روز جمعه خانوادگی رفتیم سر خاک پدرم. یک جائی در حصارک کرج.

برای متقاعد کردن بچه ها که امروزه بدجوری دموکراتیک در زندگی نظر دارد به میکرو گفتم که یک سفر یک روزه می رویم . از خوشحالی بال در اورد. گفتم می رویم یک استان دیگه و یک شهر دیگه. از این که می بینم مثل خودم کولی زاده شده واقعا کیف میکنم . امیدوارم خداوند بهش فرصتی بدهد تا از سیر و سفر سیراب بشه چون درد ناجوریه که برای اغلب مردم قابل درک نیست. این که آدم  دردش ندیدن دنیاهای  دیگر باشد به نظر بسیاری از بی دردی و پر روئی است ولی برای مبتلایش یک جور حسرت ابدی دارد. من که خودم این عارضه را داشتم می گویم که یک جور آشفتگی روحی است که باید با آب و هوای تازه درمان بشود. به خصوص آب و هوای دریا.

الان که کم کم بهار است و گلدانهای سنبل که از پارسال نگهشان داشتم در حال سبز شدنند؛ نسیم میوزد و روح را تازه میکند و من باز هوس میکنم بروم دریا کنار و به یاد نوجوانی ام ساعتها در کنار ساحل بنشینم تا ببینم کدام موج بالاخره من را خواهد برد. باد دریا را تا عمق ریه ها فرو ببرم و نم ساحل را به تن بکشم. خدا کند تناسخ صحت داشته باشد و در زندگی بعدی من اگر آدم شدم یک جائی عمل بیایم که کنار دریا باشد. حالا باهاماس و هاوائی و این حرفها به کنار ولی یک جائی که دریا باشد. نسیم باشد . زیادی هم گرم نباشد و حتما گاهی طوفان باشد. شاید فلوریدا بد نباشد. من طوفان را خیلی دوست دارم و شغلم هم گزارشگر یا خبر نگار نه نه سی باشد در آن زندگی تناسخی. به خدا که من به این خبرنگارهای چی چی سی که از الماآتی میروند سوریه و بعد مصر و بعد نیویورک و بعد آنگولا حسودی ام میشود. حالا اگر انسان هم نشدم میشود دلفین بشوم اگر هم تناسخ نبود که در حصارک میروم توی ساقه های درختان .

بگذریم خطرناک شد. خلاصه جمعه رفتیم سفر و به قدرتی خدا از این جا تا گلشهر کرج حتی 100 متر بیابان ندیدیم . همه اش ساختمانهای بد منظره و نامرتب. در حصارک هم 5 شاخه گل سرخ را بر دامان پدر و مادر بزرگ و پدر بزرگ ندیده مان تقدیم کردیم و کلی بچه ها از پر پر کردن گلها لذت بردند. باد گلبرگهای گل سرخ را از روی خانواده گل سرخی می برد و بچه ها ریسه میرفتند. با بچه ها حتی گورستان هم می شود خوب باشد.

در هر حال ساعت سه همان روز قرار بود بروم به موسسه آموزشی آریا تا در جلسه داستان خوانی که آقای اسلامی دعوتم کرده بودند شرکت کنم . البته به عنوان شنونده. مثل همیشه تنبل بودم . رفتن به جاهایی که نمیشناسم و دیدن کسانی که ندیده ام و احیانا حضور در مراکز هنرمندان برایم بسیار سخت است. با این همه از خلوتی خیابانها استفاده کردم و با دو سه تا مارپیچ زدن در اتوبان مدرس رسیدم. در همان ورود هم یک خرابکاری اساسی کردم. اغلب متهمم به رک گوئی ولی خودم فکر میکنم فقط محافظه کار نیستم. در هر حال فکر میکنم خانم شریعتی را رنجاندم ولی این زبان سرخ سر سر سبز بنده میدهد بر باد.

اما جلسه: چند تا از داستانها محشر بودند باقی تکنیکی بودند ولی آن را نداشتند که باید. فراگیری تکنیک کمک میکند که همیشه همه بتوانند بنویسند ولی همه آنها نباید انتظار داشته باشند که همه نوشته هایشان با مخاطب عمده ای رو برو شوند. هنوز هم در نظرم استعداد و شاید نوعی مالیخولیا برای نوشتن لازم باشد اما فراگیری تکنیک زبان قلم آدمها را باز میکند تا که آینه ای رو به دورن خود بسازند . به هر ترتیب بعد از ظهر خوبی شد. من که اصولا علاوه بر رک گوی و رادیکالیسم یک کمی هم کم حوصله هستم دوام آوردم و غرق داستان ها شدم. یک کمی وسوسه شدم دوباره دست به داستان ببرم و هنوز آن مزه مزه شان میکنم  امیدوارم انسداد ادبی موجود برداشته شود. به نظرم ادبیات ایران در ورطه بدی افتاده است. ممیزی ها خفه اش کرده اند و نفوذ تکنولوژی آن را از نفس انداخته است. شاید شعر در حال پیشرفت باشد زیرا سیاهی ها در شعر حل میشود ولی در داستان مثل خنجر بیرون میزند و دست قدار روزگار نوک خنجر ها را اخته میکند.

از سوی دیگر برای شماره نوروز مجله داستان همشهری یک متن 800 کلمه ای نوشتم ک دیروز به من اطلاع دادند که چاپ شده و 17 اسفند توزیع میشود . پیشاپیش خواستم اعلام کنم که وقتی ان را خواندید خواهش میکنم به من فحش ندهید و زیر لب بد و بیراهم ندهید. نوشته هزار و ششصد کلمه شده بود و یک کمی درش حال و هوا گنجانده بودم ولی مجبور شدم مثل قصاب چربی هایش را بزنم و بعد که رفت مجله بقیه اش را هم تمیز کردند و شد 800 کلمه شامل که و از  و با  و     . . . . . حالا یک شیر بی یال و کوپالی شده که البته خودم تائیدش کردم و نتوانستم بر وسوسه چاپ شدنش غلبه کنم ولی گفتم که خیلی شب عیدی بنده را نجنبانید.

 پ س : مجله همشهری داستان در بخش آشنائی ها در ترن