سلام به معناي واقعي كلمه باورم نميشه اين فضا را مجددا به تصرف آوردم. كاملا نا اميد بودم از بازگشت بلاگفا . خوشبختم تا بعد

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در چهارشنبه ۳ تیر۱۳۹۴  |
 من امده ام ...وای وای

من خیلی شاعر پیشه نیستم وقتی 14 یا 15 ساله بودم و حتی تا بیست سال بعدش هم که گهگاه فکر میکردم عاشق شدم یک چرندیاتی میگفتم ولی شاعر نبودم و نشدم . ولی در هر حال دزدی که بلدم:

                         من که باشم که از آن خاطر عاطر گذرم

                            لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم

با این حساب این دو بیت را آوردم تا بگویم اگر حرفهایم و نوشته های بی درو بالونم ارزشی داشته باشد بابت محبتهای شما است وگرنه بنده عددی در عالم نگارش و دانش نسیتم.

 از این گلستان نویسی ها که بگذریم این روزها مشغول بلعیدن قورباغه های اطراف خود هستم یعنی خواندن و دیدن و بلعیدن شو ر و هیجانات بی حاصلم که در وادی تجارت مادی و معنوی یک صنار ارزش ندارد و کم کم با داشتن این نظریات دراز و بلند بالا در هر موردی دارم تبدیل به یاوه گوئی میشوم زبان دراز. از دولت قبل و بعد و آینده منفک شدم و به طور دلچسبی در حال سقوط آزاد در دامن زندگی احمقانه هستم. امروز همراه با آقائی که دو هفته ای یک بار به خانه می آید تا انبوه مداد ها و کاغذها و اسباب بازیها و کتابها و جورابهای تک و جفت و سرپائی های ولو زیر مبلها را بیابد و در جمع و جورش به من کمک کند؛ سعی کردم ادای خانمهای ایرانی اصیل را در بیاورم که برای عید همه چیز را برق میاندازند.

راستش نشد و نمیشود. برای من فرقی نمیکند که در لحظه تحویل سال کلید و پریز ها یک کمی لک باشد یا تی شرت ها در هم گلوله در کشو باشند یا در اعماق کابینت زیر سینک همه بو گیر ها و جرم گیرها و برق کننده به صف باشند. بی اینها و با اینها سال می آید و میرود و خب بنده از چهل و دوسالگی می افتم در چهل و سه سالگی و سالهای چل چلی را این طوری سپری میکنم.

اگر چه اعتراف خطرناکی است و ممکن است آشوب شود اما برای هدیه تولدم یک بسته سایه چشم گرفته ام با 48 رنگ که در هر رنگ رنگ دیگری هم قاطی شده و من مثل بچه ها مشتاقم بدانم با هرکی از این رنگها چه شکلی میشوم ولی فرقی نمیکند در آینه که نگاه میکنم یک زن است با چشمانی اندکی تابدار که یک جور نگرانی باعث شده لبش کمی منقبض باشد و نوک دماغش که به سربالائی و طبیعی بودنش مینازیدم اندک اندک در حال فرو افتادن است. هیچ اشکالی ندارد. بگذار جاذبه کارش را بکند. سایه کار خودش و آینه کار خودش من در هپروت خودم هستم.

در شب والنتاین یا نمی دانم سپندار دام دارام دام دام که زبان آدم از گفتنش به اندازه تلفظ کلمات عربی گره می خورد بنده با عهد و عیال در خیابان بودم تا برای فرزندان کفش کتونی بخرم و انبوه دسته گلها و بادکنک قرمزهای دور و برم هیچ حسی به من نمیداد. ناپلئون در یک نشئگی ناشی از خستگی سکوت کرده بود میکرو خواب و ماکرو به آلبوم جدید شهرام شکوهی گوش میداد. وقتی بچه ها در ماشین من هستند صدای مزقون لحظه ای قطع نمیشود نه فقط چون من دوست دارم جهانم پر باشد از هیاهو بلکه چون بلد نیستم کل سیستم را چطوری خاموش کنم و اگر خاموشش کتم سه ثانیه بعد می رود روی رادیو و خر خر میکند.

