Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri",sans-serif; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

اتاق هتل سرد بود. بخاری برقی فکستنی گوشه اتاق بیشتر عصبانی ام میکرد. اینترنت قطع بود و هوا در حال تاریک شدن. میکرو را حاضر کردم که برویم در لابی مختصر بنشینیم . یک لابی کوچک ب یک میز فوتبال دستی . دو تلویزیون رو بروی هم که یکی اخبار و یکی اغلب فوتبال یا رگبی یا بیس بال نشان میداد. یک میز با تزییناتی برای عید پاک . دو میز گرد و دو مبل و چند چهار پایه .

آنتونی مرد فرانسوی بی خیال در رسپشن، آواز میخواند و وقتی شنید که اینترنت اتاقم قطع است یک کمی با گوشی موبایلم ور رفت و در نهایت یک طوری وصلش کرد و با انگلیسی شکسته و بسته گفت این نت مربوط به آشپزخانه است و مال مهمانهای هتل نیست ولی اشکالی نداره .

با میکرو مشغول دیدن سریال پایتخت شدیم. از قبل از رفتن یک اپ ریخته بودم تا بتوانم نقی را دنبال کنم هنوز به بخشهای مزخرفش نرسیده بود ولی من در حس غربتی عجیب حتی با گوشه و کنایه های نقی هم سرحال نمیشدم. با خودم گفتم الان فرانسه هستم در حومه یک شهر در جنوب و نزدیک غروب است . یک جایی مانند ناکجا آباد. زبانم الکن است حتی آنتونی نمیفهمد من هم انگلیسی او را نمیفهمم. ته وجودم می لرزیدم ازاین همه غربت. چه خوب که اینها همه موقت بود.فکر کردم فرض کن مهاجرت کردی و از این تصور به معنای واقعی قلبم میریخت. اینکه جایی هستیم که میشناسیم و هر روز و هر روز و هر روز همانها را می بینیم که می دیدیم یک اطمینان بخشی عمیق دارد که درکش نمیکنیم تا وقتی که عکسش برایمان اتفاق بیافتد. یعنی وقتی ندانیم شرقو غرب وشمال و جنوب کجاست ؟؟

برای سفارش شام در رستوران هتل حس الکن بودنم ده برابر شدن گارسنها حس و حال فهمیدن نداشتند و من هم به ساز و کار بوفه و سفارش وارد نبودم . مدل فرانسوی درک نمیکرد که من پیش غذا و پس غذا نمیخواهم و فقط یک کوفتی میخواهم به بچه ام بدهم و بخزم توی تخت. ما خیلی پر سر و صدا تر از جفتهای آرام داخل رستوران بودیم که با آرامش و سکوت و حتی با نوعی سردی رو بروی هم نشتسه بودند و غذاهای بی مزه را مانند مراسم عشای ربانی میخوردند . گاهی متوجه نگاهشان میشدم که از غریبگی ما را دنبال میکردند.

عرب نبودیم . اروپایی نبودیم . زبانمان متفاوت بود ولی انسان بودیم و در دارغوز آباد شهرشان غذا میخوریم . با سر و صدا و گاهی غرغر

شام شب را با خوردن یک سوپ مزخرف برای من و همبرگر برای میکرو تمام کردیم . فقط روزهای بعد بود که پی بردم غذای هتل چقدر نسبت به بقیه جاها گرانتر و بی کیفیت تر بوده و البته بعدتر فهمیدم سیستم منگول بازی که قبلتر در تایلند در رستورانها دیدم میراث گارسونهای فرانسوی برای بالا بردن صورتحسابی است که اصلا از منویش سر در نمیـاوریم . سوپ سیب زمینی و هویج بدون نمک و خامه و ولرم و ..... را خوردم و تا میتوانستم از طریق اینترنت آشپز ها برای ناپلئون غرغر زدم .

کاش موش آشپز پخته بود .

همانطور که حدس میزدم آنتن نت آشپزها در اتاق قطع شد. اتاق ها در سوی دیگری از حیاط بود . مسلما ضمیر ناخود آگاه من بود که من را آنجا کشانده بود. به خاطر ندارم فیلم امریکایی جاده ای دیده باشم و این طور متل درش نباشد.

