آخر الزمان با طعم پشملبا
این روزهای دل انگیز که مباحث سیاسی مثل ریقماس در هم آمیخته و آب و دون دنیا در هم قاطی شده بازگشت یک منجی به نظر ضروری میرسد اما 21 دسامبر هولناک گذشت و گروهی علاف مثل همیشه بهانه ای برای خودشان فراهم کردند تا بزنند و برقصند. با خودم فکرکردم که اگرقرار بود منجیان عالم در یکی از دهات ما به جای فرانسه سر از غیب در بیاورند . اول از همه یکی دو تا زبل چادر خواب می فروختند بعد ترافیک میشد بعد داد و قال و بعد یک بلند گو و منبر تا همه توی سرمان بزنیم و فریاد العفو العفو سر دهیم و امن یجیب بخوانیم . خلاصه بساطی میشد . چای و قلیون و تخمه و دعا و پارچه سبز و . . . . اما به هر حال منجی یا شهاب سنگ ویرانگر نیامد و محیط ولرم سیاست جهانی همانطور دل به هم زن باقی ماند.

از شما چه پنهان بدم نمی آمد بلائی نازل شود تا یک کمی بشر تکان بخورد یا شاید بارو کند. یا باور در رفته اش را بتواند دوباره سر بیاندازد و برای خودش ببافد. اتفاقا د روزنامه اعتماد هم عباس عبدی و هم یک روحانی در این مورد نوشته بودند که چرا جهانیان تسلیم این شایعه غیر قابل باور و قوی شدند؟ عبدی معتقد است که ناامیدی و جناب روحانی آن را از بی ایمانی دانسته بودند. اگر چه مطلقا باور نداشتم که چیزی بشود و دلیلش را توضیح می دهم ولی دوست داشتم بدانم این ایمان که باید مثل بند تنبان همه اش مراقبش باشیم تا در نرود چه طور مقوله ای است که هرگز خودش جاری و ساری نمیشود؟ مثلا این که یخ یخ است و اب جوش داغ است و نور می تابد و . . . و بر عکس همه مفاهیم ایمانی در هاله ای از شک و خیال و رویا بافی در حال استغراق . ضمنا از آن آقای روحانی که متاسفانه اسمش را فراموش کردم بپرسم ببخشید امت در زمان بی ایمانی تنها هستند و موقع ایمان شما سردمدارشون؟ بار بی ایمانی را باید تنها به دوش کشید ولی در لوای ایمان که رفتی گله بان داری؟ یعنی احیانا کسی مسبب و دلیل این ورپریدن ما از وادی ایمان نبوده و نیست؟

اما چرا من به این واقعه غیر واقعی باور نداشتم؟ چون کائنات را این قدر با حال ندیدم که بخواهد اتفاق به این غریبی به این زرتکی رخ دهد. ببخشید از این کلمه؟. ما در اوقات غریبی نیستیم. فقط سرعت در نوردیدن اطلاعات باعث شده که از همه رنجها و درد ها و ستمها زودتر و دقیق تر آگاه شویم و این طوری فکر کنیم که آخر الزمان شده. وگرنه در زمان کشته شدن هابیل به دست قابیل( به قول میکرو مابیل و بیایل و زابیل و دابیل و . . هر چی بشه) باید یک شهاب سنگ سوزان و اتمی میزد همه را خلاص میکرد . دنیایی که از روز صفرش این طوری بوده چه گلستانی میشده با 8 میلیارد؟.
در این هفته گذشته که به دنبال دیدن برنامه عالی ننه سی از عکسهای گروه عکاسان آلبر کان به فکر دو جنگ جهانی بودم ؛ کمی در موردشان خواندم و فهمیدم اگر قرار بوده باشد منجی بیاید باید اول قرن 20 می آمده و الان ما فقط سایه ای از آن بدبختی هستیم و خداکند که همینطور سایه هم بمانیم. کشتار جنگ اول 11 میلیون نفر و جنگ دوم بدون احتساب قحطی زدگان ایران 72 میلیون نفر. یعنی چیزی برابر کل ایران؟!بنابراین اگر کسی اون بالاها دلش برای این پائین ها می تپیده باید حداقل به جای اینکه 72 ملیون بار عزائیل را آزار میداده فقط چندبار او را به خدمت حکومت گردانان می فرستاده است. شاید شرایط ایجاد جنگ بر طرف نمیشد اما حداقل دیوانگان بر مسند قدرت نبودند. البته این خدمت کوچک امروز هم از ابنا بشر دریغ میشود. مرگ که حق است اغلب به وقت و به جا نمیرسد.