به غیر از این احوالات و بحث های جسته و گریخته با بچه ها در من یک سکوتی حادث شده مثل سکوتی که در غار کهف بود. به این نتیجه رسیدم که اگر چه خودم به شدت گوشم به اخبار و سیاست است اما در وادی ما سیاسی بازی و حرف زدن درباره اش حکایت همان آب و هوا است که بریتانیائی ها در باره اش حرف میزنند به همان بی حاصلی. حالا اگر دو خط دیگر حرفهایم را پس گرفتم عصبانی نشوید.

جمعه آینده تولد و سال پدرم است. من فراموشکارم و فکر میکنم نه یا دهمین سالگردش باشد. دلم برایش تنگ میشود به خصوص برای قوه طنز بسیار قوی اش. تمام خنده ها و سوژه خنده های زندگی من و حتی دختر خاله و پسر خاله هایم حرفها و حرکات اوست. حالا فکر میکنم اگر همتی کنم باید هر سال برایش تعدادی بادکنک رنگی هوا کنم یا به ده ها بچه آب نابت چوبی بدهم یا ده تا جوک برای ده نفر بفرستم. با این حساب شاید دینم را بابت همه خنده هایی که به جا گذاشته ادا کنم. این بزرگترین ثروتی است که برایم گذاشته نوعی دلقک واری .فیلسوف کاملی بود برای خودش.

بگذریم شبیه نامه ها شده که مینویسند ملالی ندارم جز دوری از شما جدا هم ترک وبلاگ به حد ترک کرک کش و قوس دارد و راست می گویند هیچ معتادی ترک نمیکند به خصوص اگر جنس اعلا و رفقا همراه باشند.

این هفته هفته فیلم دیدن بود. نه در جشنواره فجر که از آن فرسنگ ها به دور شدم بلکه در سینمای خصوصی خودم با یک مشت دی وی دی و یک تی وی .

یاسمن غمگین از وودی آلن/ آگوست: حومه اوساج/  گرگ وال استریت/ پدر بزرگ بد/دیانا/ خانه قمر خانم/ تهران من حراج و نخندید به من با بچه ها پای پری دندونی

راستش مدتی است که نمی خواهم ژست بگیرم که فیلم دان هستم یا اصلا سینما شناسم. در یک تماس با مجله بیست و چهار هم ذکر کردم که از همه حرفه ای های این رشته خجالت زده ام که در مورد کاری که تخصص و سوادی در آن ندارم می نویسم. البته از من هم نقد جدی و علمی نمی خواهند . بنابراین تصمیم گرفتم همه چیز را از ذهنم پاک کنم و با خام دستی گذشته فقط ببینم کدام فیلم در من بیشتر نفوذ میکند و در اصل بر خلاف یاسمن غمگین که اسم غریبی دارد از آگوست اوساج کانتی بیشتر لذت بردم و دلم برای هر چند کاندید اسکار سوخت که مجبورند این مریل استریب نابغه را تحمل کنند. مثل این است که در شهر طوس و هم عصر فردوسی حماسه نویسی تفننی کنی.

از گرگ وال استریت هم لذتی نبردم به معنای واقعی کلمه روده درازی است. از دیدن همه خلافها و از باریدن پول بر روی گروهی آدم احمق نما خسته شدم اگر چه دی کاپریو خوشمزه و خوش پخت است اما درازنای فیلم خسته ام کرد و درخشش ایده اصلی تکرار شد.

پدر بزرگ بد سرشار است از نکته و اشارتها و تصاویر بالای 18 سال و برای فرهنگ ایرونی یک کمی سخیف و گستاخ اما دو نکته دارد . یک دوربین مخفی بودن فیلم که شخصیت عجیبی به همه چیز میدهد و دو قابل ستایش بودن فرهنگ عموم مردم امریکا در قضاوت نکردن . دموکراتیک بودن و صبور و آرام بودنشان. اگر هر یک از این شوخی ها و یا ثلثشان را در ایران بکنید انقلاب میشود بی شک. این وجهی از ملت امریکا ست که نمیشناختم.

