المپیک، رمضان من را ببخشید
بچه که بودم روزه می گرفتم . از همین روزهای مرداد ماه گرفته تا روزهای زمستان. کلاس سوم دبستان بودم و روزی چند بار یادم می رفت روزه هستم. نمی خوردم. ناخنک می زدم و بعد تف میکردم و استغفرالله گویان به روزه ام ادامه می دادم. گاهی هیچ کس دیگری در خانه مان روزه نمی گرفت. مادرم میگرنی بود و تا ظهر روز اول نشده سردرد و تهوع ورچُپه اش می کرد و پدرم دیابتیک بود و اصلا در خونش نبود از این کارها بکند مگر یک وقتهایی که اقتصاد مثل حالا به پا شوره می خورد. سحر بیدار میشدم و برای خودم چای می گذاشتم و تند و تند سحری میخوردم و بعد نماز و بعد ولو در رختخواب تا کتاب دزیره بخوانم و بر بی وفائی ناپلئون گریه کنم. البته آن موقع با بناپارت واقعی روبرو نشده بودم.
برای افطار هم هوسهای پرت داشتم از مادرم می خواستم برایم املت درست کند یا سوپ مرغ و ورمیشل اما گاهی وقتی خوشبخت تر بودم ماه رمضان را می رفتم منزل یکی از خاله ها که همه روزه می گرفتند. سحر همه بیدار بودند و لازم به آسته برو و آسته بیا نبود. برای افطار هم شامی لپه و آش و سبزی خوردن و . . . . بساطی بود. نوای دعای سحر و مناجات قبل از اذان صبح و ربنای شجریان قبل از افطار در سلولهای مخم با شادی رضایت از خود عجین شده است و الان در روزهای ماه رمضان که اغلب هیچ کدام را نمیشنوم ؛ در هپروتم.
اما این روزها نه تنها روزه نیستم بلکه برنامه های تلویزیون آنچنان شاخ و برگ پیدا کرده که وقتی احیانا دنبال یک صدای ساده اذان می گردم مثل مسافری میشوم که به شهر زمان بچگی اش باز گشته و در خیابانها و اتوبانهای جدید التاسیس گم شده و احساس غربت میکند.
روزها ی رمضان می گذرند و من آن حس جادوئی را ندارم . همان حس نه سالگی و یا حتی کمتر هفت سالگی و بعدتر ها بیست سالگی که روزه می گرفتم و با دوستان روزه دانشگاه قرار می گذا شتیم تا برویم پیتزا فروشی والک در سه راه ضرابخانه و سنت افطار با خرما و چای را بشکنیم و پیتزای مخلوط بخوریم .
شاید باید روزه بگیرم اگر جانی بود و بی طمع از پروردگار، فقط تسلیم تکرار حس کودکی خودم شوم و نه التماس به درگاه کائنات بابت این یا آن. نه بابت وظیفه فقط بابت کیف و از این قضایا. اما دورم خیلی دور.
از این نوستالژی های اول انقلابی که بگذریم می خواهم در مورد مطلبی بگویم که فکر میکنم نیمی از خوانندگان تکفیرم کنند. این روزها از هر سوارخی که دو تا مجری طاق و جفت در آن جا بشوند زمزمه المپیک می آید و من از این پدیده متنفرم . از المپیک متنفر نیستم از غرغره کردم وقایع متنفرم . از مشعلش و از حمل کنندگانش و از مراسمش و از شوق و اشتیاق افراطی و بی جایش.
