می گویند شک بهتر از بی ایمانی است و آویزانی بهتر از سقوط

گاهی حجم بی معنایی آن چنان به آدم هجوم می آورد که آدم که من باشم نمی دانم من از دورن تهی شده ام یا بی معنایی ها دامن گسترده اند. شاید این که من این سیاهی ها را بیان می کنم  نشان از بی تابی و بی قراری باشد. شاید بی ظرفیتی اما من از روز ازلی که خودم را می شناختم بنا بر ظرفیت نگذاشتم. شاید دچار بیماری هامون شده ام . شاید به دنبال پدر ایمان می گردم. شاید پدر ایمان هر چه صدایش می کنم محلم نمی گذارد. هر چه هست. حلقه های تو در تو و بی پایان شک است که در من موج می زند مثل آب مواج در حوض کوچک حیاط که بر سطح سبزش مگس های بی قرار آب تنی می کنند. و می دانید من از چی می ترسم و این قدر دست و پا می زنم؟ اینکه حلقه ها گشوده شود و من از شک به فضای تهی و خالی بی وزنی سقوط کنم و یا صعود. بی وزنی دیوانگی را می شناسید؟ خوش حالتی است و من فقط از پریدن دیوانگی از سرم می ترسم که بمانم تنها با از دست رفتن همه آن چه در من اعتقادی راسخ و امیدی لایزال و همه ایمانم بود.


چه خوب می شود که یک سینمائی در این تهران ولنگ و واز، فیلم هاملت کوزینتسف را نشان دهد تا من صدها بار بلیط بخرم و بروم منظره پارچه های سیاه مواج در باد را ببینم و صدای باد را بشنوم. بودن یا نبودن را زمزمه کنم. از هاملت بپرسم بودن مهمتر است یا این گونه بودن و یا آن گونه نبودن. بگذریم. پاراگرافی شد برای خودش منحصر به فرد. پر از کنایه، پر از جهش بین این دنیا و آن دنیا، بین جنون و سلامت. گاهی خودمانی و گاهی دور . ببخشید موج های سینوسی مثل کاترینا شده اند آدم را به در و دیوار می کوبند.


در حال خواندن کتابی هستم به نام مسافرتهران اثر خانم ویتا سکویل وست . خاطرات سفر اوست به تهران و اصفهان در ابتدای قرن بیستم. ( باور می کنید که قرن گذشته است؟) متن بسیار زیبائی است. فکر می کنم خانم سکویل وست هم صد سال پیش مثل من به نخ آویزان شده است فقط با این تفاوت که دل این را داشته است که دل به صحرا ها بزند و من ندارم بنابراین به وبلاگ بدبختم هجوم می آورم. با این وصف کتاب پر است از تصاویر و تعابیر قشنگ و دیدی از ایران که قبلا درکش نکرده بودم. از دیدیش در باره آدم ها نمی گویم گاهی برخورنده است . خودش هم به این وادی خیلی پا نگذاشته است.


خب درد دلم را کردم. هر آن چه می خواستم به کنایت نوشتم. پیش از این شرح مفصل تری داده بودم از بی وزنی و جهان شک و دنیای پیش رو ولی وقتی دوباره آن را خواندم دیدم وضوح بیش از حد قضایا چندان باب زمانه نیست بنابراین رهایش کردم و برایتان این طوری راز آلود نوشتم.


ضمنا یکی از داستان هایم را قرار است در مجله همشهری داستان ( شماره آینده) چاپ کنند. هر زمان بر پیشخوان قرار گرفت به شما هم اطلاع می دهم تا آن را هم بخوانید و بدانید که من همیشه دیوانه نمی شوم گاهی هم عاقلانه می نویسم اگر پدر ایمان بگذارد.

عنصر من باد است. بگذار بوزد

بالای برج میلاد ایستاده ام. آن جا  که تا ته تهران را می شود رصد کرد. همان جایی ایستادم که قرار است رستوران باشد و ما ایرانی ها با آن پز بدهیم.

نه  . .. . . . .

   دلم نمی خواهد آن جا باشم. بگذارید بپرم و بروم برج آزادی، با آن ارتفاع پستی که دارد. همان آزادی که از گویا از زمان ساخت، کسی توی سرش زده است.