یک ساختمان عریض دو یا سه طبقه که بالکن سراسری درازی رو به حیاط دارد و در و پنجره اتاقها به بالکن باز میشود. یک اتاق مختصر با وسایل تزئنی باسمه ای ارزان. فیلمهایی پر از دلتنگی و غربت. اتاقهایی که یک دفعه درش باز میشود و قاتل اجیر شده هفت تیر به دستی از در می آید و کار غریبه را تمام میکند. یاد تلما و لوئیز میافتادم و از این کلافه بودم که یا باید کرکره پنجره را مطلقا می بستیم یا رهگذران راهرو داخل اتاق را میدیدند. میکرو از آن قسمت بستن کرکره لذت بی حدی میبرد البته

در اتاق بی اینترنت حس و حل تلویزیون فرانسوی هم نداشتم . سردم بود بخاری برقی فزنات را زدم به برق اما هما ن موقع متوجه ترمومتر روی دیوار شدم . فن را زیاد کردم و منتظر گرما شدم و به خودم امید دادم با خوابیدن تلخکامی ام تمام شود.

صبح مسلما دنیا عوض شد. بوفه صبحانه و دستگاه قهوه ساز اخلاقم را خوبتر کرد هر چند کل میز صبحانه قابل مقایسه با بوفه های عریض و طویل و مهمان نوازانه ترکیه نبود ولی خوب بود به خصوص نان کرواسان که با هر گازش حس میکردم طعم بهشتی میدهد بر خلاف نان باگت فرانسوی که از سفتی و دندان شکنی متعجبم کرد.

آنتونی شیفت را تحویل داده بود و مرد پاپیون زده ای به جای آنتونی آواز خان ، اینترنت درست و درمان اتاق را یادم داد. هم او تایید کرد که اگر با خط 37 تا جولی مونت بروم و از جولی مونت با مترو به کاپیتول برم سر از مرکز شهر در میاورم .

مدتها بود درباره  تولوز میخواندم تا روزهایم را در شهر تلف نکنم. با میکرو و دختر جوان راه افتادیم حالا که دیگه بلد بودیم که موقع سوار اتوبوس شدن باید سلام کنیم و بی برو برگرد موقع پیاده شدن باید بگیم مرسی و خدا حافظ . اتوبوس مسیر عکس دیشب را طی میکرد. زن و مرد کولی جوانی سوار بودند و آنچنان یک دیگر را میبوسیدند که با خودم گفتم اینها هم مشکل مکان دارند؟ لباسهایشان مزخرف و بی ربط بود و بوی حمام نرفتن میدادند.

چشم ندید و بدیدم را گرداندم به سوی خانه های کنار هم و پنجره هایی با تک و توک علامتهای مربوط به عید پاک و حتی سنگهای قبرستان بین راه که به اندازه قبرستانهای ما غمگین و سنگین بود.

وقتی بالاخره در میدان کپیتول از زیر زمین بیرون آمدیم مثل همیشه صحنه شگفت انگیز میدانگاه اروپایی نفس گیر بود. میدانی احاطه شده با ساختمانهایی قدیمی . تئاتر و هتل و کافه و . . . .

شهر تولوز که به شهر صورتی هم مشهور است هنوز در مرکز خودش عمارتهایی دارد با اجر قرمز . چیزی شبیه به آجر بهمنی خودمان . خیابانهای سنگفرش که برای عابرین در واقع قرق شده اند. مغازه ها رنگابرنگ و برندهای به نام در میان بافت قدیمی و یک چرخ و فلک زمینی بی نظیر که انگار دیدنش سفر در زمان است  

انگار آب نبات . البته ولگردها ،الکلیکها ،کولی ها و آدمهای ویلانی هم بودند که هیچ توضیحی برای بعضیشان نداشتم مثلا پابرهنه و یخ زده که گروهی در گوشه ای اطراق کرده بودند و البته از سوی دیگر سربازها ،پلیسها ،نیرو مخصوص ها و حتی ارتشی ها با مسلسل که بافت فانتزی شهر را میخراشید ند هم بودند. جدی ولی اطمینان بخش .

به بچه ها گفتم امروز روز ولگردیه. از این کلمه لذت میبردند. اینکه هیچ هدفی نداریم و میتوانیم در هر سوراخی سر بکشیم عالی بود.

ساختمانها با معماری خاص اروپایی که از در ورودی وارد یک راهرو و سپس به یک حیاط مرکزی میرسد و آنگاه پنجره خانه ها که به حیاط باز میشود . دروازه  یکی از این مجتمع ها باز بود وارد شدم . در حیاط هنوز درهای بلند و عریض اصطبلها موجود بود و کف حیاط خزه پوش انگار در تاریخ فرو بروی . البته هنوز مسکونی بود.

یکی دو تا هتل هم از همین ساختمانها  باز سازی شده بود. در همین محدوده کپیتول چندین کلیسا بود. کلیسای سنت سرنین و کلیسا یا دیر ژاکوبنها.

