الهه عشق
فروردین در حال رفتن است هوا به طرز افراطی رومانتیک و عاشقانه است . نسیم خنک آفتاب گرم. درختهای پر از شیره حیات و پرندگان از خود بی خود شده و در این میان به دروغهایی که گفته ام فکر میکنم .
دروغهایی که به شخص خودم گفته ام به همه درهای محکمی که بر روی فریادها و غرغرهای درونم بسته ام و به چشم بندهایی که به خودم زدم و گاهی از خودم میپرسم نکند از این دروغها در وبلاگ گفتی نکند گفتی زندگی یک جریان زیبای بی نظیر است نکند گفتی عشق و ازدواج و بچه داری یک اکسیر درخشان بشری است.
اگر گفتم ببخشید اینها دروغه زندگی، ازدواج، مادر بودن رفتن ماندن کار کردن و اینها همه ابعاد و شکلهای مختلف یک چیز است . یک چیزی که نمیشه برایش وصفی و شکلی توصیف کرد . یک جایی زشته خشنه دردناکه بی آبرو و وقیح است و یک جایی آنچنان لطیف و قشنگ و مملو از احساس است که آدمیزاد را گول میزند. اینها همه یک چیزند صورتهای یک معشوقه یک دلبر که مشغولمان میکند . زندگی زندگی و زندگی
وقتی به این فکر میکنم که همه اش با یک نفس آخر تمام میشود دلم میخواهد عصیان کنم داد بزنم مثل بچه ها لگد بزنم و گاز بگیرم . فنا و زوال در کمین همه چیز و ما فقط به قدر پلک زدنی به هوش .
باید در هر لحظه زندگی کرد . بر خلاف اپیکوریان ها فکر نمیکنم باید غرق در لذت بود که البته اونها هم این را نمیگفتند . باید هر لحظه اش را درک کرد برایش جنگید . ساکت بودن احتیاط و حزم و خفه شدن نمیارزد به زندگی . خودمان باشیم خودمان بمانیم و از درونیاتمان خجل نباشم . یاد بگیریم فرصتهایی که برای خودمان لازم داریم برای خودمان خلق کنیم . مادر بدی باشیم برای خودمان هم زیست کنیم فنا فی هیچ چیز نباشیم . جواب اجتماع را ندهیم که چرا فقیر چرا غنی چرا بد لباس چرا بدگل هستیم یا چرا دوست داریم موهایمان آبی باشد یا چرا میخواهیم به جای غذت نون و آب لیمو بخوریم . مطلق خودمان باشیم . فیروزه تکرار کن و خودت باشد . هیچ کدام از ما نویسنده سرنوشتمان را ننوشتیم و چقدر ساده دلانه باید برای بقیه که مثل خود ما هستند توضیح دهیم که چرا ما اون طور که آنها دوست دارند ببینندمان نیستیم
واویلا که من 60 سالم بشم از شدت عصیان نسبت به زندگیِ کوتاه آسمان را، میدرم.
فکر کنید زندگی تمام شود و ما تمامش را در حال جویدن ناخن باشیم از ترس و از احتیاط از برخوردن به فلان و از بد آمدن بیسالی. به درک .
عارف لرستانی 6 روز از من کوچکتر بود به دنبال راز بزرگ رفت و خاطره خنده ها و صدا و رگهای گردنش باقی ماند. نمیدانم پس از مرگ چیست ؟ شاید شاید هیچ . رفته ها هرگز هیچ علامتی ندادند. به کلاغها درختها ابرها گربه ها بادها و هر چیز که فکر کنید نکاه کردم تا ببینم کسی خبری از اون طرف دارد و نداشت و نداد.همه سکوت کردند و نگاهم کردند. کلاغها یک بری و بقیه ولی همه این طور ژست گرفتند که معلموه دیگه . در حالیکه خودشون هم نمیدانستند.
حالا مدرن ترها میگویند فازمون عوض میشه مدلمون عوض میشه سیاهچاله ما را میبلعد یا میرویم اسفل السافلین. باشد برویم ولی اینطوری نیستیم دیگه این سلولها و ملکولها و این اخلاقیات و این ناخودآگاه و . . . . در غالب فیروزه جمع نمیشود.
کاش تناسخ باشد و من تبدیل شوم به یک درخت بید مجنون . به یک خرس قطبی. به یک کفتر یک جایی غیر از این کشورهای کفتر باز.
بشوم عشق . الهه عشق بروم بخزم در میان موهای یک دختر جوان یا در وسعت سینه یک مرد بی وفا. بروم یک جایی در کنار ساحل در غروب آفتاب و مثل صاعقه قلبها را بزنم. اون وقتی که آدمها با تن نارنجی به تلاطم آب خیره میشوند و خستگی روز در تنشان ته نشین شده . وقتی موها را نسیم نوازش میدهد و هوا بوی پوست پرتقال دارد. وقتی تک و توک نور چراغها در آب میدرخشد و قایق رانها قایق را به طنابی میبندند. وقتی شمعها تک تک روشن مشوند و مسافرین یا زائرین دریا در مستی و مخموری بهترین گزینه های عشقند. انگار خود را از زندگی رها کرده اند و رطوبت دریا نرمشان کرده. وای خدای من بوی دریا آمد.
چندی پیش در گذر از خیابان قدس چشمم افتاد به تراس مسقف یک خانه قدیمی. نور طور خاصی افتاده بود در تراس . تراس نبود . یک اتاق بزرگ شیشه دار بود با لوستر . اتاق مشرف به دانشگاه تهران و کوچه . از اون مدلهای معماری دهه 50 یک اتاق مثل آکواریوم در منزل قدیمی ما اتاق ناهار خوریمان اینطور بود . روی کوچه بودیم از شرق و غرب و شمال دنیا مال ما بود .
