X
تبلیغات
گل سرخ
 من عاشق مارکز بودم و هستم و خواهم بود
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

وقتی بچه بودیم جسته و گریخته در مهمانی ها و محافل مختلف، آدمهایی بودند با چشمان خمار و منشی مودب و منحصر به فرد که مادر یا پدر یا یک کسی از اقوام زیر گوشمان میگفت این آقا یا این خانم شازده است. این پچ پچ نوعی احترام همراه داشت. یا می گفتند قاجاری است  و از این قضایا. در عالم نوجوانی من فکر میکردم یک شازده قاجاری یک مدرک زنده از تاریخ است که من آن را به چشم میبینم. به منش و رفتار فرد مزبور دقیق میشدم ولی جز پوست و استخوان و زبان و گوش چیزی حاصلم نمیشد. شدت کنجکاوی ام نسبت به تاریخ و گذشته ها تا حدی بود و هست که تا سالها شغل ایده آلم باستان شناسی بود. آرزو داشتم بروم در خاک و خاشاک وول بزنم. هنوز هم دوست دارم مثل یک روح نامرئی فرو بروم در انبارها و سوراخ و سنبه های کاخ گلستان و خانه های قدیمی . اصلا زیر زمین ها و اتاقهای متروک خانه های خاک گرفته همیشه وسوسه ام میکند. اینکه زندگی ها و غصه و شادی ها چگونه در یک چنین فضاهایی به سکوت پیوسته است من را مجذوب میکند. انگار فضاها اندکی از این داستانها را در خود نگه میدارند. اتفاقا چندی پیش که با بناپرات رفته بودیم طرفهای خیابان کوشک از همین فضولی مفرطی که داشتم محو یک خانه نیمه مخروبه شدم و ناغافل روی پستی و بلندی پیاده رو آنچنان زمینی خوردم که مچ پای راستم نابود شد و الی حال درد ناک است و بقیه دست و بالم هم زخم و زیلی شد. در اون لحظه فقط به این فکر میکردم که این خانه شاهد چه زندگی بوده است؟ وقتی نو بوده وقتی متعلق به خانواده متمکنی بوده ؟ چه عشقها و چه رنجهایی داشتند؟ . . .

به خاطر همین حس و حالم بود که یک بار خواب دیدم با یک قطار در تاریخ سفر میکنم . در ایستگاه های مختلفی که پیاده میشدم ،میدانستم متعلق به حال هستم ولی آنها نمی دانستند آینده چیست. جالب این بود که سبک لباسها و زندگی ها کاملا طوری بودند که مطمئن شدم زندگی ها در آن مقاطع زمانی جریان دارد و این ما هستیم که از این زمان به دیگری سفر میکنیم و تا امروز فقط به پیش بوده است. به هر حال این خواب را سالها پیش دیدم و هنوز کاملا آن را به خاطر دارم. زنده زنده.

با توجه به این حس غریب که هنوز نمی دانم چرا باید مغزم را همیشه تسخیر کرده باشد می توانم توضیح دهم که چرا همیشه دنبال تاریخم و دنبال سفرنامه ولی این دفعه من نبودم که خودم را به کتاب رساندم این بار سر مورتیمور دوراند بود که با پای خودش به اتاق خواب مشترک بنده و ناپلئون آمد. برای اولین بار در تاریخ زندگی مشترک بناپارت دست از خواندن کتابهای جدی و درسی و علمی کشید و مشتاقانه رفت تا گزارشهای این جناب سر را بخرد و بخواند.نمی دانم چه کسی به او توصیه کرده بود. بالاخره کار به خود نشر نی کشید و رفتیم از زیر پل کریمخان تهیه اش کردیم. کتاب باریکی است ولی وسوسه های مورتیمور از لای صفحات نوی کتاب من را به وادی خواندنش کشاند. گزارش این مرد که در اصل مشاور دولت فخیمه انگلیس  بوده است ، به راحتی می تواند اشک هر ایرانی را در بیاورد. فساد فساد و باز هم فساد.فساد ابدی و ازلی و تکرار تاریخ هر لحظه و هر آن. حکایت ناصر الدین شاه مبتذل که وقتی در یکی از شکارهای زمستانی خود دچار کولاک شده ، مجبور به پناه گرفتن در یک کلبه روستائی شده است. صبح روز بعد وقتی از کلبه محقر خارج شده فرموده: دهاتی برای این افتخاری که دیشب نصیب تو شد چه چیز به ما میدهی؟. بدبخت بیچاره مرد روستائی که الان نواده هایش بی نام و نشانند می گردد و شش لیر پیدا میکند و میدهد به شاهک پفیوز قاجار. آخر نوه این مردک بودن اندک افتخاری میتواند داشته باشد؟ کسی که به مانند دخترکان سر به هوا از مجاورت خودش با رعیت هم پول طلب میکند.

از این گذشته بوده اند افرادی که نواده پادشاه مفخم نه ولی نوه و نتیجه فلان و دوله و پلنگ و السلطنه باشند . این فلان الدوله هایی که با سینی نقره برای پادشاه پول برده و القاب و رانت و ثروت درو کرده اند. جل الخالق یعنی همه مکنت و ثروت و دارائی این طور آدمها به طور مشخصی از جیب و ثروت این مردم فقیر و بدبخت ایران  حاصل شده است. فلان نواده که باغ بزرگی در فلان محله شمیران دارد توضیح می دهد که زمین جدشان که بین نوه ها تقسیم شد از تجریش بوده تا ظفر !!!!! فک و دهان من که باز می ماند شما را نمیدانم ولی مسئله این طور است که کسی در کل سیستم قاجار سلامت مالی و رفتاری نداشته است چه رسد که به آن افتخار هم بکنیم . نمونه اخیرش که تا ده سال پیش از او خبر داشتم نواده ملیجک بود که با افتخاری خدائی ثروت مانده از پدر جد مجهول المعنی اش را در سوارخ وافوووووور فرو میکرد و با هوا می فرستاد. آن هم با چه تبختر و چشمان خمار و ابروی پیوسته و تکبر بی دلیلی. حالا سر این رشته را بگیرید و بروید پیدا کنید که نصف جمعیت اشرافزاده ایران کجا خون مردمی را به شیشه کرده اند و امثال ما ملتی ساده لوح احترامشان نیز کرده ایم که فلانی نوه فلانی است . به زبان همان قاجاری می گویم که گور پدر پدر سوخته هر چی مال ملت خور است لعنت.

 

بگذریم از قاجار بگذریم برویم سراغ خبر تاسف آور مرگ مارکز . مارکز عزیزم . مارکزی که به طور قطع میدانم به عنوان یک زن نمیشد عاشقش نشد. با همان سبیلهای پر پشت و صورت امریکای جنوبی و عشقی که از آن سرشار بود. وقتی صد سال تنهایی را شروع کردم دانشجو بودم . تعریف زیاد شنیده بودم ولی نه تنهایی بود و نه سر از آدمها در می آوردم. شلوغ بود در هم بود. دریده و هتاک بود. گم میشدم پیدا میشدم و ده ها بار چارت اول کتاب را نگاه میکردم تا بدانم کی فرزند کیست؟ اما کتاب تمام شد و من در تنهایی مفرطی از نبودن اورلیانو ها فرو رفتم. زوال یک خانواده را درک کردم و روز به روز که بزرگتر شدم این پراکندکی و تنهایی را در اطرافم دیدم. در خانواده خودم. در اطرافیانم.

عشق در سالهای وبا قابل فهم تر بود . با فرمینا  دازا و جناب دکتر که دوستش داشتم بسی بیشتر از عاشق مشهور کتاب مدتها سپری کردم اگر چه فیلمش هرگز کتاب نشد. ولی کتاب مورد علاقه ام از مارکز از عشق و شیاطین دیگر است. موهای سبزی که از گور دخترک عاشق بیرون میزند. دلبرکان را هم خواندم ولی فرقی نمیکند کدام را دوست دارم. کتابهای مارکز نبض دارد جان دارد و من مارکز را همیشه دوست دارم. خیلی وقتها از این که هم دوره بتهوون ، موتزارت ، ون گوگ و میکل آنژ نبوده ام تا عاشقشان باشم تا برایشان جانفشانی کنم، متاسف شدم و حالا می بینم هم دوره مردی بوده ام که میتوانستم همه دنیا را طی کنم و بروم و به او بگویم که از لابه لای صدها صفحه از نوشته هایش عاشق او شده ام ولی این کار را نکرده ام و باید بگویم متاسفم . او از آن آدمهای استثنائی بود که عصاره حیات را در خود و قلمش داشت. کاش عمر بسیاری از آدمهای بد روزگار به لحظه های عزیز او اضافه میشد. کاش


پس نوشت: توصیه میکنم داستان این جاست آن که اتتلو بود از اصغر عبداللهی را در داستان عید بخوانید و من بسیار لذت بردم سالها بود از یک داستان تا این حد کیف نکرده بودم.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 30 فروردین1393  |
 سوال
دوستان مدتی پیش خواستم قالب وبلاگ را عوض کنم ولی از روی ناشی گیری نه تنها قالب عوض نشد بلکه آمارگیر عزیزم هم با آن همه افتخارات عددی پرید و رفت. به هر حال الان هم آمار گیر گذاشتم و هم یک نظر سنجی . سوال نظر سنجی به نظرم سوال بزرگی است که یک کتاب به عنوان مقدمه می خواهد اما شو ر و شرر فیس بووووکی ها به فکرم انداخت که واقعا این موجها چقدر راست هستند؟. اگر سوالاتی در نظر شما هم هست به من اطلاع دهید تا در بازه های زمانی یک ماهه به نظر سنجی بگذاریم.
|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه 26 فروردین1393  |
 من کنار گور پدرم منتظر هستم

خدا رحمت کند ریچارد فرای را که باعث شد دوباره یک گروهی، اندرون کثیفشان را رو کنند و باعث شوند از خواب بهاری برخیزم و حس کنم خون از قلبم میجهد بیرون در حالی که رگها را می درد. اگر فرای نبود هنوز شاید فکر میکردم که آدمها در حال بهبودی هستند اما فرای دوباره به یادم انداخت که من کجا این جا کجا ؟

وقتی کارتون قشنگ گیسو کمند ( tangled) را با میکرو میدیدم بچه مرتب غر میزد که چرا قطعاتی از کارتون را در هنگام ترجمه و دوبله زده اند از جمله بخش شانه زدن موها! شاید به نظر زیادی شهوانی شده بوده یا دراز و وقت گیر ولی من همه بی سلیقگی در قیچی کارتون را به یک جمله بخشیدم آن هم وقتی دزد جوان در زیر آّب معجزه موها را دید  مبهوت از زیر آب بیرون آمد و فقط با لحن جاهل مسلکی گفت: هیچ رقمه تو کت من نیمیره . موهاش  برق میزنه.

این مقدمه را گفتم تا بدانید با همین لحن غلیظ و شدید در کت بنده هم نمیرود که یک گروهی با جنازه فرای این قدر حشری شوند بعد بروند سر قبر پوپ بیچاره !!! نماینده اصفهان که اصلا سلف و خلف هر دو را گفت.

یکی نیست از آقایان بپرسد وقتی حکام یک مملکت را خواب برده بوده چطور اجانب از خوردن و بردن خود داری کنند؟. گناه پوپ این است که چرا محراب هزار ساله را برده است؟ اولا به کدام سند؟ ثانیا برادر نماینده آقای سالکی، این ما بودیم که محراب را داده ایم . این ما بودیم که در ها و شیشه ها و طاس و دولچه حمام ابوی هایمان را به باد دادیم . این ما هستیم که کما کان آب می بندیم روی سقف خانه های باقیمانده از پدران تا فرو بریزد و بعد  به برج تبدیلش کنیم . این ما هستیم که از بی توجهی به کوروش و داریوش و تخت جمشید لذت سادیستی ضد پادشاهی میبریم. این ما هستیم نه پوپ.