یادتان هست دبستانی که بودیم یک درس داشتیم در مورد المپیک ؟ قراربود ورزشکاران آماتور باشند و از هر پیشه ای . مسابقات برای صلح و انسانیت و تمدن بر گذار شود. امروز ها ورزشکاران المپیکی یک گروه حرفه ای هستند . گروهی مربی و دکتر و آنالیزور، شبانه روز با سیم و سیخ و سه پایه به ما....ت ایشان آویزانند. رکورد گیری تمام نمیشود. دوی صد متر را در 9 ثانیه می روند. شنای دویست متر را در فلان ثانیه . مگر فیزیک این بشر با دو پا د و دو دست و یک مشت استخوان و یک مخ چقدر می تواند دیگر ارتقا پیدا کند؟ مثلا دونده ها یوزپلنگ شوند و شناگرها کوسه و پرش کنندگان پرنده؟
این آدمهایی که برای ورزش میروند کدامشان برای صلح میروند ؟ اصلا کو صلح ؟ انسانها برای منافع خود یا کشور یا ملتشان همه کمین کرده اند. در سراسر جهان اعتراض و فقر و کشتار موج میزند. در عراق خون ها بی سبب بر روی خاک میریزد. در سوریه اسد با آن ریخت ابلهش حلب را بمباران کرد؟! شهر خودش را و مردم خودش را بمباران کرد! روی صدام سفید شد.مردم اسپانیا ، ایتالیا ، یونان ، پرتقال و . . . . در صدر همه ایران خودمان غوطه ور در اقتصاد به گند کشیده هستند. با این اوصاف مسخره نیست در المپیکی که نه رکوردهایش با دوپینگ و سه پینگ معنی دارد و نه صلحش معنی دارد، به روی هم لبخند بزنیم . در المپیکی که از ترس لبنانی و فلسطینی و ایرانی و القاعده ای باید ورزشکاران اسرائیلی را لای هفت تا پتو پیچید، چه چیزی شبیه صلح و دوستی است؟
اصلا مسابقه ای که آیتم هایش بر اساس جنگ اوری بر علیه ایرانیان بوده و ماراتنش برای ابد نماد شکست ایرانی ها در یک جنگ ،کجایش نماد صلح است؟ حتی از روز ازل هم نماد صلح نبوده چه رسد به حال.
ما مردم جهان آن مردمانی نیستیم که با خوشی و دوستی برای نوعی رقابت سالم گرد هم بیائیم . ما گروهی فقیر یا رنج دیده و یا محروم و عقده ای هستیم که با گروهی مرفه و ثروتمند و در کل برتر، در کنار هم جمع میشویم . سعی میکنیم فراموش کنیم که تا صد سال قبل یا تا روز قبل برادر یکدیگر را کشته ایم و بعد با دل سیر پرتاب چکش میکنیم و شیرجه می زنیم .
راستش شاید هم من چون اصلا روحیه ورزشکاری ندارم این طوری ام شاید ناامیدم یا ضد اجتماع ولی از این تکرار بیهوده دلم تنگه. ما آن چنان خرم و شادان نیستیم که نشان می دهیم . به تعداد فقط یکی از استادیومهای کوچک در المپیک، آدم در سوریه مرده است. در عراق تکه تکه شده، در کره شمالی میلیونها آدم اسیرند و در هر نقطه از جهان یک زخم باز هست. پس این نمایشها چیست؟
ما خرم و شادان نیستیم و با این اوصاف نخواهیم بود و من فکر میکنم اگر فقط ثلث مردم زمین در مورد این قضیه مثل من فکر کنند وا اسفا . این جور به ته خط رسیدن باعث میشود بترسم . فکر میکنم زمان پوکیدن رسیده است زمان آنکه همه قدرتهای جهانی به جان هم بیافتند . آدم ها پرپر شوند و آدمها بعد از سپری کردن مشکلات باز هم درپلاسمای لزج و دروغین دوستی و شعار صلح غرق شوند و باز جشن المپیک بگیرند . پارا المپیک بگیرند تا انسانهایی که به دست دیگر انسانها ناقص و معلول شده اند اراده و امیدشان را نمایش دهند. دلخوش باشند که مشعل از خیابانهای شهرشان می گذرد. در حالی که سبوعیت خود را با خونریزی دیگری تشفی بخشیدند.