قبل از هر چی خواستم هم سال نو را تبریک بگویم و هم از تبریکات دوستانی که لطف نموده اند تشکر کنم و اما بعد

 

در ایام عید سعید باستانی مجددا فیلم بی خود و بی جهت را خانوادگی دیدیم. حالا می خواهم از فیلم مفرح عزیز وامی بگیرم و بگویم دیروز دیروز دیروز. فیلم این خاصیت را داشت که من و بناپارت هر دو گرفتار این تکرارش شدیم و در جا تبدیل به نوعی ارتباط معنائی جا افتاده در خانواده شد.

خلاصه دیروز دیروز دیروز.

قبل از حلول سال نو که ما را به سبک زیربنائی متحول کرد مجله سرزمین من به دستم رسید.جناب روزنامه ای( استاد ممد آقا) علاوه بر شرق و دانستنیها و داستان، این یکی را هم می آورد. من هم همیشه غرق در امکانات گردشگری ایران میشوم و به بناپارت صد جور غر میزنم و طعنه میزنم که چرا پا به پای مجله راه نمی افتد تا ده به ده ایران را بپیمائیم. خلاصه در بین مکانهایی که امسال معرفی کرده بود استان فخیمه البرز هم بود. سه مکان را در کرج معرفی کرده بود یکی حمام مصباح از زمان قاجار ، یکی کاروانسرای عباسی از زمان صفویه و یکی موزه باغ کشاورزی یا کاخ سلیمانیه از زمان فتحعلی شاه . از آنجا که مجله ذکر کرده بود که این اماکن فقط در عید باز می باشند فکر کردم بهترین و ساده ترین نوع گشت و گذار است. در کاروانسرا هم برنامه مخصوص عید هست و موسیقی زنده و . . . آخ که چه قیامتی. در میان کاروانسرای 700 /800 ساله و نوای دلکش موسیقی و صنایع دستی و . . . من را برد به هپروت. کاخ سلیمانیه هم جائی که تنها تصویر نقاشی شده از آغا محمد خان را در خود دارد  و و و . دیگر به سد کرج و لاله زار گچسر فکر نکردم که خیلی زیادی بود.

خلاصه دیروز بچه ها را ردیف کردم با یک کیف کمری و اندکی قاقا لی لی ، همراه مادرم وارد خطوط زیر زمینی تهران شدیم . بناپارت نیامد و خاله ام هم گفت آخه کرج جای سفره ؟ مادر بناپارت هم مودبانه گفت نه عزیز من نمی آیم ولی من قصد داشتم کارستان کنم و بروم و به همه بگویم تفریح و گردشگری چقدر راحت و دم دست است.

 از شریعتی به صادقیه از صادقیه به ارم سبز از ارم سبز به کرج. همه امیدم به طبقه دوم مترو بود تا بیابان را ببینم و از لا به لای چیتگر رد شوم و از میان خانه های ریز ریز با حیاطهایی مزین به یک درخت شکوفان. بچه ها هم گیج این تعویض خطوط. هنوز به سومین قطار نرسیده بعد  از خوردن دو عدد کشمش درد تشنگی غلبه کرد. آب آب شنیدیم تا کرج. از ایستگاه کرج با ذوق و شوق تمام دربست گرفتم تا کاروانسراالبته دو عدد آب معدنی خنک فراموش نشد وگرنه خطر جنون تهدید میکرد. نگویئد چرا آب با خودم نبرده بودم. شانه درد نمیگذاشت تا مثل سقای کربلا مشک بردارم.