برادران دانشجوی خود جوش کفن پوش و حمال پلاکارد چرا شما هرگز به اروپا و اقصی نقاط ینگه دنیا نرفتید تا کشور گشائی کنید؟ چرا شما پوپ کشورهای دور نشدید؟ چرا ما محراب هیچ کشوری را در عصر دانش و عقل از جا نکنده ایم تا در موزه  خود بگذاریم؟ چرا همچون میسیونهای مسیحی تا عمق افریقا نرفتیم تا دین مبین اسلام را با آن وجه رحمانی تبلیغ کنیم چرا مسجد و مدرسه دینی نزدیم ؟ چرا همین بین النهرین را مملو از حوزه علمیه کردیم ولی از جایمان تکان نخوردیم؟ چرا هر کجا اسم مسلمان هست آدم یاد چاشنی انفجاری می افتد ؟

چرا ؟ چون ما بشر دوست و صلح طلب و از این اباطیل نیستیم از قضا خیلی هم دلمان برای جنگ و خون و خونریزی و شکستن و دریدن تنگ است اما عرضه و دانش و غیرت و حمیت کافی نداشتیم و نداریم  از این نقطه بگیرید بروید تا موقع بریدن بند ناف مادها. ماها ملت پلاکارد خوشنویسی شده و چاپی هستیم . ملت کفنهای غیر دست دوز صلواتی . ملت به مرده حمله کردن . ملت مجهولی که آدم را از این ژنهای لخت و تن پرور خودش بیزار میکند. حالا فرای را ببرید بگذارید توی گور پدر من به خدا اگر یک کلمه اعتراض کنم. بگذارید در قبر پدر بزرگم که برای خودم نگهش داشتم . استخوانهای پدر بزرگ را کنار بزنید و فرای را بگذارید همانجا در امامزاده محمد کرج. جائی که مادر بزرگم در راه سفر به شمال قبرستانش را دید و شیفته شد و درست چند کیلومتر بعدتر و درست روز اولین فروردین در ماشین سکته کرد و مرد و همان قبرستان روستائی دفنش کردند چون شیفته سرسبزی و آرامشش شد. حالا فرای هم برود در محفل متی جون و بابا دکتر جون و فرزین خان من هم راضی ام نه کفن می پوشم نه شین و شیون میکنم بسی هم شاد میشوم و حاضرم هر جمعه بروم سر خاکش که الان شش ماه هست نرفتم سر خاک پدرم.


این از فرای . حالابرویم سر کتاب ایران بین دو انقلاب که عالی شده است. به اواخر کتاب رسیدم به بخش معاصر حالا نامها را که می خوانم آنها را میشناسم. سحابی و شریعتی و بازرگان.

برای من که یک کمی بسیار زیاد کینه ای هستم خواندن این نامها و بعد قیاس سرنوشتها جالب است.شاید یکی از معدود کتابهایی که باشد که وصف درستی از شریعتی و از نبوغش کرده است با ذکر نقطه ضعف و با روشن کردن نقش موثرش در مخلوط کردن روشنفکران و بازار و مذهب.  کاری که صد سال نشده بود. امتزاجی که به نقطه جوش رسید. پروژه نا تمامی که مصدق با جا خالی دادن مذهبیون در آن شکست خورد و حزب توده با همه سازماندهی از آن عاجز شد . همراه کردن دانشگاه با مذهب و علما. کاری که شریعتی کرد گذاشتن در قابلمه ای بود که جوش نمی آمد و سر میرفت. شریعتی مسبب بسیاری از تحولات بود و نمی توان تصور کرد بی او این اتفاقات می افتاد. هنوز هم ادعای شیعه انقلابی و استکبار و استثمار و . . . . از اوست. شاید لازم بود شریعتی زنده بماند تا امروز ما او را غلاب( قلاب؟) سنگ شده در یک سوی جهان ببینیم یا با سرنوشتی به مراتب غریب تر، کهولت و بهت زدگی اش را لمس کنیم .شاید هم خودش جواب این سوالهای امروزی را میدانست و فرصت گفتن نیافت. در هر حال هر چقدر کتاب احترامم را نسبت به دانش و توان او افزود دلتنگی ام از او را هم فزود.

بگذریم بهار خجسته و باد آلودی است که بر میان سالی بنده میوزد و روزها را مثل جارو با خود میبرد. ببخشید که اول سالی این طور هیجان زده و بی درب و بالونم تقصیر فرای است که به جای لوزان سوئیس هوس کرده بیاید کنار زاینده رود دفن شود. فکر کنید اگر همان سوئیس را خواسته بود الان ملت پای یورو نیوز نشسته بودند تا مراسم پر شکوه دفن او را تماشا کنند. بی خیال قلبم درد گرفت.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 23 فروردین1393  |
 پس از عید
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

در کمال ناباوری 16 فروردین رسید. خستگی هنوز در پس چشمانم خفته است و نیاز به سکوت و فرار هنوز به طور توانفرسائی زنده و موجود است ولی کاری نمیشود کرد. سرعت گذر روزهای تعطیل عید مثل گذر تابستانهای زمان مدرسه است. تند و بی مروت می گذرد.

نعطیلات تماما در تهران بودیم. در حسرت جاده های دراز بی انتها و شهر های کشف نشده و دهکده های بین راهی. با مشامی محتاج به مواجه با بوهای نا آشنای نوازشگر. گاهی فکر میکنم بچه های امروزی چقدر از لمس دنیای اطرافی که ما زمان کودکی داشتیم محرومند. ساعتهای داغ تابستانی که با یک دوچرخه در رخوت و خواب کوچه های داغ و خلوت تهران چرخ میزدیم و توتهایی که هرگز طعمشان را فراموش نکردم . منزل خاله ام نزدیک منزل اسداله علم بود و درختان توت باغ او دنیایی مزه داشت. نمیدانم درختان توت هنوز هستند یا نه و ولی باغ علم مرکز نجوم و ستاره شناسی شده است و کوچه های آن اطراف در زیر سایه سنگین برجهای چندین طبقه و مملو از اتوموبیلها است. آن قوتها به زمین های بایر و بی در و بالون می گفتیم خرابه! حالا زمین ها زمین نام گرفتند و معلوم شده که صاحبان آن خرابه ها چه قارونهای بی پایانی هستند. اصلا خرابه ها چی شدند؟ چراب می گفتیم خرابه؟

در سراسر عید بناپرات سر کار بود. درمان بیمارانی که به دلایل مختلف سرو صورتشان لت و پار شده بود. از پرواز در زود پز که به طرز مرگباری به سرعت بی نهایت 15 متر آنطرفتر به صورت خانم میانسالی خورده بود که مثل هندوانه صورتش ترکیده بود و دو چشمش را به علت تعلل درمانگران در شهرستان از دست داد و یا درمان مردی که زورگیران با قمه صورتش را پاره کرده بودند و یا بدهکاری که طلبکاران اول با قلیون استخوانهای صورتش را نرم کرده بعد چاقو زده بودند و . . . . هر کدام حکایتی با خود دارند و عکسهای آش و لاشان در گوشی بناپارت هست. به عنوان نوعی مدرک از وضع موجود . از میزان دفرمیتی ها . البته دیدن آنها وقتی بعدها به مطب می آیند خیلی لذت بخش است. اگرچه خانواده هایشان اسیر و بدبخت میشوند ولی ما در مطب سیر بهبودی را می بینیم و بعد امید کم کم شکوفه میزند و بعد هم کم کم دیرتر و دیرتر تا بیمار میرود به سوی سرنوشتش.

با این همه هیچ روزی بناپارت نبود یا اگر بود نصفه و نیمه . میکرو شاکی از نبودنش بود و من تسلیم . تنها تفریح عید همان سریالهای تلویزیون بود. بعد از سالهای سال تلویزیون نگاه میکردم. خوشبختانه نعل به نعل برنامه بود و مجبور نبودم چرندیات هدف دار و جهت دار و موعظه ها و بقیه مخلفات را تحمل کنم . از کلاه قرمزی شروع می کردم تا پایتخت. کلی هم خندیدم و تفریح کردم به خصوص که میکرو با میل شخصی هر شب با آهنگ تیتراژ پایانی پایتخت برایم ترقص می کرد.

نه کتابی خواندم و نه فیلم جدید دیدم فقط یک روز رفتم طبقه حساس که اصلا دوست نداشتم. بازی عطاران نکته جدیدی نداشت و کل فیلم بر اساس یک طرح بنا شده بود. طرحی که سازندگان را به قدری ذوق زده کرده بود که یادشان رفته بود که یک ایده به تنهایی برای یک فیلم سینمائی کفایت نمیکند. بخشهای پایانی فیلم هم بیشتر مشمئز کننده بود تا سرگرم کننده.

باقی عید صرف فحش دادن به سیاستمداران سراسر جهان شد و پیگیری هوا پیمای مالزیائی که جلوی چشم همه ماهواره ها و جاسوسها و ناوها و فضولهای دنیا دود شد و به هوا رفت و یا از منفدی که رد آسمان باز شده بود هورتی کشیده شد و رفت به جزیره سریال لاست و کاش این طور شده باشد و کاش و کاش . بعد هم حرص خوردن بابت گروگان گیری سربازان ایرانی که گویا به جز یک نفر باقی را آزاد کردند البته امیدوارم. ولی حیرت انگیزترین اخبار این بود که چند نفر ایتالیایی و گویا نماینده با تبدیل یک تراکتور که توپ جنگی حمل میکرد قصد داشتند ولایت یا ایالت ونیز را که پر در آمد است تصرف کنند و اعلام استقلال!!! به نظرم از دانشجوهای خود جوش بودند.

بیش از این حالت ملال انگیزم را برایتان شرح نمیدهم شاید بعدا نشاطی حاصل آید.

 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 16 فروردین1393  |
 تبريك
سال نو به شدت مبارك باشد اميدوارم چرخ سال شمسي بر موفقيت و سر بلندي كشور عزيزمان ايران بچرخد و شايد سالي باشد براي ترك كاستي هاي فرهنگي و اجتماعي مان. 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در پنجشنبه 29 اسفند1392  |
 ساقیا آمدن عید مبارک بادت این مواعید که کردی نرود از یادت

یادم هست که وقتی بچه بودم مادرم به من می گفت وقتی هم آفتاب می تابد و هم باران می بارد، گرگ بچه میزاید. من اون موقع علی رغم همه گول و منگی که داشتم و همیشه هم بابت این کودکی خالصم مسخره میشدم؛ باز هم می فهمیدم بچه یک طور چیزی نیست که گرگ هر وقت دلش خواست به دنیا بیاوردش و بعد سالها گذشت تا فهمیدم یعنی گرگ در این حال و هوا جفتگیری میکند. حالا خدا میداند صحت دارد یا نه . یا مادر من از کجا میداند؟


این حال و هوا که هم ببارد و هم بتابد،  در بهار اتفاق می افتد و بس . پس اگر شما هم مثل من با وزیدن باد بهار و بوی باران و تمیز شدن درخت و سبزه یک حال متغییری پیدا میکنید بدانید که کمی از موی گرگ به تن دارید.


گرگ با همه هیبت ترسناکش ولی مثل ما آدمها بهار زده میشود و دست به جنون میزند. جفتگیری خودش نوعی خود زنی برای همه موجودات است . به دنیا آمدن توله ها سر فصل ها و اولویتها را منفجر میکند.

به هر حال این روزهای نازنین که بهار از هر سوراخی خودش را به آدم میرساند عمر دل انگیزی است که نمی دانم چرا بی تابانه می خواهیم آن را به ساعت تحویل برسانیم و بیافتیم در سال جدید. سیل تبریکات و روبوسی ها و خوشحالی های خنده دار. شاید اگر عید ها تعطیل نبود میشد به عنوان یکی از عزا داری های غلیظ سال حسابش کرد. رفتن از 92 به 93 چه اتفاق عظیمی است؟

منفی نباشم. از جنب و جوش خانمها و خانواده ها ، از کورس گذاشتن بی مغز پیک های موتوری با انبوهی بار بی مفهوم روی ترکشان . از درختها که مثل ساعت کوک شده سر وقت شکوفه داده اند و از سبزه ها که از لای زباله و جدول خیابان و لای سیمهای برق بیرون میزنند؛ لذت میبرم. جنون که همه گیر شد یک لذت سادیسمی خوبی دارد.


