کردم این درختان این خاک این دریا هیچ کدام این نوا را نمیفهمند. این سوز و این درد برای اینجا نوشته و ساخته و نواخته نشده . این طور موقعها مثل فرزند هووی بدبختی که خوشی برادر و خواهرهای ناتنی و معاشقه پدر با مادر ناتی اش را به چشم میبند ، پر از درد و کینه و بغض میشدم . کافی بود این طور وقتها فقط یاد گلدان گل کاغذی بدبختم در بالکن خانه بیافتم که با ضرب و زور دو تا گل میداد و بعد نظری به بوته های خوش خیال و خوشبخت غرق در گل، گل کاغذی کنار خیابان بیاندازم تا بی هیچ تلاشی گریه سر دهم.نگویید آن گل گل تو است و داستان شازده کوچولو را مگویید. به کوتاهی عمر فکر کنید و ستایش درد و رنج را فراموش کنید. از رنج هیچ دستاورد مقدسی حاصل نمیشود. درد و رنج بشری به هیچ و پوچ تبدیل میوشد . کسی رنج شمار ندارد و باب میلیون ها رنج به کسی حتی یک قلپ آب نمیدهند.
روزی که خبر خودکشی سنجری را خواندم از خانه بیرون زدم و پیاده تا مسافتی دراز رفتم. صورت قشنگش جلوی چشمم بود . کارگران مکزیکی در حال هرس درختان نخل سر به فلک کشیده بودند. نخلهای بلندی که کاکل قشنگ و تمیز و براقشان در باد تکان میخورد و من فکر میکردم حتی نخلها هم میتوانند خوش بخت و بدبخت داشته باشند و زار زار به یاد تهران میگریستم. به یاد تنهایی و نا امیدی اش و به اطرافیانش فکر میکردم . به آنها که تشویقش کردند و به ما که یک ماه بعد فراموشش کردیم و میکنیم .
باید شجاع باشم تا این جملات را بنویسم ولی مینویسم . هیچ ارزشی در دنیا برابر زیستن نیست. آزادانه و شاد زیستن تمام غایت بشری است . هر کس هر چیز غیر ازاین بگوید دروغگویی بیش نیست.اگر هر کجای دنیا به دستش آوردیدبه پشت سر نگاه نکنید و باور کنید که مستحق و لایقش هستید. وطن عزیز است اما به قدر وطن و نه بیش. هر چند برای وجب به وجبش دلم تنگ شده باشد یا برایش بسوزم اما انسانها نباید تلف و پر پر شوند.
برایتان جا نماز آب نکشم. اگر امکان داشتم اگر میتوانستم برای ابد به ایران بر نمیگشتم . سرم و دلم و مغزم را میبردم در آن اقیانوس عظیم میشستم و سعی میکردم فراموش کنم در آن سوی کره زمین جاهایی هست که سگها نخلها آدمها خیابانها جویها دریا خاک و هوا و زمین و زمان خشن و فراموش شده است . اگر ر اقیانوس بتواند بشوید.