ببخشید خواستم نوشته باشم

مدتی است که سرگرم دیدن یک مجموعه مستند از ب ی ب ی س ی هستم. خدا را شکر در مملکت آزادی زندگی میکنیم که اساسا کپی رایت را قبول ندارد و ما را از شر این قانون استکباری رها کرده است.!گذشته از شوخی از این شرایط حظ وافر ببریم که آینده خبر نداریم چی میشود. این طوری که من مجموعه مستند زندگی اختصاصی یک شاهکار هنری را خریدم و مثل سیگار کشیدن در خلوت به تنهایی در آن غرق شدم. در یک خلسه حسرت بار هنری که مثل حلقه های دود در اطرافم غوطه ور بود.

اتفاقا بناپارت به مدت یک هفته رفته بود آلمان برای یک کورس تحصیلی  و من و بچه ها تهران بودیم. شبها در تاریکی و هنگام خواب، بی نگرانی از بیدار کردن یکی دیگر و در میان نوازش کردن گربه کوچک خانه، میکروکه چشمانش سنگین میشد، محو نقاشی ها میشدم.

تصور میکنم 10 نقاشی در مجموع بررسی شده بود. بعضی را میشناختم و بعضی را نه. گلهای آفتابگردان از ون گوگ. رقص در دو لا گالت از رنوار. اثر مشهوری از گویا که تصویرش را روی کتاب خرمگس دیده بودم و چند اثر محشر دیگر.

نحوه مستند سازی این رسانه شاهکار است . هدایت افکار و حتی تفاسیر هنری گاهی جدا ادعاهای تخیلی هستند ولی انسان را با خود میبرد. کارگردانی ها جدای از محتوای نظری، هوشمندانه است و من پلک نمیزدم. فکر کنم مهارت کارگردانی تا حدی شده که بر محتوای هنری هم غلبه دارد بگذریم از این که خود آثار یگانه هستند و کارشناسان سر شناس.

پیدایش نقاشی ها و شرایط ساختشان و زمانه ساختشان بعلاوه آنچه بر آن ها رفته است شرح داده میشود. از چاقو زدنها گرفته تا انبار شدن در گالری های شخصی نفرت انگیز. احوالات نقاشان و حال و حولی که مردم دنیا هنوز با این تصاویر میکنند. مثل یک عشق دسته جمعی به نمادها و هنر مندانشان. اگر چه به نظر کلیشه وار و بازاری میرسد ولی بسیاری از این نقاشی ها فقط به واسطه همین اقبال عمومی شاهکار شده اند.

از آن جا که بنده به طرز شلخته واری به همه هنرها علاقه مندم و مثل بچه های هنوز دلم می خواهد استعدادم را پیدا کنم سالها پیش کلاس نقاشی میرفتم و شاگرد موفقی بودم. مشکل این بود که نابغه نبودم و تحسین نوابغ خون به دلم میکرد که خداوند من الکن را چرا آفریده؟ یا چرا من را الکن آفریده؟ در هر حال دیدن رنگهای روغنی دست ساز و اسم رنگها و درخشش آنها  و وسوسه در هم آمیختن آنها بینهایت خوش تجربه ای بود که دقیقه وقتی به آن رسیدم که باید میرفتم طرح و . . . . بنابراین عقده رنگ و روغن به دلم ماند و دو سال با آبرنگ که برایم بسیار رام نشدنی بود سر کردم و حالا هر سال اول مهر به خودم میگویم که میروم اسمم را در فرهنگسرای ارسباران مینویسم تا بالاخره عقده رنگ بازی ام التیام یابد. اما چیزی که دیدن فیلم ها را برایم خیلی جالب کرد یک چیزی کاملا بی ربط بود. یک چیزی کنجکاو  و متحییرم کرد که مطلقا ربطی به رنگ و بوم و بوی تربانتین و این حرفها نداشت.

در بررسی تابلوی آموزش نقاشی از ورمیر قصه به آنجا رسید که وقتی ورمیر در فقر و فاقه مرد، بیوه او با وجود یازده فرزند؟! باز هم تابلوی مزبور را نفروخت زیرا محبوب ورمیر بود اما در لیست سیاهه اموال ورمیر که اصل آن به شکل پرونده ای در شهرداری دلفت( شهرشان) وجود دارد؛ خط به خط شندر پاره های ورمیر فقید نامبرده شده و همینطور نقاشی اش. یعنی دو کاسه یک قابلمه و . . یک تابلوی به قیمت صد گیلدر. حیت اموالی با این فقارت ذکر شده اند.

این را داشته باشید تا بعدی تا نتیجه

 

در تابلوی فرانسیس گویا از شب وحشتناک کشتار اسپانیائی ها به دست حاکمین فرانسوی در زمان ناپلئون، تعداد کشته شدگان و تا حدودی اسامی آنها به خصوص کشیش حاضر در صحنه در آمار شهرداری ثبت گردیده است!یعنی حتی اسم حاضرین در صحنه اعدام که گویا کشیده مشخص است . تاریخش صدها سال قبل است اما مرتب و منظم در دفترها ثبت شده و باقی مانده است.

اگر ریز اموال خاندان مدیچی در ایتالیا ثبت شده شاید مهم نباشد اما حساب دخل و خرج و بدهی ورمیر و کشته های دوران ترور و وحشت اسپانیا که عجیب است.

بسیاری نامه های نقاشان به افراد دیگر هنوز مکتوب و معلومند. کتابهای سیاهه آمار از 500 سال پیش مشخص و محفوظند. مردم طبقه متوسط مشتاقانه نقاشی میخریدند و جزئیات زندگی اروپائی از قرون وسطی تا به حال آنچنان ثبت و ضبط شده که آدم از بلبشوئی که ما در این ایران خودمان در زمینه ثبت و ضبط آمار و احوال و اموال و . . . داریم شگفت زده میشود. دقت مرگبارشان در حفظ میراث فرهنگی هنری و حتی آمار و مرگ و میرشان جای تحسین دارد.

وقتی چنین تفاوتهای فاحشی را بین فرهنگ خودمان و غرب میبینم شک نمیکنم که مستحق چیزی هستند که هستند. البته اگر با اهدای مهاجرت و پناهندگی به جهان سومی ها خودشان را غرق در فرهنگهای بی بازده  دیگر نکنند. به خصوص که این روزها فقط 12 هزار نفر از بریتانیا داوطلب همراهی با داعش هستند. یعنی بالقوه 12 هزار نفر که نام بریتانیائی بر خود دارند با خشم و کینه و نفرت و فرهنگ زیر زمینی جهان دومی رشد کرده و هنوز توحش خودشان را دارند. حتما خواندید که قاتل خبر نگار امریکائی ( اولی ) یک رپر بریتانیائی بود. یکی از این مهاجرهای این روزها که تنبان گشاد می پوشد و زنجیر بلند طلائی به گردن میاندازد و شعرهای رپ می خواند. کسی که همه عقده های جهان را در لبه یک چاقو جمع میکند و تیزی آن را بر گلوی انسانها می آزماید.

 

از داعش بگذریم به تاریخ درخشان خودمان نگاه کنیم که در سایه درخشش قرنها تمدن بقیه کشورهای جهان کورسوئی میزند و توهم عظمت می آفریند. حافظ و سعدی و مولانا و ابن سینا و . . . . .همه در غبار ترکتازی و شاهبازی و انقلاب و شورش و قیام و ... خاکستر شده اند. حداقل خودم را میگویم جز گور پدر بزرگم نمیدانم جدم کجا دفن شده . در حیاطی در خیابان مولوی یا در محله عولاجان یا یک جای دیگر. با اینکه خانواده پدری ام بنا به سنت، تجریبات پزشکیشان را برای سالها ثبت کرده اند و تاریخ تولد اغلب خاندان در حاشیه کتاب نوشته شده است و کاش بسیار بیشتر از این ها را هم مینوشتند ولی ما همه در حال، غوطه وریم. گلرخ نامی به دنیا آمده ولی معلوم نیست چی شده . کی وفات کرده چرا مرده . کجا دفنش کردند. پدر و پسرها و زنها و . . . تنها چیزی که جدی ثبت شده عقدنامه های  قدیمی است که نوشته چقدر مهر و چقدر شیربها و . . . بقیه زندگی باد هوا شده و رفته.

در هر برهه ای نقی بر علیه تقی قیام میکند همه چیز را بر باد میدهد. اسمها، راه ها، کاخها، سنن و . . . .

در کتاب ادوارد براون ذکر شده که ناصرالدین شاه برای عبور نکردن مردم از کنار کاروانسراهای افتخار آفرین عباسی راه های جدید ساخته بود با کاروانسراهای داغون. یعنی حسد به دو یا سه سلسله  قبلتر. یا رضا شاه برای انتقام از سلسله در هم ریخته قاجار اداره دارائی را مشرف به کاخ گلستان و بر بنای حرمسرا و اندرونی بنا کرد که می توانست گویای بسیار چیزها باشد.

اتفاقا دیروز فیلم پزشک را هم دیدم کاری بر اساس زندگی ابو علی سینای بیچاره و بی دفاع که در فیلم تبدیل به یک چیز کمدی از خودش شده و افتخار پیدا کرده که شاگرد یک نوجوان چشم روشن انگلیسی شود به نام راب کول! اگر همه چیز فیلم چرند باشد یک چیزش عالی بود آن هم هجو بودن شاه سامانی با تبختر بی جایش و خیانت سنت گرایان و تزلزل و بدبختی مردمان این مملکت که خاکش را یک کسی یک وقتی نفرین کرده برای سرگردانی در وادی منم زدنهای بی ربط.

از این ها بگذریم . قصدم غر زدن نبود. قصدم آمدن و گفتن بود. قصدم این بود که از دانشجو ها و فارغ التحصیلهای علوم اجتماعی تقاضا کنم یک تحقیقی بنا کنند بر اساس تفاوت دیدگاه انسان شرقی و غربی. جدی اگر سوادش را داشتم بعد از نقاش شدن و نویسنده شدن و جهانگرد شدن و . . . . با روانشناسها هم دست میشدم و این انسانها را با هم مقایسه میکردم. دویست دانشجوی این ور آب با دویست تا اون ور آب. به واقع فکر میکنم طرز فکر انسان شرقی با غربی ها تفاوت معنا داری در اصول اولیه دارد که موجب تفاوتهای اساسی در حکومت داری ، زیست و زندگی میشود. آن جغرافیا انسانهای مستقلی بار آورده با کنجکاوی و نظم مخصوص و این جغرافیا انسانهایی بار آورده با خصوصیات خودش. کسی کسی را استعمار نکرده است . این تفاوت جدی بین انسانها ست. این خود ما هستیم که متفاوتیم . فکر میکنم دیدگاه انسانهای این جغرافیاهای مختلف در جزئی ترین و ساده ترین چیزهای مشترک هم متفاوت باشد. حتی تعابیر ما از خوردن و خوابیدن و عاشق شدن و . . . . با تعابیر آنها متفاوت است .

با این همه شما بیائید و بگویئد به تو چه فیروزه گل سرخی که وقت خودت و بقیه را میگیری؟ بگوئید آرام میشوم.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 22 شهریور1393  |
 گوله گوله

این روزها یک عضو جدید به خانواده ما اضافه شده است. کوچک و دوست داشتنی با چشمهای برق سیاه.

 ریزه و با نمک

مشغول ذمه من هستید اگر فکر کرده باشید معنی اش یک فرزند جدید است. خیر یک عدد همستر است. سالهای سال است که بچه ها بابتش التماس میکردند ولی من زیر بار نمی رفتم . الان هم که قبول کردم مایه گله و گزارش ماکرو است که برای من نخریدید ولی برای ماکرو خریدید. خداوند من را ببخشد که هر وقت خاطرات دوریس لسینگ از مادرش را در مجله داستان می خواندم فکر میکردم حتما همینطور تنفر آمیز به یادش خواهم آمد.

بگذریم. همستر ریزه که به اندازه 20 گرم بود با یک قفس پر جلال و جبروت آمد با جای آب و دو سری پله و ظرف غذا و لانه کوچولو برای خواب و یک عدد جایزه برای جویدن. به اینها یک گونی خاک مخصوص و یک ادوکلن مخصوص موش اضافه کنید . البته جسارت شد چون میکرو به شدت عصبانی میشود که ما این موشش را موش صدا بزنیم. خلاصه بیست هزار تومان موش بود و کلی مخلفاتش. یر همه اینها یک کتاب همستر هم اضافه کنید که هر شب با میکرو خواندیم و بر خلاف سیستم بی توجهی که دارد همه را حفظ کرده و خوب می داند که باید چطوری با همسترش رفتار کند. این بماند که در کمال بدجنسی بخشهایی که در مورد بغل نگرفتن و دستمالی نکردن موش بود با صدای مجری اخبار حیاتی خواندم و بقیه را با صدای معمولی چون از تصور ولو بودن این موجود زیر دست و بالم و له شدنش و بعد برق گرفتگی اش در اثر جویدن سیم برق حالم بد میشود.

منتها قسمتهای بچه زائی را نخواندم چون اصلا قصد دو تا کردن موشها را ندارم به خصوص که موقع خرید خود فروشگاه هم نمیدانست نر است یا ماده . با این شرایط ،میکرو سخت منتظر است که موشش بچه بزاید و هر چی میگویم بابا این که شوهر ندارد! ولی اصرار دارد که چرا بالاخره بچه میزاد.

موش ریزه سفید و خاکستری که به نظرم موش آزمایشگاهی می آید به جای همستر به ما قالبش کردند روزها خواب و شبها با سرعت بی نهایت در حال تردمیل زدن است. راستی ترد میل هم دارد. بقیه اوقات را هم به جویدن میله ها می پردازد و یا بالا رفتن از میله های قفس و با همین جدیت دو بار فرار کرده است. همه درز و بستهای قفس را محکم کردیم و باز هم در رفته . هر بار هم گرسنگی این شکم کارد خورده پستانداران باعث شده خام یک تکه بیسکوئیت ساقه طلائی شود که ته یک شیشه قهوه انداختم و گولش زده ام. دستان ظریف و صورتی رنگ تمیزی دارد و پوزه و سبیلش هم تمیزه و دو تا چشم سیاه محشر. به طور بی برو برگردی اگر دستم را نزدیک قفسش کنم گازم میگیرد. جای دو تا دندانش مثل جای دو عدد سوزن ته گرد .

دیشب به هوای آزادی به هوای گشت و گذار در میان گلدانهای بنفشه افریقائی و تفحص پشت مبل و پرده بی وقفه میله ها را میجوید . با دو دندان سوزنی اش تلاش میکرد. خودش را به دندانهایش آویزان میکرد. به در و دیوار میزد و دل من ریش میشد. شاید خارش دندان داشت. شاید لازم بود بجود.

وقتی بچه بودم یک کتاب بالینی داشتم به نام قصه ها و تصویرها از سوته یف فکر کنم ولادیمیر بود اسم کوچکش. جلد پارچه ای نارنجی رنگی داشت . نقاشی های کتاب از نویسنده بود و محشر بود. از اون کتابهای چاپ شده شوروی بود نظرم. هنوز هم کتاب ورق ورق شده را دارم. همه نقاشی ها را مثل تصاویر عهد عتیق در مغزم حک کردم و بینهایت دوستش دارم. آرزو دارم یکی از آنها را بیایم که نو باشد. یکی از داستانها داستان موشی بود که مداد را میجوید. مداد هم یک گربه کشید که موش از ترس فرار کرد ولی به هر حال مداد کوچک شده بود .