مثل هر سال با همه غرغرهایم، باز هم  برای شب چهارشنبه سوری رشته پلو درست میکنم تا رشته کار سال آینده به دستمان باشد. وسایل آتش بازی هم حتما و بالن آروز که از ازل ایرونی هم نبوده و ترقه و فشفشه و حتی فندک های متعدد برای آتش گشودن. آجیل هم همیشه هست. حتما از بازار آهنگران تهران از راسته مذهبی و همیشه انقلابی آهنگرا که خلقمان با هم یکی نمیشود. این یک رسم سالیانه زنانه است که امروز من به دلیل کار و مشغله از آن باز ماندم . یک لذتی که حتی تعریفش هم خوب است. این که چقدر آدم توی هم لول میزدند و این که پاسبان ها با چوب توی سر مردم می زدند تا متفرق بشوند( شایعه پراکنی نمی کنم خودم با چشم خودم چند سال پیش دیدم که در یکی از اون کوچه های تنگ، یک گلوله انسان در هم جوش خورده بودند . یک گروهی از موقعیت استفاده کرده جیب میزدند و یک گروه هم با هل دادن و داد و قال، زنهای مردم را دستمالی می کردند و پاسبان مفلوکی رفته بود بالای میز بساط یکی از فروشنده ها و با تمام قوا با چوب بلندی توی کله مردم میزد تا گره باز شود)

خلاصه تعریف این که چقدر خسته و کوفته ایم و بعد باز کردن پاکتهای کاغذی قهوه ای که انواع آجیل و ماجیل در خود دارند یک لذت عالیه.


خنده دار این است که در خانه ها ی همه اقوام مادری ام  فقط یک جور آجیل و شیرینی هست. همه با هم میخریم و همه با هم می خوریم و همه با هم می پزیم. خوب که فکر میکنم می فهمم چقدر مسخره ایم . گاهی یکی از ما ها زیر آّبی میرود. اغلب خودم که  یک چیزی از یک جائی می خرم و لو نمیدهم تا بقیه اعتراف کنند خوبه . طالب بشوند و التماس کنند بعد لو میدهم. بعد می روم و میخرم و براشون می فرستم. هر کس یک جور گرگ است دیگر گفته بودم که .

دیروز ناپلئون برای سر زدن به یک مریض باید میرفت یک بیمارستانی نزدیک راه آهن. من همه را ریسه کردم تا برویم. علی رغم غرغر بی وقفه ماکرو که به تازگی وارد 13 سالگی شد، مقاومت کردم و هر چیز از تاریخ تهران و مکانهای شهر میدانستم برایش توضیح داد و او با غرغر شنید و بعدها استفاده خواهد کرد. در بازگشت رو به بالا، خیابان ولی عصر غلغله بود. پیاده رو ها پر از دستفروش و آدم . من شیفته همین منظره بودم این که گرگ ها از خود بی خود می شوند. بالاخره هم رسیدیم خیابان ایتالیا . باز هم بناپارت با یک نفر یک جلسه نیم ساعته داشت. بهترین وقت بود تا سری به کیوان شمالی بزنم و غرق شوم و بروم دود شوم در خاطرات نوجوانی ام و مدرسه که میرفتم. از کنار اغذیه فروشی که بارها ایستاده در آن ساندویچ سوسیس خورده بودم به  بیست تومان رد شوم و برسم به کیوسک روزنامه که مجله فیلم را از آن می خریدم و فکر کنم به همه زمانهایی که مثل باد گذشت. همان سالهای بی نظیری که بی صبرانه منتظر رسیدن ساعت تحویلش بودیم!اتفاقا به خیابان طالقانی که رسیدم منظره روزی جلوی چشمم آمد که کاروانهای داوطلبین جنگ در خیابان رژه مرفتند . با نوای کاروان و ما بچه مدرسه ایها را برده بودند که نمیدانم پرچم تکان بدهیم یا دست؟! که اون موقع رسم هم نبود دختر جماعت برای سرباز جماعت یا مشابهش دست تکان بدهد. دلتنگی اون روز یک دفعه زنده شد.

بگذریم احتمالا اگر روده های دراز من بگذارند و اگر هوا پیماها در اقیانوس گم نشوند و دل آدم را نسوزانند و اگر استکبار مورد عفو قرار گرفته ی روسی، جهان را بر هم نزند و گنگسترهای لوس آنجلسی که دوشادوش با برادران وفادار به بشار اسد میجنگند نجنگند و بروند کپه مرگشان هالیوود؛ این آخرین پست سال 92 باشد. هر چه هست و هر چه بود امیدوارم برای توده های دنیا سال خوبی شروع شود. برای مردم در اوکراین . ونزوئلا. سوریه و . . . . . و ما هم روی سر همه خوش باشیم.خوش خوش هم نشود الکی خوش.


|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 24 اسفند1392  |
 قرمز
این داستان را سال 86 نوشتم. در کلیت آن یک داستان واقعی هست که از زمان طرح با من است. یعنی میشود مثل فیلم ها نوشت بر اساس یک داتسان واقعی . ولی با این همه . همه شخصیتها و موقعیتها اتفاقی و برگرفته از تخیل من است






                                               قرمز

. چشم‌هاي برجسته‌اش ثابت و بي‌حركت به خيابان خيره شده بود. به خياباني كه از پشت شيشه اتوبوس واحد مي‌ديد. بر روي شيشه اتو بوس روكشي كشيده شده بود. از بيرون بود. يك لايه چسبنده و نارنجي رنگ. چسب نارنجي رنگ از نزديك سوراخ سوراخ بود مثل تصوير تلويزيون كه از نزديك هزارهزار نقطه رنگي است. مي‌توانست تبليغ تيغ خود تراش باشد با حاشيه آلئو ورا يا سيلك اپيل براون يا روغن سرخ كردني يا شامپوي بچه. زن كه از پشت شيشه و فقط قسمتي از تصوير بزرگ را مي‌ديد, نمي‌توانست تشخيص دهد كه تبليغِِ چيست. چه اهميتي داشت كه تبليغ چه چيز باشد؟. مهم اين بود كه جلوي چشمش را گرفته بود ونمي‌گذاشت به راحتي بيرون را ببيند. انگار در چشمش چيزي رفته باشد. دلش مي‌خواست شيشه را پاك كند. برچسب را بكند. بيرون را بهتر ببيند. اتوبوس با حركت‌كند و يكنواخت پيش مي‌‌رفت. خلسه مخصوص ساعت دو بعد از ظهر در اتوبوس ولو شده بود. آدم‌هاي نيمه خواب با تن‌هايي كه لخت شده بودند. هر كس هر كجا كه نشسته بود خودش را رها كرده بود تا حتي ذره‌اي از حق يك بليطش را كم‌تر مصرف نكند. بدن‌هاي لميده در رخوت ساعت دو بعد از ظهر با حركت‌هاي اتوبوس واحد تكان مي‌خوردند. مثل دبه‌هاي شير كه در حركت وانت لب‌پر مي‌زنند. 

زن با چشم‌هاي برجسته و مرطوبش به اطراف نگاهي كرد. از پنجره باز رديف جلويي بادي به صورتش مي‌خورد. آسمان ابري و تاريك و گرفته بود. براي ساعت دو بعد از ظهر هوا خيلي تاريك بود. باد مي‌آمد و درخت‌هاي خيابان را تكان مي‌داد. خاك و گرده گياهان د رهوا موج مي‌زد. مي‌خواست ببارد. زن به آسمان نگاه كرد. از وراي همان رنگ نارنجي و شيشه برچسب دار آسمان را ديد. گرفته بود. ناگهان برقي را ديد. مثل يك بريدگي يا دريدگي, درابر دويد و گم شد. صداي دير رسش مثل تركيدن بود مثل پاره شدن. قطره درشتي از باران بر روي شيشه افتاد. شيشه نارنجي رنگ حالش را بد مي‌كرد. باران تند شد. گاهي يكي دو قطره از شيشه باز جلو به صورتش مي‌خورد.

قطره‌هاي منفرد و تك تك باران بر روي زمين خيابان يا پياده رو رها مي‌شدند. رگبار تند بوي خاك  هوا كرده بود. كف خيابان اول لكه لكه و بعد يك دست خيس و سياه و بعد كاملا پر آب شد.  با ضربه هر قطره, حبابي ساخته مي‌شد. بعد همه آب‌ها و همه قطره‌ها به سوي جايي نامشخص به راه ‌افتادند. بي اراده و احمقانه فقط بسته به شيب خيابان يا جوي, به سوي فاضلاب. زن باخودش فكر كرد مثل جواني مي‌مانند.اولش به آن تندي و به آن پر شوري و بعد در سرازيري . بي‌هدف, بي سرانجام.

حركت‌هاي اتوبوس هميشه او را به ياد بچگي‌اش مي‌انداخت. به ياد اتوبوس سوار شدنش با مادرش يا در راه مدرسه‌اش يا در نبودن مادرش با پدرش. از وقتي اتوبوس‌ها زنانه ومردانه شدالبته با پدرش از دو در سوار مي‌شدند و بعد مي‌رفتند خودشان را به ميله وسط كه خط حايل مردانه و زنانه بود  مي‌رساندند. از وقتي سر و سينه‌اش مثل زن‌ها شد پدرش گفت نيايد پيش ميله. همان دم در بماند كه راحت پياده شوند. آهي كشيد. آن موقع از اتوبوس سواري متنفر بود. از اين‌كه پدرش آن جور متواضعانه و خشنود سوار اتوبوس واحد مي‌شد حالش بد مي‌شد.  پدرش اصلا نمي‌ديد كه مردم ماشين شخصي دارند. اگر جايي براي نشستن پيدا مي‌كردند پدرش او را سر مي‌داد سمت پنجره و كنارش مي‌نشست. در صورتش مي‌ديد كه از وضعيتش و از آن دو صندلي محقر اتوبوس با روكش‌هاي پاره شده كاملا راضي است.

 بچه كه بود دلش مي‌خواست سوار تاكسي شود. حالا اين روزها برعكس بيش‌تر دلش مي‌خواهد سواراتوبوس شود و از ته خط تا سر خط برود و از آن طرف سوار شود  و برعكس. حالا كه همه مشتري مترو شده‌اند, اتوبوس خلوت شده. آن قديم‌ها كه سوار اتوبوس مي‌شد زن و مرد قاطي هم بودند. همه به هم فشار مي‌آوردند. يك تومان مي‌دادند از توپخانه تا تجريش. اتوبوس فس فس كنان مي‌رفت. گاهي هم سوار دو طبقه مي‌شدند. آن طبقه بالا بالاي سر راننده و يا جاي كمك. آن‌جا ترسناك‌تر بود شاخه‌هاي درختان مي‌خورد به شيشه و آدم را وحشت‌زده مي‌كرد. بعضي‌شيشه‌هاهم در اثر اين ضربات شكسته شده بودند. جاي راننده هم بد نبود و انگار آدم وسط خيابان بود. جلوي جلو.اما  گاهي روي پله‌هاي پيچ‌دار هم پر بود از آدم.

تازه دوازده ساله شده بود. از بعد از مادرش با پدرش اين ‌طرف و آن طرف مي‌رفت. سواراتوبوس دو طبقه شده بودند اما اتوبوس شلوغ و داغ و بو گندو بود. مردهاي عرق كرده دست‌هايشان را به ميله گرفته بودند و بوي تند زير بغلشان چشمش را مي سوزاند. قدش به آن بلندي نبود كه ميله را بگيرد. به يك ميله عمودي چسبيده بود. روي پله‌هاي پيچ‌دار بين دو طبقه هم آدم ايستاده بود. پدرش يك كمي آن‌طرف‌تر بود.

پشت سرش يك مردي بود با موهاي سفيد. پير بود يا شايد هم آن موقع كه دوازده ساله بود به نظرش او پير مي‌آمد. آدم چهل و سه ساله يا بيش‌تر. تنه داغ مرد كاملا به او چسبيده بود. انگار كه هلش مي‌داد. خودش را جمع‌تر كرده بود. تن شل و ول مرد با برجستگي‌هايش به او چسبيده بود. سرش را كمي چرخاند. مرد نگاهش به سوي ديگر بود. يعني منظورش چيزي بود؟ خودش را به ميله چسبانده بود. فشار مرد كم‌تر نمي‌شد. نفس گند مرد را حس مي‌كرد. اگر حرف مي زد؟ اگر اعتراض مي‌كرد؟ حتما پدرش مي‌فهميد. همه مردهاي اتوبوس با نگاه‌هاي حريصشان و با بوي نفرت انگيز تنشان به سوي او برمي‌گشتند. حس مي‌كرد خودش گناهي كرده است. حس مي‌كرد اين تن لش داغي كه به او چسبيده و اين نفس‌هاي تند و فشار, او را به چيزي مثل گه آغشته كرده است همان چيزي كه هميشه مادرش مي‌گفت. هميشه مي‌گفت زنيكه خودش را به گه كشيد. وقتي از اتوبوس پياده شدند,‌تمام تنش درد مي‌كرد, از بس كه خودش را جمع كرده بود. از بس كه عضلاتش منقبض بودند. از بس كه فكر كرده بود چيزي بگويد يا نه؟ بيش‌تر از همه از صورت عرق كرده و راضي پدرش عصباني بود. از آن بلهي كه در نگاه بي‌معني‌اش و نفهمي‌اش موج مي‌زد. مغزش و تنش كوفته بود. اين كوفتگي را بعدتر هم به خاطر داشت. يك جور خستگي خواب آور و مفرط. يك جور دل‌زدگي مثل اشباع.دقيقا مثل دريايي كه آشغال‌ها را به ساحل مي‌آورد. روغن‌هاي سياه كشتي را. هميشه در دلش اين روغن‌هاي سياه را حس مي‌كرد. بعدش هميشه همين‌طور بود. دل‌زده و داغون.بيش‌تر به گه كشيده شده.