بیماری دارم که از به درازا کشیدن عمر رنجبار پدر 92 ساله اش عاجز شده .خانواده از هزینه های مالی بالا و بدن فرتوت و لاعلاج و از دست دادن حواس و شناختش رنج می برند .زوداحساساتی نشوید و بگوئید پدرشان است و فلان . بیست میلیون قرض گرفتند و 16 میلیون رفته و هنوز هزینه ها جاری است و فقط خوشحالند که فلان روز آقاجون فلانی را سی ثانیه به خاطر آورد. در عوض بیماری داشتم که در سن سی و دو سالگی با دو فرزند کلاس اولی و مهد کودکی به علت سرطان درگذشت. شوهر سرباز فراری و بیکار . مادر بزرگ باز نشسته ای که فرزند دومش را نیز از دست داده است و اینک خشکسالی مالی و از دست دادن مادری که خودش هم کارمند قرار دادی یک بیقوله ای بود به نام وزارت بهداشت. یعنی چی میشد اگر این عزرائیل ادرس را عوض میکرد. و واقعا نشده که با خودش فکر کنه نافرمانی بکند؟ چرائی و سوالی حتی؟ در هر حال این وضع هست وما هم در آن هستیم و از هستن خود بسی خوشبختیم . بگذریم
به شکر خدا ملت مصر به آرزوی خود که همانا سروری فقهای الازهر بود رسیدند و حالا لازم نیست نگران باشند که با علیا ماجده ها چه کنند. چون فقها کم کم از کنج الازهر وارد گود لجن مال سیاست شده و کرال پشت و رو خواهند رفت.
راستش به نظرم یک کمی زیاد ما مقصریم . اگر قرن بیستم بود باید روشنفکران ما مثل همینگوی که برای آزادی اسپانیا به جنگ با فرانکو رفت ؛ ما هم باید برای روشنگری مردم گمراه مصر تلاش میکردیم. اصولا اگر قرن پیش بود باید یک عده چریک مثل چه گوارا الان بودند تا از این کشورهای متلاطم به دیگری سفر کنند و در راه آرمان که همان آزادی است بجنگند اما انقلاب و ایدئولوژی بلشویکی روسی آن چنان همه امیدها را به سوی نظامهای امید بخش بست که امروزه ما همه به نوعی منتظر منجی پایان بخش بودیم . به عوض نسلهای پیشین که دنبال گمشده خود بودند ما بی خیال گمشده شدیم و سعی میکنیم خودمان هم زودتر گم شویم. در اصل شکست ارمان همه چپ گراهای عالم حس و حال آرزومندان را گرفت و دیگر به نظر نمیرسد آرمانی قدرت تکان دادن مردم دنیا را داشته باشد. آزادی معیار بلند و بالا و دست نیافتنی است که مثل نان و رفاه قدرت تکان دادن طبقه زیرمتوسط را در جهان ندارد.
اصولا امیدوار بودن به رسیدن نوعی منجی مثل خوردن قرص های ضد اضطراب عمل میکند. انگار اصل قضیه را که رو برو شدن با سهمگین بودن زندگی بی بشارت است دائم عقب می اندازیم . این ها همه نفی این مبشر بزرگ نیست و هست . این منجی برای سوری های خفته در گور چه می آورد ؟دسته گلی بر سر مزار؟!
باز هم رسیدیم به نقطه صفر . بی خیال. حالا که جهان نپوکیدس.
در ماه تولد میکرو هستم . میکروی ریزه ی من که می گوید قداما زندگی بهتر بود و دوست دارد که باغی داشته باشد که در آن درخت بکاشد. عاشق این است که بتواند هم غواص شود و هم در باغ وحش کار کند. التماسم میکند که یک جور حیوان داشته باشد و . . . بی اندازه شیطان است و پر سخن مثل خودم. روزی هزار بار من را می بوسد و هزار بار هم فحشم میدهد عوضش شبها وقتی با گردن درد و کمر درد و تن درد دراز میشوم می آید و روی تنم راه میرود و برایم از مهد کودک فیگورهای سفالی خام و شل و ول می اورد. کیکهای تولد با شمع همیشه تکرار میشوند. برای تولدش هدیه شانسی می خواهد یعنی نمی خواهد تعیین کند چی . فقط اسباب بازی می خواهد و دوست دارد سورپرایز شود. از ذوقش برای تولدش لذت می برم و مطمئنم باید بر دلسردی ام غلبه کنم و به کمک بادکنک و کاغذ رنگی بحران میان سالگی خودم را در هیاهو پنهان کنم. بچه بودن عالی است ولی مادر یا پدر یک بچه بودن باعث میشود هر چند وقت یک بار بغض خود را بابت پوچی های مکرر زندگی فرو دهید و متاثر شوید بابت این که کودکتان هم باید این ها را بعدا کشف کند. شاید زمانی که ما نباشیم به او بباورانیم که این راه برای همه است.
همین الان دور و برم می پلکد و بی وقفه صحبت میکند و من فقط می گویم اهوم . آره و . . . از جمله سوالهای بی وقفه اش این است که نور خدا چه رنگیه؟ یا مثلا الان آب رنگ می خواهد که خدا را رنگ کند و از خدا تشکر میکند که فن آشپزخانه را ساخته یا فلان اسباب بازی را این طوری رنگ کرده . خلاصه یکی طرف من که مدام بر سر ایمان خویش می لرزم و یک طرف او با یک دنیا ایمان و امید و اعتقاد به مهربانی جاری در دنیا . گاهی دعا میکند خداوند یک عصای جادوئی به او بدهد تا خانه مورد علاقه اش را بسازد و البته این تراوشات فکر ماکرو است . سخت منتظر چاپاری الهی که عصا را بیاورد . من هم دیگر آن قدر ظالم نیستم که این نقطه روشنائی را کور کنم. گاهی من مرید او میشوم و می گذارم دستهای کوچک و استدلالهای شیرینش من را هم به رویا ها متصل نگه دارد.
پ ن: فکر میکردم چند خطی بنویسم و بروم و چقدر حرف داشتم؟
پ ن دوم: ببخشید از غلطهای مکرر از بس میکرو دور و برم می چرخید و حرف میزد قاطی شدم