از باقی فیلمها تهران من حراج را دوست داشتم و به نظرم یکی از فیلمهای خوب ایرانی است .

فیلم دایانا یک چیز بیربطی بود. اگر چه من از عشاق این خانم نیستم و نبودم ولی نفوذ پادشاهی بریتانیا حتی در فیلم هم اسشتمام میشود.

آخر می ماند خانه قمر خانم خودمون که تقریبا الان فیلم اشباح است چون همه هنر پیشگان فوت شدند. یک نکته نو دادر و آن این که تا بوده همین بوده . یعنی یک مشت ایرونی درصدد بالا کشیدن یک نواله ای بوده اند که هیچ حقی به آن نداشتند و هیچ تلاشی برایش نکرده اند. مفت خوری در طول زمان.

زیاده گوئی ام را ببخشید.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲  |
 بهانه های ساده خوشبختی

در مطب نشسته ام و به طرز لذت بخشی خوابم می آید. لذت بخش از این جهت که حرکاتم کند شده و ریتم تنفسم عمیق و مرتب است. انگار واقعا خوابم، ولی بیدارم . نه عصبانی ام و نه حال دارم که با کی بورد بجنگم بگذار کلمات مثل آبشار از نوک انگشتانم بچکند چه عجله ای دارم؟ شاید اصلا این پست به پست شدن نرسد . شاید بگذارم در میان صفر و یکهای بیشمار کامپیوتر گم شود. 

مقداری شکلات از خانه آورده ام . یک چیز راحت الحلقومی است از کشور خنثی و ناتنی لهستان. جز لخ والسا که در هواپیمائی روسی دود شد و هوا رفت هیچ خبری از لهستان در هیچ کجا نیست ولی این شکلاتهایش عالیه. یک لایه نرم از شکلات تلخ که دور یک بخش ژله ای کشیده شده است. ژله آناناس یا پرتقال یا تمشک یا لیمو. تلخ و شیرین و نرم و لطیف. یک طوری که طعمش در دهان پخش میشود وروی زبان نرم و لطیف است. شکلاتها را دیروز و پریروز از کیش خریده ام. شاید این حس و حال هپروتم مربوط به هوای کیش باشد که هنوز در ریه هایم هست. آخرین مولکولهایش.

برای من و بناپارت کیش یک خاطره زنده و خصوصی است. یکسال پس از عقدمان که همان ازدواجمان هم بود به مناسبت این پیوند تصمیم عظمای زندگیمان رفتیم به کیش. من فقط بیست و نه سال داشتم و التماسش می کردم که هم کایت سواری برویم و هم غواصی و هم دوچرخه سواری و هم خرید و هم غروب کیش و هم جنگ شبانه و . . . . و اگر کیش شاتل فضایی داشت حتی شاتل فضایی.

هتل شایان بودیم اتاق دو تخته رو به دریا. صبح زود هنوز بیدار نشده فقط پرده ها را کنار زدم تا آبی دریا و روشنی آفتاب چشمم را بزند و کور کند. اینجا بهشته . این جمله ی بناپارت جاودان در ذهنمان ماند.

به غیر از کایت و غواصی در دو شب و سه روز فرصت هر آتشی خواستم سوزاندم ولی بناپارت گفت غیر ممکن است بیاید غواصی و حقیقتش من هم از تصور تنها رفتن زیر آب با مرد غول پیکری که مربی و راهنمای غواصی بود می ترسیدم. بعلاوه از تصور پوشیدن لباس غواصی که تنگ و چسبان بود خجالت میکشیدم ولی اگر بناپارت می آمد مثل شارژ باطری اعتماد به نفسم تقویت میشد و اهمیتی به غول آسا بودن مرد پرتقالی رنگ کنار ساحل نمی دادم. اما خوب آرزوی این کار را داشتم. دلم می خواست فین به پا کنم و عمودی بروم زیر آب.

