خود کشی یا بیا اسباب کشی کنیم عزیزم

پروژه آدم کشی پایان یافت. کلمه فرا مرگ بار، بهترین تعبیر برای عملیات مزخرف اسباب کشی است. با این که مدتهاست برای سر و سامان دادن به آن تلاش می کردم اما عصر دیروز با انبوهی سی دی، کتاب، ملافه، لباس، اسباب بازی و کارتونهای مجهول الهویه روبرو شدم. کارتونهایی که همان دیشبش پرشان کرده بودم و حتی روی درشان نوشته بودم حاوی چه چیزی هستند؛ اما بعد ازطی سه کوچه! کلا همه چیز از مغزم محو شد. اغلب در جریان سفر، به خصوص هوائی این طوری می شوم اما این باربا دو تا گاز و یک دنده عوض کردن کاملا روانم پاک شد. ( پاکتر) .
بالاخره سرنوشت کتابها این شد که جعبه جعبه راهی انباری شدند و اسباب بازیهای بچه ها برنده این جنگ . جنگی برای فتح فضاهای محدود، کنجها و رفها بود. تمام تلاشم این بود که جایی برای کتابها باز کنم، ولی نشد. انبوه اسباب بازیهای چینی با رنگ های سربی و کتابهای کودکان همه جا پخش بودند. حداقل اگر نه برای میکروبی ولی برای میکروسکوپی ستم بود اگر می خواستم پارتی بازی کنم وکتابها را جایگزین اسباب بازیها کنم. تنها امیدی که برایم مانده قفسه باریکی است که شاید بتوانم در اتاق خودم جای دهم و این بلا را به جان بخرم که با تنگی جا، احیانا در هر عبور و مروری یکی از انگشتان پایم فدای تعدادی از کتابهایم شود.
به هر حال اشکالی ندارد. با خودم گفتم گنج من جایی درست چهار طبقه زیر تر است. فقط سه یا چهار سال زمان لازم است تا هر دو بچه از صرافت خانه و میز و گل و گلدان اسباب بازی بگذرند و بگذارند دوباره کتابها با فخردر کنار هم چیده شوند. خدا حفظ کند زیر زمین را .
حالا خانه ای که تا پریروز در آن ساکن بودیم می تواند به زوالش ادامه دهد. کاری که ما نمی گذاشتیم. طبقه سومی از یک عمارت 54 ساله! عمارتی با سقفهای فاخر سه مترو سی سانتی و وسعتی از سر دل سیری و دلبازی گذشتگان.
اتاق کوچکی که هر روز در آن غذا می خوردیم، مثل بالکنی بر کوچه مشرف بود و من درتمام سال تحصیل که صبح ها پا به پای میکروبی زود بیدار می شدم، می توانستم طلوع خورشید را در ساختمان تمام شیشه ای بانک مرکزی نگاه کنم. هر روز دو خورشید در آسمان بود و جالبتر این که جلوه خورشید در ساختمان شیشه ای دل انگیزتر از اصل. آدم را یاد داستان مولانا و آینه و نقاشان چینی می اندااخت.
خانه ای با پیش بخاریهای قدیمی و در و پنجره های چوبی که امروزه از شکل و شمایل افتاده است. در ها و پنجره ها با ریتمی غیر قابل پیش بینی ؛ گاهی بسته می شد و گاهی نه و از همه غریب تر صدای تق تق سقف ها وقتی شب های زمستان سرد می شد و من هر شب پیش از خواب فکر می کردم که این تیر آهنهای تاب برداشته که سه مترو نیم بالاترند با دو ریشتر زلزله مغزم را نشانه رفته اند.
حالا اما ما با سر و صدایمان با فریادهای بی وقفه من و صدای زیر و بم ویولون ابتدایی میکروبی و جیغهای بنفش میکروسکوپی، وجود نداریم. همه چیز حتی پرده ها و باقی مانده های ما در سکوت و سکون مطلقی فرو رفته اند. نقاشیهای بچه ها روی دیوار و آویزهای حوله در آشپزخانه و پرده حمام و هر چه از ما در آن جا به جا مانده است. خانه در مهلتی بی انتها می تواند مضمحل شود و فرو بپاشد. نمی توانم بگویم چه احساسی نسبت به آن جا دارم. بیشتر، از تصور سکوتش دگرگون می شوم. یازده سال در آن جا زندگی کردم و هرگز دوستش نداشتم. خانه هم هرگز از من خوشش نیامد.