حالا پدرش كجا بود؟.  در يكي از ‌آن قطعات عمومي بهشت زهرا كه مرده‌ها را در آن رديف چال مي‌كنند. از آن‌ها كه پيشاپيش مي‌كنند و ديوار مي‌گذارند و آماده مي‌كنند براي آدم‌هايي كه از راه مي‌رسند. گور دسته جمعي ترانزيستوري . مودبانه تراز چپاندن با لباس و به سرعت, ولي كمابيش مشابه. هر كس زودتر رسيد در يكي از آن آپارتمان‌هاي افقي پيش ساخته, فرو مي‌رفت. پدرش اما وسط قطعه رسيده بود. حتي در مردن هم تمايلي نداشت كه اول يا دوم و حتي سوم باشد. دهم و بيستم هم نه.  47 يا چيزي شبيه به آن. شايد اگر آخرين هم بود بد نبود. درست وسط‌هاي قطعه . يك طرف گروهي ناله مي‌زدند و صد متر ‌آن‌طرف‌تر چهلم كسي ديگر بود. يك نفر اولي شايد. پدرش كنار گور آماده شده قرار داشت. دراز به دراز خوابيده بود و برايش اصلا مهم نبود كه آن‌ها در گل و شل ايستاده‌اند و حتي وقتي عمه پايش لغزيد و داخل گور افتاد بر عكس هميشه كه خيلي جوش و جلا مي‌زد اصلا تكان نخورد. او را چال كردند.  كلمه چال كردن درست است. به عمليات  تند و تيزي كه يك نفر از زنده‌ها خودش را به زحمت توي گور مي‌كند و بعد چيزي را كه خودش از ترس اصلا نمي‌فهمد چيست در گوش مرده زمزمه مي‌كند و  سپس به زحمت ازآ‌ن تو بيرون مي‌پرد, چيزي جز چال كردن نمي‌شود گفت . روزي كه پدرش را دفن مي‌كردند. باران هم مي‌آمد. دسته‌اي آدم بر روي تپه‌اي از خاك, و يا ايستاده بر روي ديواره‌هاي گورهاي آماده كه آدم‌ها را به خود دعوت مي‌كرد. گل و شل و كثافت و گورهاي مكنده. بيچاره پدرش. چند سال است كه بر سر مزارش نرفته است؟ سه سال بيش‌تر مي‌شود. حالا حتما قطعه آبرومند شده است با گل‌كاري و مرده‌هاي مرتب و مودب. بايد يك جايي همان وسط‌ها بوده باشد. براي پيدا كردنش هيچ نشاني ندارد بايد يكي كي اسم آدم‌هاي رفته را بخواند.

زن در جايش تكاني خورد. حالا باران تند تر شده بود. زن سرش را به شيشه چسباند و خيابان را نگاه ‌كرد. آره در دلش فكر مي‌كرد كه خيلي بهتر بود كه اتوبوس‌ها را زنانه و مردانه كردند. اگرچه كه او بعدتر ها وقتي بزرگ‌تر شده بود تن داغ و لش آدم‌ها را هل مي‌داد عقب و يك طوري داد مي‌زد كه همه خواب‌ها و خمارها وهيز‌ها بيدار شوند. همه آن آدم‌هاي علافي كه براي يك فشار دادن معمولي يا دستمالي يكي دو ايستگاه سوار اتوبوس مي‌شدند و خودشان را خالي مي‌كردند. كافي بود كسي كمي شل و وارفته باشد. سرش داد مي‌زد هلش مي‌داد. به گه مي‌كشيدش. خودش بارها ديده بود كه چطور دختر بچه‌هاي دبيرستاني يا كوچك‌تر خيس از عرق و سرخ از شرم, كز كرده يك گوشه ايستاده ‌اند و دستمالي و بسا بيش‌تر از آن را تحمل مي‌كنند. اين طور وقت‌ها هم ساكت نمي‌ماند. بلند مي‌شد يا نزديك مي‌رفت و محكم مي‌كوبيد تخت سينه آدم‌ها. همان آدم‌ها كه گور منتظرشان بود. گورهاي آمادة مرتب. حالا اما راحت شده بود فقط گاهي از قسمت مردانه يكي دو تا آدم سمج بودند كه وقتي گريه مي كرد برمي‌گشتند و به او خيره مي‌شدند. مثل مجسمه. اين  جور وقت‌ها ديگر حرفي نمي‌زد روسري را روي صورتش مي‌كشيد تا اشك‌هايش را پنهان كند.

آسمان برق ديگري زد. آب جويِ عريضِ كنارِ خيابان خيلي زودتر از تصور بالازد. زباله‌هاي شناور بر روي آب از زير پل فلزي پهن يك خيابان فرعي بالا مي‌آمدند. مثل عق زدن بود. بطري‌هاي پلاستيكي شير كاكائو. پاكت‌هاي غر شده شير , كاغذ‌ها آب خورده و شل و ول, تكه پارچه, چوب خاشاك,  ‌پوشك آب كشيده و باد كرده و يا شايد بقاياي انساني غير قابل توصيف. آب در خيابان راه افتاده بود و با گذر ماشين‌ها آب و گل و كثافت به پاهاي عابران مي پاشيد با اين همه زن از ديدن قطرات تند و احمق باران لذت مي‌برد. همه آن‌ها يك طوري مي‌باريدند كه انگار در پي يك هدف ويژه باشند اما د رهر حالت سرنوشتشان هميشه يكي بود. جاري شدن  در سرازيري. گم شدن در خاك. مگر كسي, بچه‌اي سرش را بالا مي‌برد و دهانش را باز مي‌كرد. آن‌وقت شايد در انحناهاي روده درازش براي چند ساعتي سرگرم مي‌شدند.

اولين بار هم كه او را ديده بود همين‌طور بود. همين ط‌ور باران مي‌باريد. آن‌قدر تند كه  مجبور شده بود برود در دهانه يك پاساژ متروك.  آب آن روز هم بي‌حيايي كرده بود و  زود بالا زده بود. پياده رو و زمين و زمان آب بود. عابرها مي‌دويدند. بعضي چتر داشتند اما تك و توك. يكي روي سرش نايلون كشيده بود. بعضي مثل او به جايي پناه برده بودند. كمي اين ‌پا و آن پا كرد تا باران كند شود اما تند و پر عقده مي‌باريد. زن كمي اين پا و آن پا كرد. پاساژ تاريك و نمور و خالي بود. مثل انبار بود. مغازه‌ها همه بسته بودند. كركره‌ها كشيده شده بود و صحن خاك خورده و قبض‌هاي تلنبار شده برق و آب و بقيه معلوم مي‌كرد كه مغازه‌چند وقت است كه تعطيل است. سه طبقه روي آن طبق بود. بالكن‌هاي طبقات بالا را مي‌توانست ببيند. آن جاها شايد مغازه‌اي باز بود. شايد انبار بودند. نگاهي به همه جا انداخت. شايد بهتر بود در بيايد اما باران تند و كند مي‌شد و آن وقت تند بود.  همه جايش سكوت و تاريكي بود به جز يكي كه آن ته چراغش روشن بود. خياطي بود. پشت ويترينش يك مانكن بدون و سر و بي‌پا ايستاده بود كه لباس نيمه دوخته‌‌اي بدون دكمه و يقه آويزانش كرده بودند. باران هم چنان مي‌باريد. به سوي خياطي راه افتاد. از طبقات بالاي پاساژ صداي خنده بلند يك مرد مي‌آمد و صداي حرف زدن يكي ديگر كه كلمه ركيكي را تكرار مي‌كرد و با خنده ادامه مي‌داد. زن نگاهي به بالكن بالاي سرش انداخت. قطره‌اي آب بر روي صورتش افتاد. سقف پاساژنور گير شيشه اي بود اما آب از يك جايي مي‌آمد. صداي موتور قوي چرخ خياطي به گوش مي‌رسيد. پشت ويترين خياطي ايستاد. صداي چرخ طوري بود كه حس‌ مي‌كرد آن را نه تنها با گوشش بلكه با كف پايش هم حس مي‌كند. ووور وووور. قطع و وصل مي‌شد. زن با خودش فكر مي‌كرد بد نبود اگر يك لباسي براي عروسي خواهر شوهرش مي‌دوخت. مثلا يك چيزي شبيه همين كه بي‌يقه و دكمه تن مانكن بود. يك پارچه قرمز. سرش را داخل مغازه كرد. ووور ووور . مردي كه پشت چرخ نشسته بود سرش را بلند نكرد. با حركتي تند پارچه را زير سوزن چرخاند. زن جلو تر رفت. ميز بزرگ چوبي كنار ديوار بود. اطويي كه روي ميز بود با سيم بلندي به طاق وصل بود. روي ميز‌يك چيزي‌هاي ديگري هم بود, قيچي بزرگ دسته سياه و صابون خياطي. ياد مادرش افتاد. پشت ميز يك باريكه راه بود كه مغازه را به پستو وصل مي‌كرد.

ووور وووور صدا بالاخره قطع شد دلشوره زن هم همين‌طور. مرد سرش را بلند نكرده پرسيد: بفرمائيد. زن پرسيد كه پيراهن زنانه را چند دستمزد مي‌گيريد؟ مرد سري تكان داد و گفت ساده باشد پانزده تومان. زن پرسيد فردا بياورم چند روزه تحويلم مي‌دهيد؟ مرد گفت ده روزه تمام مي‌شود. زن باز پرسيد : يك سره هستيد؟ مرد بله‌اي گفت. زن برگشت كه برود بيرون. هنور باران تند مي‌باريد. زن در مغازه را باز كرد و بيرون آمد. حتما خياط فهميده بود كه از باران به آن‌جا پناهنده شده است . مرد مشغول شد ووووووووور. زن دلش را به دريا زد و وارد كوچه شد. قطرات درشت باران بر روي صورتش مي‌خوردند. وقتي به خانه رسيد پاك خيس شده بود.

اتوبوس با صداي زوزه ‌سر بالايي را طي مي‌كرد. باران كم كم تنك شده بود. زن سرش را تكيه داده بود به دو دستش كه روي ميله جلو صندلي بود. كيف يكي از خانم‌هايي كه ايستاده بود درست بالاي سرش قرار داشت و شكم بزرگ يكي ديگر چسبيده بود به شانه‌اش. زن با چشم‌هاي ور قلميده‌اش نگاهي به بالاي سرش انداخت. مهم نبود همه زن بودند همه مثل هم بودند. كمي جمع نشست تا جاي آن‌هايي كه ايستاده بودند باز شود. حتما آن ايستگاهي كه اتوبوس شلوغ شده بود خوابش برده بوده ‌است وگرنه شلوغ نبود. شايد هم حواسش پي باران رفته. پي آب جوي يا صداي آسمان.

پارچه قرمز را كه از چمدان در آورد, چشمش افتاد به قواره چادري سفيدي كه توي چمدان گذاشته بود. چادري را هم برداشت. بد نبود يك چادر هم بدوزد. بر خلاف فكرش مرد خياط چادري را بر نداشت و گفت چادر را نمي‌دوزد. زن بهش برخورد. يعني منظورش اين بود كه مثلا خياط لباس و پيراهن مهماني است و دوختن چادر را ساده مي‌دانست. مرد خياط بي‌آن‌كه سرش را بالا كند پرسيد اندازه ‌هايتان را داريد؟ زن گفت نه ؟‌مرد گفت پس برويد توي پستو تا بيايند اندازه بگيرند. زن رفت داخل پستوي نمور ايستاد. يك آينه بزرگ روبرويش بود اما آن‌جا آن‌قدر كوچك بود كه نمي‌شد جم خورد . چسبيده به آينه كه نمي‌شد آدم خودش را نگاه كند. مرد مغازه دار رفت وسط پاساژ و داد زد: ننه صفيه , صفيه خانم . بيا مشتري دارم.

