می گویند شک بهتر از بی ایمانی است و آویزانی بهتر از سقوط
گاهی حجم بی معنایی آن چنان به آدم هجوم می آورد که آدم که من باشم نمی دانم من از دورن تهی شده ام یا بی معنایی ها دامن گسترده اند. شاید این که من این سیاهی ها را بیان می کنم نشان از بی تابی و بی قراری باشد. شاید بی ظرفیتی اما من از روز ازلی که خودم را می شناختم بنا بر ظرفیت نگذاشتم. شاید دچار بیماری هامون شده ام . شاید به دنبال پدر ایمان می گردم. شاید پدر ایمان هر چه صدایش می کنم محلم نمی گذارد. هر چه هست. حلقه های تو در تو و بی پایان شک است که در من موج می زند مثل آب مواج در حوض کوچک حیاط که بر سطح سبزش مگس های بی قرار آب تنی می کنند. و می دانید من از چی می ترسم و این قدر دست و پا می زنم؟ اینکه حلقه ها گشوده شود و من از شک به فضای تهی و خالی بی وزنی سقوط کنم و یا صعود. بی وزنی دیوانگی را می شناسید؟ خوش حالتی است و من فقط از پریدن دیوانگی از سرم می ترسم که بمانم تنها با از دست رفتن همه آن چه در من اعتقادی راسخ و امیدی لایزال و همه ایمانم بود.

چه خوب می شود که یک سینمائی در این تهران ولنگ و واز، فیلم هاملت کوزینتسف را نشان دهد تا من صدها بار بلیط بخرم و بروم منظره پارچه های سیاه مواج در باد را ببینم و صدای باد را بشنوم. بودن یا نبودن را زمزمه کنم. از هاملت بپرسم بودن مهمتر است یا این گونه بودن و یا آن گونه نبودن. بگذریم. پاراگرافی شد برای خودش منحصر به فرد. پر از کنایه، پر از جهش بین این دنیا و آن دنیا، بین جنون و سلامت. گاهی خودمانی و گاهی دور . ببخشید موج های سینوسی مثل کاترینا شده اند آدم را به در و دیوار می کوبند.

در حال خواندن کتابی هستم به نام مسافرتهران اثر خانم ویتا سکویل وست . خاطرات سفر اوست به تهران و اصفهان در ابتدای قرن بیستم. ( باور می کنید که قرن گذشته است؟) متن بسیار زیبائی است. فکر می کنم خانم سکویل وست هم صد سال پیش مثل من به نخ آویزان شده است فقط با این تفاوت که دل این را داشته است که دل به صحرا ها بزند و من ندارم بنابراین به وبلاگ بدبختم هجوم می آورم. با این وصف کتاب پر است از تصاویر و تعابیر قشنگ و دیدی از ایران که قبلا درکش نکرده بودم. از دیدیش در باره آدم ها نمی گویم گاهی برخورنده است . خودش هم به این وادی خیلی پا نگذاشته است.

خب درد دلم را کردم. هر آن چه می خواستم به کنایت نوشتم. پیش از این شرح مفصل تری داده بودم از بی وزنی و جهان شک و دنیای پیش رو ولی وقتی دوباره آن را خواندم دیدم وضوح بیش از حد قضایا چندان باب زمانه نیست بنابراین رهایش کردم و برایتان این طوری راز آلود نوشتم.

ضمنا یکی از داستان هایم را قرار است در مجله همشهری داستان ( شماره آینده) چاپ کنند. هر زمان بر پیشخوان قرار گرفت به شما هم اطلاع می دهم تا آن را هم بخوانید و بدانید که من همیشه دیوانه نمی شوم گاهی هم عاقلانه می نویسم اگر پدر ایمان بگذارد.



