خلاصه موش سوته یفی ما دیشب کلافه بود دلش می خواست بزند بیرون. برود لب آب برود یک کشور دیگه برود یک جائی که یار باشه و من کلافه تر از اون. اصلا نمیدانم کجا و چطوری میتوانم درش بدهم؟ بعلاوه میکرو عمیقا عاشقشه . کلا تسلیم شدنم برای خریدش کلا بی معنی و احمقانه بوده است.

صدای دندانهایش را که بر سیم های قفس میشنیدم فکر میکردم فکر کن عمر به این کوتاهی را کسی در زندان سپری کند. وای .... چه درد ی بالاتر از این که مثلا شش سال یا ده سال یا بیست سال از عمر یک انسان این طوری برود پشت میله. درد ناک است.

بگذریم

این هفته فیلم نوح را دیدم. یک چیز خنده داری است. بی نهایت هالیوودی شده است. بیشترش بر مبنای کتاب عهد عتیق است و نمیدانم از کجا به ذهن آرنوفسکی خطور کرده که از وسط کار نوح تبدیل شود به یک موجود داعشی که تصمیم گرفته یا فکر کرده که معنی حرف خدا را را فهمیده که مثلا خداوند یا به قول خودشون خالق( انگار اگر اسمش عوض شود فرقی میکند) از آفرینش انسان پشیمان شده و می خواهد همه را نابود کند حتی نوح و فرزندان و نوادگانش را! انگار خداوند هم مثل جمهوری فلان کشور عقب مانده هنوز آزمون و خطا میکند. بعلاوه این نوح بوده که حلقه تصمیم خدا را بریده و بشر امروزی را نگه داشته است. ضمنا بخشی از فیلم بود که یکی از نفرین شدگان درکشتی از گرسنگی یکی از حیوانات را کشت و خورد و من الان فکر میکنم اون چه حیوونی بوده و جفتش چی کار کرده است؟

فیلم از این سوالهای خنده دار زیاد دارد. خلاصه نوح دست آویزی شده تا یک درامی ازش بسازند انگ گیشه های خالی. نه به نظر تحقیقی می آید و نه علمی ولی باعث شد من یک سری بزنم تا بدانم جدا نوح کی بوده و چی داشته و چرا پسرش حام را نفرین کرده و شک کردم بدانم جد و امجد ما ایرونی ها و خاور میانه ای ها و . . اهالی بین النهرین احیانا فرزندان حام بدبخت نبوده ایم که ظاهرا گناهش فقط دیدن لخت حضرت نوح بوده که در اثر نوشیدن شراب انگور از خود بی خود شده بوده است . . به هر حال با این واسطه با ویکی فقه آشنا شدم که گفتم شما هم بدانید وجود دارد این ویکی فقه .

 

فیلم آذر شهدخت پرویز و دیگران... فیلمی از بهروز افخمی را هم در سینما دیدم. خدایا خیلی فکر کردم بتوانم بگویم این چه فیلمیه ولی نتوانستم به نتیجه محکمی برسم. افخمی فیلمساز بی توانی نیست ولی اصلا هم دوست ندارد سر آمد باشد. دوست دارد مثل من به همه چیز نوکی بزند و بگوید ببینید من هم می توانم.

مثلاا نوک بزند به برابری زن و مرد و قطعه اول فیلم که به کل از نیمه دوم فیلم منفک است و بی خاصیت و ابتر. به شکار که آدم نمی فهمد وسط این همه جز و واویلایی که برای ترک اینکار در کشور هست چرا سر از فیلمش در آورده . نوکی به مهاجرت. نوکی به هم .. ج   ن سسس گرائی که شاید تنها نقطه تامل برانگیز فیلم باشد که آخرش هم نتیجه میگیرد این ها نامردند و ما ایرونی ها مردیم این هوا.... اینکه این ها مرد نیستند را که بابا خودشون هم می گویند دیگه کشف اتمی نیست که . تنها نقطه قوت فیلم مهدی فخیم زاده است که خوب همیشه خوبه و من حتی بازی گوهر خیر اندیش را هم دوست نداشتم که در بخش اول فیلم اصلا در نیامده و بخش دوم را هم معطل کرده است. بالاتر از این ها صدای (NARRATOR) که نمیدانم فارسی اش چیست که فیلم را مثل راز بقا تعریف میکند و با این همه به خاطر فحشها و کله کله کردنها یک کمی آدم را نگه میدارد.

 و آخر سر از همه دوست خوب پرستو،  من یادم نرفته بود از دوستی بنویسم اما بگذارید بدذاتی هایم را برای خودم نگه دارم. من هم مثل همه آدمها هستم با هزاران نقص و عیب اخلاقی و تربیتی. ده ها عقده و بد ذاتی و حسودی و بی مروتی. زاویه های تاریکی که هرگز عیان نمی شود و با مرگ پنهان خواهند ماند. برای همین گذاشتم امروز وبلاگ من را ببرد ،به جای اینکه من وبلاگ را ببرم. در میان سالی بازگشت به گذشته فرح انگیز نیست. میان سالی زمانیست که شما با خودت می جنگی که یک روز نروی گم شوی . دستت را در پریز برق نکنی. قرص برنج نخری. میان سالی یعنی نگاه به حفره زندگی و لرزیدن و پرسیدن ده ها سوال بی ربط فانتزی فلسفی. میان سالی یعنی هم نزدن تعادلی که فراهم کردی تا مثل رابین ویلیامز و ون گوگ و چایکوفسکی و بقیه نزنی به چاک بی عاری . میان سالی یعنی ظهور سایه شک که دخل هر مخی را می آورد. دوست عزیز  از توجهتان ممنونم ولی بسیار بهتر است من را نیمه بشناسید تا این که تمام بشناسید. عرصه مجاز جای بلوف زدن است بگذارید من هم کمی از خود بدم فاصله بگیرم و خودم را خوب جا بزنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه 4 شهریور1393  |
 واجب کفائی نیست واجب واجب است

به نظرم تابستان تمام شده است. با وجود گرما باز هم بوی پائیز در مشامم نشسته است. تدارکات اول مهر بچه ها اغلب وقت گیر و پر هیاهو است. انبوه لوازم تحریر نیم مال شده سال گذشته و ناراحتی وجدان من که بچه ها را با همانها راهی مدرسه کنم به خصوص که میکرو به کلاس اول میرود. تغییراتی شگرفی کرده اند. هر دو تا . بچه بزرگ کردن هم مثل رانندگی در تهران شبیه بازی اتاری است. مسابقه های ماشین رونی که یک دفعه برف می آید و یک دفعه طوفان میشود و . . . هر روزش یک چالش جدید دارد. سلامتی از همه مهمتر به خصوص در این زمانه که ما در حال بلعیدن آب نیتراته، سبزی کادمیومی، میوه های هورمونی، مرغها و گوشتهای آنتی بیوتیکی که از قطب جنوب وارد کشور شده اند!فرو بردن هوای غبار آلود اورانیومی و خوردن شیر پالمی هستیم. یعنی هر وعده غذا که از مری این بچه ها پائین میرود آدم با خودش می گوید من مادر بدی هستم؟ اضافه کنید عشقشان را به فست فود و آشغال خوری را. از بخش نرم افزاری هم نگوئید که در مانده ام در آن. انتظارات مادی و معنوی و مقایسه هایی که بچه ها خودشان را با بچه های سرزمین های دیگر میکنند. حالا خدائی بگویئد که به آنها بچه های سودان و غزه و عراق و . . . را نشان بدهم. بحران بلوغ و اعتماد به نفسی که نمی دانم چطور به ماکرو تزریق کنم. صحبت از دو سانت قد و نیم میل بلندی مژه است.کاش همه چیز قرص داشت. واکسن داشت. کاش یک زمانی بشود که یک مادر بتواند یک شب سر کوفتی اش را روی بالش کوفتی اش بگذارد و مثل 16 سالگی اش غرق شود در خواب و رویا نه در خستگی و بیهوشی.

زن بودن مثل این است که آدم شمع باشد. اگر بچه دار شوی که خوب روشنت کردند و بی شک می سوزی ولی وظیفه و ماهیتت را به انجام رساندی ولی خوب سوختی و رفته اگر هم روشنت نکنند میشود شمع  تزئینی خیلی خوبه ولی خوب شمع نیستی دیگه میشی جز دکوراسیون. اشتباه نشود منظورم این نیست که زن فقط یعنی فرزند آوری و جوجه کشی منظورم تشبیه آن حالت سوختن به مادر شدن است. فکر کنم تا وقتی هر زنی یک بچه دان ( اصطلاح خانواده پدری است) دارد کنجکاوی این را هم دارد که اگر بچه داشته باشد چه میشود وهمینطوری زنها به وادی سوختن میروند در حالیکه مردها اصلا شعر نمی گویند که در قافیه اش بمانند.

این روزها گاهی به فکر این می افتم که شاید اگر من هم مرد بودم دیگر دلم نمی خواست زن بگیرم . ازدواج در همه جای دنیا دیگر برای براآورده کردن حوایج ج   ن   س   ی  نیست بلکه شروعی برای بنیاد نهادن یک واحد اجتماعی متعهد است. به طور سنتی در جوامع عقب مانده و حتی در درصدی از خانواده های جوامع مترقی  مردها مسئولیت این خانواده را می پذیرند. نه تنها خرج و مخارج بلکه فراهم نمودن رفاه به عهده مردها ست. حداقل وقتی یک زن در زندگی شکسته و از هم پاشیده میشود مرد ظاهرا باید محکم باشد. اما این محکم بودن هم انتظار بزرگی است. این مرد هم آدم است می تواند افسرده شود. بی حوصله شود ترسو شود . بی خاصیت و بی عرضه و نادان باشد. با این حساب درک میکنم چرا مردها ابرو برمی دارند و آرایش میکنند و مدل زنانه میشوند. زن بودن خواصی هم دارد. و از این فراتر چرا اصلا باید سر بی دردسر شان را دستمال ببندند. اتفاقا در ترکیه با دیدن مردهای گنده روس که شکمهای بزرگ و پاهای باریک داشتند تعجب میکردم. مردها دنبال بچه های ریزه و موبور که غذا بدهند یا دستشوئی ببرند یا بازی کنند. اتفاقا اغلب مردها هم سر تراشیده و با هیبتی جدی ولی منعطف و دنبال بچه های ریزه . جدا کار بزرگی است که آدم در این طور جوامعی که آزادی فردی و خصوصی دارند ازدواج بکند و این طور متعهد و مسئولیت پذیر باشد. از این حرفها بگذریم که کانون خانواده در غرب در حال از هم پاشیدن است. خیر، بشر در حال دریافتن این نکته است که این شیوه زندگی دیگر به صرفه نیست. عمر کوتاه است و یک بار بیشتر تکرار نمیشود و من البته شکر بخورم اگر تشویق کنم به مجردی منظورم این است که آخرین تکیه گاه بودن سخت است. مثلا دیدن مرد مفلوکی که نه سواد درستی دارد و نه توان بدنی زیادی و نه پشتوانه مالی در خور که زن و بچه را فرضا سوار یک موتور قراضه کرده و لابه لای مازراتی و پورشه و بنزهای تهران راهی میگشاید از خودم میپرسم یعنی این دلش نمی لرزه از این بی پشتوانگی ؟ ولی در چهره زن و فرزند پشت موتور فقط یک جور لذت هست از امنیت و آرامش.

 

از این ها گذشته بازنویسی خاطرات ده های 60 و 70 جدا من را به فکر فرو برد. دریافت اینکه من توان این را ندارم که بعضی چیزها را بازگو کنم خودش چالش عمیقی بود. دیشب مدتها به این فکر میکردم که چه باید بنویسم و به این نتیجه رسیدم که هنوز هم نمی توانم با آرامش به بعضی قضاوتها و کرده ها و آدمهای گذشته ام نگاه کنم. ذهنم مغشوش میشود و تند و تند فکر میکنم که چه بنویسم و این طور موقعها یعنی باید دست نگه دارم و ننویسم. اما نصیحتی دارم

وقتی با بناپارت آشنا شدم هر دوی ما دو عنصر غیر قابل ترکیب بودیم . من مثل سدیم که فلز است اما شبیه پنیر فتا است بودم و در زیر عمقی از مایع پنهان چون میل ترکیبی بالا ولی جرات ترکیبی بسیار پائینی داشتم . بناپارت مثل فسفر درخشان ولی ناگهان شعله ور. در شرایطی به طرح رفته بودم که تنها تجربه جدی زندگی ام یک چیزی در آمده بود شبیه فیلم عروس آتش منتها برعکسش و داغون راهی طرح شده بودم . بناپارت هم در حال تجربه بود بعلاوه این که هشت سال بزرگتر از من بودن باعث شده بود این وادی سرگردانی را یک بار کامل تجربه کرده باشد با همه گندی و درد ناکی اش.

دوستی و نزدیکی ما ازاینجا شروع شد که من می گفتم از عشق بیزارم و بناپارت با چشمان مهربان قهوه ای اش از پشت عینک به من خیره میشد و میگفت بالاخره یکی پیدا میشه که دوستت داشته بشه. هنوز نمیدانم منظورش عشق خودش به من بود یا یک کسی که اون موقع فکر نمیکرد خودش باشه. نصیحتم میکرد که عشق چیز بدی نیست . کار غلطی نکردی خودت را ملامت نکن. ولی من هیچ علاقه مند به شروع با هیچ احدی نبودم. خسته بودم . سالها مردم را قضاوت کرده بودم و سالها بدون کسب هیچ گونه تجربه ای فقط و فقط غرق در کتابها و داستانها و قصه ها و فیلم ها و افسانه ها بودم . تجربه ام از عشق و جنس مخالف ، کتاب جان شیفته بود و فیلم های رمانتیک و آخرش این اطلاعات غلط در مغزم سر رفت و من آنچنان جهشی به وادی عشق فیلم نامه ای کردم که خودم متعجب شدم . انگار تصمیم داشتم عاشق شوم و این طور شد که در 24 سالگی قید همه ملاحظات را در دانشگاه زدم. نه مخفی کاری بلد بودم و نه دوست داشتم مخفی کنم. به قول کتابها پاکباز و . . . چه خریتی؟! چه حماقتی !؟ یک بار یکی از پسرهای کلاس آمد و گفت این فلانی که دوست شدی باهاش آدم درستی نیست. با پر روئی گفتم در این 4 سال که همکلاس بودیم کدومتون ابراز علاقه کردید که من جوابش را نداده باشم؟ طرف وا رفت. هر دو تا حق داشتیم. من جز ناموس پسرهای کلاس نبودم به خصوص وقتی که هرگز غیرتی نشان نداده بودند.انگار لج کرده بودم.

خلاصه پس از جنین تجربه گندی با بناپارت که انسانی نجیب و شریف و مهربان بود آشنا شدم. یک بار در مسیر صبحگاهی که با ماشین بناپارت میرفتیم در بیابانهای ورامین و در میان نیزارهای بلند کنار جاده با شنیدن ترانه ابی آنچنان ترکیدم و زدم زیر گریه که بنده خدا دستپاچه شد. اما بناپارت طبیب من بود. بعدها با هم اصطلاحی ساختیم در مورد دختران له شده . این ها که مثل من له شده بودند و هنوز بهش میخندیم . بی رحمانه به مردمی که می گذرند نگاه میکنیم و وقتی دختر جوان لرزانی ا با نوک دماغ قرمز می بینم که از چشمانش بخار بلند میشود می فهمیم که له شده است.

