یک دسته نرگس رو بروی من است. بناپارت میخرد. من بو میکشم و فکر میکنم شاید با هر بار بو کردن گلها کمی مست میشوم و شاید کمی جوان شوم. اندکی. حتما یک خاصیتی در بوکردن هست که بعدها کشف میشود. شاید شما هم مثل من باشید . من وقتی نرگس بو میکنم حتما چشمهایم را می بندم . بوی خالص می خواهم تا برود به اعماق مغزم بی واسطه. فرزیا را هم می پرستم به خصوص سرخ و آتشینش را که بدبختم میکند بویش.  چندی پیش یک شاخه گل یخ از باغچه خانه همسایه خاله ام کندم. رابطه ها را می بینید؟ این خاله از اون خاله های محشری است که نیمی از خوشی بچگی ام را او تدارک کرده . خانه او با گربه ها و بازیها و آزادی ها و خنده ها و ملنگی های مخصوص. برخلاف من و شاید ما امروزی ها که وقتی همسایه را در پارکینگ مشترک میبینیم یک کمی توی ماشین دست دست میکنیم تا آسانسور برود و بعد پیاده میشویم؛ این خاله نه با این همسایه، بلکه با هفت همسایه اون طرفتر و با همه همسایه های تمام خانه هایی که در آن زندگی کرده هنوز ارتباط دارد. با گماشته هایی که برای کار از پادگان می آمده اند با آشنایان ماموریت های 50 سال پیش و . . . . حالا میتوانم قصه های مارکز را درک کنم . وقتی به اطرافیانم فکر میکنم میبینم همینطور که مارکز نوشته آدمهائی جادوئی اند . آدمهای نسل گذشته همانها که زنده باد مرده باد میگفتند همانها که مثل ما صلح طلب و عافیت جو و بی بخار نیستند و نبودند.

از گل یخ دور افتادم . گل یخ بوی انزوا می دهد و تنهائی . بوی غرور و ناز یک شاخه خشک با گلهای زرد کمرنگی که گاهی و فقط گاهی بو میدهند و با همه ارادتم به گل مریم ولی مثل مریم رسوا نیست.

از کجا به کجا رسیدم ؟ گفتم که بو، یک خواصی دارد. امروز فیلم رینو سیزن را دیدم. هیچ وقت از فیلمهای بهمن قبادی لذت نبرده ام. شاید نفهمیده ام. در هر حال از این یکی هم خیلی خوشم نیامده است گرچه که وفادار ماندن به یک قصه خودش امری قابل تقدیر است و در این فیلم قبادی تا حد ممکن این کار را کرده است  اما شاید باید از بسیاری از صحنه ها و تکرار ها دست میکشید و به نفع کل فیلم آنها را حذف می کرد. من نفهمیدم چرا باید مونیکا بلوچی در این فیلم به کار گرفته میشد؟ به عنوان نمادی از جنسیت؟. از سوی دیگر چشمهای بهروز وثوقی سر شار از دردی است که انگار سه دهه ازش گذشته و فیلم دردی را نمایش میدهد که بسیار عمیق تر از یک کینه ورزی شخصی یا عشق ناکام است. تحولات ایران در چهار دهه گذشته به حد کافی تکان دهنده هستند و به حد کافی خشن و چاشنی عشق و انتقام نمی خواهد. البته فراموش نکنیم یکی از قصه های ماندگار تاریخ دکتر ژیواگو است که یک مثلث عشقی را در طوفان انقلاب روسیه بیان کرده ولی با شرح دادن ماجرا بدون قضاوت در مورد نکبت بار بودن زندگی آن نسل، کل درد را به استخوان بیننده میرساند. بر عکس در رینو . . . . درد هست و بیان میشود ولی آدم را نمیسوزاند و یا شاید باید بگویم آن قدر سوخته ایم که این طوری حسی بر انگیخته نمیشود.

تنها حسی که بعد از دیدن فیلم به من دست داد این بود که جامعه امروز حتما حس مونیکا بلوچی را دارد. تجاوز شده و مستعمل و ارضا نشده . با حس عمیقی از نفرت از خود و بی عملی. جامعه امروز ما در حالتی مستاصل مانده که شاهد متلک پرانی های اصطلاحا سیاسیونی است که تا دو دهه گذشته  فقط نگران این بودند که نامحرم روابطشان را درک نکند. ما ملت نامحرم و مزاحم، حالا با دهان باز و کمر خم و گره ای بر ابروان از شدت نگرانی آینده خیره مانده ایم به نمک پاشی ها و مزه پرانی ها و دندان نشان دادنها. گویا وقت پته به باد دادن است.