تا حالا بالای آزادی رفته اید؟ آن جا که از این پائین، حجره حجره، مثل خانه زنبور عسل دیده می شود. از این پائین به نظر یک سالن است اما آن بالا جور دیگری است. فضای باز و متروکیست. باد ازآن حجره ها به صورت آدم می کوبد و اگر آدمی موئی داشته باشد، موهای آدم را پراکنده می کند.


 عنصر وجود من باد است. وقتی باد به صورتم می خورد دگرگون می شوم. مثل فیلم شکلات. سالها عاشق آب بودم و فکر می کردم، مثل آب شفاف و راحتم؛ اما بعد دانستم این  باد در به در است که ذاتم را این طور زیر  و رو می کند.

آدم هایی مثل، من روحشان را مثل یک بادکنک بدبخت بازیگوش، به این دنیای وانفسا وصل می کنند . به خانه، به زندگی و به دنیای زاد  و ولد. این را همیشه وقتی می فهمم که باد به صورتم می خورد. این را که روحم، اسیر من شده است.


حالا بر بلندای آزادی و در برابر یکی از آن حجره ها، باد به صورتم سیلی می زند و بیدارم می کند. زنده ام می کند. باد کنک قرمز رنگ بازیگوش، بی قرار است. به هر سو می رود، رهائی نیست. آن را به نخی به درازای زندگی ، اخلاق ، انسانیت، نجابت ، شرافت و . . . . به انگشتم بسته ام . می گوئید اگر نخ پاره شود چه اتفاقی می افتد؟

 من از بلندای برج پرواز می کنم. از فراز خانه های قوطی وار. از بالای چراغ سبز مسجد، که الله را با نئون یاد آوری می کند. از فراز ماشین هایی که مثل مینی کار شده اند. از فراز باندهای فرودگاه قدیمن بین المللی مهر آباد و بعد کجا؟ بالاتر؟ این سوتر آن سوتر؟ کجا؟ . شاید به دنبال روح سرگشته پدرم گشتم که رازهای بزرگی از عرفان خاص خودش را با بی خیالی صرف، در گور برد؟ شاید بگردم ببینم کوروش کجاست که تازگی مد شده؟ و فتحعلی شاه که حاضر نبود پادشاه انگلستان شود چون نمی توانست حرمسرا داشته باشد.


بعدش می گردم ببینم آیا شریعتی از این که مجسمه سرش را دزدیده اند ناراحت است و یا از این که محتویاتش بر باد رفته است.

پرواز چه شوق انگیز است. می توانم هزاران سوال نپرسیده ام را از هزاران آدمی بپرسم که الان جز ارتعاش ریز کوانتومی چیزی نیستند. از adsl هم محشرتر است.


هفته گذشته خواندم که دکتر کوهستانیان* نامی استاد صاحب کرسی ابدی، شد. خبر روزنامه در همین حد گنگ بود. کرسی چی و کجایش را در هم برهم نوشته بود. فقط یک نکته داشت . دکتر فرموده بودند که جهان، هولوگرافیک است. به همین سادگی. یعنی وهم است یعنی یونگ راست گفته. یعنی ما با این سوپ افکارمان، پوست سر خودمان را می کنیم.  یعنی ما یک مشت ویز هستیم. منظورم فرکانس است.فکر می کنم پدرم پی برده بود که همه چیز در یک وییییییییییییییییییز خلاصه می شود. فکر می کنم اگر این طوری پوچ باشیم، فشار باد را بر بلندای آزادی، بیشتر تحمل می کنیم. عشق را جدی نمی گیریم . حرص کمتر می خوریم و می توانیم ویزمان را مثل یک رادیو دو موج طوری تنظیم کنیم که باد در حجره های آزادی، هر جور دوست دارد نوزد بلکه طوری بوزد که ما می خواهیم. فقط آن طور که ما دوست داریم.


 

 *  پس از جستجو در اینترنت حدس می زنم منظور روزنامه پروفسور بهمن کوهستانی بوده است

 

وااله کله من به درد مجسمه شدن نمی خورد

خب من زنده هستم اما در حالتی نزدیک به جلبک. این که من حرفی برای زدن نداشته باشم؛ البته نشانه یک بیماری مهلک است و باید حتما بروم آزمایش خون بدهم. تا ببینم کدام فاکتورخونم جا به جا شده است اما در حقیقت دوره رکود، افسردگی، بلاتکلیفی، انتظار و باز هم افسردگی را طی می کنیم.