بناپارت به من یاد داد که مسئولیت تصمیم خود را بپذیرم از کینه توزی و درد مندی دست بردارم و قبول کنم در هر رابطه دوطرفه هر دو طرف دخیل ،سهیم و مسئولند و نه این که در پایان یکی سو استفاده چی تلقی شود و بی محبت و بی معرفت و من دختر بشوم یک قدیسه شکست خورده. بناپارت من را شیفته خودش میکرد به صورتش خیره میشدم به خصوص به لبهای قرمزش با گوشه های قهر الود عروسکی اش  و نگاه میکردم که چطور ماهرانه با دو دست جراحی میکند و با هر دو دست مینویسد و روپوش سفید پزشکی اش را از درون یک کیف سامسونت باریک اطو کشیده و صاف و صوف در میاورد درست مثل کیف مری پاپینز جادوئی ولی......

فراموش نشود که من نمی خواستم عاشق شوم بنابرین او را بردم به خواستگاری بهترین دوستم . دوستی از دبیرستان! گاهی سه نفری با هم بیرون می رفتیم . در اولین ملاقات سه نفری حس این که یک چیزی نامطلوب است داشتم ولی مهم نبود. باید هر چه سریعتر امکان عاشق شدن را از خودم میگرفتم.

من نمیدانم چرا آن ارتباط جور نشد. در طی دو یا سه هفته اوضاع در هم ریخت. قاطعانه ایستادم  بناپارت را مجبور کردم پیش از شکل گرفتن یک علاقه مطلب را رک و راست به دوستم بگوید. دوستم هم مثل من یک آوار از رابطه در هم ریخته به دوش داشت . بنابراین دلم اصلا نمی خواست زخمی شود. بناپارت خجالت میکشید ولی تلفن را دادم دستش و در سکوت نشستم رو برویش. بناپارت به من یاد داد که رابطه گردن به بالا را میشود قطع کرد ولی برعکسش هزار جور درد سر دارد.خوشبختانه رابطه فقط همان گردن به بالا بود و تمام شد.

بناپارات ماند روی دستم. در کنارم هر روز از 6 صبح تا 8 شب. در درمانگاه در مطب. وسواسهایش، جدیت کشنده اش، عصبانیتهای سیدی لحظه ای اش، مسئولیت پذیری بی حدش، مهربانی هایش با مردم و گاهی داد و بیدادهایش و آموزشهایش.

 یک روز پرسید خانم دکتر میشود من دست شما را از روی دستکش بگیرم . گفتم بفرمائید. آمد دستم را گرفت و کشیدن دندان عقل را یادم داد. گفت ببین مثل دسته موتور گازی می چرخانی.

کتابهایش در آن دوران سخت به من کمک کردند. از دولت عشق و . . . .این قضایا. البته به سختی تن به بهبودی میدادم . مسخره میکردم از مثبت اندیشی و این قضایا بیزار بودم و تا حدودی هستم. بخشیدن را هم هرگز فرا نگرفتم ولی بدون رد و بدل کردن هیچ نوع کلامی من و بناپارت از هم جدا نمیشدیم. اسمش عشق نبود ولی به یکدیگر پیچ شده بودیم . رومانتیک بازی در کار نبود ولی جدا نشدیم و تا امروز از گذشته یکدیگر هرگز یادی نکردیم. نه من از آنچه شنیده ام و نه او از آن آدم افسرده و وحشی که دیده بود.

اما بخش نصیحت. سالها تئوری بافی و کتاب خواندن  فیلم دیدن و جرات و جسارت نداشتن تا عملا عرصه ارتباط را بسنجم از من یک قهرمان خیالی در ذهن خودم ساخته بود. من نقش خیالی خودم را در زندگی واقعی بازی میکردم. با بی کله پیش رفتن با فاش گفتن و فاش رفتن . همه شور و احساس و هیجان من ناشی از خودم بود از آدرنالین های خفه شده از تجربه های نیاندوخته از بی برنامگی برای آینده از عدم شناخت خودم از خودم. از فانتزی بافی و قصه پردازی و فرو رفتن در نقش آن آدمهای قصه ها. این ها همه از خود بود و به نظرم غلط اندر غلط بود. آسیبی که چنین انسان خیال پردازی می خورد صد بدتر از سقوط از ارتفاع است. همه معیارهای آدم در مورد خودش حتی غلط از آب در می آید و آن وقت  وقت افسردگی است . این که پس من چی هستم و کی هستم کشنده است. بنابر این شد که من اعتقاد و باورم را به عشق از دست دادم. عشق وجود دارد و موجب حرکت است ولی ناشی از حرکت کورمال آدمها به سوی شناخت خود و دیگران است. به دنیا آمدن دوباره است  . از تاریکی خیال تا نور تند واقعیت. دانش است ناشی از شکسته شدن پوسته درون آدمیزاد. برای همین همه باید اسیرش شوند. همه باید آن را بچشند. این چالش آدم با خودش یکدفعه دامن روان آدمی را میگیرد و آتش میزند به هرچه هست و نیست و قدرت ویرانگری دارد و از آن فقط خاکستر میماند و جای زخم و خوب بله این طوری شد که من در آذر ماه سال 78 با بناپارت ازدواج کردم در یک دفتر خانه باحضور خانواده نزدیکمان و از دهه 70 که دوستش نداشتم وارد دهه 80 شدیم که البته دنیای دیگری بود که شاید وقتی دیگر.  

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در دوشنبه 27 مرداد1393  |
 رابین ویلیامز دوستت داشتم
به نظر خنده دار می آید ولی واقعیت دارد این که من دندان درد دارم. مدتها بود که بین دندان عقلم و دندان کناری اش ( دندان هشت و هفت) غذا گیر میکرد. میدانستم که یک جای کار خراب است و هر چند یک بار در مطب سبیلم را دود داده و یک عکس میگرفتم ولی چیزی معلوم نبود. خلاصه هر جور بود و شد مهم نیست مهم این است که دندان عقل را دادم ناپلئون آخر ساعت کشید و بعد هم رفتم نزد یکی از همکاران تا پوسیدگی دندان مجاور را درمان کند ولی نشد که بشه و الان درد دندان از فک بالا پخش میشود و به طور بی معنی و مسخره ای می رود تا ریشه دندان نیش فک پائین. یعنی یک مسیری که وقتی بیماران می گویند بیشتر به نظر تخیلی می آید اما الان مثل یک تیله ای از درد بین دو فکم مانده و فکرم را میبلعد این درد.  اگر چه خجالت آور، ناراحت کننده و درد سر آفرین است ولی چون اولین بار است که دندان درد گرفته ام به نوعی تجربه جدید است و البته باعث میشود بتوانم درک کنم که بیمارانم چه تجربیاتی را پیش از دیدن من داشته اند و تجربه درد خودش نوعی ضعف می آورد. انگار آدم ترسو میشود و این نکته مهمی است. اما جنبه دیگری هم در این میانه وجود دارد و اینکه من مازوخیستانه از این درد یک طوری لذت میبرم. حداقل تا الان که مثل یک درد گنگ از صبح هست و در تمام مدتی که در اتوبان مدرس جنوب با ماشینهای دیگر جنگ تن به تن داشتم وجود داشت اما دلم نخواست مسکن بخورم. اصولا از خوردن دارو خوشم نمیآید. بنابراین یک حالت افسرده ای دارم که با در دندان شروع شده و از خودم خجالت میکشم به خصوص که این اولین دندانم که دارد جان میدهد و محتضر است مفتی مفتی به این روز افتاده است نه پوسیدگی بزرگی داشته و نه بلای بزرگی به سرش آوردم . حالا حفه ناسور هشت و درد هفت هر دو من را بازی میدهند. به جهنم که نه چون خیلی دلم سوخته ولی خوب به درک من هم مثل بقیه آدمها باید بروم دندانم را روت کانال تراپی کنم. آخر باید بدانید که یکی از پز های دندانپزشکان به هم سلامت دندانهایشان است. این از اون هادت ننری های این رشته است که پزشکان ندارند. اصولا پزشکان یک هوا ساده تر و بی شیله پیله ترند.

از سوی دیگر الان جلوی اخبار نشسته ام و از دیدن ضجه های کردهای ایزدی و گرسنگی و ناله هایشان حیران مانده ام . از خودم میپرسم آیا این برنامه از پیش نوشته شده است؟  آیا یک هلوکاست کارگردانی شده است برای راه اندازی یک کشور کرد؟ یک کشور کرد درمیان ترکیه ایران عرق و سوریه؟ آیا باید باور کنیم که این مجانین که از چهار گوشه دنیا جمع شده اند و با قمه و کارد سر مردمان را مثل خیار میزنند یک دفعه از زیر بته عمل آمدند؟ یعنی هدفی از ثبت و انتشار این وحشی گری ندارند ؟

اینها گیجم میکند. نیامدن منجی هایی که همه ادیان منتظر آنها هستند و رخ ندادن آن معجره که باید رخ دهد آدم را یخ میکند. اینکه بشر هنوز همانقدر شقی است که بوده و شاید بدتر. مثلا اینکه من تصور میکنم شاید بیماری ابولا از لابراتوارهای مصنوعی در آمده تا امروز داروهای آزمایشی را روی مردم سیاه بدبخت امتحان کنند!

اما صدر اخبار رابین ویلیامز است. مدتاها بود از مردن کسی این قدر افسرده و غمگین نشده بودم. جا خوردم . صورت مهربانش و چشمان ریز پر از شور و برقش در ذهنم هست . با این همه همیشه رابن ویلیامز را کسی مثل جیم کری یا مستر بین یا بقیه نمیدیدم . در وجود ویلیامز این افسردگی انباشته بود و حتی از تصویر بیرون میزد. مصداق بدی شد برای دلقک گریان و خودکشی اش خیلی خیلی شوک آور بود ولی اعتیاد و الکل بلای مشاهی امریکائی است. همیشه از خودم می پرسم چقدر فشار را تحمل میکنند این ادمها که به سرعت در این وادی گم میشوند؟ فشار رسانه ها کشنده و خفه کننده است . به هر حال متاثر متاسف و داغون شدم .

 

مثل این که همان دهه شصت هنوز بهتر بود. حداقل اگر هر کسی در این جهان خودکشی میکرد ما خبر دار نمیشدیم . نبرد رودخانه نرتوا را میدیدم و سریال اوشین و ساعت خوش و نان و روزی از یک سوارخی بالاخره میرسید ولی زیر اخبار چرند خفه نمیشدیم. قبل از اخبار انجزه انجزه بود و به روال معموا ما زدیم و بردیم و دو تا سرباز و پاسدار افتادند شلارشون خاکی شد ولی سه لشکر عراقی دود شدند. بگذریم.

  

قاعدتا باید از دهه شصت بروم به دهه هفتاد ولی دهه هفتاد همین دیروزهاست. فضای مدیریتی  دانشگاه آزاد که در همان روز اول ثبت نام تا روز فارغ التحصیلی برایم منفور بود. تحقیر دانشجو، طلبکاری، بی ادبی ، فشار و حتی باجگیری و تهدید روشی بود که هر ترم برای افزایش شهریه بر ما اعمال میشد.

سال 69 سال کنکورم بود اتفاق همان سال کنکور دو مرحله ای شد. هر سال یک بامبول جدید. رتبه ام شد 2822 درسهای عمومی را بدتر از اختصاصی زدم. به طور مزمن درس خوان نبودم و سال سوم و چهارم وقت جبران مافات نیست. در مدرسه فرزانگان ورودی اولین دوره بعد از انقلاب بودم 62 . بهترین خاطرات عمرم را در آنجا دارم  و ضمنا بدترین ها را چون درس نمی خواندم و عقب ماندنم از بقیه بچه ها باعث میشد کمتر هم بخوانم و اعتمادم به خودم صفر شود. تازه از تابستان سال اول دبیرستان مشغول شدم ولی خودم را در هیاهوی رمانها و فیلم ها و خواب و . . . گم کرده بودم و پیدا نمیکردم. بعدها در دانشگاه که وسواس گونه درس میخواندم و لذت هم میبردم از این همه خریت نوجوانی ام پشیمان  بودم.

در دانشگاه سراسری فقط 47 رشته از 150 تا انتخاب کردم و اولینش دندانپزشکی شهید بهشتی بود. از دانشگاه تهران با آن بناهای قدیمی و نوعی تبختر عمیق فارغ التحصیلانش میترسیدم و حتی وقتی دانش آموز بودم و ممکن هم بود حاضر نبودم حتی به عنوان میان بر از فضای داخل دانشگاه تهران عبور کنم. همین ترس و تنبلی کار دستم داد.

دندانپزشکی آزاد زدم. برای خبر گرفتن از قبولی ام حتی روزنامه نخریده بودم . قبول شدنم فایده هم نداشت. پرداخت هزینه اش غیر ممکن بود و دلم نمی خواست با عنوان مدرسه فرزانگان سر از آزاد در بیاورم . به حد کافی سرافکنده رتبه ام بودم. خبر قبولی ام را یکی از دوستانم به مادرم داد. مادرم سر کار بود و دوستم به مادرم زنگ زد. خلاصه در نا امیدی مطلق بودم و فقط به عربی فکر میکردم که باید دوباره برای سال بعد بخوانم . تصمیم گرفتیم ( خانوادگی ) شروع کنم تا سال بعد کنکور دهم. زهی خیال باطل که مزه دانشگاه برود زیر دندان کسی و دوباره تن بدهد به خواندن دروس دبیرستان.

اهل ریاضی نبودم. فیزیک را دوست داشتم . شیمی را هرگز درست نخواندم . خوره علوم اجتماعی بودم که فقط کافی بود عنوان کنم علاقه مندم تا مادرم نیابتا سرم را مثل داعش دسته گلی ببرد. از وقتی خردسال بودم وظیفه شرعی ام دکتر شدن بود و گرفتن جای پدر بزرگم در عالم طبابت که جراح اطفال بود و انسانی خوش نام .حلقه طبابت  موروثی پدر در پسر را که پدرم و عمو ها و عمه بریده بودند بنده از 5 سالگی باید جوش میدادم. الان فکر میکنم این همه مذکر و مونث در این فامیل بود از من هم درشت تر و زبده تر . چطور شد زنگوله پای من افتاد؟ خلاصه راه در رو نداشت. الان خوشحالم به دو دلیل یک اینکه دندانپزشکی را واقعا دوست داشتم. دو اینکه اگر علوم اجتماعی در هر شکلش خوانده بودم یا تبعید بودم یا مرده بودم یا زندان بودم یا مهاجرت کرده بودم و باز از دور تئوری میساختم. بنابراین بهتره که از اون حیطه فاصله گرفتم چون کله ام پر باد بود و زبانم دراز تا خلیج فارس.

