تابستان پر ماجرا
مدت زیادی است که به وبلاگ سر نزدم . دنیای سکوتی است برای خودش و البته هیاهوی بیرون و تغییرات شگرف زمانه طوری بود که حس میکردم هر چه بنویسم مزخرف و بی ربط است.
دنیای بیرون پر از هیاهو و نا امنی و بی اعتباری که من را به شدت یاد فیلم ادراک یا inception نولان میاندازد. فرو ریختن همه اطرافم . این صحنه تا حدی دردناک و تهدید کننده است که لحظه به لحظه هم بخواهی بنویسی کم میاوری چه رسد که در فضای متروکه وبلاگ باشد.
تابستانی که گذشت پر از حکایتهای بی پایان بود شاید به طور خلاصه بشود گفت همین یک تابستان پیرم کرد و البته نباید فراموش کرد در این مملکت گل و بلبل شاید تابستانهای آینده طوری باشند که توبه کنم از این ادعا .
ولی به دنبال شکستگی کمر مادرم مدتی منزل من بود. نا امیدی و دلتنگی اش از شرایط جسمانی و به طبع ارتباطش با همسن و سالهای خودش باعث میشد روزی سه تا خبر ابتلا به سرطان بشنوم و البته همدردی کنم . البته کشف این نکته که بالاخره در چهل و شش سالگی بفهمم میتوانم گاهی مقاوت کنم و نه بگویم و یا درست تر فکر کنم. تک فرزندی و بچه ننه بودن و عدم استقلال و وابستگی سن و سال نمیشناسد. فکر میکنم خیلی از ما و هم نسلان من مبتلا هستیم و فکر میکنم تمام تلاشمان ایجاد چنین رابطه پیوسته ای با فرزندان باشد با اینکه میدانیم غلط است ولی وسوسه مزخرفی است این وابسته سازی. برای من که تحت تربیت یک مادر قدرتمند و بی نهایت والد بزرگ شدم و مسئولیت همه آروزها و خواسته ها را بر دوش داشتم جهیدن ازاین دایره به بیرون بسیار توانفرساست. شاید هم غیر ممکن ولی در طی همجواری دو ماهه با مادرم درک کردم که بالاخره زن و مادر شدم و باید و میتوانم هر از گاهی ( نه همیشه ) آدمی باشم با تصمیمهای مغایر. حتی بد باشم و تبعیت نکنم. بداخلاق باشم و بی حوصله. هنوز نمیدانم این استقلال است خستگی است و یا سرک کشیدنهایم به باغ مادرم ناشی از کوتاه تر شدن دیوار او باشد نه قد بلندی من ولی خیلی خیلی یاد یکی از داستانهای وودی آلن افتاده بودم که وقتی در یک شعبده بازی مادرش را شو من غیب کرد گفت چه خوبه مادرم نه مرده و نه رفته ولی غیب شده . چون مردی بود که نمی توانست از سیطره مادرش خلاص وشد ولی ابلته کور خوانده بود مادرش در آسمان شهر ظاهر میشد و حالا جلوی همه شهر به او تذکر میداد که برو ژاکت بپوش هوا سرده !
اما از همه حکایتها فرساینده تر اینکه : بنائی داشتیم . عبرت گرفتم که هر وقت خواستید بنائی کنید و رنگ کاری بهتر است سوار قایق بادی بشوید از خلیج خوکها عبور کنید و به اقیانوس بزنید ولی هرگز در خانه نمانید. مجموعه یک ماه و نیم مرداد و شهریور تا به ثبات رسیدن منزل نابودم کرده بود در این میان میکرو به دعوت یکی از معلمینش برای بازی در یک فیلم کوتاه انتخاب شده بود. صبح ساعت 7 ایشون آفیش ؟! داشتند تا 9 و ده شب.