همین حس های غیر قابل وصف است که گاهی نمی گذارد آدمها از زادگاهشان کنده شوند. یا شاید هم این سرنوشت ما است که این را رقم می زند. چند وقت پیش میزبان یکی از اقوام بودم که به اروپا مهاجرت کرده و بنده او را به چلو کبابی دعوت کرده بودم. ایشان در مواجهه با ترافیک و اوضاع شلم شوربای خیابان یک کمی لبشان چین چین شد و گفتند که تصور نمی کنند بتوانند دیگر به وطن بازگردند چون احیانا تحمل این اوضاع را ندارند. حتما آتش گرفتن من را می توانید حدس بزنید.گاهی فکر می کنم شاید اگر امثال من، سرشان به سنگ ناکامی بر خورد می کرد، سر از غربت در می آوردیم و الان مثل این قوم و خویش ما متمدن شده بودیم و این جور جهان سومی و پا سوخته نبودیم. شاید تنها تفاوت، در دو تست کنکور یا یک ترم در جا نزدن باعث شد ؛ ما هم به زندگی در این خاک غریب ادامه بدهیم و حالا بدهکار عالم و آدم باید با دماغ سوخته ، صورت حساب چلو کبابی بپردازیم.
بگذریم. این روزها به غیر از گرفتاری بی حد من، عالم دور و اطراف هم در هپروت فرو رفته است. سینما در اغماست و ادبیات بین ادب و بی ادبی مستاصل. روزنامه ها پر از چرند است و قتلهای خانوادگی نفس گیرند. هفته گذشته پدری فرزندش را در حالی که مشغول بازی با او بوده است کشته فرمودند. یعنی وسط بازی دستش را گذاشته زیر گلوی بچه و نگه داشته است! بعد هم بچه خفه را رها کرده در میان بساطشان که در یک پارک پهن کرده بودند و رفته است. بساط البته برای پیک نیک یک خانواده خوشبخت ایرانی نبوده است، بلکه کنج خوابی در پارک بوده تا بعدا سر پناهی فراهم شود. و نه فراهم کنند. چون اعتیاد اجازه نمی داده است. حالا نمی دانم پدر عملی را کجا ببرند و چه کنند ولی می دانم صاحب دم خود اوست . مثل گربه که بچه اش را می خورد. این پدر هم قصد داشته این یکی را بخورد. مثل آن یکی که در شیراز با چکش کله سه بچه نوجوانش را در خواب له کرد و بعد هم صاحب دم بود. چه دمی ؟ خونی که مثل سس کچاپ از دامان عدالت پاک می شود. از این دست وقایع بسیار.
خلاصه روزنامه خواندن فقط آخرش اینها را داشت. البته بد جنس نباشم. متنهای منحصر به فرد سروش صحت در پنج شنبه های شرق هم هست . اگر می گویم منحصر به فرد، به علت شیفتگی نیست. به این علت است که دارای وجه خاصی از بی تعصبی است. در چنین متن کوتاهی که نویسنده صحنه ای را نقل می کند این همه بی تعصبی و راحت گذری، جالب است. این هفته ها البته کمی تکراری بود ولی با همان ایجاز می تواند خیلی از رفتارهای چرند را نشانه بگیرد. از همه جالب تر این که اصلا صحت اصراری ندارد محیطش زنانه بشود. خیلی آرام و بی دغدغه مسیری را طی میِ کند که آدم از خودش می پرسد این مسیر است یا پرسه در خود؟
از توصیه های نگارش جعفر مدرس صادقی هم نمی شود گذشت . مثل این است که بعد از خواندن کتا ب الامثله*( کسی می داند چیست؟) آدم یک لیوان آب خنک بخورد که همه قواعد یبس عربی را بشورد و ببرد.
حالا که می نویسم، می بینم شرق خواندن اگرچه خیلی آبکی شده اما بی خاصیت هم نبوده است.

نکته دیگری که امروز چشمم را گرفت، دو سالانه مجسمه های شهری بود؟! یاد چی می افتید ؟ نه نه منظورم جشنواره مجسمه های دزدی شده نبود. منظورم این بود که پوسترش یا آگهی اش قشنگ بود.
در مورد قتل در میدان کاج هم نظری ندارم. وقتی محبوب ترین فیلم عالم و آدم در این مملکت قیصر بوده است بگذارید یک بار هم آدمها با یک قیصر خیلی مرد روبرو شوند که با قداره بایستد وسط میدان و ببیند که یک دزد به قول خودش ناموس مثل یک . . . . زیر دستش جان می دهد. این دوربین های موبایل چه آتشی به جان فرهنگ عهد عتیق ما که نمی زند. خدا گیراتر و محشرترش کند. مثل آینه روبروی کثافت درونمان ( دور از جان شما ) زوم شده است
خب نتیجه روی هم انبار شدن حرفهای من این شد که بی رودر بایستی در یک بعد از ظهر پاییز وقتی از خانه فرار کردم تا مثلا به سر کار بیایم قاچاقی برای شما نوشتم .
* کتاب الامثله را یک هوشمندی برای آموزش کلاس دوم راهنمائی انتخاب کرده بود.( همکلاسی های بنده یادشان هست ) فکرش را بکنید کتاب عربی راهنمائی با آن همه عکس و قصه غیر قابل هضم بود. بعد آدم برود این کتاب که شمایلش را دیدید به بچه ها درس بدهد!؟