مدتی است که کتابی به دست نگرفته ام، البته به علت کارهای روزانه و مقاومت غیر قابل درمان میکروسکوپی در برابر خواب است. با این حساب، من ساعت نه شب، جا می زنم و او هم اصلا جا نمی زند بنابراین آن یک ساعت و یا نیم ساعتی که وقت مطالعه داشتم؛ فعلا منتفی است و ضمنا نمی دانم چی بخوانم؟.

عالم سینما هم از نوع وطنی که، در کما به سر می برد و از نوع غیر وطنی خواهران مجدلیه را دیدم یا ماگدالنا سیسترز. فیلم اتفاقی افتاد دستم. یک حلقه دی وی دی با سه فیلم به دستم رسید که تلما و لوئیز و دختری با گوشواره مروارید و همین خواهران در آن بودند. در مورد تلما و لوئیز نوشته ام، اما روزی چند بار دلم می خواهد که کاش ندیده بودمش و دوباره می دیدیمش ! دختری با . . . را هم دیده ام اما خواهران مجدلیه با آن اسم غریب و پر از کنایه اش مثل سوهان، خرت خرت بر روحم کشیده شد.

فکر می کنم تفاوت ما با غربی ها در این است که آن ها نیاز به  هیجانات فرا واقعی و رنجهای فوق بشری و خلاصه هر چیز اولترا دارند تا  آرامششان را قلقلک بدهد. به خصوص آن آرامش ولگائی در مرکز اروپا،  یا سرمای اسکاندیناویایی که آدم را تبدیل به تیله می کند. شیشه ای، لغزنده و سرد. فکر نکنید منظورم از این اوصاف منفی است. خیلی به حالشان حسرت می خورم . با این حال نوعی شیشه ای هستند که اندرونشان پیداست ولی کسی کاری به کارشان ندارد. مثل عروس دریائی همه جایشان شفاف شده است.

 اما ما شرقی ها یا به شاید ما  جهان سومی ها( شرقی یا غربی) اصلا نیاز به هیجان نداریم. لازم نیست سوار رنجر و قطار فضائی شویم تا دلمان بیافتد توی کفشمان، کافی است در اتوبان نیایش یک بار لاین رفت و یک بار لاین برگشت، برویم و برگردیم تا موهای سرمان سیخ شود.   کافی است روزنامه را بخوانیم و از خواندن صفحه حوادث شاخ در بیاوریم که مثلا فلان راننده تریلی از دست یک موتوری عصبانی شده و با بی خیالی با چرخ های جلو از روی کمرو با چرخهای عقب( محض محکم کاری ) از روی سرش رد شده است؟! لازم نیست فیلم خواهران ماگدالن را ببینیم. گاهی کافی فقط سرمان را بچرخاینم و آن سوی خیابان را نگاه کنیم. حتی گاهی به دور خودمان هم نگاه کنیم به حد فیلم اره  و  جیغ  و  پروژه جادگر بلر، می تواند ترسناک و البته زنده و مستند باشد.

نمونه این روزی هایش را همه در روزنامه ها خواندیم اما من با مقدمه می گویم تا یاد آوری کنم، من زنده ام .

سالها پیش برای یک تولد دعوت شدم. دوستان برای تولد، هدیه ای استثنائی و خنده دار آورده بودند. تابلوی یک کوچه به نام صاحب تولد . یعنی تابلوی یک کوچه را خیلی تمیزو مرتب، کنده بودند. آن موقع فکر کردم شوخی با نمکی است. هم با شهرداری و هم با صاحبخانه. فقط تعجب کردم که تابلو چقدر بزرگ است. از پائین که نگاه می کنی چندان عظیم نیستند.

قسمت دوم وقتی بود که یک بار وقتی به محل کارم آمدم، از دیدن دوتکه تخته بر روی دیوار کنار دفترم، کمی جا خوردم. یعنی اولش نفهمدیم قضیه چیست؟. طبقه را درست آمده بودم و کلیدم مال همان دری بود که داشتم باز می کردم اما دو تکه چوب که بر روی دیوار بود؛ با منظره همیشگی تفاوت داشت! ها. . .. تابلوهایمان را دزدیده بودند. دو ورقه آهن یا برنز یا نمی دانم چی که کروم داده  شده بود؛ چی بود که کسی بدزدد؟ تابلوهای طبقه بالا را هم برده بودند. از شرکت های منطقه هم خبر گرفتم. آن ها گفتند: ای بابا. تازه مال شما را برده؟ تابلوی ما را دو ماه پیش برد. حالا از تلق و پلاستیک و جفنگیات استفاده می کنیم که به لعنت حق نیارزد.