در بین راه از راننده یک کمی سوال و جواب کردم. حمام مصباح را اصلا نمیشناخت ولی از کنار دانشکده کشاورزی رد شدیم و راه را به من یاد داد. 5000 تومان دادیم و دم در کاروانسرا پیاده شدیم . چیزی که در کرج من را متعجب کرد خشکی بود. به غیر از خود دانشکده که قدمتی بسیار دارد و ضمنا تا حدی هم طبیعی بوده است اطراف کاروانسرا بریان بود. درب کاروانسرا سفت و سخت بسته بود و سه مرد نکهبان با شکمهای کنده با خونسردی گفتند بروم تا 4 بعد از ظهر. از بیرون می توانستم ببینم که جمعا شش یا هشت غرفه پیزوری که باد دیواره های پارچه ای رنگابرنگ و بی ترتیبش را به هم میزد کنار هم ردیف شده اند.از همین غرفه هایی که امسال مد شده تا با بی در و پیکر ترین چرند ممکن سرهم شود . پس این غرفه های صنایع دستی است و موزیکش؟! مرد گفت خود کاروانسرا در حال تعمیر است تا دو ماه دیگه و همین پیزوری ها هم 4 بعد از ظهر. دماغم تا دم دهنم آمد پائین.

ناامید نشدم . باغ کشاورزی نزدیک بود و سرسبز. راه افتادم و به مصداق مثل تابستان از سایه و زمستان از آفتاب برو . من هم با بچه ها پیاده روی سایه را گرفتم و رفتم. مغازه های متعددی بودند . دارو خانه و مس فروشی و بقالی و . . . اما دو سه تا مغازه بود که علم و بیرق و چپیه و پوستر و سی دی نوحه می فروخت. حتما بورسش بود چون یک دونه از این مغازه ها برای کل کرج کافی مینمود. لیست فیلمهای پشت ویترین این بود: برزخ ، عالم قبر، طعم مرگ، جهنم سوزان. روی هم کدام هم یک نقاشی یا عکس به سبک کتابهای پلیسی مایک همر بود. جسدی در حال کش آمدن از قبر به بیرون و . . . شراره های آتش. از اون جالبتر یک مغازه بود که تنبان گل باقالی می فروخت. اگر می گویم منظورم همان تنبان است یعنی پیژامه  با کش ولی گل باقالی یعنی برای یک نیروی جنگهای نامنظم که حتی لیفه شلوار هم به او فشار می آورد؟!.

از این ها گذشتیم و به باغ دانشکده رسیدم که البته شک نکنید راهمان ندادند. دماغم رسید به چانه.یکی از دلایلی که می خواستم شاید بتوانم به داخل دانشکده بروم این بود که می دانستم جدم ( پدر مادربزرگم) مدتی رئیس این یاغ فلاحت بوده است و شنیده بودم که تالاری به نامش دارد. ولی در بسته بود و فرمودند کاخ /موزه سلیمانیه هم یک چهار راه جلوتر است ته کوچه ای و در کنار مدرسه استقلال. باز هم راه افتادیم . دیروز دیروز دیروز . گرم بود و سایه هم پرید . خلاصه ساعت 12 و نیم رسیدیم به انتهای کوچه و کاخ سلیمانیه که . . . . چی فکر کردید باز بود؟. نه خیر تعمیرات داشت تا دو ماه بعد! دماغم رسید به ترقوه.دو تا سرباز که شاکی تر از ما توی کیوسک نگهبانی نشسته بودند گفتند آخه شما سعد آباد و نیاورون را ول کردید آمدید اینجا؟! گفتم ما از بیخ غلط کردیم. بچه ها داغ کرده و گرسنه بودند و داغون. کمر کش کوچه یک آژانس اتوموبیل بود. ما سوار نشدیم چون ماشین نداشت بنابراین از سنگکی دو قواره اونطرفتر یک نون خریدم. بچه ها را نشاندم کنار دیوار و نون و آب معدنی مفصلی خوردند. همانها که روز قبل در رستوران جنب پارک آب و اتش لازانیا و راویولی با بلو چیز سفارش داده بودند با میل تمام سنگک خوردند و حداقل فعلا سیر میشدند. وقتی بالاخره با یک ماشین دربستی برگشتیم و رسیدیم به مترو فهمیدم کرایه ام دو هزار تومان بیشتر نبوده است .