روز ثبت نام دندانپزشکی چهره مدیریت دانشگاه برایم مخدوش ثبت شد . با کارمندان دون پایه ای که با قلدری با ادم مواجه میشدند و با ارعاب و بدخلقی کام همه را تلخ میکردند. همان روز در خابان جمالزاده گفتند باید 5 ترم شهریه پایه بریزید به حساب . مشید 125 هزار تومان . برای الان خنده دار ولی در آن روز خاص که یک روز گرم تابستان 69 بود، درد ناک بود. مردم همه در صف بانک . بانک یعنی همان یک شعبه، از جای دیگر هم نمیشد واریز کرد. یک روز دیر میرفت به حساب دانشگاه!.همین برنامه ریزی گند تا روز آخر فارغ التحصیلی بود . پول ببر شعبه بنفشه یا زبرجد خیابان پاسداران وگرنه قبول نیست دیر میره به حساب . دسته های اسکناس دویست تومانی یا پانصد تومانی و یک کارمند حتی بدون پول شمار. ساعت نزدیک چهار و دانشگاه در حال تعطیلی و همینطور بانک و جز جز مردم که به خدا ما می خواهیم ثبت نام کنیم . کارمندانی که به ابتکار خودشان آتش مردم را تیز تر میکردند که یا امروز فیش را می اورید یا ثبت نام نمی شوید. بگم ازشون متنفرم و به اسم و چهره به یاد دارمشون چی میگویئد؟

همان مهر ماه وارد دانشکده دندانپزشکی آزاد شدم. درد ناک بود. بسیاری از دوستانم رتبه های تک رقمی و دو رقمی داشتند ولی دوستانی هم بودند که توفیق قبولی نداشتند. در هر حال کلاسها شروع شد. یک کلاس 60 نفره با 32 پسر و 28 دختر. خوب هر چه پرسنل و حسابداری و مدیریت منفور بودند استادها خوب بودند. آدمهای با سوادی که فقط صرف یک کراوات ساده از دانشگاه دولتی اخراج شده بودند و البته دانشجویان نگرانی که می خواستند برابر پولشان چیزی از استاد در بیاورند. کار به باقالی های هر کلاس ندارم ولی اغلب درس می خواندند. گروهی پشت هم انداز هم همه جا هستند و بودند. من یکی مثل اسب درس میخواندم. همه درسهایی که در مدرسه نخوانده بودم. این یکی شوخی بردار نبود. تهش امتحان نبود بلکه ادمی زنده بود که چشم توی چشمم مینشست.

 روزی را که برای اولین بار تزریق بی حسی کردم هرگز فراموش نمیکنم. بعضی بچه ها روی اقوام امتحان کرده بودند ولی من نه. تزریق بی حسی فک پائین یک کمی پیچیده تر از فک بالاست و اصولا دلهره آور. بخش ترمیمی بودیم روز اول ترم هفت . بیمار نداشتم. یکی از بچه ها که بیمار داشت اومد گفت ببین فیروزه من دارم از ترس میمیریم میای بی حسی این را بزنی؟ اگر بگم حتی کف پایم میلرزید شوخی نیست ولی نیم تنه بالا را سفت گرفتم تا مریض نفهمد. چهره اش را خوب یادمه. با خونسردی ظاهری زدم. مرد فکر کرد من یک چیزی بالاتر از اون دانشجوی قبلی ام . بی حسی بلافاصله گرفت. پشت بندش گفت : من چند روز پیش درمانگاه بودم هر چی تزریق کرد بی حس نشد. افتخار تا ته انگشت کوچک پایم رفت شادی یکی دو سانت قدم هم بلند شد ولی اشتباه نشود بعدها در طرح زمانهایی شد که از بی تجربگی زدم مریض را بی حس کردم بعد پلک چشمش هم بسته نمیشد! کافیه یک قطره از بی حسی برسد به غده بزاقی بناگوشی عصب حرکتی نصف صورت خواب میشود. هم خودم هم مریض پای سکته . خلاصه تهش یک انسان زنده است با اعضا و جوارحی که زیر یک پوست مرموز می توانند جابه جا باشند یا سرکش باشند یا اصلا عوضی و غلط باشند و خلاصه دخل آدم را بیاورند.

درس خواندم و کتاب خواندم و فیلم دیدم و با بلیطهای معاون وزیر فلان وزرات خانه یا دو تا بلیط مفلوک سینماهای فکستینی که به هزار واسطه گیر می اوردم بروم سینماهای جشنواره فجر تا فیلم ببینم.

دوستان خوبی داشتم . با هم میرفتیم سر گلستان پنجم و شیر موز می خوردیم. در خشکی و بی برکتی اون موقع پاسداران ساندویچ گران نیک می خوردیم . 150 تومان و چه خوشمزه بود که الان نیست. نه اهل پارتی بودم و نه هرگز در دور همی های دانشجوئی شرکت کردم. نه کسی عاشقم شد و نه تا وقتی خودم نخواستم عاشق کسی شدم. یک جوری خشن تر از این حرفها بودم. به قول بناپارت وقتی اولین بار دیدمت یک پوتین سربازی پات بود با یک شلوار جین کهنه و بارونی رنگ و رو رفته آبی . مثل  سرباز اسرائیلی ها . یک روز که در طرح خواستم مانتو عوض کنم دیدم بناپارت دوید رفت بیرون . پرسیدم چیزی شده ؟ گفت رفتم راحت باشید. گفتم مگه چیزی میشه دید. دو تا شلوار رو هم و یک یقه اسکی و یک پلیور روش . مقنعه را هم که در نمی آورم . چی ممکنه بتونی ببینی.

یک جور زیادی رک و بدون نرمش و خلاصه نامطلوب از هر جهت برای دوستی و مغازله.بگذریم

 

دانشکده دندانپزشکی یک روح هنری دارد مخصوص به خودش. یکی گچیه یکی آب جوش می خواهد یکی موم گرم میکند یکی اب سرد میریزد یکی دنبال دستگیره میگردد یکی گریه میکنه میگه دندانی که تراش داده بودم برای امتحان گم شد یکی خوشحاله چون دست دندان مریض بی دردسر چسبیده سر جایش. توی بخش پروتز بوی صمغ و استنس می آید . بخار آب داغ همه جا را میگیرد و قیافه ها عرق کرده و کلافه است. مریضهای بی دندون با مشکلات خاص . مواد گرون قیمت رنگابرنگ . صرفه جویی و بی پولی که دانشجویان دانشگاه آزاد را خیلی زود پخته میکند چون تهیه همه مواد و وسایل با دانشجو است از دستکش تا توربین. دانشکده فقط پنبه میدهد و لیوان یکبار مصرف و سر کوفت که کم مصرف کنید. البته این روح دندانپزشکی است . ریز ، میلیمتری، میلی گرمی

 بخش اطفال بر خلاف لطف کودکان پر از استرس عدم همکاری است . بچه ها وقتی تسلیم میشوند با لنگهای باز و نیمه خواب و بعضی ها بی وقفه در حال عق زدن یا داد زدن یا لگد. بخش ترمیمی شیک و آرام و بخش اندو پر از دلشوره . بوی مایع ظهور و ثبوت در بخش رادیولوژی. ارتودونسی گیج و ویج و جراحی آدرنالین با طعم لذت و آخری پریو یا همون لثه که هرگز مشتاقش نشدم.

از هر استادی هزار خاطره مفید دارم و از دوستان. اغلب هر ترم یا یکی در میان، دانشکده شهریه را زیاد میکرد. قضیه افزایش شهریه نبود قضیه افزایش غیر قانونی شهریه بود. بچه ها میرفتند بخشنامه را از دبیر خانه یا میدزدیدند یا میخریدند و تازه گندش در می آمد که افزایش 15 درصد بوده و دانشکده 35 درصد افزایش داده، بعد اعتصاب میشد. بعد من به عنوان نماینده کلاس حال میکردم. تقریبا همیشه نمانیده بودم هم عقیدتی و هم نماینده کلی کلاس . بعضی ها بودند که 35 درصد که سهل است اگر 135 در صد هم اضافه میشد فرقی براشان نمیکرد ولی نمیشد اعتصاب را شکست. دانشکده کوتاه می آمد. اتفاقا یکی بود از ترمهای بالاتر که سر دسته بود. رفت برای مذاکره از این رو به اون رو شد سال قبل زن و بچه را با فولکس میبرد مسافرت سال بعد با گالانت آخرین مدل! این طوری ها هم میشد . الان هم در کنگره ها با خدم و حشم است ولی من همان نمانیده زبان دراز مانده ام.

در هر حال من هالو تر از این حسابها بودم فقط شورش را دوست داشتم. دانشگاه با همین ریتم تمام شد.دانشگاه آزاد هرگز سیاسی نمیشد. یک بار فقط یکی را آوردند برایمان سخنرانی کند که متاسفانه نامش یادم رفته . برادر شهید بود و در یکی از پستهای ریاستی دانشگاه ازاد. یادم آمد عباسپور. آمده بود یک کاره درد ما را بپرسد و زرتی بزند و برود. نزدیک انتخابات مجلس. وقتش را تلف میکرد. بچه ها ی آزاد برخاسته از فضای بازار هستند و این را هم به انها می آموزند و حوصله این کارها را نداشتند. اصلا عرصه این کارها نبود.

 

برای پایان نامه و دفاع هم هنوز همانطور تنفر آور تسویه حساب کردیم . به خاطر ندارم حتی یک  ترم از هر جزئی از دانشگاه تسویه حساب نگرفته باشم و به ترم بعدی رفته باشم ولی موقع تسویه نهائی دوباره از آزمایشگاه ترم یک تسویه می خواستند. حتی اگر شانس شما لامپ میکروسکوپ در هنگامی که شما در آزمایشگاه بودید میسوخت حساب با شما بود.

با این همه دانشگاه آزاد را به یک دلیل دوست داشتم این که جانماز آب نمیکشید و به عنوان یک دانشجو امکان این را داشتم تا با همکلاسی ام سلام و علیک کنم چه مونث چه مذکر. خدا بیامرزد دکتر فاضل را ( هوشنگ ) تا بود نماینده ها ار صدا میزد می گفت ببینید تلفن زدند که میایند و با مینی بوس بد حجابها را می برند. من باید الان چهار تا تذکر با درج در پرونده بدم وگرنه اونها میانید. اونها یعنی خوئدسرها که به هر سوارخی از ان رد شوند کار دارند.

اتفاق یک بار از یکی از دوستان دانشگاه تهرانی خواستم بروم سر کلاسشان. دانشگاه تهران کلاس بافت شناسی رشته پزشکی. اوف خدا همه رتبه ها دو و سه و . . . . فکر کنم ترم دو یا سه بود هنوز کسی اسم بقیه را نمی دانست هنوز میگفتند اون سه است اون یکی 7!.... کلاس با تلاوت قران شروع شد و بعد نیمچه روضه ای برای شهادت حضرت زهرا بعد دکتر ر آمد. تشنه دیدنش بودم چون کتاب بافت شناسی را خود ایشان نوشته بود و مرجع بود. دکتر آمد یکی کمی از حضرت زهرا گفت و رفت پای تخته دو تا دایره کشید توی هم یکی بزرگ یکی کوچک. گفت این اسینی تیروئیده . خط خطی هم در امتداد شعاع دایره کشید شد سلولهای تیروئید. بعد بحث عوض شد رفت رسید به ازدواج بعد پرسید سیده ها دستشون را بلند کنند. بعد سید ها بلند کنند. بعد رو به اونها کرد گفت اینها را بگیرید این ها ده سال دیتر یائسه میشوند. یعنی یک چیزی تو هوا همین طوری شکمی. بعد گفت میخواهید بچه ها تون بلند قد شوند نخود بخورید.

انگار کلاس قبل از ازدواجه و مشورت قبل از زفاف.

البته بنده غلط بکنم قدرت علمی دانشگاه تهران را زیر سوال ببرم ولی دمم را گذاشتم رو کولم رفتم دانشکده خودمان به دستبوس دکتر پوستی که کراوات میزد و پیپ میکشید ولی یک بسته گچ پلیکان رنگی می آورد سر کلاس تا زیر و روی بافتها را سلول به سلول بکشد و برای امتحان هم پوست کله همه را کند.

در هر حال تمام شد. دوستان خوبم را این روزها کمتر می بینم. من با کودکی خاص خودم به دانشگاه رفتم با سادگی یک دختر بچه که 7 سال تمام با یک گروه محدود در مدرسه فرزانگان بودم و دانشگاه چم و خم زیاد داشت. دوستی ها همرنگ مدرسه نمیشد و ادمها چیزهایی برای پنهان کردن داشتند. سیاست پیشه بودند. یکی دو تا خالص پیدا میشد که خراشت نمیداد. دوستان مدرسه ام تقریبا بیشترشان مهاجرت کردند . تنها تر میشدم. کسی اهل کتاب نبود اهل فیلم نبود و من ترسو و گریزان بودم البته با ظاهر قلدرو زبان دراز. اصلا اهل هیچ چیز نبودند. یک طوری بی شکل بودند. شاید هم من درکشان نکردم ولی از دوستهایی که در سن 12 سالگی شروع کردم لذت بیشتری بردم تا آنها که در 18 سالگی. دوز و کلکهای ازدواجی، قرار های پنهانی که همه خبر داشتند. موش و گربه بازی برای راز نگهداری، بررسی منافع مالی،این ها در کت من نمیرفت. همیشه یا زنگی زنگ یا رومی روم.

آن دختر زبان دراز و قلدر به طرح رفت ولی رابطه ام را با دوستان دبیرستان حفظ کردم حتی به خوبی یادم مانده دوم خرداد دسته جمعی با چندی از ایشان رفتیم رای دادیم و هنوز هم اگر چه معدود اما بهترین انتخابم هستند. رشته دوستی کودکی ام هرگز بریده نشد و نخواهد شد  با همانها که از مدرسه فرار کردم . درس نخواندم به کنکور فحش دادم و کتاب قرض دادم با همانها که به درسها فحش دادم و هنوز درد دل داریم تا ابد.

دوستان دانشگاه را تک و توک خبر دارم. مشتاق دیدنشان هستم ولی ملاحظات جرفه ای زیاد است . یکی از عادات بد دندانپزشکان غلو است در باره درآمد و امکانات و توانایی ها. در هر حال هر شغلی بد و خوب دارد و این همه بدی رشته ماست. جایش تنگ است و بسیاری چیزهای دیگر.

 

 پی نوشت: خاطرات من از برخورد و برنامه ریزی و مدیریت دانشگاه آزاد مربوط به سالهای پیش است . اینکه الان آیا همین است یا خیر را نیمدانم و نمی خواهم احیانا جسارتی به شاغلین در این موسسه کرده باشم و چون هرگز در دانشگاه سراسری نیز نبوده ام نمیدانم برخورد ایشان چگونه بوده است . شاید بهتر شاید بدتر. در هر حال پیشاپیش خواستم بگویم جنبه تاریخ دارد این ها نه اینکه الان باشد

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 25 مرداد1393  |
 رابین ویلیامز دوستت داشتم

به نظر خنده دار می آید ولی واقعیت دارد این که من دندان درد دارم. مدتها بود که بین دندان عقلم و دندان کناری اش ( دندان هشت و هفت) غذا گیر میکرد. میدانستم که یک جای کار خراب است و هر چند یک بار در مطب سبیلم را دود داده و یک عکس میگرفتم ولی چیزی معلوم نبود. خلاصه هر جور بود و شد مهم نیست مهم این است که دندان عقل را دادم ناپلئون آخر ساعت کشید و بعد هم رفتم نزد یکی از همکاران تا پوسیدگی دندان مجاور را درمان کند ولی نشد که بشه و الان درد دندان از فک بالا پخش میشود و به طور بی معنی و مسخره ای می رود تا ریشه دندان نیش فک پائین. یعنی یک مسیری که وقتی بیماران می گویند بیشتر به نظر تخیلی می آید اما الان مثل یک تیله ای از درد بین دو فکم مانده و فکرم را میبلعد این درد.  اگر چه خجالت آور، ناراحت کننده و درد سر آفرین است ولی چون اولین بار است که دندان درد گرفته ام به نوعی تجربه جدید است و البته باعث میشود بتوانم درک کنم که بیمارانم چه تجربیاتی را پیش از دیدن من داشته اند و تجربه درد خودش نوعی ضعف می آورد. انگار آدم ترسو میشود و این نکته مهمی است. اما جنبه دیگری هم در این میانه وجود دارد و اینکه من مازوخیستانه از این درد یک طوری لذت میبرم. حداقل تا الان که مثل یک درد گنگ از صبح هست و در تمام مدتی که در اتوبان مدرس جنوب با ماشینهای دیگر جنگ تن به تن داشتم وجود داشت اما دلم نخواست مسکن بخورم. اصولا از خوردن دارو خوشم نمیآید. بنابراین یک حالت افسرده ای دارم که با در دندان شروع شده و از خودم خجالت میکشم به خصوص که این اولین دندانم که دارد جان میدهد و محتضر است مفتی مفتی به این روز افتاده است نه پوسیدگی بزرگی داشته و نه بلای بزرگی به سرش آوردم . حالا حفه ناسور هشت و درد هفت هر دو من را بازی میدهند. به جهنم که نه چون خیلی دلم سوخته ولی خوب به درک من هم مثل بقیه آدمها باید بروم دندانم را روت کانال تراپی کنم. آخر باید بدانید که یکی از پز های دندانپزشکان به هم سلامت دندانهایشان است. این از اون هادت ننری های این رشته است که پزشکان ندارند. اصولا پزشکان یک هوا ساده تر و بی شیله پیله ترند.