آن روز در خیابان قدس من عاشق آن اتاق و خانه شدم. یک لحظه یک آن، حس کردم قلبم منقبض و منبسط شد . عاشقش شدم انگار که عاشق یک مرد مخمور شده باشم.
منظره اتاق ولم نمیکرد . دو روز بعد در بازگشت از موزه هنرهای معاصر خودم را به خیابان قدس رساندم . رفتم آن سوی خیابان خلوت و خیره شدم با اتاق . نور صبح که روشنش کرده بود رفته بود شده بود یک اتاق معمولی. لوستر پیدا نبود. جادوئی نبود . عاشقانه نبود. خیره شدم و دقت کردم ببینم قلبم فشرده میشود . چشمها را بستم . نمیشد. نشد. عشق رفته بود. الهه عشق رفته بود. با خودم گفتم یادم باشد به وبلاگ بگویم به آدمها بگویم بگویم که آن موقع که در یک لحظه ی از خود بیخودی عاشق شدید . وقتی در غروب نارنجی خورشید به چشمهای معشوق نگاه کردید و یک لحظه قلبتان تکان خورد.................. صبر کنید . صبر کنید فردا و پس فردا هم نگاه کنید بعد از غروب، موقع خمیازه ،وقت سوار تاکسی شدن . یک وقت بی جذبه، زود دل نبازید. خاطره آن لحظه جادوئی را برای خودتان تکرار نکنید. تسلیم الهه بوالهوس عشق نشوید . شاید یکی مثل من بعد از فنا شدن الهه عشق شده و قصد دارد اذیت کند. لازم است یکبار دیگر دید. خانه را، فرش را ، آدم را کوچه و آباژور را . یک نظر حلال است ولی کافی نیست.
بگذریم
کتاب تاریخ عشق اثر نیکول کراوس را تمام کردم . ترجمه ترانه علیدوستی است. دوستش نداشتم . به نظرم پراکنده آمد شاید هم من یک ضرب نخواندم. نمیدانم حکایت ترجمه های اساتید دانشگاه است که هر صفحه کتاب را یک دانشجو ترجمه میکرد و به نام استاد در میامد یا ترانه واقعا سوپرزن است . فیلم و سریال و بچه و کتاب و شوهر و کن و . . . . بابا مرحبا
فیلمهای گشت ارشششششاد دو و خوب بد جلف را با بچه ها رفتم. اگر بی خیال باشید و دل به دریای مردم در سینما بزنید میشود خندید. چشم منتقد را ببندید و چشم سوم را باز کنید به خنده بغل دستی ها و بچه ها و سر و همسر بخندید. درمان است .مصاحبه پیمان قاسم خانی را در مجله 24 شماره فروردین خوانده بودم از صمیمیتش خوشم آمد. جالبه که گفته فلان جا میترکونه و خودش برای خودش پپسی باز میکنه ولی خدا حالا عمرش بده میخندونه و نمیگریونه. حیطه طنز واقعا حیطه سختی است.
فیلم یحیی سکوت نکرد را هم در منزل دیدم . بازی ها خوبند به خصوص پسر بچه فیلم اگرچه نفهمیدم چطور بچه را در معرض چنین داستانی قرار دادند.
کتابی هدیه گرفتم به نام ازدواج بدون شکست که تازه در مطب شروع کردم بخوانم . احتمالا تا تهش که برسم یکسال گذشته ولی به نظرم برای کسانیکه ازدواج نکرده اند و یا چالش دارند خوب است .
و دیگر سیر عشق از دو باتن که اندکی تکراری است و به غنای آثار دیگرش نیست هنوز و من هم از سن عاشقیتم گذشته من باید الهه بشوم.
بگذریم
مبحث شیرین انتخابات است . احتمالا همه کسانیکه در تلگرام هم سفره من هستند الان حالشون از من به هم میخورد از بس غرق در این مقوله شدم و در فاجعه ترکیه جوش زدم.
انتخابات 96 به نظرم کم چالشتر است . راه و چاه این قدر مشخصه که اگر کسی ریگی به جیبش نباشه و قصد بهره برداری نداشته باشه نیازی به تحقیق و تفحص نداره .
فکر میکنم درخت و بهار و پیت رد صلاحیت شوند آب هم از آّب تکان نخورد. آتش بیارپلاسکو هم به عنوان داغون ترین گزینه روی میز رای نمی آورد. میماند آستان قدس رضوی و جناب وکیل که وزنه وکیل سنگین تر خواهد بود . ما قدم به قدم و نیم قدم به نیم قدم به دموکراسی نزدیک میشویم . برای ملت من که جو زده و داد و قال زده هستیم چقدر امتحان دشواری است این صبوری آینده نگری .ملت ما ملت آقای دکتر یک آمپول بده زودتر خوب بشه هستند. ول یاین قضایا آمپول ندارد . رژیم غذایی و پرهیز یک عمر است . مردمی که میلشون اینه که بریزند بیرون برقصند و فریاد بزنند و بانک آتش بزنند و کیوسک تلفن جا به جا کنند ، ارضا نمیشوند این راه خسته کننده فرساینده است و مرد راه می خواهد. یک عمر . جریان یافتن از هر منفذ ممکن . تَکرار میکنم از هر منفذ ممکن.