زن همان‌طور مستاصل در پستو ايستاده بود. مرد برگشت و خونسرد رفت پشت چرخ. و وور وور بلند شد. با راه افتادن  صداي چرخ باز توي دل زن شور ‌افتاد. همين‌طور صداي چرخ مي‌آمد كه سايه يك نفر در آستانه پستو افتاد. زن يك كمي ترسيد. چه جاي پرتي بود. زن پيري آمد داخل. پيرزن قد كوتاهي داشت. صورتش در هم چروكيده و مچاله . لب‌هايش بر روي هم خوابيده بود. براي همين بود كه مبارك باشد او رااصلا نفهميد صدا لاي لب‌هاي كش‌آمده‌اش گم مي‌شد. پير زن نزديك شد و متر رااز گردنش برداشت. بوي تند سيگار به دماغ زن خورد. دور سينه دور باسن,‌ قد آستين, كارور جلو, سر شانه , باسن كوچك‌, بين دو سينه, دور گردن, همه را اندازه گرفت.  پير زن پرسيد:‌ براي نامزديت مي‌دوزي. زن خنديد و سري به علامت نه بالا انداخت. ننه صفيه زير لب ‌و از لاي لب‌هايش گفت:‌اندازه‌هايت به آدم زاييده  نمي‌خورد از همين فهميدم. تازه شوهر كردي؟ زن چيزي نگفت. صفيه آه بلندي كشيد و از پستو بيرون رفت. زن هم لباسش را مرتب كرد و بيرون رفت. صفيه اندازه‌ها را كه روي يك تكه كاغذ نوشته بود گذاشت روي ميز بزرگ خياط‌خانه و از در بيرون رفت. مرد خياط گفت :‌چه مدل بدوزم؟ شما جورنال را ببينيد. زن مجله ورق ورق شده و ناسور شده را از روي ميز كوچكي كه يك صندلي كنارش بود برداشت و روي صندلي نشست.

زن‌هاي قشنگ با پاهاي بلند و كشيده و تن‌هاي سفت. دامن‌هاي پفي و چين‌دار. چاك‌هاي بلند. يقه‌هاي باز. پشت‌تور, آستين حلقه. موهاي طلايي و لخت و خوش حالت, ‌لب‌هاي برجسته شده با حالت نيمه قهر. شلوارهاي چسب تن. كفش‌هاي پاشنه سوزني . ولي اين‌ها هيچ كدام نمي‌شد,‌ همه لخت و پتي بودند اما خيلي قشنگ بودند. چه اهميت داشت كه لخت باشند. مجلس كه زنانه و مردانه سوا بود. مجله را دوباره ورق زد. يك لباس بود به همان رنگ پارچه‌اش سرخ. كاش مي‌شد همين را بدوزد. به مرد خياط نشان داد و پرسيد اين مي‌شود. مرد نگاهي انداخت و گفت. چند متر پارچه بود؟ زن گفت به نظرش دو قد باشد. مرد از پشت ميز‌بلند شد و پارچه را برداشت. پارچه قرمز لخت بر روي ميز پخش شد. مرد گفت مي‌شود. به نظرم همان بشود. خوبه كه پارچه‌اش لخت هم هست. حرير هم داريد يا من بايد بگذارم؟. زن گفت من ندارم. مرد گفت باشه. پارچه را تند تا كرد و كاغذ اندازه‌ها را به آن سنجاق كرد و گفت چهار/پنج روز ديگر براي پرو بيايد. زن رفت تادم در بعد پرسيد؟ قيمتش را نگفتيد. مرد زير لب گفت عجله نكيند تا بعد. از مغازه كه در آمد از بالاي سرش صداي ننه صفيه را مي‌شنيد. ننه صفيه از روي بالكن صدايش مي‌زد. خانم خانم . يك دقيقه بيا بالا. زن با تعجب نگاه كرد ننه صفيه باز گفت بيا بالا از آن پله‌هاي كنار بيا بالا. زن ايستاد به بهالاي سر نگاه كرد. نوري كه از نورگير مي‌تابيد نمي‌گذاشت ننه صفيه را درست ببيند. سايه سايه و محوي از پير زن ديده مي‌شد. شبح سياه اشاره مي‌كرد كه بيا بالا. با ترديد حركتي كرد. به سمت پله ‌ها رفت. پاساژ خلوت و آرام و متروك بود. از پله‌ها بالا رفت. پله‌ها تاريك بودند و بوي شاش مي‌دادند. بالاي پله‌ها ننه صفيه ايستاده بود. ننه صفيه اشاره كرد كه دنبالش برود. زن مردد ماند و ننه صفيه گفت: بيا مي‌خواهم فالت را بگيرم. بيا من نفسم حق است. هر چي بگويم درست است. يك چيزي در تو ديدم كه دلم خواست فالت رابگيرم. هر كسي را نمي‌برم. زن پرسيد: شما فال مي‌گيريد؟. ننه صفيه گفت بله بله كف مي‌بينم. فال قهوه, كارت, هر چي بگي. نه بگي من براي همه فال بگيرم‌ها. توي پيشاني آدم‌ها يك چيزي هست كه گاهي اين‌طورم مي‌كند. من قبلا توي دربار فال مي‌گرفتم. همه توي پاساژ مي‌دانند. همين خياط كه من را صدا زد وقتي يك بار به خنس خورد آمد پي من مثل آب برايش همه چيزش را ريختم روي دايره. بدبخت اين‌طور نبينش. زنش ولش كرده رفته آن هم با سه تا بچه.

وارد اتاق شدند كه درست در بالاترين نقطه پاساژ بود. ساكت و روشن. خانه ننه صفيه بود. با فرش‌هاي كهنه قرمز زنگ و بوي خاصي كه معلوم نبود چي بود. شايد سيگار مانده. دو تا مبل كهنه هم بود كه زن را روي آن نشاند و رفت تا برايش قهوه بياورد. چند فنجان برگشته و خشك شده قهوه بالاي رفي قرار داشت.  زن دلش شور مي‌زد كه مبادا كلكي در كار باشد اما ننه صفيه با قهوه برگشت و تا زه ‌آن موقع بود كه وقتي حرف مي‌زد تنها دندان دهانش را ديد. بر روي ديوار تصاوير غريبي بود. خطوطي در هم و برهم و ناخوانا و تكه‌هاي پارچه كه به هم گره خورده بودند. دو تا تكه پارچه سبز دو طرف شمايل‌ها. يك نوشته خط طلايي و چند چيز ريز و ردشت نامفهوم ديگر كه بر روي هر ديوار قرار داشت. قبل از اين‌كه زن لب به قهوه بزند. ننه صفيه گفت :‌ دلت را پاك كن و و نيت كن. زن بسم الله  گفت .  قهوه ‌را به تندي خورد با اين‌كه داغ بود ولي مي‌خواست زودتر تمامش كند. شايد بي‌تاب بود تا بداند ننه صفيه چه مي‌خواهد بگويد. قهوه كه تمام شد ننه صفيه دستش را گرفت و در حالي‌كه نه به دستش نگاه مي‌كرد و نه به خودش نگاه مي‌كرد با صدايي كه از لاي آن يك دندان و لب‌هاي بر روي هم‌خوابيده مي‌آمد اين‌طور گفت, عمرت دراز است. مريضي نداري. سه تا بچه. دو پسرو يك دختر. قبلا سختي كشيدي. دو تا عزيزت را خاك كردي؟! غصه خوردي. يك رازي داري. يك رازي توي زندگيت هست. از شوهرت پنهان كردي. واي خدا پنهان كن. نگذار بفهمد. عمر طولاني. طولاني.

ننه صفيه بعدش فنجان را برداشت و برعكس كرد. قهوه سياه در جايي كنار دسته‌ نازك فنجان دلمه بسته بود. مثل يك قطره بزرگ بود وكمي هم شبيه يك سگ, يك سگ با چشمان دور از هم با پوزه‌اي بزرگ و گوش‌‌هايي عقب رفته. البته اين‌ها را ننه صفيه نشان داد. زن چيزي نفهميد اما يكي از گوش‌‌ها را ديد. ننه صفيه اول ساكت شد بعد با صداي فس فسي ادامه داد: شوهرت بداخلاقه؟ مي‌زنه؟ زن سكوت كرده بود. چشم‌هاي درشتش كه از درشتي بيرون زده به نظر مي‌رسيد هيچ تغيير حالتي نداشت. نه درشت‌تر شد و نه كوچك‌تر. ننه صفيه به چشم‌هايش خيره شد و ادامه داد:‌ عصباني‌است يك نفر عصبانيه. پدرته؟‌شوهرته؟‌ برادرته؟ چرا اين‌قدر خودت را مي‌خوري؟ ببين اين‌جا را ببين آسمان صاف مي‌شود همه مشكلات بر طرف مي‌شود. طفلي ببين چه غمي داري . بارو كن‌ها اگر مشكلت به راحتي حل نشد. من قول مي‌دهم . اگر كارت راه افتاد حالا هرنيتي كه كردي, بيا و مشتلق نفس حقم را بده. ننه صفيه كمي ساكت شد و پرسيد چند ساله ازدواج كردي زن اشاره كرد شش سال. صفيه گفت: بچه‌تان نشده؟ چشم‌هاي زن كمي خيره شد. ننه صفيه ادامه داد:‌مشكل توئه؟ زن سرش را پايين انداخت و به صدا در آمد كه نه. ننه صفيه خنديد. تنها دندان سفيد و بي‌ربطش ديده شد: اشكالي ندارد. اين غصه ندارد. تو عجب شانسي داري؟!. ببين امروز همين‌طوري آمدي اين‌‌جا و من ديدمت. اين عكس‌ها را ببين روي اين طاقچه.

بر روي يك طاقچه باريك تعدادي عكس بود. عكس‌بچه‌هاي مختلف در سن و سال مختلف. به نظر مي‌رسيد كه نوه‌هاي ننه صفيه هستند. ننه صفيه عكس‌ها را نشان داد و گفت:‌ مادرهاي همه اين‌بچه‌ها يك روزي مثل تو اين‌جا گريان نشسته بودند و دست من را گرفته بودند و التماس كردند كه ننه صفيه دردمان را دوا كن. ننه صفيه بعدش دستش را به سمت آسمان دراز كرد و گفت:‌ عجب جايي نشستي؟! چطور من توي چشمانش دردش را ديدم . دوات با منه علاجت با منه و درمونت با منه.

اتوبوس با سرعت به داخل ايستگاه پيچيد. آخرين ايستگاه بود. مسافرها پياده شدند زن هم از جايش جابه‌جا شد تا پياده شود. باران بند آمده بود. خيابان هم خشك بود. فقط كثافت‌هايي كه از جوب آب بيرون زده بود. پخش و پلا بود. زن از اتوبوس پياده شد و به سوي اتوبوس جلويي رفت. اتوبوس روشن بود. زن بالا رفت. شيشه‌هاي اين اتوبوس به رنگ سبز بود اين‌يكي حتي منظره آن قبلي را هم نداشت. كاملا شيشه‌ها را رنگ زده بودند. اتوبوس دل‌گير و سبز رنگ بود. مثل اندرون يك قورباغه. زن رفت به سوي  رديف آخر كه صندلي‌هاي بلندي داشت. آن ته نشست و بليطش را به دستش گرفت تا راننده بيايد و جمعش كند. هوا دم دار بود. زن چشم‌هاي برجسته‌اش را بست.

براي پرو لباس كه رفت. مرد لباس قرمز را به دستش داد و گفت برود در پستو تا آن را امتحان كند. زن پرده ولنگار را جلو كشيد اما از لاي پرده مرد را مي‌ديد. مي‌خواست لباسش را در بياورد اما حس مي‌كرد از لاي پرده ديده مي‌شود. مرد رفت تا ننه صفيه را صدا بزند. زن لباس قرمز را همان‌طور بر روي تن گرفت. شايد لباس را اشتباهي دوخته بود. آن لباسي كه به تن زن مدل ديده بود با چين‌هاي ريز و دل‌انگيز كمر مدل را گرفته بود. در آن پستو و در برابر آن آينه, يك زن ايستاده بود كه از تنش بوي دم و عرق بالا مي‌زد و موهاي دم كرده و وز كرده‌اش در آينه ديده مي‌شد. لباس قرمز هم هنوز به نظر بي‌قوراه مي‌رسيد.