از سوی دیگر الان جلوی اخبار نشسته ام و از دیدن ضجه های کردهای ایزدی و گرسنگی و ناله هایشان حیران مانده ام . از خودم میپرسم آیا این برنامه از پیش نوشته شده است؟  آیا یک هلوکاست کارگردانی شده است برای راه اندازی یک کشور کرد؟ یک کشور کرد درمیان ترکیه ایران عرق و سوریه؟ آیا باید باور کنیم که این مجانین که از چهار گوشه دنیا جمع شده اند و با قمه و کارد سر مردمان را مثل خیار میزنند یک دفعه از زیر بته عمل آمدند؟ یعنی هدفی از ثبت و انتشار این وحشی گری ندارند ؟

اینها گیجم میکند. نیامدن منجی هایی که همه ادیان منتظر آنها هستند و رخ ندادن آن معجره که باید رخ دهد آدم را یخ میکند. اینکه بشر هنوز همانقدر شقی است که بوده و شاید بدتر. مثلا اینکه من تصور میکنم شاید بیماری ابولا از لابراتوارهای مصنوعی در آمده تا امروز داروهای آزمایشی را روی مردم سیاه بدبخت امتحان کنند!

اما صدر اخبار رابین ویلیامز است. مدتاها بود از مردن کسی این قدر افسرده و غمگین نشده بودم. جا خوردم . صورت مهربانش و چشمان ریز پر از شور و برقش در ذهنم هست . با این همه همیشه رابن ویلیامز را کسی مثل جیم کری یا مستر بین یا بقیه نمیدیدم . در وجود ویلیامز این افسردگی انباشته بود و حتی از تصویر بیرون میزد. مصداق بدی شد برای دلقک گریان و خودکشی اش خیلی خیلی شوک آور بود ولی اعتیاد و الکل بلای مشاهی امریکائی است. همیشه از خودم می پرسم چقدر فشار را تحمل میکنند این ادمها که به سرعت در این وادی گم میشوند؟ فشار رسانه ها کشنده و خفه کننده است . به هر حال متاثر متاسف و داغون شدم .

 

مثل این که همان دهه شصت هنوز بهتر بود. حداقل اگر هر کسی در این جهان خودکشی میکرد ما خبر دار نمیشدیم . نبرد رودخانه نرتوا را میدیدم و سریال اوشین و ساعت خوش و نان و روزی از یک سوارخی بالاخره میرسید ولی زیر اخبار چرند خفه نمیشدیم. قبل از اخبار انجزه انجزه بود و به روال معموا ما زدیم و بردیم و دو تا سرباز و پاسدار افتادند شلارشون خاکی شد ولی سه لشکر عراقی دود شدند. بگذریم.

  

قاعدتا باید از دهه شصت بروم به دهه هفتاد ولی دهه هفتاد همین دیروزهاست. فضای مدیریتی  دانشگاه آزاد که در همان روز اول ثبت نام تا روز فارغ التحصیلی برایم منفور بود. تحقیر دانشجو، طلبکاری، بی ادبی ، فشار و حتی باجگیری و تهدید روشی بود که هر ترم برای افزایش شهریه بر ما اعمال میشد.

سال 69 سال کنکورم بود اتفاق همان سال کنکور دو مرحله ای شد. هر سال یک بامبول جدید. رتبه ام شد 2822 درسهای عمومی را بدتر از اختصاصی زدم. به طور مزمن درس خوان نبودم و سال سوم و چهارم وقت جبران مافات نیست. در مدرسه فرزانگان ورودی اولین دوره بعد از انقلاب بودم 62 . بهترین خاطرات عمرم را در آنجا دارم  و ضمنا بدترین ها را چون درس نمی خواندم و عقب ماندنم از بقیه بچه ها باعث میشد کمتر هم بخوانم و اعتمادم به خودم صفر شود. تازه از تابستان سال اول دبیرستان مشغول شدم ولی خودم را در هیاهوی رمانها و فیلم ها و خواب و . . . گم کرده بودم و پیدا نمیکردم. بعدها در دانشگاه که وسواس گونه درس میخواندم و لذت هم میبردم از این همه خریت نوجوانی ام پشیمان  بودم.

در دانشگاه سراسری فقط 47 رشته از 150 تا انتخاب کردم و اولینش دندانپزشکی شهید بهشتی بود. از دانشگاه تهران با آن بناهای قدیمی و نوعی تبختر عمیق فارغ التحصیلانش میترسیدم و حتی وقتی دانش آموز بودم و ممکن هم بود حاضر نبودم حتی به عنوان میان بر از فضای داخل دانشگاه تهران عبور کنم. همین ترس و تنبلی کار دستم داد.

دندانپزشکی آزاد زدم. برای خبر گرفتن از قبولی ام حتی روزنامه نخریده بودم . قبول شدنم فایده هم نداشت. پرداخت هزینه اش غیر ممکن بود و دلم نمی خواست با عنوان مدرسه فرزانگان سر از آزاد در بیاورم . به حد کافی سرافکنده رتبه ام بودم. خبر قبولی ام را یکی از دوستانم به مادرم داد. مادرم سر کار بود و دوستم به مادرم زنگ زد. خلاصه در نا امیدی مطلق بودم و فقط به عربی فکر میکردم که باید دوباره برای سال بعد بخوانم . تصمیم گرفتیم ( خانوادگی ) شروع کنم تا سال بعد کنکور دهم. زهی خیال باطل که مزه دانشگاه برود زیر دندان کسی و دوباره تن بدهد به خواندن دروس دبیرستان.

اهل ریاضی نبودم. فیزیک را دوست داشتم . شیمی را هرگز درست نخواندم . خوره علوم اجتماعی بودم که فقط کافی بود عنوان کنم علاقه مندم تا مادرم نیابتا سرم را مثل داعش دسته گلی ببرد. از وقتی خردسال بودم وظیفه شرعی ام دکتر شدن بود و گرفتن جای پدر بزرگم در عالم طبابت که جراح اطفال بود و انسانی خوش نام .حلقه طبابت  موروثی پدر در پسر را که پدرم و عمو ها و عمه بریده بودند بنده از 5 سالگی باید جوش میدادم. الان فکر میکنم این همه مذکر و مونث در این فامیل بود از من هم درشت تر و زبده تر . چطور شد زنگوله پای من افتاد؟ خلاصه راه در رو نداشت. الان خوشحالم به دو دلیل یک اینکه دندانپزشکی را واقعا دوست داشتم. دو اینکه اگر علوم اجتماعی در هر شکلش خوانده بودم یا تبعید بودم یا مرده بودم یا زندان بودم یا مهاجرت کرده بودم و باز از دور تئوری میساختم. بنابراین بهتره که از اون حیطه فاصله گرفتم چون کله ام پر باد بود و زبانم دراز تا خلیج فارس.

روز ثبت نام دندانپزشکی چهره مدیریت دانشگاه برایم مخدوش ثبت شد . با کارمندان دون پایه ای که با قلدری با ادم مواجه میشدند و با ارعاب و بدخلقی کام همه را تلخ میکردند. همان روز در خابان جمالزاده گفتند باید 5 ترم شهریه پایه بریزید به حساب . مشید 125 هزار تومان . برای الان خنده دار ولی در آن روز خاص که یک روز گرم تابستان 69 بود، درد ناک بود. مردم همه در صف بانک . بانک یعنی همان یک شعبه، از جای دیگر هم نمیشد واریز کرد. یک روز دیر میرفت به حساب دانشگاه!.همین برنامه ریزی گند تا روز آخر فارغ التحصیلی بود . پول ببر شعبه بنفشه یا زبرجد خیابان پاسداران وگرنه قبول نیست دیر میره به حساب . دسته های اسکناس دویست تومانی یا پانصد تومانی و یک کارمند حتی بدون پول شمار. ساعت نزدیک چهار و دانشگاه در حال تعطیلی و همینطور بانک و جز جز مردم که به خدا ما می خواهیم ثبت نام کنیم . کارمندانی که به ابتکار خودشان آتش مردم را تیز تر میکردند که یا امروز فیش را می اورید یا ثبت نام نمی شوید. بگم ازشون متنفرم و به اسم و چهره به یاد دارمشون چی میگویئد؟

همان مهر ماه وارد دانشکده دندانپزشکی آزاد شدم. درد ناک بود. بسیاری از دوستانم رتبه های تک رقمی و دو رقمی داشتند ولی دوستانی هم بودند که توفیق قبولی نداشتند. در هر حال کلاسها شروع شد. یک کلاس 60 نفره با 32 پسر و 28 دختر. خوب هر چه پرسنل و حسابداری و مدیریت منفور بودند استادها خوب بودند. آدمهای با سوادی که فقط صرف یک کراوات ساده از دانشگاه دولتی اخراج شده بودند و البته دانشجویان نگرانی که می خواستند برابر پولشان چیزی از استاد در بیاورند. کار به باقالی های هر کلاس ندارم ولی اغلب درس می خواندند. گروهی پشت هم انداز هم همه جا هستند و بودند. من یکی مثل اسب درس میخواندم. همه درسهایی که در مدرسه نخوانده بودم. این یکی شوخی بردار نبود. تهش امتحان نبود بلکه ادمی زنده بود که چشم توی چشمم مینشست.

 روزی را که برای اولین بار تزریق بی حسی کردم هرگز فراموش نمیکنم. بعضی بچه ها روی اقوام امتحان کرده بودند ولی من نه. تزریق بی حسی فک پائین یک کمی پیچیده تر از فک بالاست و اصولا دلهره آور. بخش ترمیمی بودیم روز اول ترم هفت . بیمار نداشتم. یکی از بچه ها که بیمار داشت اومد گفت ببین فیروزه من دارم از ترس میمیریم میای بی حسی این را بزنی؟ اگر بگم حتی کف پایم میلرزید شوخی نیست ولی نیم تنه بالا را سفت گرفتم تا مریض نفهمد. چهره اش را خوب یادمه. با خونسردی ظاهری زدم. مرد فکر کرد من یک چیزی بالاتر از اون دانشجوی قبلی ام . بی حسی بلافاصله گرفت. پشت بندش گفت : من چند روز پیش درمانگاه بودم هر چی تزریق کرد بی حس نشد. افتخار تا ته انگشت کوچک پایم رفت شادی یکی دو سانت قدم هم بلند شد ولی اشتباه نشود بعدها در طرح زمانهایی شد که از بی تجربگی زدم مریض را بی حس کردم بعد پلک چشمش هم بسته نمیشد! کافیه یک قطره از بی حسی برسد به غده بزاقی بناگوشی عصب حرکتی نصف صورت خواب میشود. هم خودم هم مریض پای سکته . خلاصه تهش یک انسان زنده است با اعضا و جوارحی که زیر یک پوست مرموز می توانند جابه جا باشند یا سرکش باشند یا اصلا عوضی و غلط باشند و خلاصه دخل آدم را بیاورند.

درس خواندم و کتاب خواندم و فیلم دیدم و با بلیطهای معاون وزیر فلان وزرات خانه یا دو تا بلیط مفلوک سینماهای فکستینی که به هزار واسطه گیر می اوردم بروم سینماهای جشنواره فجر تا فیلم ببینم.

دوستان خوبی داشتم . با هم میرفتیم سر گلستان پنجم و شیر موز می خوردیم. در خشکی و بی برکتی اون موقع پاسداران ساندویچ گران نیک می خوردیم . 150 تومان و چه خوشمزه بود که الان نیست. نه اهل پارتی بودم و نه هرگز در دور همی های دانشجوئی شرکت کردم. نه کسی عاشقم شد و نه تا وقتی خودم نخواستم عاشق کسی شدم. یک جوری خشن تر از این حرفها بودم. به قول بناپارت وقتی اولین بار دیدمت یک پوتین سربازی پات بود با یک شلوار جین کهنه و بارونی رنگ و رو رفته آبی . مثل  سرباز اسرائیلی ها . یک روز که در طرح خواستم مانتو عوض کنم دیدم بناپارت دوید رفت بیرون . پرسیدم چیزی شده ؟ گفت رفتم راحت باشید. گفتم مگه چیزی میشه دید. دو تا شلوار رو هم و یک یقه اسکی و یک پلیور روش . مقنعه را هم که در نمی آورم . چی ممکنه بتونی ببینی.

یک جور زیادی رک و بدون نرمش و خلاصه نامطلوب از هر جهت برای دوستی و مغازله.بگذریم

 

دانشکده دندانپزشکی یک روح هنری دارد مخصوص به خودش. یکی گچیه یکی آب جوش می خواهد یکی موم گرم میکند یکی اب سرد میریزد یکی دنبال دستگیره میگردد یکی گریه میکنه میگه دندانی که تراش داده بودم برای امتحان گم شد یکی خوشحاله چون دست دندان مریض بی دردسر چسبیده سر جایش. توی بخش پروتز بوی صمغ و استنس می آید . بخار آب داغ همه جا را میگیرد و قیافه ها عرق کرده و کلافه است. مریضهای بی دندون با مشکلات خاص . مواد گرون قیمت رنگابرنگ . صرفه جویی و بی پولی که دانشجویان دانشگاه آزاد را خیلی زود پخته میکند چون تهیه همه مواد و وسایل با دانشجو است از دستکش تا توربین. دانشکده فقط پنبه میدهد و لیوان یکبار مصرف و سر کوفت که کم مصرف کنید. البته این روح دندانپزشکی است . ریز ، میلیمتری، میلی گرمی

 بخش اطفال بر خلاف لطف کودکان پر از استرس عدم همکاری است . بچه ها وقتی تسلیم میشوند با لنگهای باز و نیمه خواب و بعضی ها بی وقفه در حال عق زدن یا داد زدن یا لگد. بخش ترمیمی شیک و آرام و بخش اندو پر از دلشوره . بوی مایع ظهور و ثبوت در بخش رادیولوژی. ارتودونسی گیج و ویج و جراحی آدرنالین با طعم لذت و آخری پریو یا همون لثه که هرگز مشتاقش نشدم.

