سلام و صد سلام به یاران وبلاگ گل سرخ . بالاخره کنکور همچون یک موج عفونی مهلک آمد و از سر من و خانواده گذشت. فشار و تلاطم تا حدی بود که واقعا نمیتوانم توصیف کنم.

ماکرو از شدت استرس تا می نشست پای تست به سرفه میافتاد . من به عنوان یک مادر از ترس کرونا رنگ عوض میکردم و از آن بدتر تصور میکردم سر جلسه امتحان اگر سرفه کند چه میشود؟ ماکرو بچه رقابت طلب زیاده خواهی است که از شدت چهار زانو نشستن روی صندلی و خواندن و حل کردن قوزکهایش پینه بسته است. برای هر آزمون آزمایشی لباس کامل حتی کفش پوشید و با ماسک نشست به امتحان . حتی مجبورمان کرد صندلی امتحانی بخریم. خلاصه کنم هر آنچه باید و نباید را کرد و کردیم. تا روز امتحانT دوز داروی تپش قلب من دوبرابر شد و دvn شانه چپم که ناشی از کار دندانپزشکی است ده برابر. ماکرو به سرفه مدام افتاد و گوشه های لب هم چون بیافرایی ها ترک خورد. سردرد و بی خوابی و وحشت بماند.

روزی هزار بار به خودم گفتم به بچه ام ظلم کرده ام که وادارش کردم ایران بماند؟

خلاصه کنم حوزه اش افتاد دانشگاه الزهرا. بر خلاف انتظار هیچ به عقل بی عقل پلیس راهنمایی نرسیده بود که کوچه تنگ و تار درب شرقی دانشگاه را ورود ممنوع کند و از ازدحام اولیا در کوچه جلوگیری کند. صبح ساعت یک ربع به هفت که بچه را بردم از جمعیتی که لابه لای یکدیگر و ماشینها وول میزدند تعجب کردم. بچه رفت با رنگی سفید شده و من هم پرپر زنان که کجا رفت و چه شد . در دل گفتم ای بشر نادان بچه برای چی است ؟

در کمال سرگشتگی در شهر چرخیدیم تا ساعت شد یازده . برگشتیم نزدیک حوزه. جمعیت انبوه تر شده بود. تا ساعت 12 در ماشین نشستم ولی تعداد بسیار از بچه ها را میدیدم که از امتحان بیرون آمدند. حتی یک ساعت زودتر !!

از هر کس پرسیدم روایتی گفت. بالاخره ترسان و لرزان رفتم در کوچه پر جمعیت و  کناری را پیدا کردم و خیره ماندم به در تا ببینم ماکرو کی بیرون میجهد. من یک مرضی دارم از انبوه آدمها میترسم . فکر کنید کرونا و آدمهای بی مبالات هم به آن اضافه شوند.

 بالاخره در باز شد و بچه های مبهوت و شاد و غمگین و گریان و . . . بیرون آمدند. ماکرو را پیدا نکردم . تلفنم زنگ خورد . خانمی گفت بیایید دخترتان پیش من است. قالب تهی کردم گفتم حتما غش کرده!!! واقعا جای ایموجی ها خالیست تا بگویم چه حالی داشتم.

خدا پدر و مادر آن خانم را رحمت کند. من و ماکرو بالاخره یکدیگر را پیدا کردیم.ماکرو نالان و فریاد زنان و گریان و آژیر کشان به آغوشم آمد. البته اگر بشود پلنگ را در آغوش کشید. میزش در وسط تستهای ادبیات شکسته بود . مراقب گفته بود درستش کن. میله اش را باید درست کنی. بالاخره بعد از ده دقیقه دیدند میز درست نمیشه صندلی جدید آوردند.

ولی همه اینها د رمقابل سختی دور از انتظار شیمی و ریاضی بی رنگ بود.

کم کم ابعاد داستان روشن میشد. از همه جا بچه ها ناله کنان به یکدیگر پیام میدادند. این چی بود؟؟؟ انگار ما مردم تهران بعد از رسیدن اولین موشکهای العباس .

تا شب دیگه پی برده بودیم که با یک امتحان غیر معمول روبرو شدیم . همه ادعاهای مبارزه با مافیا و . . . . بی معنی هستند کنکور امسال باب تازه ای برای دسته دیگری از آموزشگاهها بوده تا خانواده ها را سرکیسه کنند. شک ندارم که باز هم دسته دیگری از خودیها و آقازاده ها با خود گفتند عجب پولی داره جا به جا میشه ! چرا ما نخوریم . ما که مقدس تر و بهتر و عزیز تریم .

اتفاقا در این یکسال که با موسسه قلمچی آشنا شدم ، سیستمشان را مفید و خوب دیدم. گرچه گردش مالی بالاست اما برای بسیاری از بچه های شهرستانهای دور میتواند جبران محرومیتهای آموزش و پرورش باشد. موجب اشتغال بسیاری شده و جوانان را نیز به کار میگیرد و کاش به جای ضربه زدن و رقابت کردن و بدنام کردنش تقویتش میکردند و شاید حتی در یک کشور امین و صالح با نظارت کافی میشد کل آزمون را به یک موسسه غیر انتفاعی منظم داد.

در هر حال در سال وبایی بدترین کنکور دهه اخیر را از بچه ها گرفتند و هنوز کسی نمیداند انگیزه چه بود؟ کما اینکه نمیدانیم نتیجه چه خواهد شد. فعلا ماکرو با میکرو که واقعا دو سال صبوری کرد و بگیر و ببند را تحمل کرد، مشغول خواهر بازی هستند. خوشبخت شدم که ماکرو با  همه جاه طلبی ها ولی تسلیم شد و خودش را نباخت. ممکن است هیچ رشته و دانشگاهی که دوست دارد نرود اما در هم ریخته نشد . از این ماجرای کنکور برای من انبوهی موی سفید ماند و قلبی پر تپش و معده ای ناسور و روحی آزرده و سوالی اساسی که آیا ما در مهاجرت نکردن گناهکاریم؟

 

 از کنکور بگذریم . در این مدت قرنطینه طولانی که هیچ تفریحی جز تلویزیون نداریم . من سریال after life/resident/new amsterdam/ mike and moly , ....  را تمام کردم. دایره مینا و شب قوزی را هم دیدم. راستش تمرکز دیدن فیلم کمتر داشتم و از دنیای فیلم بی خبر مانده ام که چه ببینم . روند دنیای فیلمسازی با سلیقه ام طوری زاویه گرفته که حس دایناسوری دارم. نمونه اش پارازیت که فیلم خوبی بود ولی مثل غذای ناشناسی که در یک رستوران غریبه میخوریم نگاهش کردم و سر تکان دادم . 

در عالم بیکاریها کتاب هم خواندم . معمای هویدا . سیاستهای خیابانی آصف بیات. خاطرات اعتماد السلطنه و کمی هم شنیداری گلستان سعدی. حالا که سایه سیاه کنکور از سرم رفته است اگر بتوانم به نتیجه سهمناکش فکر نکنم شاید بتوانم مثل روزهای خوب جوانی در کتابها و قصه ها فرو بروم و یادم برود که چه دنیای تباهی در اطرافم است. از بورس گرفته تا بیروت