فضای کلیسا هر چند غریبه ولی همیشه هیبتی روحانی دارد. با آن گنبدها و سقفهای بلند و ارگهای عظیم . البته من همیشه در درک محل منبر متعجب میشوم که این وسط چطور میشود ؟

ی فضای کم نور و با شیشه های رنگی فوق العاده ولی مرعوب کننده . حس بنده گی و فرو رفتن در خلسه ای که به آدمیزاد القا میکند در چنبره قهری هستی که هر آن میتواند به دو نیم تقسیمت کند. اگرچه شمعها با نور و گرما کمی دل آدم را نرم میکند ولی فضای کلیسایهای کاتولیک حداقل برای من این پیام را دارد که کلیسا را برای ترساندن آدمها اینطور ساخته اند. عظیم و مرعوب کننده. درست بر عکس حس خیلی خوبی که مساجد مشابه این طور کلیساها در شرق دارند.

وقتی شمعی پای مجسمه مریم روشن کردم دخترجوان همراهم که باید اسمی برایش انتخاب کنم متعجب شد. از بستر بسیار متعصبی می آمد و از من هم میترسید چون تصور میکرد غر غرو و سختگیر باشم  و ساده دلانه به من گفت که حس بدی از این همسفری داشته است. حس میکرد با ورود به کلیسا یک کار فراقانونی میکند و شاید تصور میکرد اگر خانواده اش هم بدانند خوششان نیاید. هم دوست داشتم در سکوت کلیسا ها بنشینم و به صدای توی دلم گوش بدهم و بشنوم ببینم دلم چه غرغری میکند هم حس میکردم این فضا برای دخترک سنگین است .

در هر حال پرسه زدن در کوچه ها ما را به دانشکده ها و درها و کلیساها و کافه های متنوعی میرساند و صد حیف که نمیدانستم موزه شهر آثاری از دگا دارد که البته تقصیر اسم موزه بود که نوشته بود هتل اسیزی  و یا بیمارستان چند صد ساله که الان  موزه لوازم پزشکی است هر چند غیر ممکن بود بخواهم یک بیمارستان سیصد ساله را ببینم. من از بیمارستانها متنفرم .سیصد ساله اش تنفر آور تر . منظره اش هم فقط یک حس به من میداد : سلللللل

در میدان اصلی، بازار دست دوم فروشی کتاب بود. در کنارش شال و روسری و کیف و عینک آفتابی ارزان قیمت که بیشتر فروشندگانش سیاه پوست بودند.

یکی صورتک و مجسمه های افریقایی فلزی میفروخت. به نظر اصل جنس بودند مرد فروشنده سیاه پوست داغونی بود که نه فرانسه خوب میدانست نه انگلیسی با دهانی مثل غار و دندانهایی کثیف . با خودم فکر کردم این ها را چطور وارد اروپا میکنند؟ آیا این اجناس اصیل  واقعی هستند یعنی از افریقا آمدند؟ چطور اینها آزادند؟مهاجرت چه بلائی بر سر این فرهنگ دارد می آورد؟

چیزی که دراین شهر و یکی دو جای دیگر اروپا برایم جالب بود فراهم شدن یک میدانگاه بزرگ برای تجمع و تفریح در شهر  است. انگار فرهنگ شهر سازی اروپایی یک نقطه را مرکز شهر قرار داده و بقیه را حول آن ساخته است. این فرهنگ میدانها را جذاب و زیبا طراحی میکند. در میان میدانگاه اصلی کاپیتول علایم ماه های تولد بر کف زمین با فلز طراحی شده بود . انگار یک جور دعوت به حال کردن و عکس گرفتن و جست و خیز و حباب هوا کردن و ساز زدن و قهوه خوردن و آفتاب گرفتن و حتی دراز کشیدن و غلت و واغلت زدن روی زمین فوق سرد .یک جولانگاه بی دغدغه .

کپیتول هم که مشرف به تئاتر و هتل و مک دونالد و شیرینی فروشی و . . . . بود یک چنین فضای محشری بود

از همین میدان بود که سوار واگنهای متصل به هم شدیم که دنبال یک ماشین  در واقع کشیده میشد و نمیدانم اسمش را چی بگذارم . قطار چرخدار روباز شاید.در میدان توپخانه تهران سالهاست به سوی بازار رفت و آمد میکند ولی نامش را نمیدانم . به ازای 7 یورو حدود 40 دقیقه در منطقه مرکزی شهر گشت میزد. گوشی های ترجمه را به هر کس میخواست دادند. اسپانیولی . ایتالیایی.انگلیسی و . .. از هر سه تا گوشی که گرفتیم هر سه تایش خراب بود بنابر این به مدل نفهمیدن و لبخند زدن نشستیم . خیلی سرد بود  و علی رغم کلاه  و بارانی حس میکردم وزیدن باد مخم رامیترکاند اما بی نظیر بود. عبور از کوچه ها و موازی شدن با کانال دو میدی که انشعابی از رود گارون است به سوی مدیترانه ویکی از میراثهای ثبت شده تولوز در یونسکو میباشد عالی بود.