از هر استادی هزار خاطره مفید دارم و از دوستان. اغلب هر ترم یا یکی در میان، دانشکده شهریه را زیاد میکرد. قضیه افزایش شهریه نبود قضیه افزایش غیر قانونی شهریه بود. بچه ها میرفتند بخشنامه را از دبیر خانه یا میدزدیدند یا میخریدند و تازه گندش در می آمد که افزایش 15 درصد بوده و دانشکده 35 درصد افزایش داده، بعد اعتصاب میشد. بعد من به عنوان نماینده کلاس حال میکردم. تقریبا همیشه نمانیده بودم هم عقیدتی و هم نماینده کلی کلاس . بعضی ها بودند که 35 درصد که سهل است اگر 135 در صد هم اضافه میشد فرقی براشان نمیکرد ولی نمیشد اعتصاب را شکست. دانشکده کوتاه می آمد. اتفاقا یکی بود از ترمهای بالاتر که سر دسته بود. رفت برای مذاکره از این رو به اون رو شد سال قبل زن و بچه را با فولکس میبرد مسافرت سال بعد با گالانت آخرین مدل! این طوری ها هم میشد . الان هم در کنگره ها با خدم و حشم است ولی من همان نمانیده زبان دراز مانده ام.

در هر حال من هالو تر از این حسابها بودم فقط شورش را دوست داشتم. دانشگاه با همین ریتم تمام شد.دانشگاه آزاد هرگز سیاسی نمیشد. یک بار فقط یکی را آوردند برایمان سخنرانی کند که متاسفانه نامش یادم رفته . برادر شهید بود و در یکی از پستهای ریاستی دانشگاه ازاد. یادم آمد عباسپور. آمده بود یک کاره درد ما را بپرسد و زرتی بزند و برود. نزدیک انتخابات مجلس. وقتش را تلف میکرد. بچه ها ی آزاد برخاسته از فضای بازار هستند و این را هم به انها می آموزند و حوصله این کارها را نداشتند. اصلا عرصه این کارها نبود.

 

برای پایان نامه و دفاع هم هنوز همانطور تنفر آور تسویه حساب کردیم . به خاطر ندارم حتی یک  ترم از هر جزئی از دانشگاه تسویه حساب نگرفته باشم و به ترم بعدی رفته باشم ولی موقع تسویه نهائی دوباره از آزمایشگاه ترم یک تسویه می خواستند. حتی اگر شانس شما لامپ میکروسکوپ در هنگامی که شما در آزمایشگاه بودید میسوخت حساب با شما بود.

با این همه دانشگاه آزاد را به یک دلیل دوست داشتم این که جانماز آب نمیکشید و به عنوان یک دانشجو امکان این را داشتم تا با همکلاسی ام سلام و علیک کنم چه مونث چه مذکر. خدا بیامرزد دکتر فاضل را ( هوشنگ ) تا بود نماینده ها ار صدا میزد می گفت ببینید تلفن زدند که میایند و با مینی بوس بد حجابها را می برند. من باید الان چهار تا تذکر با درج در پرونده بدم وگرنه اونها میانید. اونها یعنی خوئدسرها که به هر سوارخی از ان رد شوند کار دارند.

اتفاق یک بار از یکی از دوستان دانشگاه تهرانی خواستم بروم سر کلاسشان. دانشگاه تهران کلاس بافت شناسی رشته پزشکی. اوف خدا همه رتبه ها دو و سه و . . . . فکر کنم ترم دو یا سه بود هنوز کسی اسم بقیه را نمی دانست هنوز میگفتند اون سه است اون یکی 7!.... کلاس با تلاوت قران شروع شد و بعد نیمچه روضه ای برای شهادت حضرت زهرا بعد دکتر ر آمد. تشنه دیدنش بودم چون کتاب بافت شناسی را خود ایشان نوشته بود و مرجع بود. دکتر آمد یکی کمی از حضرت زهرا گفت و رفت پای تخته دو تا دایره کشید توی هم یکی بزرگ یکی کوچک. گفت این اسینی تیروئیده . خط خطی هم در امتداد شعاع دایره کشید شد سلولهای تیروئید. بعد بحث عوض شد رفت رسید به ازدواج بعد پرسید سیده ها دستشون را بلند کنند. بعد سید ها بلند کنند. بعد رو به اونها کرد گفت اینها را بگیرید این ها ده سال دیتر یائسه میشوند. یعنی یک چیزی تو هوا همین طوری شکمی. بعد گفت میخواهید بچه ها تون بلند قد شوند نخود بخورید.

انگار کلاس قبل از ازدواجه و مشورت قبل از زفاف.

البته بنده غلط بکنم قدرت علمی دانشگاه تهران را زیر سوال ببرم ولی دمم را گذاشتم رو کولم رفتم دانشکده خودمان به دستبوس دکتر پوستی که کراوات میزد و پیپ میکشید ولی یک بسته گچ پلیکان رنگی می آورد سر کلاس تا زیر و روی بافتها را سلول به سلول بکشد و برای امتحان هم پوست کله همه را کند.

در هر حال تمام شد. دوستان خوبم را این روزها کمتر می بینم. من با کودکی خاص خودم به دانشگاه رفتم با سادگی یک دختر بچه که 7 سال تمام با یک گروه محدود در مدرسه فرزانگان بودم و دانشگاه چم و خم زیاد داشت. دوستی ها همرنگ مدرسه نمیشد و ادمها چیزهایی برای پنهان کردن داشتند. سیاست پیشه بودند. یکی دو تا خالص پیدا میشد که خراشت نمیداد. دوستان مدرسه ام تقریبا بیشترشان مهاجرت کردند . تنها تر میشدم. کسی اهل کتاب نبود اهل فیلم نبود و من ترسو و گریزان بودم البته با ظاهر قلدرو زبان دراز. اصلا اهل هیچ چیز نبودند. یک طوری بی شکل بودند. شاید هم من درکشان نکردم ولی از دوستهایی که در سن 12 سالگی شروع کردم لذت بیشتری بردم تا آنها که در 18 سالگی. دوز و کلکهای ازدواجی، قرار های پنهانی که همه خبر داشتند. موش و گربه بازی برای راز نگهداری، بررسی منافع مالی،این ها در کت من نمیرفت. همیشه یا زنگی زنگ یا رومی روم.

آن دختر زبان دراز و قلدر به طرح رفت ولی رابطه ام را با دوستان دبیرستان حفظ کردم حتی به خوبی یادم مانده دوم خرداد دسته جمعی با چندی از ایشان رفتیم رای دادیم و هنوز هم اگر چه معدود اما بهترین انتخابم هستند. رشته دوستی کودکی ام هرگز بریده نشد و نخواهد شد  با همانها که از مدرسه فرار کردم . درس نخواندم به کنکور فحش دادم و کتاب قرض دادم با همانها که به درسها فحش دادم و هنوز درد دل داریم تا ابد.

دوستان دانشگاه را تک و توک خبر دارم. مشتاق دیدنشان هستم ولی ملاحظات جرفه ای زیاد است . یکی از عادات بد دندانپزشکان غلو است در باره درآمد و امکانات و توانایی ها. در هر حال هر شغلی بد و خوب دارد و این همه بدی رشته ماست. جایش تنگ است و بسیاری چیزهای دیگر.

 

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 25 مرداد1393  |
 قصه ای پر از آب چشم

از دهه 60 چه میتوان نوشت؟ هنوز دارای ملاحظاتی است که به نظر میرسد قابل بیان نباشد. به حساب ساده برای من یعنی ده تا بیست سالگی . نقطه شروع و پایان شگفت انگیزی است این دو سن که من بخواهم یک دهه را در آن بگنجانم. از خاطرات یک دخترک تپل و موبور ده ساله که  بلاهت و سادگی اش واقعا نماد سال تولدش بود( خوک که پروارش میکنند تا بخورند) تا یک دختر جوان بیست ساله که با شکستن گرده کنکور حتی در دانشگاه های بی کلاس آزاد کم کم خودش را پیدا میکند تا بعد باز دریابد که گم است.

دهه شصت برای من اصلا نوستالژیک نیست. نه فقط چون متولد 50 هستم و خاطرات گنگی از آن دهه دارم بلکه چون دهه 60 به نظرم یک معنی دارد حرمان عمومی. اینکه الان به آن حرمان میخندیم از ناچاری و شاید بی غیرتی باشد. در هر حال گروهی همچون من کودکی و نوجوانی را در این دهه گذراندند و ما قاضیان خوبی برای کودکی نیستیم و فکر کنم قضاوتمان اصلا قابل اعتنا نباشد در کودکی هر چیزی هاله سرخوشانه ای دارد و دهه 60 به بدی شهره است و این تضاد غریبی است. من هیچ کدام را کاری ندارم و فقط خاطره را مرور میکنم .

شروع جنگ البته سال 58 بود نه 59. من هشت ساله بودم و هنوز زندگی مان در اثر پاکسازی پدرم تغییر زیادی نکرده بود. برای بچه های نسل های بعد پاکسازی کلمه غریبی است. اغلب از گفتن این که پدرم پاکسازی شده ابا داشتم زیرا اولا به هر حال نوعی اخراج بود و ثانیا بلافاصله ذهن مردم میرفت به سوی شخصیتهای منفور فیلمهای تبلیغاتی پس از انقلاب. خانه عنکبوت و . . . در حالیکه پدرم یک کارمند معمولی در بخش خصوصی بود و نه به بالا متصل بود نه به پائین . گرچه خانواده گل سرخی اقوام اعیان و اشرافی داشتند که در تیررس انقلاب بودند ولی خوشبختانه یا بدبختانه ما جز آنها نبودیم.حتی شش ماهی هم که پارک لاله به نام گل سرخی بود نفعی به حال فراریان این فامیل نداشت . مایه افتخار ما نیز نبود چون البته با خسرو نسبتی هم نداشتیم . در هر حال هنوز منزلمان در کوچه طوسی بود . جایی بالای کاخ نیاوران. تلویزیون خانه عروسکها نشان میداد.

خونه این عروسکها .. خونه این وروجکها .... شاد و خندون ....

ریتمش را یادمه ولی شعرش را نه

تنها برنامه عروسکی که از پیش از 57 یادمه باغچه سبزیجات بود با مریم گلی و جعفری ولی از بعد از انقلاب تا مدتها برنامه عروسکی زیاد شد و کارتونها کم. گالیور. جو سرخ پوسته و هاکلبری فین. سوپرمن و شزم و . . . قطع شدند و خانه های عروسکی که الی حال هستند. از کلاه قرمزی بگذریم از بقیه بیزار بودم و هستم. عقبگرد بصری بودند با عروسکهای زشت و گنده و صداهای نامفهوم و مجری های ننر.

از بحث دور میشوم . تابستان 58 بود که تلویزیون گاهی آژیرهای قرمز و زرد و سفید را معرفی میکرد. خوب یادمه که می گفت اگر وضعیت قرمز شد بروید یک جای امنی . من از مادرم می پرسیدم زیر میز خوبه؟

بنابراین از تابستان 58 دنیای اطراف خطرناک میشد. همان وقتها بود یا شاید زمستان که مسجد محل یک دفعه صبح قران گذاشت . مردم عادت به شنیدن اذان از مسجد داشتند ولی قران کمتر. صدای عبدالباسط بود که اذا شمس کورت..... دل آدم را چنگ میزند این صوت. آقای طالقانی فوت شده بود. روایت البته بسیار بود. مردم یک کمی جا خورده بودند. عموم مردم گیج و ناراحت بودند.

به هر حال در همان تابستان عواقب بی کاری پدرم که با حکمی عجیب و غریب و دست نویس اخراج شده بود با همه مشکلات زندگی ما گره خورد و مثل طوفان از جا کندمان.

وقتی جنگ در تهران آغاز شد فقط میشنیدم که هلکوپتر سازی را در فرودگاه مهر آباد بمباران کردند. فکر میکنم پدرم تهران نبود و ما در منزل یکی از خاله هایم بودیم که بار دار بود و از ترس به حال مرگ.از آن شب اوضاع عوض شد. آژیر خطر و ما ملت بی کس و کار که در زیر پله ها و آستانه درها و هر سوارخی پنهان میشدیم و تصورمان از جنگ تصاویر فیلم های جنگ جهانی دوم بود. صدای بمب را که بم و تو پر بود از موشک که تو خالی و سطحی بود و موشک را از ضد هوائی که صدای خشک  و نزدیکی  داشت تشخیص نمیدادیم و تصور میکردیم الان شکم هواپیما باز شده و مثل تخم ریزی مورچه بمب است که بر تهران می ریزد. واقعا تصور عمومی این بود که وقتی صبح جرات کنیم و در خانه را باز کنیم با محله های ویران برلین مواجه میشویم. اطلاع نرسانی عمدی که نمیدانم استراتژی در مقابل دشمن بود یا ملت باعث میشد گاهی فکر کنیم حکومت می خواهد بترساندمان چون نه جایی خراب شده بود و نه کسی خبری میداد البته این ها مال اولش است بعدها تخریب ها را پیدا کردیم ولی مسئولان هنوز در همان استراتژی سر در برف ماندند. اتفاق اغلب جاهایی که موشک و بمب میافتاد را بعدا رفتیم و دیدیم و از آن وقت کمتر ترسیدم چون دانستم لازم نیست به زیر پله و زیر زمین بروم. ویرانی بنیان کن است.

خلاصه با چنین وضعیت نابسامان از دهه 50 به 60 رسیدم. دهه پراکندگی های سیاسی. دهه ای که یک دفعه یک دختر خاله یا پسر خاله که حال و هوای جوانی به سیاسی بازی انداخته بودش مثل جذامی ها میشد چون مادر و پدرها میترسیدند بچه هایشان را هوایی کند. دهه فرار پسران مشمول از مرز. کم شدن پسرها. شهید شدن. فرارو . . .  دهه 60 دهه برو بروی رادیو ترانزیستوری ژاپنی. وقتی هنوز ژاپنی ها خودشان چیزی تولید میکردند.

رادیو به گوش، به صدای امریکا گوش میکردند که هنوز وی او ای نشده بود. تنها امید ما بچه ها آن یک دونه ترانه آخر برنامه که به خرخر و ترتر پارازیت به گوش میرسید.

بعدش با یک نوار کاست داغون و یک ضبط صوت لکنتی غرق شدن در رویای نامفهومی به معنای حسرت. حسرت نمی دانم چی. بیجیز/ دانا سامر/ مایکل جکسون /داریوش/ ابی

دهه 60 دهه بمبگذاری ها و درگیریهای خیابانی. دنبال کردنها . اصطلاع  او/ وِ/ ری0overy به معنای اورکت پوشیده . دهه تشیع جنازه های دردناک شهدا و تابوتهایی که هنوز از زیرش خونآبه میچکید.

خدای من کجای این دهه رقت بار را بگویم که خودم و شما از یاد آوری اش لعنتم نکنید. هنوز اگر گذرتان به سر میرداماد افتاد و آژانس شیک و پیک دلتابان را دیدید( بالاتر از میرداماد در شریعتی) به ساختمان بالای ان نگاه کنید. جای گلوله ها هنوز روی نمای سنگ باقی هستند. یک خانه تیمی بود که با درگیری چند ساعته قلع و قمع شد. نوعی نا امنی عمیق.

این دهه 60 بود . هم میفهمیدم هم نمیفهمیدم. بزرگترین تفریحم خواندن بود با ولعی مرگبار. سینما بود وقتی کمی بزرگتر شدم و همراهی با مادرم در صفها و فروشگاه های خشک و بی رونق.