آن سال گذشت و ما چندین سال پس از آن نیز از آب و هوا و خرید و تفریحات کیش لذت بردیم البته به سبک خودمان. آشنایان من می دانند که به چه حد مرغیم . ما در خانواده مشهوریم به زود خوابیدن و مرغ صفتی.

خلاصه کیش برایم خاطره دارد. خاطره تنها و آخرین باری که به زحمت پدرم را به سفر بردیم و خاطره راه افتادن ماکرو که با رو روئک به سفر برده بودم . خاطره دو خر سواری ( دو چرخه) میکرو و لذت در کنار هم بودن در آب و هوای بهشتی حتی در مرداد ماه که به هر ضرب و زوری بود بناپارت را راضی کردم و بردم.

حالا اما بچه ها و به خصوص میکرو مثل خودم عاشق همه آن کارهای محییر العقول است و بناپارت بعد از 14 سال آنچنان نرم شده که به زور و التماس می خواست من را با اسکوتر دریائی بفرستد زیر آب!شاید ارزو داشت یک کوسه انسان صفت پیدا شود و با دو سه گاز او را از شر این زن حالی به حالی و مالیخولیایی راحت کند. اسکوتر را به من نشان داد تا وسوسه ام کند و قیمت گرفت برای یک ساعت اما حالا من خیلی عوض شده ام.  من دیگر اصلا آن زنی نیستم که بودم . در 29 سالگی فکر میکردم دنیا بسیار زیاد است و من بسیار کم .فکر میکردم باید با قدمهای ریزم همه این خط استوای دراز را طی کنم و جهان را کم کم و پیوسته مزه کنم. دنیا پر از دیدنی و چشیدنی و لمس کردنی است و وقت کم و حالا می دانم دنیا بی نهایت است و من عاجز . حالا به این حس دست یافته ام که قدرت درک و لذت از لحظه ها شاید از کجایی اتفاق افتادنشان مهمتر باشد. میشود در هر کجا زندگی را مزه مزه کرد به شرطی که چشمم را باز نگه دارم.

دیدگاه دو باتن بعد از خواندن کتاب هنر سیر و سفر بسیار دگر گونم کرد. در این سفر بارها وقتی طول راهروی کم نور  هتل شایان را طی میکردم از خودم می پرسیدم چرا سفر را دوست دارم؟. در حالیکه به علت راه رفتنهای بسیار، مچ و زانوی چپم به شدت درد گرفته بود چرا هنوز هم این قدر شاد بودم؟. چرا بوی راهرو را که نهایتا مملو از نفسهای شب مانده است به ریه می کشیدم و لذت میبردم؟

مدت زیادی به این قضیه فکر کردم . شاید خاطرات کودکی، شاید بوی نمی که از سواحل خزر عزیز در مغزم رفته وشاید صرف بی کاری و بی برنامگی و در کنار خانواده بودن. انگارر روزهای سفر به حساب عمرم نوشته نمیشوند. شاید ژن کولی پدرم که دیوانه وار سفر دوست بود و حالا در میکرو ظهور کرده است. در حقیقت این سفر را بیشتر برای میکرو ترتیب دادیم چون جدا می گفت من حال سفر دارم و من شبها مجبور بودم از جزئیات سفرهای گذشته برایش بگویم . مکرر و مکرر.

به هر حال در این روزها به این فکر کردم که شاید واقعا باید به نصیحت دوستان فکر کنم  و چشمم را بر قضاوتهای تند و تیزم ببندم . به نقطه های رنگی دور دستها نگاه کنم و دست از خواندن صفحه حوادث و عکسهای جانخراش و اخبار همیشه منفی وطن بکشم. مبهوت نقطه های شانس شوم و دلالتهای ریز بر رحمت کائنات پیدا کنم و مثل ادم مثبتها از همه این معجزات کوچک به این نتیجه بزرگ برسم که من موجودی نظر کرده هستم که زمین و زمان به کامم می چرخد. به قول فروغ به بهانه های ساده خوشبختی بنگرم و لذت ببرم.