جالب این بود که هیچ کس حتی به مخش خطور نکرد که شکایت بکند. از کی و از کجا ؟ کی پی اش را بگیرد؟ کسی اصلا اهمیتی می دهد؟

باید حدس زده باشید که قضیه مجسمه های دزدیده شده تهران، در مغز من است. فکرش را بکنید ده تا مجسمه به آن عظمت را با بیل و کلنگ، بکنی و ببری ! شریعتی و ستار خان و معین و . . . . .. الان یا کله همه این آدم ها را در دیگی گذاشته اند تا بجوشد و با آن نمی دانم چی بریزند و یا دور تا دور اتاقی در تهران چیده اند و از باحالی خودشان حظ می برند. روی سر شریعتی، کلاه شاپو می گذارند و زیر لب دکتر معین سیگاری آتش می زنند. با این شخصیت های صامت و برنزی که به حماقت من و امثال من روزانه، لبخند می زنند، عکس می گیرند و توی یوتیوب جهانی اش می کنند. حالا به نظر شما ما نیاز به فیلم و سینما و سریال داریم؟ نه. کافی است همین ها را تصور کنیم و چند ساعت حیران باشیم. از این خنده دار تر این است که خواندم یک نفر فرموده کار انگلیس است!!!! من فکر می کنم انگلیس ها خودشان هم از قدرتشان در حیرتند.

به نظرتان مجسمه بعدی کیست؟ مادر و فرزند در میدان مادر؟( من مدتی است منتظرم جای آن یک چیز دیگری سبز شود) فردوسی؟ کی؟

با این احوال باز می گردم به خواهران ماگدالن . از این که فیلم بر اساس داستان واقعی بود، خیلی جا خوردم. به خصوص که مربوط به صدها سال پیش نبود همین 60/70 سال پیش بود. از دیدنش هم، زجر کشیدم و به نظرم هم، کمی خام آمد . مثل این که مخملباف در دوران جوانی آن را ساخته باشد.

آخرین وصیتم را هم بکنم. اگر من یک باره آن قدر مشهور شدم، که بعد از مردنم یک مجسمه از من ساختند لطف کنید  اولا از دست و پایم تندیس بسازید که احیانا سرم خیلی ارزش دزدی نداشته باشد دوم این که آن را دم در آگاهی شاپور نصب کنید یا نه بالای برج میلاد نصب کنید تا روزی ده بار از آن ارتفاع تهران را ببینم و بر بلندای پارازیتی میلاد به ریش خودم غرب و شرق بخندم. ضمنا فکر نکنم دزد آن جا به سراغم بیاید.

ریدلی اسکات باز هم از این کوکتل مولوتوف ها بساز

وای که تلما و لوئیز زنده ام کردند. هیچ وقت جینا دیویس را دوست نداشتم تنها فیلمی که از او دیده بودم البته استوارت لیتل بود( چه دلیلی مستدلی) اما در این یکی محشر بود. فکر می کنم اگر من تلما و لوئیز را در سینما و در تاریکی بر روی پرده عریض  و در امریکا می دیدم ؛ شما در تهران صدای فریادم را می شنیدید که از شدت رها شدن، جیغ می کشیدم. هر لحظه که از فیلم می گذرد این ریدلی اسکات لعنتی که جدا عاشقش شدم یک خال بالاتر رو می کند و دل من را خنک تر می کند. چی می شد در این دنیا من این فیلم را می ساختم؟ چی می شد من یک چیزی با این مقیاس از انفجار می نوشتم؟


خنده و گریه کودکانه تلما و آن لوئیز گفتن پر غمزه و لوسش . وابستگی و سر سپردگی آن دو به هم و سر به هوائی مخصوصشان، محشر است. همینطور که فیلم را می دیدم با خودم می گفتم به کدام یک از این دوتا یا بگویم سه اسکار دادند ؟ به سوزان ساراندون و جینا دیویس و یا ریدلی اسکات و دیدم به هیچ کدام بلکه به فیلمنامه و نویسنده !فکر می کنم رویشان نشده به یکی از دو زن اسکار بدهند.