بچه خسته، من نابود و نگران از اینکه آیا باید اجازه نمیدادم. اولش نگران بودم که تنها بفرستمش در محیطِ آشوب خانه ی پشت صحنه فیلم برداری یا همراهش بمانم؟ مطب و کار و بقیه را چه کنم؟ ولی محبت و مسئولیت همه نسبت به او در آنجا دلگرمم کرد. تمام تابستان میرفت برای فیلمنامه خوانی و آشنایی و در طول 6 یا 5 روز فیلمبرداری کلی چیزی یاد گرفت. بر خلاف تصورم نه خجالتی بود و نه با دوربین مشکلی داشت. حالا هر فیلمی میبیند میگوید اووه اووه عجب صحنه ای . مامان این خیلی سخته ها . این را با پرده سبز ساختند . . . . خلاصه یک هیچکاک جدید داریم . اول تابستان موهایش را در حد پسر ها کوتاه کرد . هر کجا رفتیم گفتند این پسره ؟ حتی وقتی گوشواره اندداخته بود. رفت و آمد فیلم و بنائی و نصب پرده و این وسطها یک سفر تند و تیز چهار یا پنج روزه مخم را ترکاند.
با خودم شرط کرده بودم که ماکرو را قبل از شروع سال تحصیلی حتما به سفر ببرم. علاوه بر اینکه عید او را در تهارن تنها گذاشتم و رفتم امسال به کلاس یازدهم میورد و فکرنمیکنم تا بعد از کنکور لعنتی راهی برای فرار داشته باشد. دوستانش یکایک در حال مهاجرت کردن و رفتن هستند و به عنوان یک ولی نمیدانم چطوری به او دلداری بدهم و برای توجیه کنم که چرا خانواده معظم بناپارت این کار را نمیکنند! البته خوب به باد دارم که وقتی خودم پای کنکور بدهم چقدر دلم میخواتس یک نفر دستم را بگیرد و از مرز رد کند و ببرد به هر دوقوز آبادی که سایه شوم کنکور بر سرم نباشد. از اول تابستان هر مقصدی انتخاب کردیم تا فکر کنیم قیمت سه برابر شد. هتلی را در آنتالیا که سه سال پیش با هزینه 4 میلیون رفته بودیم رسید به 17 میلیون . یعنی بارو نکردنی . بنابراین فقط ماند کشود دشمن و هم جوار امارات متحده عربی که مزخرفترین نوع سفر است . از محیط شهری به یک محیط شهری تر. یک سوپر مارکت بزرگ با انواع روشهای سر کیسه کردن و به گران ترین قیمتهای ممکن .یک مجموعه حسرت آفرین از آخرین پیشرفتهای تکنولوژیک که زیر گوشمان رخ میدهد و جامعه ای پر از تضاد و تبعیض ولی با اقتصادی بی وقفه رو به رشد. فکر میکنم اگر من جاری داشتم هم تا این اندازه که به امارات حسد میورزم و بخل و کینه نشان میدهم به او نشان نمیدادم. خلاصه سفری بود که البته با یک شوک شروع شد. ویزای ناپلئون را بر اساس پاس قبلی صادر کرده بودند و درست زمان تحویل بار بود که متوجه شدیم شماره پاس با شماره ویزا متفاوت است. همین شد که بناپارت بلاتکلیف جا ماند تا برود دنبال داستان و شاید با پرواز ساعت شش غروب به ما بپیوندد. مجموع استرس صبح و کار توانفرسای جمع و پهن کردن خانه و بنایی و همه مصیبتهای تابستان باعث شد مفصل در راه گریه کنم. |آقایی که کنار ما نشسته بود در حال فرو دادن سه قطعه نان صبحانه متحیر بود از هق و هقم . تازه در فرودگاه دوبی بود که خبر دار شدم ناپلئون بالاخره با پرواز غروب می آید. نه هتل را میدانست کجاست و نه من باور داشتم ما را پیدا کند. حالت مادر بودن آدمیزاد گاهی به همسر هم تسری می یابد. بالاخره ساعت ده شب در لابی هتل پیدایش کردم. روزهای سفر در تبدیل درهم به دلار و دلار به درهم و نچ نچ گرانی گذشت. از زمانی نسبت به این سفر مقاومت ندارم که بچه ها پ.ولهای توی جیب خودشان را که ماهیانه از مادر بزرگ میگیرند تبدیل به دلار میکنند و مهمان جیب خودشان هستند البته منهای غذا که اغلب ختم به مک دونالد میشود و آشغالهای فست فودی . باقی خریدهایشان از بودجه خودشان است از کیف مدرسه تا کفش و لباس.من هم که پول تو جیبی ندارم با خست تمام سعی میکنم خرج نکنم.