در ایستگاه قطار فقط دیدن یک مرد عجیب غریب که شولائی سیاه با لبه دوزی زرد ریش ریش به تن و کلاهی غریب به سر داشت ،خنده ای به لبمان آورد. مرد چهره ی غریب و خشنی داشت و به نظر میرسید برای یکی از تئاتر های لاله زار لباس پوشیده ولی وقتی از روبرویش رد شدم صلیب بزرگی که از یقه اش آویزان بود کاملا متحییرم کرد. یعنی کشیش با لباس مراسم و کلاه و خط ریش و چهره ترسناک؟! مادرم که ترس بچه ها را دیده بود گفت ببین این خود آغا محمد خان است از موزه مرخصی گرفته و میکرو زد به فیلم شبی در موزه و این طوری فراموش کردند که خسته و تشنه و گرسنه و بی حوصله اند.

قطار راه افتاد و زودتر از تصورمان به تهران رسید. در بین راه از تنوع لهجه ها و زبانها متعجب بودم. یک نفر اون پشتها نشسته بود و از کرج تاتهران به بیست نفر زنگ زد و با یک لهجه ناشناس عید را تبریک گفت. زنان و مردان افغان هم با لباسهای عید و بچه های چشم بادامی جلب نظر میکردند.سه پسر جوان همردیف ما نشسته بودند. لباسهای عیدشان را پوشیده بودند و موهای آب شونه کرده. یک بسته برای خودشان لواشک خریدند و وقتی درلواشک را باز کردند اولین حرکتشان این بود که به بچه های من تعارف کنند. با خودم فکر کردم اصل اصل ایرانی ها در هر کسوتی و با هر تحصیلی و در هر مکانی یک لطف ظریف دارد. طبقه متوسط تحصیل کرده و روشنفکر گاهی این را از دست میدهد و آنی را هم به دست نمی آورد . چیزی که غریزی و دست نخورده و آغشته به نوعی نجابت است.

وقتی در ایستگاه امام خمینی دو تا بچه گرسنه روی دستم مانده بود که یک نان سنگک را به سق کشیده بودند اولین تصمیمم رسیدن به بازار و رفتن به یک چلو کبابی بود. حداقل در پایان روز باید یک چیزی رو می کردم تا یک بار دیگر همراهم به سفر یک روزه بین دو استان بیایند به خصوص که میکرو می خواست چمدان هم ببندد.

وقتی از ایستگاه 15 خرداد بالا آمدیم از شلوغی بازار متعجب شدم . صف رستوران مسلم 100 متر بود و حتی فلافل فروشی صف بود؟ ! به لطف الهی قبل از این که بچه ها من را مثل بذر گندم ریز ریز کنند یک شماره از شمشیری گرفتم و در حالی که شماره 43 اعلام شده بود بهشان گفتم منتظر عدد 63 باشند وگرنه باید بهشان ساندویچ تخم مرغ میدادم.

ساعت یک ربع به چهار بود که به خانه رسیدیم . یک کیسه 16عددی دلی مانجو به دست و هلاک . سه پارچ آب خوردیم و من یک بار دیگر مجله سرزمین من را خواندم تا ببینم من اشتباه کردم یا نه و دیدم نه اطلاعات کلا تخیلی بوده است و حتی به نظر نمیرسد هیچ نوع هماهنگی پشتش بوده باشد. در دلم گفتم خوب شد بناپارت نیامد وگرنه باید در همان کرج یک محضر پیدا میکردیم و . . . . وقتی از ماکرو پرسیدم خوب حالا فردا کجا برویم گفت :من ...... بخورم بیام.

در عوض ما سه خط مترو را دیدیم  فروشندگان متنوعش را و مردم را و جوجه رنگی های توی جعبه در سبزه میدان را و شلوغی چلو کبابی شمشیری را و سربازهای کلافه کاخ سلیمانیه را و طعم بی نظیر نان سنگک را همراه  آب.