نمی دانم این حس رهائی که از دیدن فیلم به آدم دست می دهد برای زن و مرد یکسان است یا نه ؟ اما برای من محشر بود. مثل دوا گلی روی زخم یا آب خنک در تابستان و یا صدای کشیده شدن یک پایه صندلی در وسط مجلس ختمی جدی، که خنده ناگزیرش همه استرس مرگبار را دور می کند.

حتی تصور ساخته شدن چنین انرژی نهفته ای در ایران غیر ممکن است . فکر کنم در سینما باز شود و گروهی داغ داغ بیایند بیرون و از آن جا مستقیم به. . . . .

بگذریم. فقط آمدم سلامی بکنم. ضمنا 9.99$ را هم دیدم و همینطور ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی. اسم با نمکی است . از این اتفاق هایی است که در ایران ممکن است بیافتد. فرض کنید مخبر هوا شناسی بگوید ابری ، احتمالا بارانی و شاید از هوا گند ببارد. برای ما ایرانی ها هر چیزی ممکن است از آسمان ببارد.

ملامتم نکنید که کارتون می بینم. یک سر خانه بچه داری، فانتزی های مسخره ای است که اگر نباشند در میانه میانسالگی آدم خل می شود. این ها از جدیت و یکنواختی زندگی می کاهند. اسباب بازی ها، فیلم ها، پارک رفتن ها و سرزمین عجایب. در حالی که من و میکروبی و میکروسکوپی سه تائی می چپیم در کابین یک سیمولاتور کامیون و هر سه می خواهیم بوق بزنیم و هر سه می خواهیم گاز بدهیم و یا برف پاک کن را روشن کنیم. گاهی هم کامبی کار می کنیم چون کسی جز من پایش به گاز نمی رسد و فرمان را میکروبی می گیرد و میکروسکوپی مسئول بوق می شود. برای فرار باید از این کارها کرد . برای این که من بچه ها را نکشم و یا آن ها من را. وگرنه باید بزنم به چاک همان جاده بی پایان تلما و لوئیز.

قبول کنید نجاتم دادند وگرنه خیلی ناچ آوف بودم.

راستی کسی سر در می آورد که تایلند چه خبره؟

رقیق مثل ابر سیروس و سنگین مثل قلب سیاه چاله هستم

بگذارید پیش از نوشتن خودم بگویم که در سراشیبی هستم و نمی دانم چرا هر تصویری می تواند به طرز دردناکی سلول های حسی ام را لمس کند. یک چنین حالتی را نمی شود توصیف کرد. مثل یک زخم تازه التیام یافته می ماند که دستی بر روی آن کشیده شود. دیدن بعضی از صحنه ها هم این طور حسی در من ایجاد میکند . کمی خوشایند و کمی چندش آور.


چند روز پیش برای راه بردن و گرداندن میکروسکوپی از خانه زده بودیم بیرون. درست در کنار یک بقالی ایستاده بودیم( معلوم است که سنم دارد می رود بالا نمی توانم بگویم سوپر) منتظر بودم تا شوهرم ببیند کارتون ( ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی) را دارند یا نه؟ بعلاوه خرید چرندیات دیگر. پیرمردی از روبرویم می آمد. پیاده رو باریک بود. پشت سرش پیرمرد جوانتری بود. پیرمرد شماره یک رو به میکروسکوپی کرد و پرسید: این آقاست یا خانم؟ جوابش را دادم اما در همان حال پیرمرد شماره دو با جدیتی ترسناک دو بازوی او را گرفت و گفت فیروز بریم. آنها از ما گذشتند. اما فیروز ایستاد و گفت: تا حالا برای این خواستگار نیامده؟. گفتم : نه تا الان. میکروسکوپی با خوشبینی بیمار وار بشر ریزه( زیر یک متر) برای فیروز دست تکان می داد. پیرمرد شماره دو با استیصال نگاهم کرد. بعد فیروز را گرفت و درست بیخ دیوار ایستاند. گفت: فیروز فیروز اینجا وایستا. همین جا . خب خب . اینجا وایستا.

مرد رفت داخل مغازه. من میکروسکوپی و فیروز در پیاده رو ماندیم. رقت بار بود. وضعیت پیرمرد و نگاه نمناکش به ماها دلم را سوازند. کمر بند شلوارش بالاتر از شلوار جایی روی پرهن مردانه بسته شده بود. موهایش نامرتب بود و دندانهایش هر کدام یادگار یک دکتر زنده یا مرده و نگاهش گنگ . آن زخم تازه التیام یافته مورمورش می شد. زوال، نیستی، فراموشی و همه آن چیزهائی که فلک بلد است بر سر آدم بیاورد کم بود چیزی بنام دمانس و آلزایمر هم آمد که آخرین باقی مانده آبروی بشر را ببرد.