به این حس فکر میکردم و با خودم گفتم مرز بین انسان بودن با باقی موجودات چیست؟ واقعا اگر بخواهید برای یک موجود فضائی تعریف کنید که انسان چیست ؟ چه باید گفت. آیا داشتن این خصوصیات فیزیکی که داریم انسانیت است؟ البته نه . آیا عقل و دانش و درایتی داریم ؟ الزاما باز هم نه . آیا همراه این دست و سرو ریخت انسانیتی هم تعریف میشود ؟ من فکر میکنم باز هم نه.

در اصل فکر کردم خداوند با آفریدن انسان عجب ریسکی کرده است. در مورد حیوان حکمرانی غریزه همه مشکلات را راحت کرده است. گربه ها را ببینید. نزدیک بهار است . مدتی مرنو مرنو میکنند بعد جفت گیری و بعد از به دنیا آمدن توله ها یک کمی رسیدن به بچه ها و سال بعد همان بچه ها یا رقبای عشقی ننه / بابا هستند یا دشمنان غذایشان . ولی انسان چه؟ غریزه دارد و غریزی عمل میکند و هنوز بعد از چندین هزار سال از حیات و تمدنش باز هم ممکن است مثلا از خلوتی خیابان استفاده کند و اولین موجود انسانی از جنس مقابل را که می بیند یک مرضی بریزد . یا ممکن است یک خانمی برای فرار کردن با معشوقش با بیل بزند و  شوهرش را بکشد . پس نه به سادگی زندگی گربه است و نه به تعالی و توهمی که ما از انسان بودن خود ساخته ام .

مدتی زیادی به این فکر کردم که جدا انسان چیه؟ فکر کردم که حیوانی است که بالقوه امکان تربیت دارد. و آمدن 124 هزار پیامبر در جهت بالفعل کردن این توان بوده است که تصور میکنم اندکی در حد مختصری محقق شده است. یعنی از بین همه موجوداتی که خداوند ( اسمی که بر آن پدیده ناشناخته نهادیم } آفریده است یک موجودی به نام انسان هست که به طور آزمایشی داریم ارتقائش میدهیم ولی آیا بشود یا نه ؟ از سوی دیگر فکر کنم حتما یک وجود ایده آلتری نسبت به انسان /حیوان وجود دارد. یک چیزی که بالفعل انسان است یا حیوان نیست. هنوز البته خدا هم نشده است. چون تصور این همه کهکشان و سیاه چاله و سفید قله و . . . و فقط همین انسان خودمان که بعد از 124 هزار تا هنوز می تواند هم نوعش را تا حد جنون زجر بدهد و تجاوز کند و بجنگد و بکشد محال است.

بنابرین شاید فیلم رینو چندان هم بی خاصیت نبود که من را به این فکرها انداخت اما شاهکار هم نبود . من همیشه فکر میکنم بالاخره  سالهای دیگر انسانها در مورد زمانه ما فیلم و داستان خواهند ساخت و حتما هنرمندان یا قصه پردازانی وجود خواهند داشت که قصه های نابی از زمانه ما بسازند . من همیشه در رویایم می بینیم که ما ها امروزیها که پیر و فرتوت شدیم از سینما بیرون می آئیم و از دیدن زندگی خودمان و دردهائی که داشتیم  و  حتی نمی فهمیدیم اشکی میریزیم در حالی که سرخوشان آن زمانه و جوانان از کنارمان شادمانه می گذرند تا از بوی نا و نموری ما فرتوت گشتگان تاریخی، کمتر استشمام کنند. ما که از حد درد گذشتیم و امروز شاهد این هستیم که بر سر هر کوی و منبر به تمسخرمان گرفته اند با میمونهای فضانورد و دستگاههای شنود و اتمهای فرمانبردار و نان دانه ای 1000تومان. ما که در لابه لای برگهای تاریخ گمیم و بعدها هرگز از تک تکمان با دردهایمان یادی نخواهند کرد.  

خیلی انشائی شد؟  ببخشید. اصلا همان بهتر که از گل بگویم و از کتاب واپسین گام ایمان که در آخرین مرتبه ای که به دست گرفتمش به معنی مطلق کلمه هیچ ازش نفهمیدم و فقط دانستم که خداوند یا آنچه که در نام خداوند مستتر است رویدادی است از جنس اشتیاق ما و بر ماست که راهی پیدا کنیم برای شدن آن رویداد. بیش از این چیزی نفهمیدم . اگر اهل فلسفه هستید بخوانید و برای من بگوئید.