امروز سیزدهم شهریور است ولی نمیدانم نوشته را در این روز به پایان میبرم یا نه . شنبه ای مثل باقی شنبه های عمر است و من در مطب نشستم . منتظر بیمار هستم که دو دقیقه دیگر باید برسد و من در دلم میگویم شاید دیرتر آمد و من چند خطی نوشتم.

 به طور ولوله انگیزی در شدت گرمای شهریور که آدم را بی حال و خسته میکند ، بوی پاییز می آید. حالا که پنجره اتاق باز است نزدیک سحر نسیم خفیفی می آید که دل آدم را از وجد پاییز میلرزاند. انگار دلشوره مشق و ساعات طولانی نشستن بر روی نیمکت چوبی باریک و دلخوشی صدای زنگ تفریح و بوی نم باران یکباره به مغزم هجوم می آورد. شور و شوق کفش و لباس نوی مدرسه و کیف جدید و کتابهای تازه جلد شده نو و نقاشیهای کتاب فارسی . پاییز را حس میکنم و نا امیدانه میخواهم یک دختر 16 ساله باشم در همان دهه ویران شصت؛ روز طرح کاد پنج شنبه ها رابپیچانم و بزنم به خیابان تخت جمشید. یک سری به سینما فلسطین بزنم یا عصر جدید و برای بار هزارم بروم بچه های خیابان ببینم . یا بلوار کشاورز را بگیرم و بی خیال خوش خوشک با یک همکلاس همپا برویم به طرف میدان ولیعصر و در بین راه آب پرتقال و پیراشکی بخوریم . نه از کرونا بترسیم نه از روغن نامرغوب پیراشکی .

بعد هم کنج شمال شرقی میدان سوار مینی بوس شویم و برویم خانه . در رویای آخر هفته کشدار پاییز.

 اما من در آستانه 50 سالگی ام . چند ماه دیگر داغ پنجاه سال محکم به پیشانی ام میخورد. مدرسه ای نیست . همان روزهای تکراری تر زندگیست که به لطف مسئولین بی فکر و کرونا تبدیل به تکراری مرگبار و بی پایان شده . بچه ها در خانه ها در حال تبدیل شدن به موجوداتی ضد اجتماعی و تنبل میشوند. هوا شناسی میگوید پاییز گرم و بی باران است . وقتی باران میبارد ترافیک شهر را روانی میکند . دود و خشم و تنفر از شهر صعود میکند و دیگر آسمان مهربانی بالای سرمان نیست که بشورد و ببرد.

 آیا وقتی ما بچه بودیم هم دنیا همینطور بلبشو بود؟ فکر میکنم بود . من شخصا تابستان 67 را با گرمای طاقت فرسایش به خاطر دارم. همه دهه شسصت سیاه را  . تنها تفاوت ما با آن زمان بی خبری است . بی خبری مفرطی که در سایه سیاهش هر جنایتی بر آدمیان ممکن میشود. در همان زمانه که نوستالژیک و زیبا و چسبناک به نظر میرسد دنیا همینطور بی رحم بی وقفه در حال قربانی گرفتن و چلاندن آدمیان بود . برایم فرقی نمیکند کجای دنیا ولی تا بوده چنین بوده . ما همیشه در برهه حساس کنونی هستیم . مدار دنیا بر ستم است و طبیعت انسان بر خشم و غریزه . حالا دیگر در همان آستانه پنجاه سالگی میدانم راز شیرینی هر دورانی بی خبری است وگرنه جهان همیشه کثیف همیشه در لبه سقوط و همیشه بی یار و یاور بوده است .

به این روزها که نگاه کنیم با دیدن افغانستان دوباره داغ میشویم یک بار از یادآوری خودمان و یکبار از خوف آینده این مردمان که زمانی از ما و با ما بوده اند. تجربه نشان داده که تربیت گوگوش ها و آریانا سعید ها ؛ اعزام تیمهای فوتبال زنان و اجرای شوی لباس و فصلهای مد کابل  و تهران نیست که یک جامعه را رشد میدهد. مردم افغانستان همچون مردم 43 سال پیش ایران و مثل مردم همه جای این خاور میانه خون چکان نیاز به دانستن دارند. همین سواد ساده . مدرسه و معلم و تخته سیاه . ارتقا دانش از هر وسیله به هر طریق از هر بلند گو.