مادرم من را می فرستاد بروم سر خیابان مهناز . ازتلفن عمومی زنگ بزنم منزل همسایه خاله ام تا همسایه برود خاله را صدا کند تا خاله بیاید پای خط و من بگویم سوپر شیلان کره میدهد هر نفر دو تا . بعد خاله با بچه ها از نیاوران بیایند تا برویم توی صف بایستیم و خلاصه.

بهترین خاطره ام شبی که خاله از آلمان آمده بود و یکی یک مک دونالد ( همبرگر) یخ کرده برایمان آورده بود تا حسرت نکشیم . موز هم البته جز سوغاتی ها بود و جوراب شلواری و اسپری زیر بغل! همبرگر بیگ بوی هنوز خوشمزه تر از مک دونالد بود و البته اگر درست به یاد بیاورم 50 تومان هرر عددش بود که خوب همیشه نمیشد از این خرجها کرد. شهریه سرویس یکساله ام 7000 تومان که با یک سکه بهار آزادی برابری میکرد.

حالا اگر در این میانه یک دختر بچه ابله مثل من پیدا شود و عاشق پسر همسایه شود که پنجره به پنجره خانه مان بود اوضاع گندتر هم میشود. ابله از این باب که عاشق کسی شوید که انگار ماهی در اکواریوم باشد. همین و نه بیش. یک روز هم اتاق مزبور خاموش شد و بعد خواهر بزرگتر اسباب کشی کرد به آن . پوستر ها را از در و دیوار کندند و بعد از چند وقت فهمیدیم پسرک فرار کرده . 18 ساله و مشمول . هنوز نام و فامیلش را میدانم و امیدوارم سالم و موفق یک جایی در این دنیا زیست کند.

جناب صاحبی فرموده بودند دهه 60 نوعی خلوص و صفا داشت. نمیدانم شاید من حسش نکردم ولی دهه 60 به نظرم آغاز پنهان کاری ثروتمندان بود. آغاز پشت هم اندازی ها. شروع پاچه خواری از بقال برای دو سیر کره و پنیر. طلایه تحولاتی در اخلاق و خیزش خلاف از سطح به عمق. مد بود همه مستضعف باشند. حداقل ریختش را داشته باشند. ثروتمندان زود ماستها را کیسه کرده و پنهان شدند.از بازار نگویم که بهتر است. از جنگ بهره ها بردند.

همه پیکان داشتند یا ماشینهای قدیمی خارجی با حالها بی ام وی 518. پدرم مدتی یک فولکس قراضه داشت که دوستش در اختیارش گذاشته بود. هر وقت سوارش میشدیم توی صندلی فرو میرفتیم تا کسی نبیندمان ولی از بخت خوش سر بزنگاه خاموش میشد. حالا پیاده شید هل بدید. با بدبختی از صندلی عقب و از لای در و صندلی متحرک جلو( فولکس دو در بود) بیرون می خزیدیم و هل میدادیم. شما که حتما 14 ساله بوده اید میدانید که در 14 سالگی آدم حس میکند بر روی صحنه ایستاده و همه نورهای جهان رویش زوم شده و همه با حالها تماشاچی آدم هستند. همین بلا در جاده هراز هم میافتاد. باری دیگراپل قدیمی پدرم صد بار خراب شد و صد بار ایستادیم. از نه صبح تا یک نیمه شب البته الان مردم این دوره عادت دارند جاده شمال را ده دوازده ساعته بروندالبته با پورشه و مازراتی.

دهه 60 باز هم حرف دارد. صبح ها سر صف مدرسه شنیدن خلاصه نماز جمعه و بحثهای داغ با معلمهای دینی و اجتماعی. بحث و پافشاری بر درستی دموکراسی که در کتابمان به لجن کشیده شده بود. بحث بر سر شخصیتهای تاریخی و تمرین برای انکار خود و تقیه و پنهان کاری. تلاش برای اینکه وانمود کنیم چیزی که نیستیم هستیم و بر عکس.کفش کیکرز پوشیدن با جوراب مشکی حوله ای و روپوشهای دراز و بی قواره . عینکهای تعاونی کائوچوئی سیاه که الان دوباره شنیدم مد شده و حالم را تا ابد به هم میزند.

دهه 60 دلم را آشوب میکند. با فیلمهای تکراری عصر جمعه با برنامه گزارش هفتگی که امروزها به وقتی اطلاق میکنیم که باقیمانده های غذاهای دیروز و پریروز را میخوریم. فیلمهای ژاپنی بی انتها . کسی زوشیو و آنجی را به یاد دارد؟ ریش قرمز را چطور؟ سریال هزار دستان با هزار بار زیر و رو شدن. آینه و همسایه ها . مهین شهابی با روسری بستن منحصر به فردش و شهلا با نگاههای فتانش و ما که خاطراتی از دیگر شکلها یشان داشتیم.

آه خدای من پیچیدن ویدئو در میان جانماز و کهنه پارچه و پنهان کردنش زیر صندلی ماشین تا مثلا برویم منزل خاله و تعطیلی دو روزه ای را با دیدن بربادرفته یا دائی جان ناپلئون یا فلش دنس یا ... پر کنیم. سیم رابط ویدئو از این پنجره به اون یکی را یادمان نرود. به ترس و لرز یک جایی توی نورگیر و با منت و سنت. روزهای ویدئو صد هزار تومان که برابر پیش پرداخت یک آپارتمان سه خوابه بود.

چه چیزی از دهه 60 جا مانده است؟ کدام زاویه هنوز پنهان است . بمباران و موشکباران؟ روزهای فرار و در بدری؟ امتحان دادن در میان اژیر قرمز . هر شب در رفتن تا ولی اباد تا میان جاده چالوس.

بگذارید همین قدر به یاد بیاوریم . بگذارید من باز هم در میان هزار توی نوجوانی ام وول بزنم. دهه 60 دهه سختی بود و من هنوز ناگفته ها از این دهه دارم که گفتنی نیست. حرمان، ریا و چراغهای خاموش خیابان و فریادهایی که میگفت سیگارت را خاموش کن. انگار خلبان گرای تهران را ندارد. شبی که چراغهای خیابان ها یار روشن کردند عین دهاتی ها پریدیم بیرون تا تماشا کنیم. هنوز بعضی خانه ها شیشه هایی دارند که ضربدری چسب به خود دارند و نمیدانم ایا هنوز ماشینهایی هست که به خاطر جنگ چراغهایش را ابی کرده باشد

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در جمعه 17 مرداد1393  |
 من بچه باحالی نبودم . شما چطور؟

آقای صاحبی گفتند از دهه شصت بنویسم از نوجوانی از خاطرات غریب . خودم دوست دارم از اون زمانها بنویسم . مدتی پیش شروع کردم  آنچه از انقلاب به یاد دارم بنویسم، بی قضاوت ،فقط شرح خاطرات یک کودک شش ساله که تلاطم را دید. البته خیلی زود متوقف شدم. چه حاصلی دارد؟

بگذریم حالا به جای دهه شصت بر میگردم به دهه پنجاه. وقتی خاطرات به طرز باور نکردنی تازه مانده اند. چه تصویری می تواند نوع خاطرات کودکی را بازسازی کند . کدام کارگردان توان باز آفرینی رویاهای کودکی را دارد؟شاید از میان کارگردانها تارکوفسکی یک طوری به این قضیه نزدیک شده است. بعضی تصاویر واقعا نزدیک هستند. بعضی که به توالی باید پس از آن قبلی باشد؛ به کلی محوند.

یخدان یونولیت بستنی آلاسکایی و خود بستنی خوشمزه نارنجی انگار نزدیک صورتم است. اما کوچه و فضای آن را به یاد نمی آورم. منظره کوچه از پنجره آشپزخانه پیداست که لبه پنجره اش شربت سانوستول هست. بقیه آشپزخانه کاملا محو. خرده نانهای سنگک زیر آرنجم روی میز آشپزخانه، ولی ابعاد آشپزخانه اصلا معلوم نیست. پاکت کورن فلکس شکری با خروس رویش رنگی است اما هرگز به خاطر ندارم که نشسته باشم و با شیر خورده باشمش. تلویزیون گنگ است . هال هم همینطور . میز توالت مادر با جزئیات وسوسه گر. گردن بندهای بدلی با تمام مهره های رنگی اش. بقیه هیچ و پوچ .

اتاق خواب خودم آفتاب روشن. تخت خواب و بطری کانادا درای که از بس تکانش دادم وقتی درش را باز کردم از پشت تخت که نشسته بودم پاشید به سقف اتاق و محل مخفی شدنم را لو داد. این ها همه زیر شش سال است. تراس با یک قالب یخ بزرگ که در اثر فشرده شدن یخها و برفهای زمستانهای واقعی در آن ایجاد شده بود. طعم برف با شیره یا مربای آلبالو. کاسه یخ انگار زیر دماغم و سرمای برف روی صورتم .

شکمو بودم حتما . همه خوردنی ها زنده اند. البته چرخ و فلکی هم بود. لحظه فراز و فرود به یادم نیست اما شمای چرخ و فلک و هیجانش را چرا . به خوبی به یاد دارم.

مظلوم نمائی نمیکنم ولی مثل امروزی ها مربی های رنگا برنگ شنا و زبان و پیانو . . . از سر و کولمان نریخته بود. پدرم پیانو مینواخت و برای همیشه من را مسحور این ساز کرد. ایرونی میزد و غیر قابل تکرار برای من. پنجه های بزرگی داشت  و علاقه مند بود. ساعتها برای دل خودش میزد. در تاریکی های بی برقی دهه شصت بسیار پیش می امد. همسایه های آپارتمان ادعائی نداشتند ولی همسایه کنار ساختمان ، یعنی یک قواره اونطرفتر یک روز آمد با پیرهن روی شلوار و تسبیح و ته ریش که ببخشید شما می زنید از طبقه چهارم صدا می آید از دیوار حایل رد میشود و ما در حیاط کناری معذب میشویم. زنم سردرد میگیرد.

افاقه نکرد. بی برقی های طولای پدرم را وسوسه میکرد. یک شب دیدیم از پشت در خانه صدا می آید. نور شمعی از پنجره های رنگی در دیده میشد. همسایه ها آمده بودند در راه پله . موسیقی آدمهای درد مند دهه شصت را که در تهدید بمباران، قحطی ،خاموشی و همه چیز بودند جادو کرده بود. صبح ها در صف کرهخ و شیر و مرغ و پنیر و سیگار آزادی با هم دوست میشدیم.مادرم در را باز کرد ردیف روی پله های راهرو نشسته بودند یک زیر سیگاری و شمع و اگر کسی اهلش بود نوشیدنی. مادرم گفت بیائید داخل . گفتند تو برای خودت بزن ما هم همین جا حال میکنیم. آمدند آن شب و بعدها

در هر حال پدرم معتقد بود پیانو را نباید زیر هشت سال شروع کرد و اصلا اهل آموزش دادن نبود. معلم نبود. هنرستان موسیقی رفته بود ولی برای دل خودش میزد. برای محافل خانوادگی . برای یاد آوری آدمهایی که رفته بودند . برای زمانهای دور.

پیانو زدن نیاموختم. 18 سالگی شروع کردم. نت خوانی نمیدانستم و سخت یاد می گرفتم. معلمم خانم ارمنی بود در خیابان کاج تهران. در یکی از کوچه پس کوچه ها. تا سر ساعت اصلی مان نمیشد راهمان نمیداد. سرما و گرما فرقی نمیکرد. بچه باحالها سوار ماشین با باباشون می آمدند. من با اتوبوس خط 7 از مهناز میرفتم فاطمی و یا از مدرسه پیاده. پشت در صبر میکردم تا در خانه باز شود و باحال برود سوار ماشین باباش شود. مریفتم داخل. آهنگ را گوشی حفظ میکردم میزدم تند و تند. معلم با لهجه و عصبانیت می گفت: فیروزه کجائی؟ میماندم . کجایم ؟

از اون موسیقی فقط نت دو باقی ماند و کلید سل. بعدها وقتی ماکروی با حال و ناراضی را می بردم کلاس پارس، رفتم رایگان در کلاس مادرها. ابتکار خوب موسسه بود. فلوت ریکوردر زدم و شاگرد خوبی بودم . خواستم ادامه بدم گفتند یا تار یا سه تار. اهل موسیقی ایرانی نیستم. به قواره و شکلم نمیخورد . افسرده میشوم و تحمل مقدمه آهنگهای ایرانی را ندارم.از نتها فقط همان دو دوباره یادم مانده که مایه مسخره ماکرو است. مثل بی سوادها میگویم مادر من اصلا نمی فهمم. نت خوان قهاری از آب در آمده است.

شنا اما یک چیز دیگر بود. مهد میرفتم. از مهد پله ها با موکت قرمز و فیلم آتش نشانی را خوب بادم مانده. دیگ ماکارونی. توالتهای کوچک و استخر. فیلم شرح آتش سوزی یک خانه بود که مرد میدوید و تلاش میکرد و زن جیغ میزد . ممتد. یک پیرهن خواب بلند تنش بود و فیلم سیاه و سفید بود. پرسیدم نقش زن چیست این وسط؟ گفتند جیغ زدن.خیلی مایوس کننده بود.

ابعاد استخر کاملا موهوم است . احتمالا به علت کوچکی خودم به نظر بزرگ می آید احتمالا حوض بوده است. اما محل تعویض لباس یک جائی بود در آلاچیقی در حیاط که کف اش هم باغچه خاکی بود. عذاب آور بود. توی استخر یک طرف عمیق بود یک طرف کم عمق. مربی یک به یک بچه ها را روی دستانش می خواباند و می برد تا عمیق و بر میگشت و میگفت دست و پا بزن. شاید عمیق ترین بخش استخر که در سایه گیاهان انبوه دور استخر بود تا سینه یک آدم بزرگ بود. روی دستانش بودم. گردنم را بالا گرفته بودم نمیرم. مربی در سایه گیاهان ایستاده بود و با همکارش بیرون استخر حرف میزد. مرگ نزدیک بود. دستانش شل شده بود. دست و پا زدم. سر خوردنم را به یاد دارم. از این سر تا اون سر را سگی شنا کردم و از استخر منفور زدم بیرون.

بعدها با بچه های اقوام میرفتم استخر پادگان جمشید آباد . بچه های افسرها میرفتند من هم قاطی آنها. با ترس و لرز. یک باکس فلزی کوچولو داشتم با نقشهای رنگابرنگ . در کابینهایی که اصلا به یاد ندارم لباس عوض میکردیم. دختر بچه ای از اقوام که شیطان و زرنگ بود سر کارم می گذاشت. می بردم به استخر بچه ها . کم عمق بود. بعدش میرفت دنبال شیطنت خودش. می گفت اگر آقا فلانی که از دید الان من یک مرد دراز بود با یک سوت که از زیر پایش میدیدمش تو را ببیند می فهمد تو بچه افسر نیستی بیرونت میکند هر وقت آمد برو زیر آب قایم شو.

مدتها با نفس حبس زیر دست و بال بچه ها می ماندم. یک استخر قدر کف دست که یک مرد لاغر و باریک بالای سرش بود. ترسش را هنوز یادمه. چقدر احمق بودم و هستم. هرگز نفهمیدم آدمها چرا حتی از بدو ورود به زندگی می توانند برای آزار همدیگر ایده داشته باشند.

 یک روز جعبه وسایلم  را در راه جا گذاشتم شاید جائی که با بچه ها بستنی دو قلوی کیم می خوردیم. روی سکوهای کنار کوی افسران. بستنی دو قلوی کیم با روکش شکلات که از 57 به بعد روکشش پارافین قهوه ای بود.