داستانهای تابستان 97 تمام نشد . طبق سنت 18 ساله ظهر عاشورا نذر کوچکی میدهم. با اینکه هنوز خانه در هم وبرهم بود و وسایل همه اتاقها به شکل انبوهی بی شکل روی هم تلبنبار شده بود نمیدانستم اصلا ممکن میشود خانه به شکلی در بیاید که مهمان بپذیرم یا نه ؟ گفتم امسال عاشورا را به اربعین منتقل کنم ولی شب اول محرم خواب نما شدم و خواب دیدم از تکیه تجریش برایم کارت دعوت آمده برای عاشورا! صبح از خواب بیدار شدم و دیدم نمیشود کارت دعوت را ندیده بگیرم و این شد که بالاخره خانه شکل آدم گرفت و پنج شنبه هم برگزار شد . حالا فقط مانده بود آمدن مهر .
امروز صبح که مهر رسید و راه افتادیم تا بچه ها را به مدرسه برسانیم از دیدن برفکی که بر سر قله های کوه دیدم شگفت زده شدم. این برف هدیه اول مهر بود برای مردم بدبخت که جز دود و صدای لنت ترمز و اضطراب دلار و بی ثباتی و حرارت از تابستان درک نکردند.
در راه دیدم که راننده ای دستش را از پنجره بیرون گذاشته وبا سر انگشتانش انگار هوا را لمس میکند. خنکی صبح اول مهر خودش کم از معجزه های الهی نیست. مدت های زیادی است که فکر میکنم اگر قرار است خدا را درک کنم باید غرق در طبیعت باشم . اگر چه ما جوجه ماشینیهای ریقوی شهری هستیم ولی فکر میکنم بشر از همانجا که به طبیعت حمله کرد و زیر آب طبیعت را زد در حقیقت پا به حیطه تنظیم شده الهی گذاشت و قدم به قدم رحمت و الهیت را عقب راند. این همه نظم و ترتیب و دقت نمیشود نادیده گرفته شود و به زبان دیگر برنامه های دیوید اتنبورو من را بیشتر به نوعی رحمت و عقلانیت باور میدهد تا همین سنتهای مالوف و بی پایان.
حالا امیدوارم مهر برای مردم ایران مهر بیاورد و قبل از اوج گرفتن باقی تحریمها در آبان ماه عقلانیتی براین دنیای بی عقل حاکم شود. دنیایی با یک دسته حاکم دلقک وار .
حالا سال تحصیلی رو برو است و من از خودم میپرسم چطوری روز شماری نکنم برای پایانش . مگه چقدر عمر داریم که برای پایانها منتظر بمانیم. کتاب بهشت و دوزخ مدرس صادقی را شروع کردم و یکی از خوبهای این مدت است . فیلم عصبانی نیستم را هم دیدم که خیل دوستش نداشتم مگر بازی نوید محمدزاده که شاید بشود گفت تنها علم نگهدارنده فیلم است . بر خلاف نظر عمومی هیچ جور با بازیهای باران کوثری حال نمی کنم به خصوص وقتهایی که تک خال بازیهایش یعنی عشوه گری را پیشه میکند که حس و حالم بد میشود.
وقتی شروع به نوشتن این پست کردم فکر کردم حرفی برای گفتن ندارم . فکر کردم برای دوستانی خسته از نا هواری های مکرر روزگار و کسانیکه 31 شهریور را با خبر ناگوار یک حمله کور و مجعول و مجهول و ناجوانمردانه شروع کردند و برای خوانندگانی که درگیر عظمت همه تغییرات شگرفت این جامعه در شرف یک چیزی که نمیدانیم هستند نوشتن چه معنی دارد؟ چه کسی می خواند و اگر بخواند از من با این دنیای کوچک و ذهن بسته برداشتی میکند. سبک و سنگین کردم که آیا بنویسم سفر بوده ام یا نه ؟ متهم به مرفه بی درد نمیشوم؟! ولی موقع نوشتن دیدم بنا را بر راستی گذاشته ام و رسم درستی این نیست که نگویم و در تقیه جهان را سیر کنم.
خوش باشید