در اين فكرها بود كه ننه صفيه آمد. پير زن يك تسبيح بلند به دستش داشت. چيزي زير لب مي‌گفت. زن به دل‌گرمي ننه صفيه پيرهن قرمز را پوشيد كه نخ‌هاي سفيد به آن آويزان بود. لباس بر روي باسنش آويزان بود. ننه صفيه با سوزن ته گرد و يك نخ و سوزن بعضي‌جاها را مي‌گرفت و در همان موقع مي‌گفت ان‌شاالله خدا شفا بدهد و همين‌طور فوت مي‌كرد. ماشالله چه قشنگ شدي . مبارك باشد حمام زايمان انشاالله.

اتوبوس راه افتاد. زن با خودش فكر كرد چي شد كه تصميم گرفت به حرف‌هاي ننه صفيه گوش كند؟ شايد چون ننه صفيه دايم ذكر مي‌گفت يا چون روي هر ديوارش يك وردهاي ناخوانا با خطي غير قابل خواندن زده بود. نه اين‌ها نبود. شايد چون براي اين بود كه ننه صفيه بي‌حرفِ پس و پيش زده بود به هدف. باورش شده بود كه قسمت بوده به خاطر باران برود توي پاساژ و لباس به خياط بدهد و ننه صفيه را ببيند. پيرزن از نگاهش دردش را فهميده بود. آن كله سگ و آن غصه‌ها و آن واريته‌اي كه در آن عروسي داشت؟ دليلش چي بود؟. شب عروسي كه موهايش را صاف كرد و بزك و دوزك كرد. بعد لباس قرمز را پوشيد. يك دفعه انگار كه همان زن از ژورنال زد بيرون. چه قيامتي در خانه شد. لباس تكه تكه شده را به ياد آورد. يعني براي انتقام آن كار را كرد يا براي بچه؟ شايد هم براي حرفي كه هميشه شنيده بود. همه در خانواده شوهرش مي‌دانستند كه شوهرش هرگز بچه‌دار نخواهد شد با اين وجود از گوشه و كنار مي‌شنيد كه مي‌گفتند اگر زن گيرا باشد شب اول به دوم نمي‌رسد كه حامله مي‌شود. حتي مي‌توانست به خاطر اين بوده باشد كه از وقتي شوهرش فهميده بود كه نمي‌تواند بچه دار شود, مثل گربه شده بود. يك گربه ملوس و پشمالو. گربه‌اي گر گرفته و بي‌خاصيت. فقط سر لباس قرمز بود كه يك دفعه شير شد.  هر چه بود, ننه صفيه زير گوشش مي‌گفت و مي‌گفت. بالاخره راضي شد. ننه صفيه يك كيسه پر از آمپول خون گذاشت توي دستش.  روزي كه شوهرش را با كيسه دواهاي تقويتي و آمپول‌ها برد به درمانگاه تا برايش آمپول‌ بزنند,‌ يك كمي پايش سست شد اما آمپول‌ها گربه را سر حال كرد. چاق و توپ و سرخ و سفيد. همه چيز درست شده بود الي اين‌كه برود خانه ننه صفيه تا كار را تمام كند. در باره آن روز فكر نمي‌كرد. نمي‌خواست فكر كند. ننه صفيه درست توضيح نمي‌داد ولي بالاخره آن روز رسيد.

اتوبوس راه افتاد. دو پسر بچه سياه و سوخته, سوار اتوبوس شده بودند و در قسمت زنانه ساز مي‌زدند. يكي دمبك مي‌زد و آن يكي يك چيزي شبيه ويلون دستش بود. سلطان قلبم مي‌زدند. زن‌ها يكي يكي از كيفشان پول در مي‌آوردند. زن دستش را گذاشت روي چشمش. در اندرون آن قورباغه صداي ساز و آواز هم مي‌آمد. زن باخودش گفت كاش صبر كرده بود و سوار اتوبوس بعدي مي‌شدم. شايد از پنجره آن يكي مي‌شد بيرون را تماشا كرد.  با خودش فكر كرد حتما حالا  ننه صفيه مرده است. ياد آن تك دندان افتاد. چندشش شد. چند سال گذشته؟ هفده سال؟ شايد. با اين حال هم آن روز باراني را به ياد مي‌آورد و هم پيراهن قرمز را . وقتي جلوي آينه در پستوي خياط‌خانه لباس را به تن كرد. دامن پر چين را چرخي داد. همان زن داخل ژورنال بود منتها با موهاي سياه بسته شده به پشت سر. دامن به بالاتر كه مي‌رسيد قالب بدن مي‌شد كمر باريك را در بر مي‌گرفت و برجستگي سينه‌هارا. يقه پيراهن باز بود. طوري كه شانه‌ها ي سفيدش را نشان مي‌داد. ننه صفيه گفت:‌به به چه قشنگ شد. صداي ووور وور خياط مي‌آمد. زن پرسيد:‌يقه‌اش خيلي باز نيست؟ ننه صفيه گفت :‌قشنگه همينش قشنگه.

آمپول‌هاي تقويتي شوهرش تمام شده بود. مرد اميدوار بود آن آمپول‌ها و قرص‌هاي يتامين و آن همه آب ميوه و موز و تقويت, اثر كند. شايد واقعا اثر مي‌كرد.زن هم آرزو داشت كه واقعا شايد اتفاقي بيافتد. اتفاقي كه نيافتاد. زن در فكر بود. در فكر اين‌كه نبايد لفتش بدهد. بايد زودتر بجنبد. اگر اثر آمپول‌ها مي‌رفت و چند وقت مي‌گذشت و خبري نمي‌شد, كسي باور نمي‌كرد كه دوا درمانِ تقويتي اثر كرده باشد. به همه اين‌ها فكر مي‌كرد با اين حال هنوز نرفته بود تا قال قضيه را به قول صفيه بكند. اين پا و آن پا مي‌كرد. روزي كه براي آن كار رفت. نزديكي‌هاي سه بعد از ظهر بود. اتاق ننه صفيه گرم و داغ بود و  آن نوشته‌ها و وردها به طرز غريبي برجسته و معذب كننده بودند . ننه صفيه درِ تنها اتاق ديگر را باز كرد. يك دست رختخواب كف آن انداخته بود. يك پارچ آب بالاي سر و يك بسته دستمال كاغذي. زن اين پا و آن پا كرد. صفيه گفت: منتظر باش تا برگردم. فكر و خيال هم نكن ياد پيراهن نازنينت بيافت كه جر و واجر كرد. مرتيكه قرمساق طلب هم دارد. تا ميخت را نكوبي از اين چيزها هست. دهان كس و كارش هم بسته مي‌شود. صفيه از اتاق خارج شد. زن به اتاق تنگ و تاريك نگاهي انداخت. پنجره‌ها كيپ با پرده پوشانده شده بودند. وقتي صداي در آمد, بند دلش پاره شد. مرد خياط از در اتاق وارد شد. مرد همان‌طور كه چرخ خياطي را به كار مي‌انداخت. بي‌آن‌كه نگاهي بكند و يا دستي به جايي بزند خودش را خلاص كرد. مثل اين‌كه چرخ را به كار مي‌انداخت تا زيگ زاگ بزند و يا آستر قرمز را به كمر وصل كند. بي‌كلام, بي‌نگاه. شايداين‌طوري به‌ترهم بود. زن با خودش فكر كرد پس زن‌هاي خراب اين طوري هستند. چشمانش را  فقط به طاق سيياه شده اتاق دوخت و سعي كرد به چيزي فكر نكند. صداي رفت و آمد ننه صفيه پشت در شنيده مي‌شد. حتي يك بار انگار كه از لاي در سرك كشيد. موقعي كه مرد از جايش بلند شد و خواست از در برود بيرون دستش به شلوارش بود كه پايش گرفت به تنگ آب بالاي سر و آب ريخت روي زمين. زن هنوز در منگي تسليم خفت بارش بود كه ننه صفيه با صداي فش فشي از در آمد و گفت آب روشنائيه. آب روشنائيه. تو پانشو. دراز كش باش.

صداي بوق ممتد ماشيني مي‌آمد. كسي چيزي نمي‌ديد ولي وقتي راننده با غيظ و غضب ترمز دستي را كشيد, فهميدند كه تصادف شده است. راننده از در پريد بيرون. مردها  هم يكي يكي از اتوبوس بيرون رفتند. درِ قسمت زنانه بسته بود. زن‌ها تكان نمي خوردند. يكي از مردها دوباره سوار شد و گفت پياده بشيد بهتر است. زده به يك موتوري. زن ‌ها يكي يكي از زير ميله رد شدند. زن همان‌جا نشست. دل نداشت موتوري را ببيند. حتما خوني بود. به هر حال بايد بلند مي‌شد.

در خيابان آسمان باز شده بود. جوي‌ها از تب و تاب افتاده بودند. زن راه افتاد تا به ايستگاه اتوبوس برسد اما وقتي رسيد ديد حوصله صبر كردن ندارد. پياده راه افتاد تا سرازيري ولي‌عصر را پائين برود. آفتاب از لاي برگ‌هاي درختان مي‌تابيد. باران‌هاي وسط تابستان هميشه همين‌طور است ناگهاني مي ‌زند و بعد تمام مي‌شود. آفتاب داغ همه جا را خشك مي‌كند و باران فقط در خاطره ‌ها مي‌ماند. انگار كه فقط يك خيال بوده است.

فيروزه گل‌سرخي/مرداد 86

 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 10 اسفند1392  |
 نبراسکا نبراسکا . من را هم سوار کنید
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

مثل همه شنبه های سال های گذشته در مطب هستم . امسال 15 سال است که در تهران مشغول به کار هستم و با احتساب دو سال طرح قبل از آن میشود 17 سال. برای خودش عمری است و در همه هفده سال گذشته به جز پنج ماهی که برای تولد میکرو در خانه بودم همه شنبه ها همین ساعت من همین جا بوده ام. وقتی خوب به آن فکر میکنم خیلی سیاه و ماشینی به نظر میرسید. همه شنبه های 17 سال گذشته و همه سه شنبه ها . یک طوری انگار غیر قابل تغییر شدم . روبات شده ام. البته نه از نوع جدید الاختراعش .

روزهای شنبه بهتر از روزهای جمعه است . جمعه ها عصر با تمام قوا به خودم فشار می آورم که به زمین و زمان بد نگویم . دل تنگ نشوم. بغض نکنم. آن ساعتی که آفتاب در نا کجائی در غرب پنهان میشود، حفره های قلبم از خون و امید خالی میشود و حس خفقان خفت باری در گلویم می جوشد. میکرو با تمام ایمان یک دختر بچه دوست داشتنی طناب بازی میکند. سعی دارد ضربدری بزند. طناب به نوک انگشتان پای لختش می خورد . درد دارد ولی رها نمیکند. درست در مقابل تلویزیون است . من و بناپارت سعی میکنیم که از میان رفت و آمد طناب فیلم حقه بازهای امریکائی را ببینیم. عصر جمعه کش می آید. مثل عصرهای بیمارستان است. میکرو طناب میزند. باید بشمرم. باید همیشه من بشمرم . سی . سی و یک و . . . . . دوباره . مامان نگاه کن. مامان ... مامان. چند وقت پیش با همه خود داری ام با مشاور مدرسه اش کل انداختم. آخر این تربیت جدید چقدر توجه درش کافیه تا کجا تا کی ؟ فکر کنم روانشناسهای امریکائی با این روشهایی که ابداع میکنند ریشه آدمها را میزنند.

 خلاصه اصلا شبیه عید نیستم .

خانه تکانی چندانی نداریم. حفظ نظم برای من واقعا سخت است. وقتی همه چیز خیلی مرتب باشد احساس اضطراب میکنم. فکر میکنم در هر خانه ای باید نشان حیات باشد. یک مجله باز یک لیوان نیم پر لب کابینت.

گلدانهایم که هنوز به فرزندی نپذیرفتمشان گوشه سالن هستند. یک ارکیده که یک سال با من ناز کرد  و من نیاز . آب دادم و ناز کشیدم و شستم و نگاهش کردم. بهش ایمان آوردم و بعد از یک سال از رودربایستی این همه امید من، سراسر غنچه شده است. مثل ایمان داشتن به تنه خشک درخت خشکیده انجیر در ساحل دریا بود در فیلم ایثار تارکوفسکی .