روش دل انگیزی است. بو کردن نفس بچه ها و لمس صورت همسرم و همنشینی با مادرم و لذت بردن از خنکی صبح گاهی هوا و رفع کردن دلشوره و افسردگی جانفرسا با قرصهای سیتالو پرام. مدتی را این طوری سپری میکنم و می خواهم جدا بدانم چه خواهد شد.

اما کتاب ایران بین دو انقلاب هنوز ادامه دارد. فعلا پنبه حزب توده را میزنیم و عجب حکایتی است. در این میان فیلم جاذبه را هم دیدم که جانم را به لبم رساند و به نظرم ساندرا بولاک مستحق اسکار هست. امسال دیدنی خواهد بود رقابت مریل استریپ/ ساندرا بولاک/ کیت بلانشت و دو قدر دیگر بر سر اسکار. امیدوارم فیلمها را تا قبل از اسکار پیدا کنم و ببینم و خوب حتما در حد همین دو کلمه در موردش خواهم نوشت. خوش باشیم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲  |
 کر و کور و زبان

ساعت شش و سی و نه دقیقه صبح است. بچه ها رفته اند. امسال یکی ششمی و یکی پیش دبستانی است و هر دو با یک سرویس میروند برای همین خیلی زود باید کفش و کلاه کنند. عذاب زود بیدار شدن خودمان جای خود ، راهی کردن آنها نوعی جهاد است. خانه شبیه صحنه جنگ میشود. یکی سردشه یکی گرمشه . یکی برای صبحانه که اغلب به سختی لب میزنند نوتلا می خواهد یکی دیگه کیت کت و گاهی هر دو هیچ کدام از این ها را نمی خواهند. لفظ بدو بدو  . یالا یالا و بجنب بجنب خانه را شبیه سربازخانه میکند. التماس بابت پوشاندن یقه اسکی و کلاه . حتی ساده تر از آن خواهش بابت این که زودتر از چرت زدن دست بردارند و از دستشوئی بیرون بیایند. جوراب شلواری پوشاندن و غرغر میکرو. خیلی جدی گفت: آخه وقتی جوراب شلواری می پوشونی همه تنم می خارد. جمله اش من را برد به بچگی.

وقتی یک دختر بچه شش ساله بودم که به اصرار مادرم موهایی تا کمر داشتم و دو لاقی که برایم می بافت و جوراب شلواری ها که همیشه نوک انگشت شصتش ( شستش) سوراخ میشد . میکرو راست می گوید همه تن آدم میخارید. همه لذتش به این بود که مادرم جوراب شلواری را بالا میکشید و من در هوا معلق میشدم . یک تاب سواری چند لحظه ای .

برمی گردم به صبح های امروز. به این روزها

پر کردن قمقمه و فراموش نکردن عینک و بحث و جدل با ماکرو برای پوشیدن کاپشن. و بالاخره وقتی پراید سرویس که همیشه ورود ممنوع وارد کوچه میشود و بچه ها سوار میشوند. سعی میکنم به این فکر نکنم که ماکرو خواهر کوچکترش را با همه تاکید های من باز هم کنار درب می نشاند. سعی میکنم یک فکری بکنم برای این که راننده سرویس با ادوکلن و احیانا خوش بو کننده و یا شاید حمام رابطه خوشی ندارد و بچه های لوس و ننر من فقط بابت این بوی صبحگاهی غر میزنند. جوان بسیار خوبی است . مرتب و منظم و مسئول اما هیچ جوری نتوانستم این یک موردش را بر طرف کنم. حتی تصمیم گرفتم برایش یک خوشبو کننده بخرم ولی همه با هم خجالت کشیدیم که چنین چیزی بهش بدهیم. در هر حال  تا امروز من فقط از راننده دفاع کردم و سعی کردم در برابر غرغر دو عدد بچه ننر مقاومت کنم ولی به هر حال بچگی ما با انواع تحملها پر شده است شاید این نسل با تحمل نکردن به جایی برسند که ما نرسیدیم.