بگذریم که شب و صبح به این فکرمیکنم که آن کراواتها و پاچه های شهیادی و ژیگولوهای چپ گرای سبیل روی لب افتاده ایرانی که کتاب خوان و درس خوان و بورسیه بگیر بودند در کدام هزار توی بی شعوری و بی فرهنگی گیر ماندند که اینچنین به وقتش به دنبال بوی چادر نماز مادر بزرگ و تربت و علم و کتل راه افتادند؟؟. اینکه ما و نسلهای قبل و بعد ما نفهمیدند که ایرانیان را چه شد فقط یک دلیل میتواند داشته باشد و آن هم مداخله دستها و عواملی است که بالاخره از شکمبه سراسر سیاهی سیا و کا گ ب و موساد و ام آی فلان در خواهد آمد که چه کسی و چه عواملی محلل این ازدواج نا میمون خرافه و دنیای ما شدند. نمیشود که چهل سال شب و روز عالم و آدم در این مملکت از خودشان بپرسند چی شد که چنین شد و سر در نیاورند ؟ اون حلقه گمشده نه تنها در جهل و خرافات این سرزمینها بلکه در دستهای کثافت سیاست جهانی خفته است.

بین من در سی سالگی و من در پنجاه سالگی یک سیاهی عمیق هست . سیاهی عجیبی که از کشف تنهایی مطلق  بشر و دوام و بقا شر و رنج در هستی حاصل شده . مثل یک عشق جنسی مرگبار که در تب و تاب کامجویی زنده و مرده میشود ما هم به جبر به دنیا می آییم و در سایه شکنجه مرگ حتمی نفس میکشیم. به دنبال اهداف کوتاه مدت جان میکنیم . آرمان میسازیم برای آرمانهایمان میجنگیم و بعد خاک میشویم . انگار نه بوده ایم و نه خواهیم بود . در لحظه ی جان کندن، ضجه های ما یا اطرافیان به گوش خدا که نه به گوش هیچ کس جز الهه مرگ نمیرسد.

حوادث افغانستان را همه تحلیل میکنند و هیچ تحلیلگر خوش خیال مثبت اندیشی را ندیدم که بگوید این تحول دامن ما را نمیگیرد . دامن ما که ننگ آلود صد تجاوز در این روزهاست . تجاوز به کرامت انسانی مان برای حق بدیهی مثل زنده ماندن. عوارض طالبان از مهاجرت مردم آن دیار شروع میشود و به ترویج روشهای بسته و کوته فکری بیشتر جامعه ایران ختم خواهد شد. فقط امروز به یکی از مقالات کیهان در رابطه با تئاتر مراجعه کنید. طالبان با تحجر و بسته نگری الگوی خشک مغزهایی در ایران میشود که میگویند ببین شد که زنان را از جامعه محو کرد؟ ببینید میشود بدون موسیقی ،اینترنت ،آزادی، خبرنگار ،تلویزیون و ..... زندگی در سایه شریعت را چشید؟ وقتی حتی ترکیه با همه اهن و تلپ در زیر چنگال اردوغان موزه را تبدیل به مسجد میکند دیگر ما چه بگوییم به سرمقاله نویس کیهان و امثال او ؟

آه بگذریم . من در حال خواندن کتاب سفر به انتهای شب سلین هستیم که البته با این حجمی که از نا امیدی و بدبختی نوشته ام باید حدس بزنید که سلین چه اثری رویم گذاشته . گرچه خیلی تلخ خیلی خشن و در نهایت سیاه بین است ولی هر چه میگردم نقیض آن را در سراسر تاریخ بشر نمیبینم. دروغی در نوشته های سلین نیست شاید اغراق ولی دروغ نه . 

شاید تنها نقطه پاک این دنیا . تنها تقدس واقعی را در هنر و طبیعت بتوان جستجو کرد. حتی علم هم در دامن تباهی اسیر شده است .

این روزها کتاب فراسوی خزر نوشته کریسن سن را میخواندم از سفری درست پیش از جنگ اول به روسیه ایران و دوباره به روسیه از طریق ترکمنستان و .... که کتاب بی نظیری بود .

سفر به انتهای  شب نیمه است. و همینطور روزنامه خاطرات اعتماد  السلطنه و خاطرات انقلاب جعفر شفیع زاده که انبوهی اسم و خاطره در هم و برهم و دروغ حقیقت نماست ولی برای خودش حکایتی است.

زخم کاری و خاتون را هم میبینم . از این حجم بچه کشی و ضجه البته خسته ام . در کنارش سریال کره ای میبینم در مورد بیمارستان وو پزشکان که لطیف و بی اتفاق است هر چند آن هم زار و گریه دارد به سبک کره.

فیلم آنت را تا نیمه دیدم ولی در حضور نوجوانان در منزل امکان مشاهده ندارد . هنوز نظری در موردش ندارم  واز آن فیلمهای خوب هنری است که دوست ندارید.

خلاصه آمدم کمی در مورد افغانستان بنویسم ولی درهای جهنم روحم گشوده شد . امیدوارم مکدر نشده باشید . میزان خشم و نا امیدی و بلاتکلیفی باعث شده که فکر کنم شاید بی جهت نیست کتاب نبرد من هیتلر در کتابفروشیهای ایران به چشم میخورد. این همه انبوهی احساسهای منفی بالاخره یک روزی به یک جای عجیبی میرسد.