شمعدانی ها بعد از هرس و تعویض خاک مثل سبیل پسرهای تازه بالغ یک طور کمرو و تنک و بلاتکلیف شده اند. یاس هم در حال نو شدن است و حتی یکی از لاله هایم لاله داده است البته میکرو در یکی از رکورد شکنی هایش با طناب درواش کرد. نصف گلبرگها از کاسه رها شدند و ریختند. سنبل در حال ترکیدن از بهار است و خاک را شکافته و نرگسهای زرد هم خود را می تکانند. من هیچ کدام را نمیشناسم . مادر بناپارت عاشقانه گل باز است . دو تا بنفشه افریقائی هم او به من داده است غرق گل. پیاز ها را هم خودش داده و من هر وقت مشکلی دارم زنگ میزنم و می گویم دکتر اما oma ( مادر بزرگ در اصطلاح آلمانی ) من هم از ترس کشتن گلها آب میبندم به خیکشان ولی هنوز با هم غریبیم. من آن امید و لطافت و ظرافت گل بازی را ندارم و از کشتنشان هم غرق در ناراحتی وجدان میشود. مثل ماهی شب عید که نمی خرم تا نکشم.

دیروز عصر یعنی همان عصر جمعه وقتی از یک گشت بی حاصل به سمت خانه میرفتیم دیدم یک کافه در نزدیکی خانه مان باز شده. پنجره های بلند و در یک گوشه دنج. کافه خوش. اگر چه باران می بارید با بچه ها و بقیه عهد و عیال دویدیم و رفتیم توی کافه که تازه صبح همان روز ساعت نه افتتاح شده بود. پر از گلدانهای مملو از زنبق و نرگس بود و بوی رنگ و سرمای مخصوص مکانهای نو. در منو همه چیز بود حتی صبحانه. فکر کردم هر روز بعد از رفتن بچه ها مثل آدمهای رویائی که در ذهن من زیست میکنند تک و تنها بیایم کافه و در حال خوردن قهوه و صبحانه به خیابان خیره شوم . اتفاقا باران هم پنجره ها را شسته بود. یاد نقاشی هاپر افتادم و فیلم نبراسکا که آن هم من را یاد هاپر انداخت به خصوص با آفتابهایی که رد اتاقهای خالی خانه پدری افتاده بود. نمیدانم چرا باز شدن آن کافه انگار یک اتفاق خوش بود. انگار نبودن کافه در محلمان خیلی رنج آور بود. اصلا کافه همه جا لازمه سر هر گذر در هر کوی.

این هفته فیلم های نبراسکا و آبی داغترین رنگ است و همین American hustle  را دیدم. فیومینا را هم دیدم با بازی جودی دنچ.

نبراسکا را بارها خواهم دید. یک فیلم دلنشین بود که با روحیاتم جور شد. همه چیزش را دوست دارم. آروز دارم در سینما ببینمش بر پرده بزرگ و غرق شوم در جاده ها. بلاهت پیری و وفاداری فرزندی .

آبی ..... فیلم اعجاب آوری است. به طور سنتی من که انسان املی هستم نباید از این فیلم خوشم بیاید ولی فیلم دارای خصوصیات سکر آوری است که قضاوت اخلاقی را دور میزند و بازیها محشرند. عشق آبی رنگی است. مثل همه فیلمهای دو یا سه سال گذشته میرسد به نقطه تلاقی هم جن س گر   ائی  اما در خود یک چیز غریب دارد.

فیلومینا را اصلا دوست نداشتم . اصلا چیز قابل تعریفی ندارد . وقت را میکشد و البته با چاشنی همج   نس    گر  ائی.

فیلمهایی که برایم مانده کلوپ خریداران دالاس است و her که امیدوارم به نقطه مزبور نرسد. چندی پیش در یورو نیوز دیدم که در مورد فیلمی صحبت میشد که برادر عاشق خواهر شده و . . . به خداوند که ترسیدم و گفتم یا خدا پروژه بعدی جهان بی درد و دیوانه؛ متقاعد کردن ما آدمهای عادی است که رابطه بین خواهر و برادر را بپذیریم و بعدش خدا به دور حتما با حیوانات خانگی که اینها هم حقوقی دارند و الخ. خدا جلال را هم بیامرزد.

 

و  اما در پست بعدی داستان دیگری می گذارم که هرگز چاپ نمیشود و اگر هم بشود مهم نیست که در وبلاگ بوده باشد. از نظرها خوشم آمد. امیدوارم دومین عیدی را هم بپسندید.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 10 اسفند1392  |
 اصلاحيه
آمدم سلامي كنم و يك اصلاحيه و اطلاعيه بدهم . متاسفانه مطلبم در داستان شماره عيد منتفي شد به دلايل توضيحات فني شايد وقتي ديگر 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در چهارشنبه 7 اسفند1392  |
 پرتره زن آبی

این داستان در سال 84 نوشته شده است . هدیه عید من است بریا خوانندگان وبلاگم که در این ایام بی برگی بسیار من را امید دادند. این داستان از سوال بزرگ من از دانشجویان هنر در ایران ناشی شده است و بعد کم کم آدمهای رقت بار در سرم شکل گرفتند و من توانستم صدایشان را مثل بیماران شیزوفرنی بشنوم و بنویسم. ضمنا در شماره عید داستان و در شماره عید بیست و چهار هم نوشته های کوچکی دارم. سال خوشی داشته باشید و علی رغم همه ننر بازیهای من بسیار دوست دارم نظراتتان را بدانم.




اگر بگویم مشفق سالم بود، مزخرف گفته ام. از روز اول هم معلوم بود که عقل سالمی ندارد. حتی همان روزی که برای اولین بار رفتم خانه اش، فهمیدم که عاقل نیست. با آن موهای افشون و آن چشمهایی که دو دو می زد و نمی توانست یک جا ثابت بماند و دائم در می رفت و جابه جا می شد. وضع خانه هم بهتر از خودش نبود. نامرتب و بوگندو. از اول نباید با او هم خانه می شدم. اشتباه بود. اشتباه محض وقتی یادم می آید که چه کارهایی می کرد، از خودم بدم می آید که آنجا ماندم. چه آشغالهایی که نمی خورد و چه گه کاریهایی که نمی کرد. الان گاهی تعجب می کنم که همین چند ماه را هم تحمل کردم. آن بوی رنگ و نفت را و آن نقاشی های دیوانه وار را که از در و دیوار آویزان بود حتی ازدیوار مبال. اگرچه که رفتنم به آنجا از گرفتاری بود اما بالاخره در این شهر یک جایی پیدا می کردم که کپه ام را بگذارم.

 روزی که دایی کوچکم تلفن کرد و گفت برایم جا پیدا کرده اصلا چند و چون نکردم. ماندن در آن خانه و بیخ آن شهر دیگر برایم ممکن نبود. بعد از آن داستآن ها و قیامتها که به پا شده بود حاضر نبودم آنجا بمانم. حالا از این بگذریم که خود زنم را یا مادرو خواهرش را هر روز توی کوچه ومحله می دیدم. برای همین هم شد که از دایی خیلی پرس و جو نکردم و راه افتادم و آمدم. از همان دو سه روز اول بود که رفتم توی آژانس و مشغول شدم. بیش تر، شب کاری می ایستادم. صبح ها، حوصله ندارم توی خیابان وول بزنم. خانه مشفق هم نزدیک آژانس بود. بی سر خر بود آرام بود کسی کاری به کارم نداشت. یک حیاط کوچک بود ته یک کوچه بن بست. با دو طبقه ساختمان. دایی گفت این یارو یک هم خانه می خواهد که هم تنها نماند و هم یک پولی بگیرد که کمک خرجی اش بشود. من هم راضی بودم. برای من که اثاث و اسباب نداشتم به نظر خوب آمد. بیچاره از حق نگذریم پولکی هم نبود. گاهی که گیر بودم حرفی نمی زد. دهان گشادش را باز می کرد و آن دندآن های هراسناک را نشان می داد و می گفت : کم می خوریم. بعد از چند وقت اصلا با هم خیلی قاطی شدیم. هر چی داشتیم با هم خوردیم، اما دیوانه بود. دیوانگی می کرد آدم را هم دیوانه می کرد. گاهی یک روز صبح بعد از این که داغون از کار بر می گشتم می دیدم رفته بالا و در اتاقش را بسته و هر چی تق و توق می کردم ازاتاقش در نمی آمد. تازه بعد از این که در می آمد، عین سگ بد اخلاق و بی حوصله. نه حرف می زد و نه جوابی می داد. من هم اینجور وقتها ولش می کردم یا کپه ام را می گذاشتم و یا اگر حال داشتم می زدم بیرون. اما خون خونم را می خورد.

  کارهایش با آن کم محلی ها و ادا آمدنهایش، من را یاد زنم می انداخت. او هم همین طوری بود. یک دفعه، میان چشم و ابرو ، عوض می شد. ظرف یک ساعت،  مثل سگ می شد. به این خلق گند عادت داشتم. بی خیالش می شدم. ادا و اطوارش گاهی تا دو سه روز طول می کشید بعد موجش که می گذشت،  خودش آدم می شد وصبح که  برمی گشتم می دیدم، رفته کله و پاچه خریده و نان سنگک داغ کرده و از این حرفها اما با این همه نمی شد تحملش کرد. وقتی شنگول بود هم وحشتناک بود. اصلا توی نگاهش یک چیزی جرقه می زد که انگار الان می ترکید. مهربان بود گاهی حتی زیاد ترازحد. اما چیزی که آدم را بیچاره می کرد کارهای غریبی بود که گاهی به سرش می زد. فکر می کنم برای همین کارهای عجیبش بود که خانواده اش رهایش کرده بودند. من هیچ وقت از خودش نپرسیدم اما از این ورو آن ور شنیده بودم که پدرو مادرش آدم حسابی هستند و یا بودند و می دانستم که یک نفر برایش پول حواله می کند. گویا برادرش بود. نمی دانم از امریکا یا از کجا چون گاهی دلار می فرستاد. یکی از دوستانش، یک بار که آمده بود سراغش، برایم گفت که این خانه را پدرش خریده و به نام مشفق کرده تا محتاج کسی نشود و از همان زمان که دیده بودند احوالاتش یک جوری شده، جابه جایش کرده بودند آورده بودند این خانه. شنیدم که زن هم برایش گرفته بودند، تا بلکه، حالش راست و ریست شود، اما نشده بود. کسی درست نمی گفت یعنی چی که حالش خراب شده و کی حالش خراب شده ؟. کسی حتی نمی گفت طرف درس خوانده یا نه ؟ کار داشته یا نه ؟ و اصلا کی نقاش شده ؟ فقط خودش بود که می گفت مهندس بوده و خودش همان جور با خنده می گفت یک شبه نقاش شده. من هیچ وقت اهل نقاشی و از این قرتی بازیها نبودم از تابلوهایش هم خوشم نمی آمد اما گاهی که دلتنگ بود یک چیزهای جالبی می کشید. انگار دلتنگی اش را می پاشید توی تابلویش، یک طوری که آدم را دلتنگ می کرد. هر چی بود روزگار غریبی داشتم توی خانه اش.

 یک روز صبح، وقتی از سر کار برگشتم به خانه، دیدم باز رفته چپیده توی اتاقش . آن روزهر چی سرو صدا کردم از اتاقش نیامد بیرون. با خودم گفتم: به درک. اما شنیدن صدای یک نفر که با او حرف می زد، توجهم را جلب کرد. به خصوص که آن یک نفر زن باشد. انقدر کنجکاو بودم که حتی رفتم پشت در اتاقش و گوش کردم ببینم چه خبر است؟ تا آن موقع، هرگز ندیده بودم، که زنی سراغش بیاید؛ ولی وقتی دیدم یک جفت چکمه سفید زنانه کنار در بالکن به دیوار تکیه داده شده واقعا مات ماندم. سعی کردم از سوراخ کلید توی اتاق را ببینم ولی چیزی دیده نمی شد. مدتی ایستادم. سکوت مطلق بود. انگار کسی آنجا نباشد. تا بعد از ظهر هم مراقب بودم، اما حرفی نشد و صدایی نیامد. هر کاری می کردم نمی توانستم بخوابم. کنجکاوی آزارم می داد. خلاصه تا غروب صبر کردم و بعد دیدم صدای پا می آید. درست فهمیده بودم؛ زن بود. از آن زنهای آن چنانی. درست ندیدمش اما از سر و وضعش معلوم بود. به نظرم رسید که سن سالش بالا بود. هر چی بود از آنجا که دراز کشیده بودم و حیاط را می دیدم؛ دیدم که طرف خیلی خارج از خط است.