 خلاصه وقتی میروند هم یک جوری دلم کنده میشود و هم نفس عمیق راحتی میکشم. آتش بس میشود. خانه ساکت میشود و من می توان صبح زود را مزه مزه کنم.

تقریبا بیست دقیقه دیگر افتاب طلوع میکند. ابری خاکستری در آسمان است یک کمی نم زده است و هوا به نظرم بوی خوب نم می دهد. قرار نیست مثل نیویورک و نیو جرسی از آسمان سنگ ببارد و درجه برودت برود به منفی 30 بلکه فقط قرار است تا آخر این زمستان یکی دو روز برف بیاید. اگر بیاید.

وقتی خاطرات اعلم را می خواندم گذشته از این که همراه با اعلم حرص میخوردم که محمدرضا شاه هم همچون سلف و خلفش و همه حکمروایان خود را کارشناس همه امور جهان می دانسته؛ به این نکته هم توجه میکردم که یکی از نکات تکرار شونده خاطرات که هر روز و هر روز تکرار شده است گزارش میزان بارندگی در اقصی نقاط ایران است و دلهره یا خوشحالی از دو زار و ده شاهی بارشی که رخ داده است.

اگر حساب کنیم که کوروش هم از خشکسالی و دروغ بابت این مملکت بیمناک بوده است پس باید درک کنید که اگر هر جای دنیا برف و باران و حتی سیل ببارد من حسودی کنم.

حالا که قرار است سی سال خشکسالی باشد و دروغ هم که از بیخ حلقمان کنده نمیشود پس آخر زمان ایرانی رسیده است.

راستش اصلا میل ندارم به اوضاع و احوال سیاسی ایران فکر کنم. بر خلاف ظاهر تبلیغاتی و خوشی خیابانی  که همه به خودمان گرفتیم بابت پیروزی دولت تدبیرو امید، شاید باید اعتراف کنیم که بسیاری از ما در دلمان فقط به این دلیل که نشان دهیم هستیم و وجود داریم، حماسه به پا کردیم.

من اصولا خیلی تئاتری نیستم. با برنامه هایم جور نمیشود من سینمایی ام چون مثل فست فود تا دو ساعت وسط روز پیدا کنم یک بلیط می خرم و می چپم توی سالن . از طرفی دیگر از تئاترهای خیلی تئاتر هم که یک دفعه تماشاگران هم به صحنه کشیده میشوند هم لذت نمی برم. بنابراین باید تصور کنید که از این که در صحنه این حماسه یک دفعه ما  تماشاچی ها هم وارد عرصه شدیم چقدر به فکر فرو رفته ام.

در این چند لحظه که ما تماشاچی ها هم دو پله از سن بالا رفتیم ، کلی سناریوی علمی تخیلی به ذهن مردم رسید و خلاصه مصداق آن مثلی که می گوید هزار فکر تو دل مهمونه که یکیش تو دل صاحبخونه نیست. چه امیدهای واهی و چه خیالات باطل اما در اصل آش همان آش چرب و چیلی و کاسه هم همان یغلوی درب و داغون قدیمی. یعنی در اصل با اون امید سازی الان باید منتظر این سرد شدن هم بود. منتظر تذکر پشت تذکر  نمایندگان مجلس. مجلسی که با هدیه های یک میلیون سه میلونی زنجانی مفتضح شده است. باید منتظر خط و نشانها و هفت تیر کش های خیابانی بود و مثل همیشه قمپزهای بی پایه عدالت در این ملک.