روز آفتابی زیبا بی خیال و بی دغدغه در میان کوچه های هفتصد و هشتصد ساله.

معماری تولوز از زمان رومی ها تقریبا سالم مانده . نه بمباران شده است و نه تسط شهرداری مثل هوسمان در پاریس نوسازی شده . یک شهر قرون وسطایی اروپایی با هتلهایی قدیمی که نفهمیدم چطور اون موقع لازم به هتل بوده است .

قطار باز هم به میدان بازگشت . وقت ناهار بود . مسلما در وجود مک دونالد در هر سوارخ اروپا شک نکنید.

سیستم سفارش البته خیلی جالب بود. دستگاه هایی بود که میشد زبانش را انگلیسی کرد و منو با تمام آپشنها به راحتی مثل یک صفحه تبلت در اختیار بود. میشد منو را زیر و رو کرد و بعد سفارش را ثبت کرد. اگر کارت برای حساب کردن داشتیم که میشد همانجا حساب کنیم و بعد منتظر آمدن غذا باشیم  یا در صورت تمایل به نقدی پرداخت کردن آن هم میشد سفارش را فرستاد و فقط برای پرداخت رفت جلوی کانتر.

اینطوری با وجود چندین دستگاه سفارش غذا سرعت بسیار بالاتر میرفت و البته جذابیت برای جوانها بیشتر میشد و البته گریزاننده برای امثال من که دلشان یک منو میخواهد و یک جفت چشم و یک لنگه زبان برای مکالمه.

آنجا بود که دخترک همراهم گفت اهل خوردن گوشت نیست آن هم در اروپا!

کاری نمیتوانستم برایش بکنم.گیاهخوار هم نبود وبر خلاف تصور خیلی هم غذای گیاهی به دستمان نیامد. باید سیب زمینی میخورد. مثل همیشه بیگ بیگ بیگ مگ اندازه کف دست بود ولی گرمای رستوران که طبقه بالای یکی از عمارتهای مشرف به میدان بود واقعا از یخ زدن نجاتم میدادمنظره اش هم چشم نواز بود.

واقعیت این بود که خیلی دلم میخواست یک بلد همراهم بود و من را به رستوران بغل دستی میبرد و از میان منوی عریض و طویل فرانسوی برایم اردک سفارش میداد ولی منوی نامفهوم که حتی اسمهایش را هم بلد نبودم بخوانم مضطربم میکرد و نداشتن نت هم امکان تقلب را  از من میگرفت که منو را ترجمه کنم.

تنها زبان مشترک کاپوچینو بود در کافه آنسوی میدان و تارت لیمو که میکرو و دخترک طعم ترش محشرش را نپسندیدند و من در عین یخ بستگی به جان زدم .

اووف که چه لذنی داشت که حالا راه را بلد بودیم و مثل فاتحین شهر میدانستیم که باید برویم ایستگاه مترو و سوار شویم تا ژولی مونت برویم و بعد خط 37 را بگیریم و برویم هتل تا دوباره آنتونی آوازه  خوان را ببینیم .

بر خلاف تصورمان از تولوز خرید هم داشتیم . دست و بالمان پر بود از لوازم آرایش ارزان اسپانیائی که برای سوغات خریده بودیم . چند تا کرم صورت و دست و بال خوش بو برای ماکرو که در تهران تنها گذاشته بودم و یک کاپشن نجات دهنده برای دخترک که به او پرنسس میگویم که از سرما نجاتش دهد چون با لباس تابستانی آمده بود.

شب در هتل قرارمان را گذاشتیم که هفت صبح برای خوردن صبحانه پائین بیاییم. صبح روز بعد روز مسابقه جادوئی بود و ما باید هشت صبح برای تمرین در محل ورزشگاه حاضر میبودیم . همه چیز را چک کرده بودم میدانستم باید 13 دقیقه راه برویم تا در پشت دو میدانگاه گل کاری شده ورزشگاه را پیدا کنم.

ساک ورزشگاه را بستم . لباس ،کفش اسکیت. کمی خوراکی . پول و . .. . و البته استرس که کم کم خوراک پس از میانسالی میشود و من با تمام قوا نمیتوانستم حتی یک میلی گرم اش را به پرنسس منتقل کنم تا صبح خواب نماند و من مجبور نشوم برای بیدار کردنش در اتاقش بروم یا زنگ بزنم یا ناخنهایم را سر میز صبحانه بخورم . خوش به سعادت این نسل.

 

 

ادامه دارد.

 عکسهای مرتبط در کانال