 آن بار را به روی خودم نیاوردم. اما با همین یک بار قضیه تمام نشد. با خودم می گفتم با پولی که یکی دیگر می فرستد، حتما باید همین کارها را هم بکند. هر بار هم همان طور ساکت و آرام بودند ولی چیزی که باعث شد یک بار واقعا کلافه شوم این بود که دیدم زنک لباسهایش را کنده و انداخته روی کاناپه قراضه روبروی تلویزیون. کرست سیاه مستعمل از بالای دسته مبل همین طور آویزان بود. نمی دانم چرا؟ ولی عصبانی می شدم. فکر این که این مرتیکه با آن قیافه و آن وضع چه گهی می خورد؛ عصبی ام می کرد. حتی شبها هم توی آژانس و یا موقع کار؛ توی فکر بودم. سردرد می گرفتم. سیگار پشت سیگار دود می کردم و حرص می خوردم. عاقبت یک روز وقتی خانه بودم، دیدم که، در حیاط باز شد و مشفق وارد  شد و از پس سرش هم دخترک ریزه میزه و سیاهی که سر و وضع درستی نداشت؛ از لای در سر خورد و آمد داخل حیاط . مشفق زن را راهنمایی کرد. وقتی وارد خانه شدند، صدایشان را می شنیدم که مشفق خیلی جدی و مودب گفت: شما بروید بالا آماده شوید من الان می آیم. دختره که می رفت بالا طاقت نیاوردم و رفتم بیرون و سینه به سینه مشفق در آمدم. نگاهش را دزدید و راهش را کشید که برود ولی نگذاشتم. اشاره کردم که این کیه ؟ سری تکان داد و راهش را کج کرد و راه افتاد به طرف بالا. عصبانی بودم .توی این یک ماهه این بار ششم بود یعنی این مرتیکه چی فکر کرده بود. داد زدم تنها تنها حال می کنی صاب خونه ؟ مشفق که داشت از پله ها بالا می رفت برگشت و نگاه مضطربش را به من انداخت و گفت : شما هم بیاید بالا. هر وقت مخش تکان می خورد به من می گفت شما.

وقتی رفتم بالا دیدم دختره با آن ریخت نزارش نیمه لخت ایستاده کنار کاناپه. با این که مرد بودم با این که این همه سال هر گهی خواسته بودم خورده بودم باز هم قلبم مثل پتک می کوبید انگار اولین بار است که یک زن دیدم . مشفق حتی دختره را نگاه هم نمی کرد و طرف را فرستاد توی اتاق خودش و رفت داخل اتاق وپشت سرش در را باز گذاشت. دلم داشت از مخم می زد بیرون. باور نمی کردم. در عرض این مدت هر دیوانگی که از این مرد دیده بودم جای خودش بود، اما خیلی ماخوذ به حیا بود. حتی به جوک بد نمی خندید. اما آن روز چه راحت رفت و پشتش را کرد به من و در را هم باز گذاشت و بعد هم گفت شما هم بیا داخل. همین زمان صدای زیرو سوت سوتکی دختر بلند شد که با لحن طلب کاری گفت : شما نگفته بودی که دو نفری ؟ اما مشفق با صدای لرزانش گفت : خانم من کاری با شما ندارم، فقط می خواستم شما لخت شوید تا من شما را نقاشی کنم !

 من که در آستانه در اتاق ایستاده بودم دختره را می دیدم. حال من و اون دختر هیچ وقت از یادم نمی رود. دختره در حالیکه خم شده بود تا جورابش را در بیاورد همانطور مانده بود. توی چشمانش بیش تر ترس بود. وحشت بود. من هم شوکه شده بودم. مدتی طول کشید تا دختره صاف شد و گفت : چی گفتی ؟ مشفق باز با همان حال گفت : خانم من به شما پول دادم برای این که بتوانم  شما را لخت نقاشی کنم. دختره همان طور نیم برهنه ایستاده بود بعد انگار یک دفعه عصبانی شد و گفت : خیلی بی خود. چرا از اول نگفتی ؟ مگه من مسخره هستم. مشفق همان طور ایستاده بود و تکان نمی خورد. دختره ادامه داد : یعنی چی که من لخت شوم شما بکشی مگه من ................؟ جمله نیمه تمام ماند. مشفق ادامه داد : یعنی اگرمی خواستم  کاری بکنم بهتر  از این بود که شما را لخت نقاشی کنم ؟. دختره که مستاصل مانده بود زودی لباسهای پراکنده اش را جمع کرد که برود. مشفق همانطور مانده بود وسط اتاق. دختره داشت می رفت طرف پله که انگار من تازه تکان خوردم و گفتم : پولش چی می شه ؟ واقعا دختره داشت می رفت. جستی زدم و دستش را گرفتم و گفتم : جونی پول را بده. بعد برو. سعی کرد دستش را بکشد بیرون اما نگذاشتم. مشفق با چشمهایی که انگار زنده نباشد نگاهم می کرد. دلم برایش می سوخت. دیوانه بود اما چاره چی بود. دختره در آمد که : من را از خیابان بلند کرده ؟ آورده اینجا ......مرتیکه بی عرضه دیوانه ......... .........دست زنه را محکم کشیدم و داد زدم : خفه ....... خفه ......... حالا زر زر نزن. به تو ایکبیری، دو زار هم نمی دهند. حالا حتما باید یکی ترتیبت را بده تا راضی بشی؟. خب لخت بشو بکپ تا بکشدت، بعد هم برو. دختره پر روتر از من بود. کوتاه نیامد و گفت : نه، نه آبرویم می ره.

 خنده دار بود. اگر مشفق با آن قیافه جدی و ماتم زده نبود؛ می دانستم با آن لکاته چه کنم، ولی مشفق جدی تر از این ها بود و با جدیت توضیح داد که : صورتت را که نمی کشم. اصلا شبیه تو نمی کشم و تندی رفت توی اتاق و با دو تا بوم برگشت. این ها را من ندیده بودم. زنهای لخت به رنگ آبی وسبزو بنفش؛ لابلای انبوهی از رنگ. نه اشتها بر انگیز و نه هیجان آور؛ بیش تر رقت بارو تنها و سرد. دختره شل شد نه می رفت و نه معلوم بود بماند. زشت بود خیلی زشت. دندآن های درهم و برهم و بد رنگ و پوست جوشی. حتما اگر شب تا صبح هم بر خیابان اصلی می ایستاد کسی سراغش نمی آمد. یک کمی این پا و آن پا کرد لابد می خواست (مظنه) ؟ را بالا ببرد. در هر حال؛ آن شب دختره را نگه داشتیم. لباسهایش را کند و رفت نشست روی چهار پایه ای که مشفق بهش گفته بود. من هیچ وقت موقع نقاشی سراغ مشفق نمی رفتم. به نظرم انقدر بی معنی بود که حاضر نبودم وقتم تلف بشود، اما آن شب نشستم. قلمهایش را مرتب کرد و رنگها را جا به جا کرد. چشم هایش در آن حدقه گود، می چرخید و روی پستی و بلندیهای بدن زن می لغزید. نمی توانم انکار کنم، که تحملش برایم سخت بود. صورت زن هیچ مفهمومی نداشت، شاید اولش خجالت می کشید و سعی می کرد، جای زخم بزرگی را که مثل یک خط خطی بچه گانه روی شکمش بود، بپوشاند و مشفق با صدایی مطمئن و فارغ از وضعیت هیجان آوری که من در آن بودم؛ گفت : نه نه آن را نمی کشم خیالت راحت. از این که می دیدم مردک دیوانه، با تمام وجود نگاه می کند و می کشد ، مبهوت بودم اما نتوانستم بیش از آن تاب بیاورم و از اتاق زدم بیرون و از خانه هم زدم بیرون و رفتم آژانس. سر کار هم درهم بودم. صبح روز بعدف که برگشتم خانه، دیدم سکوت است. مشفق نبود و زنی هم دیده نمی شد با آن که عادت نداشتم رفتم بالا تا نقاشی را ببینم. نزاری و زشتی و پستی دختر از تابلو بیرون می زد .این تابلو تنها کاری است که از مشفق برایم ماند. الان آن را توی اتاق خوابم آویزان کردم. همه  تصور می کنند آدم هوسبازی هستم اما این تابلو فقط رقت بار است. تازه به جهنم که فکر می کنند.

 بعد از آن دفعه؛ بارها این داستان تکرار شد. وقتی پولی در بساط داشت، می رفت توی خیابان و لگوری ترین ها را انتخاب می کرد زنهایی را که سگ توی رویشان نگاه نمی کرد. باهاشون طی می کرد و چانه می زد. جالب این بود، که هیچ کدام راضی نبودند مدل مشفق شوند. یکی که حتی برگشت گفت : نه؛ اگر پس فردا شوهر کنم چی ؟ اما اغلب بعد از یک کمی چانه زدن؛ راضی می شدند. فقط یکی دو تا بودند که راضی نشدند و رفتند. یکی هم بود که پیر بود. به نظرم حتی دندان- مندان درست و حسابی نداشت و چند بار آمد. من بالا نمی رفتم. تحمل نداشتم، نمی توانستم آنجا بمانم. از خانه می زدم بیرون، حالا به هر بهانه ممکن. آسایشم تمام شده بود. وقتی فکر می کردم، که بالای سرم یک زنی لخت و عور نشسته و آن کاره هم هست تاب نمی آوردم. انگار داغم می کردند. تپش قلب می گرفتم. یک بار که شوخی کردم و به مشفق گفتم که مدلش را پاس بدهد به طبقه پایین، سه روز توی قیافه بود.

 در هر حال من کم کم تحملم تمام شد. عصبانیت هایش. خنده هایش. کم محلی ها و سمجی هایش و از همه بدتر همین داستان خانم بازی های غریبش. همه این ها من را عاصی کرد. کار شب ، هر شب با آدمهای تنهایی که شبها از این طرف به آن طرف می رفتند؛ خسته کننده بود. دخترهای ریزه تازه بالغ که از پارتی برمی گشتند و توی حرفهایشان توی خنده هایشان یک عشوه تهوع آور بود . مردهای مست و خراب که از یک طرف شهر به آن طرف شهر می رفتند. زنهای گریان و بد اخلاق. مریضها .......... خسته بودم؛ خسته و صبح که به خانه می آمدم؛ سایه زنی که برهنه در برابر چشمان مشفق کالبد شکافی می شد، بیش تر عاصی ام می کرد. من هرگز نفهمیدم که مشفق خودش چه حالی بود یا اصلا حالی اش بود یا نه؟ اما همه این ها باعث شد ازآن خانه در آمدم. مشفق خیلی ناراحت شد اما روزی که بار و بندیلم را جمع کردم؛ از آن روزهایی بود که توی لاک خودش بود و اصلا حوصله من را نداشت و از اتاقش در نیامد.

 از آنجا که درآمدم تا مدتی الاخون و ولاخون بودم. دیگر خبری از مشفق نگرفتم. فقط آن نقاشی نزار آبی رنگ را با خودم همه جا بردم و مراقبش بودم که خراب نشود. همین تازگی ها قابش کردم ولی از خود مشفق خبری نداشتم، تا این که چند وقت پیش، دایی ام خبرم کرد، که بیچاره چه بلاهایی سرش آمده. این طوری که شنیدم، همسایه ها از آوردن زنها، خبر شده بودند و خلاصه یکی فضول شده و شکایت کرده. هم مشفق را گرفتند و هم زنه را. بعد هم نقاشی ها را بردند. حتما فکر کردند آن جا خانه فساد بوده است. شنیدم که گفته اند نقاشی های مستهجن می کشیده و خلاصه از این داستان ها. نمی دانم کلا چند تا تابلودر آن خانه  بود؟ اما شنیدم زیاد بوده، که همه را هم برده اند. کسی از آن ها خبری نگرفته. البته مشفق را بعد از چند وقت آزاد کردند حتما فهمیدند که یک تخته کم دارد، ولی خبر ندارم کجا رفته. یک روزکه به خانه سری زدم؛ دیدم پنجره های خانه را در آوردند و دو تا کارگر با پتک، دارند خانه را خراب می کنند. این تازگی ها دوباره شنیدم که مشفق بد حال شده بوده و حتی بستری شده، ولی کسی  چیز بیش تری نمی داند. هنوز وقتی به آن زن لخت و نزار نگاه می کنم، نگاه تند و دیوانه وار مرد، یادم می آید و آن دختره پر رو را که خجالت می کشید که مدل نقاشی شود، اما خجالت نمی کشید که بغل مردی بخوابد. دختره به درک؛ اما خدا کند مشفق هر جا هست سرحال باشد.

             تهران .پاییز 84

 


برچسب‌ها: هدیه عید 93
|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 3 اسفند1392  |
 
 
 
بالا