بگذریم فکر کنم همانطو که پس از آن همه افت و خیز دمیدن امید در دل جامعه موجب حرکتهایی شده بود حالا خیلی زود باز به ورطه دلسردی سقوط کنیم . شاید فقط من این چنینم ولی تصور میکنم سقوط در چاله سیاه بی تفاوتی در انتظارمان باشد . نوعی کر و کور شدگی خود خواسته.

هفته گذشته دوستی را دیدم که سالهاست در ایران زندگی نمیکند. سوال جدی برایم پیش آمده است که مهاجران ایرانی چه زمانی دست از ایران میکشند و اخبارش را رها میکنند؟ چه وقتی جذب جامعه درو و بر خودشان میشوند؟ در اصل می خواستم بدانم آیا مهاجرت میتواند درد اخبار خوانی و سیاست بازی من را درمان کند؟

بنابراین پرسیدم که آیا اخبار ایران را دنبال میکند؟ فکر میکنم رویش نشد بگوید نه من دو تا گوشها و زن و بچه ام را برداشتم رفتم یک جای دیگه تا نشنونم و ندانم و یا از اون مهمتر تا مرفه و راحت باشم بنابراین یک کمی طفره رفت و بالاخره گفت که دنبال جزئیات نمیرود چون اذیت میشود به خصوص که کاری از دستش بر نمیآید . با توجه به این که ما هم کاری از دستمان بر نمی آید پس این حماقت بنده است که دنبال این جزئیات میروم. فقط به این نتیجه رسیدم که مثلا اگر توی خیابان با کسی تصادف کردم یک عزت زیاد بگویم و من الله توفیق و راه بیافتم بروم ؛ تا ششلولش را در نیاورده است . یا مثلا متعجب نشوم که تور مسافرتی با جت شخصی به دور اروپا وجود دارد. بدانم زنجانی ها و ضراب ها و . . . . . هستند که نفری هشتاد میلیون میدهند و حالشو میبرند. شاخ در نیاورم وقتی مزراتی می بینم .غصه نخورم اگر خشکسالی و دروغ از همه بوته های گز و گزنه شکوفه میزنند.

از این ها گذشته سکته نکنم از این که بشنوم داعش یا همان دولت اسلامی شام و عراق دسته جمعی با سر بریده شده  شیعیان گل کوچیک بازی میکنند. وحشت نکنم از این که زیر گوشمان در همین عراق بدبخت خودمان یکی دو منطقه افتاده است به دست داعشی ها که همراهشان گروهی اروپائی تازه مسلمان هم هستند که هوس خلافت اسلامی دارند.خلاصه می خواهم گوشهایم را ببرم و چشمها را هم ببندم و زبانم را هم . . . . نه زبانم را ول کنید زبان هنوز مفید است.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه ۱۷ دی۱۳۹۲  |
 و اینک تفسیر خبر ( با صدای حیاتی بخوانید)

تا چند سال پیش اگر صد صفحه کتاب قبل از خواب نمی خواندم خوابم خواب نمی شد. بعد از صد صفحه تازه گرم می شدم و دلم می خواست تا تهش بروم حالا هر چقدر می شد اما خوب ملاحظه می کردم که فردا کار دارم و اصولا کتاب هم حیف می شد .

بعد تر شد که اگر دو هفته ای یک داستانی نمی نوشتم هفته به تهش نمی رسید. خیالات بزرگ داشتم و اوهام بسیار. شخصیتها در ذهنم وول می زدند و گفتگو می کردند. گاهی اعمال و حرفهایشان را حتی به قصه تحمیل می نمودند. راضی به خط داستان نمی شدند و حتی لوس بازی در می آوردند ولی بعدش یک طوری شد که داستانها و شخصیتها رفتند در ته تاریکخانه ها . از بس قصه هایم خاک خوردند بعضی کپک زد و بعضی توسط دیگران بسی بهتر و گویا تر بیان شد. همه حسهای پیشگوئی اجتماعی ام که در داستانها بودند بیات و بی مصرف ماندند.