شنا را خوب یاد گرفتم. اصلا مهم نبود که مادرم برای باکس مفقودی دعوایم کرد. مهم نبود که در راه رفتن استخر از سگهای فریدون فرخزاد که روی تراس خانه اش بودند می ترسیدم . مهم نبود که دختر خاله ها از مغازه توی امیرآباد برای خودشان برق لب میخریدند. من از آب لذت میبردم.

انگلیسی اما یک طور دیگه بود . کلاس اول بلبشو بود. انقلاب بود. من تی و پی را هیچ جور یاد نمی گرفتم. مادرم میگفت تی مثل تیر چراغ برق. کل مصاحبه امتحان این بود. Helli. How are you? What is your name?

گفتن و پس گفتن این کلیشه ها من را می کشت. مادرم تا لحظه آخر توی مخم فرو میکرد. خجالت نمیگذاشت حرف بزنم. روز امتحان بعد از ادا کردن جملات شکنجه یک چیزی در مدرسه جا گذاشتم. ژاکت؟ باید تابستان بوده باشد که؟ هیچ به یاد نمیآورم . زبان انگلیسی ضعف و عذابم باقی ماند و خجالت تا هنوز.

رقص هم جز درسهایی بود که مد شده بود همان سالهای 50 را میگویم. کلاسهای باله مادام یلنا. فرصت نشد. رقص را از دختر خاله بزرگم یاد گرفتم که شبهای انقلاب در خانه ما بودند و او در سن 18 سالگی هنوز فکر میکرد برای گشوده شدن دیسکوتک ها باید به روز باشد. با شور و حرارت می رقصید و به من یاد می داد. شاید برای همین بود که من به عنوان پر روترین دختر بچه فامیل که هلو و گود مورنینگ بلد نبودم و مثل قورباغه در کم عمق ترین بخش استخر نفسم را حبس میکردم در همه میدانهای رقص میلولیدم و حای فکر میکردم صاحب سبکم. که البته به بی جا بودن اش پی بردم .

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 4 مرداد1393  |
 داستان قفس
داستاني از من به نام قفس در مجله زنان شماره تير ماه چاپ شده در صورتي كه خوانديد دوست دارم نظرتان را بدانم 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در جمعه 3 مرداد1393  |
 چراغهای رابطه خاموشند

تصمیم داشتم هر طور شده لب تاب نفتی ام را که بدون برق کار نمیکند ببرم بکشانم کنار دریای اژه تا از همان فضا بنویسم . در یک تراس مشرف به دریای آبی که گاه گاهی کروز مسافران خوشبخت از افقش عبور میکرد. جایی که با نرده های چوبی قرمز و صندلی های چوبی مدل لهستانی و چندیدن فار دریائی چوبی تزئین شده بود و کشتی کوچک بادبانی محل نگهداری لیوانها بود . یک جور بوی چوب میداد و غروب به غروب در فارهای تزئینی شمع روشن میکردند و در شکافهای بین آجرهای قرمز دیوار نیز نور ضعیف شمع تکان تکان میخورد. این بساط بود تا خورشید قرمز میشد و به تندی فرو میرفت و همه چیز در هاله نارنجی رنگ فرو میرفت. چوبهای قرمز و نارنجی و شمعهای سو سو زن. سکوت دریا . باد و چوبهای قرمز و شمع. برای روحم تزئین شده بود.

ولی ننوشتم . هر شب با خودم فکر کردم کجای لابی بزرگ هتل بنشینم که بتوانم دو غزال رعنا را ببینم که یکی پیانو می نواخت و یکی ویولون و چگونه برای وبلاگم بنویسم اما ننوشتم. می دانید چرا؟ چون بالاخره بعد از 5 سال نوشتن وبلاگ یاد گرفتم که حرفم را مزه مزه کنم. فکر کردم باید از سوژه فاصله بگیرم باید احساست نارنجی مهار شوند تا بعد بتوانم با یک روال منطقی تر بنویسم. یاد گرفتم کلمه ها را یک کمی در دهانم بخیسانم. اگر یاد گرفته باشم.

قبلا یک بار دیگر هم گفته بودم که هر شهری باید در کنار یک رود یک دریا یا یک دریاچه باشد. هر شهری در حضور رفت و آمد کشتی ها یی که با خود مسافرین متفاوت حمل میکند زنده تر میشود. وقتی هواپیما از گزل ازمیر دور میشد( نامی که اهالی ازمیر به آن شهر داده اند) . خط روشن ساحل دریا و کوچه ها و خیابانهای روشن شهر که با نورهای منظم و زرد رنگ روشن بودند من را باز هم به یاد داغ دلم تهران انداخت. کاش تهران دریا داشت . کاش هر روز یاکتهای(قایق) خصوصی و کروزهای شش طبقه اعیانی و حتی قایقهای ماهیگیری کوچک در ساحلش به هم تنه می زدند و با هر نفری با  نسیمی از دنیاهای جدید  از آن پیاده میشد. اروپائی های گیج و منگی که به ازمیر آمدند تا شهر شش هزار ساله افسوس را ببینند . همان شهر پادشاهی دقیانوس را با اصحاب کهفش و بعد بروند سری بزنند به آخرین اقامتگاه مریم مقدس پس از داغ دار شدنش و یا بروند در لبه های آبهای سرشار از کلسیم پاموکاله ولو شوند. پیر زن ها و پیر مردهای باز نشسته . آدمهای پرت و پلا . ملبانهایی که دیگر از نخوردن ویتامین سی اسکوربوت ندارند ولی شغلشان پر از دل کندن است و خلاصه صندوقچه ای از گنجینه های فرهنگهای باز و متفاوت. دریا مادر است.

ازمیر قدمت زیادی دارد. تا نزدیک صد سال پیش یونانی بوده است و امروز هم به اردوغان یک بام و دو هوا رای نمیدهد. ازمیر چموش تر از فلات آناتولی است و روز به روز با مردمی در گذر از دریا نو به نو میشود. ساعتی دارد که صدو ده سال پیش از جانب صدر اعظم آلمان به این شهر هدیه شده که هنوز ابلهانه کار میکند . انگار نمیشود مثل بسیاری از ساعتهای نصب شده در  شهر من تهران، در بی حرکتی تنبلانه فرو رفت.

فاصله محل اقامت ما تا ازمیر هفتاد کیلو متر بود و من چهار بار این مسیر را رفتم و برگشتم. رفت از فرودگاه به هتل. رفت و برگشت یک روز گشت در ازمیر و یک بار دیگر برگشت به فرودگاه در روز آخر. طبیعت خاصی دارد. چیزی شبیه کلاردشت که خشکتر باشد . شبیه مرزن آباد اما در کنار دریا. با بادی خنک و دریائی تمیز و پر از خزه در کنار و مرغان دریائی و درناها و پلیکانهای رها. کوش آداسی در نزدیکی ازمیر نام اصلی اش جزیره کبوتر بوده است پس طبیعی است کفتر باز و کفتر هم ببینید.

دهکده هایی در میان راه، با مردمان عادی ترکیه که نه چشم روشنند و نه با کفش پاشنه 14 سانت میروند دم در را جارو بزنند و مثل دهکده های خودمان مملو هستند از کنجکاوی و حتی ملال هنگام غروب که همه آنها را میکشاند به چایخانه دهکده. این چایخانه های ترکیه یک رازی با خود دارند . جذابیتی فوق العاده و صمیمیتی کم نظیر. در هر گذری میزو صندلی های چوبی بی تکلف که بی برو برگرد رو میزی پارچه ای تمیزی داردو چای که بی شک در استکان کمر باریک و در نعلبکی ارائه میشود. غلیظ و جوشیده و لب گس. اتفاقا من یاد رستوران پر دبدبه و کبکبه شاندیز جردن افتادم که کبابش قیمت کباب گوشت مونیکا بلوچی را دارد ولی روی هر میزی صد لایه نایلن چسبناک یک بار مصرف کشیده اند!

به هر حال در غروبهای نارنجی رنگ که نسیم خنک از دریا می وزید از دهکده ها و شهرکها که می گذشتیم حس میکردم دلتنگی غروب از سیارک شاهزاده کوچولو تا هر نقطه کره زمین تا هر نقطه از هر کره در این منظومه شمسی یک جور دل آدم را ریش میکند.

خوشبختم که وقتی اولین بارها به ترکیه رفتم مهمان یک خانه بودم و خانواده میزبان ایرانیانی بودند که به ترکیه خیلی علاقه داشتند و من را با فرهنگ مهربان مردم ترک آشنا کردند در غیر این صورت این هتلهای پر زرق و برق با همه امکانات محشرشان که تنبل خانه های عالی هستند مثل ایستگاه پرواربندی آدم را از فهم فرهنگ هر مکانی محروم میکنند.

مسافران روس و بلاروس با اکثریت مطلق در کنار بلژیکی هایی که پرچمشان را به نرده های بالکن اتاق هتل آویزان کرده بودند و در جوار ایرانیانی که توصیفشان همان چیزی بود که من را به تامل وا داشت.

روسها خانواده دوست. غرق در گفتگو با فرزندان خود یا بازی با آنها و تشنه هندوانه و کلا بی رودربایتسی در تنه زدن و سبقت گرفتن هنگام غذا. اهالی بلاروس هم به هم چنین . بلژیکی ها یک کمی بی سر و صدا تر و در آخر ایرانیان.

ایرانیان یک راز بزرگند. زن ایرانی در خارج از کشور تابلوی رنگ آمیزی شده غلیظی است با تکبر و تبختر که کلیپس سر و ماتیک بی ربط  قرمزش هرچقدر هم شیک و پیک و آلامد و مو طلائی باشد لوا ش می دهد. همان تکبر بی دلیلش . به خصوص که در برابر نمونه های خوش قد و بالای کشورهای اروپائی با سادگی و لطافت و بی ادعاییشان اصلا تکبر معنی ندارد. اما زن ایرانی با گامهای محکم قدم بر می دارد  و شاید فکر میکند دیدید من اونی که تصور می کردید نیستم. من اینم.

ملغمه ای از اعتقادات و سنت شکنی ها . بطری مسکرات به دست در حالی که روی لباس شنا شلوار کوتاه می پوشد میپرد در آّب. ولی موهایش را خیس نمیکند. منطقه عمیق نمیرود. شنا نمیداند ولی داوطلب رقص است.

 

باید تقیه کنم. باید مزه مزه کنم. باید گوشهایم را پر از سرب میکردم تا نشنوم. نمیشد. خانمی که از طرفهای رحمت آباد اصفهان آمده بود پیشنهاد کرد با او همپیاله شوم. گفتم ممنونم من مشروب نمیخورم. این کاره نیستم و نشدم. گفت من رفتم برای خودم از بیرون خریدم این هایی که توی هتل میدهند فقط کلیه تمیز میکند!! اثری ندارد.

مادرم همراهم بود نگاهی به هم کردیم. خانم دور شد و پسرش را صدا زد: آتیلا .... بیا ضد آفتاب بزنم. برو برای خودت نوشابه بگیر. بگو آی وانت بلو کوکتیل. نو الکل

نشد که نگویم . حالا باز محکوم میشوم به اشاعه ......

از طرف دیگر خانم ایرانی با لباس شنای بورکینی که زشت ترین طراحی دنیاست با یک کلاه حموم در صف فرود از سرسره های آبی با ارتفاع 400 متر؟! خدایا این وسط من چه گندی بودم که آفریدی؟ من که نیم دونم مردم یا زن ؟ من که دلم میخواهد با ماهی های دریای اژه همسفر شوم.

مرد ایرانی یک دفعه روشنفکر میشود. زنش را سُر میدهد برود مسابقه رقص بدهد. پز میدهد که زنش هر چه بنوشد ککش هم نمیگزد. مرد ایرونی پای همه مسابقه ها . با حال. در حالتی نیم هسیتریک زیادی میخندد. بلند و بی محابا. سعی میکند روشنفکر باشد. فرق بین گارسن و رفیق و زن مردم را یک کمی مخدوش میکند و یک دفعه گارسن کنار آّب را با لباس کار و کفش و ساعت پرت میکند وسط استخر! زرنگ است زرنگی میکند. زرنگی های بی حاصل میکند و برای دیگران قپی می آید که امتیازات ویژه دارد. بلند بلند حرف میزند. بلند می خندد. اشارات سر یمیکند به رفیقش. به وقتش رگ گردن باد میکند و زن را ضعیف میداند. فرودگاه تهران همه پشم و پیلها ریخته و در صدد است افسر گذر نامه را یا مامور گمرک را مشت و مال بدهد.

خدایا من را ببخش.

اما گذشته از این ها من مسابقه لوس فینال جام جهانی را در مقابل پرده بزرگی دیدم که هتل در حیاط به پا کرد و با مردم دست زدم و جیغ کشیدم و ماکرو کلی دعوایم کرد که چرا جیغ میزنم. آلمانی بودم ولی برای بازنده هم دلم میسوخت. آلمانی بودم چون خسته شدم از بس به هر تیمی دل بستم باخت. خواستم سوار تراکتور بی رحم آلمانها باشم. ترکها هم آلمانی بودند و حتی روسها. البته تا تهش دوام نیاوردم . بعد از نود دقیقه ول کردم و رفتم ولی تجربه جالبی بود. اینکه آدمها قاطی پاطی با نظرات مخالف هم کنار هم بنشینند و همدیگر را تحمل کنند. چیزی که من ندارم .

در هر حال میدانم باز هم زیاده روی کردم و آرزو داشتم همه عکسهایم را می توانستم بگذارم تا ببینید. جدیدا این بلاگفای لعنتی هر عکسی را هم از گوگل میگذارم بهانه میگیرد که ال است و بل . راهی میدانید یادم بدهید.

 

در این میانه فارق از همه این سفرو حضر قضایای غزه آتشم زده . از هر دو سو کور چه موشک پرانها چه اسرائیلی ها و مردمان غریبش که با هر بمبی کف و سوت میزنند. انگار حیوانات.

 بیچاره بچه ها . بیچاره مردمان و بیچاره آدمیان. بیچاره مسافران هلندی و دانشمندان متخصص ایدز. بیچاره آدمهای دنیائی که هر کسی عبائی از بازار شام خریده خلافت اعلام میکند. خلیفه بسیار است رهروان اندکند. مردمان خسته از این همه رهروی کردن از ایده هایی که جهان را نه رنگین تر بلکه سیاه تر کردند مانده اند به کدام خدا پناه ببرند. کجا خدای مهربان خود را پیدا کنند که ظالمان را به صاعقه ای میزد.. آن خدا که میشناختیم کجاست که یک شبه با ابر طوفانی همه قدرت طلبان و جنگ طلبان و دروغگویان و دزدان و فاسدان و . . . را جارو کند و با خود به آسمان ببرد. اشکهای مردم سوریه و عراق و فلسطین و . . .. آب مقطر است؟ دلهایشان برقی است ؟ خدای این ها کجاست. چراغهای رابطه خاموشند.

 


برچسب‌ها: ازمیر
|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در یکشنبه 29 تیر1393  |
 سفر سفر
براي يك مدت غيب ميشوم . كوتاه و مختصر . آب و هوا عوض ميكنم و باز ميگردم خدا بخواهد با اخلاق بهتر. ممنونم از دوستاني كه عميقا مديون ايشان شده ام بابت دوستي خالصشان .

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در یکشنبه 15 تیر1393  |
 
 
 
بالا