پیش از این که مثل احمقها و رقیق القلبها و بی خیال ها و دلخوش های این عالم ( همان عالمی که به تک تک سیاهی های عمیقش آگاهی دارم) گریه کنم . شوهرم آمد و راه افتادیم. رویم نشد بگویم صبر کنیم تا همراه فیروز بیاید. شاید مرد رفته بود تا یک پاکت سیگار بگیرد و دود کند تا به این فکر نکند که پدر پر جبروت سابقش را آورده تا عصر پنج شنبه راه برود و باید مراقب باشد که مثل یک حلقه انگشتر فلزی گم نشود.

ازکنار فیروز رد شدیم که مثل رین من ( مرد بارانی) بی حرکت در جایش ایستاده بود.میکروسکوپی بای بای می کرد. در پیچ کوچه دیگر دیده نمی شد. وجدانم ناراحت بود. شاید مرد انتظار داشت ما او را بپائیم! پشت سرم را نگاهی کردم. فیروز و همراهش مثل دو گم شده واقعی در بی سرانجامی سرنوشت بشری، گام بر می داشتند. از تصور چنین رنجی باز هم بغض کردم. فیروز و فیروزه او مذکر من بود در چند ده سال آینده! از وحشت لرزیدم. این بلاها را خدا سر بشر می آورد؟ نه. . .  من باور نمی کنم چون علی رغم  همه تبلیغات منفی برای خداوند، من هنوز چهره اش را مهربان می بینم.


از رقت قلب من بگذریم گفتم که در سراشیبی هستم. چهار شنبه این هفته فیلم تلما و لوئیز را پیدا کردم. نمی دانم چرا تصور می کردم فیلمی تاریخی است شاید من را یاد تریستان و ایزولد می انداخت. یک نفر در همین وبلاگ به من معرفی اش کرده بود. ممنونم. آن جاده ها و تیرهای برق و آن ماشین روباز و صدای کامیون ها و  آن پمپ های نفتی همه محشر بودند. مثل مرهم برای روح آواره ی آدمی مثل من. از آن بالاتر اوصاف آن دو زن است که از زبان هنر یک مرد جاری شده است. اگر اشتباه نکنم کارگردانش ریدلی اسکات بود. خوب شد دسترسی بهش ندارم وگرنه عاشقش می شدم . در این سراشیبی فقط عشق است که آدم را به آن قعرش می کوباند در غیر این صورت آدم می تواند با دنده یک و به سرعت ژیان از آن ته دوباره بیاید بالا. عشق ریدلی اسکات می توانست کشنده باشد. فیلم  را هنوز تمام نکردم اما از آن فیلم ها شد که هر چند ماهی بسته به شیب عقلم لباید ببینمش.


ضمنا دیدید تا من از بهار نوشتم آن را بستند؟  آقای روزنامه ای،  دستم را مدتی است خوانده است.  گفت خانم شرق آوردم. ببندنش آفتاب یزد می آورد و باز هم ببندند خودش یک جایگزین مناسب پیدا می کند قبلش هم اعتماد می آورد و قبلترش اعتماد ملی و قبلترتر شرق و. . . . . . . بگذریم. ما هم نگذریم خودش زحمتش را می کشد.

بعد از تحریر: راستی تا یادم نرفته نصیحتتان کنم که تا می توانید از چهارشنبه های خودتان استفاده کنید. کار دی وی دی فروش های کنار خیابان کمی تا قسمتی  بالا گرفته است. هفته گذشته فروشنده دسته ای فیلم به من داده بود و اصرار داشت که خانوادگی است. فیلم ها را ورق می زدم. اکثرا واقعا خانوادگی بودند اما درست بدترین و بی آبروئی ترین صحنه های نادر فیلم را به عنوان عکس گذاشته بودند برای جلد. گاهی سرم را بالا می کردم و برای خودم سوت می زدم. کاملا شرمنده بودم. با این حساب معلومم شد که چون بعضی ها داغش را دوست دارند نیروی انتظامی بیکار نخواهد ماند و  احتمالا این دوران شکوفائی بنده تمام خواهد شد و چهارشنبه ها هم باید بروم نان فانتزی بخرم به جای فیلم.