بعدش فقط وبلاگ ماند که هفته به هفته آپ میشد و فکر می کردم بی وبلاگ زنده نمانم اما مانده ام و به نظر میرسد که این روزها فقط به جای همه چیز فکر می کنم و از آن همه هیاهو،تنها فکر کردن باقی مانده است! می ترسم دو یا سه سال دیگر فکر هم نکنم و فقط باقی بماند یکی دو سیر دلشوره مادرانه .

تا یکی دو دهه پیش شور و هیجان سیاست هم تکانم می داد . امروز هم میدهد اما پس پسکی می روم به جای پیشروی .کافیه دو ساعت متوالی به یکی دو تا شبکه خبری دنیوی و اخروی سر بزنید و این کار را دو  یا سه سالی دنبال کنید بعد مثل بازی موش و گربه همه چیز دستتان می آید که چطور مثلا بلافاصله پس از تصویب لغو روادید بین اتحادیه اروپا و ترکیه یک دفعه هر چی بچه وزیر بود گندش در آمد ! کفه غرب سنگین شد، محور شرق زد زیر ترازو که بابا این چه تقسیم غنائمیه؟

از اون طرف مثلا پخ و پف چین و ژاپن و کش و فش امریکا و کرزای  و مردم بدبخت سودان که هی نقشه جغرافیشون عوض میشه. . . . . خلاصه یک طوری همه بازیها از رو میشود و البته باز هم چیزهایی برای باز ماندن دهان آدم باقی میماند مثل ادوارد اسنودن که هنوز نمیدانم قهرمان بدانمش یا خائن یا زیرک ؟ جالب این که همه ی اون دولتمردان و دولتزنانی که شنود شده اند آن قدر زیر آبی به امریکا لطمه زده اند و خودشان تا حدی خرابکاری داشته اند که به خاطر شنودهای بی شرمانه، خیلی هم سرو صدا نکردند . از جمله دور زدنهایشان همگی ارتباط با ایران . همین شنودها باعث شد امریکائی ها بدانند در صورت مواجهه رو در رو با ایران متحد جدی ندارند. البته این نظر من است و از همین رو من هم فکر کنم با یک توطئه خود اظهاری امریکائی رو برو شدیم .

خنده دار این قضایا آزاد کردن زندانیهای روس است که تابلو ترین حرکتهای پوتین در راستای المپیک بی آبروی سوچی است. یا انکار کشته شدن عرفات درست با همان سمی که جاسوس روس در بریتانیا به قتل رسید. البته انکار از نظر روسها چون سوئیسی ها تائید کردند که کلاه عرفات مملو از پلونیوم بوده است! به روس ستیزی تعبیرم نکنید من مخلص هر چی نویسنده و فیلمساز و شاعر روسم بعلاوه فرهنگ تاتاری و دهقانی و فلسفه وارشون ولی استبداد روسی بدشکل ترینشون است.

دیدید چقدر تفسیر خبر راحته.

اما اخبار داخلی به این آسونی نیست. یک گروه نشسته اند طناب دار می بافند یک گروه همان را میشکافند و از این عجیب تر یک گروه برای هر دو دسته کف میزنند!؟ گاهی حس میکنم مثل کارتونهای تام و جری شده است. تا به زیر پایمان نگاه نکنیم و نفهمیم که کل ملک و مملکت را برده اند حالیمون نمیشود که مثلا رضا ضراب برای ابرو گوندوش سیاره مشتری را خریده یا نه؟ گویا قولش را داده بوده است.

بی خیال برای سن و سال بنده که فشار اصلا خوب نیست. ولشان کن بگذار ماستشان را بخورند. ما هم دودمان را میخوریم.

گذشته از این ها فیلم هیس را دیدم. من هیچ وقت علاقه مند به فیلمهای خانم درخشنده نبوده ام. نمیدانم چرا . شاید هم میدانم ولی دوست ندارم بگویم. ولی از سوژه هیس خیلی متشکرم. از بیان چیزی تا این حد تابو . درست است که فیلم گاهی در قصه های فرعی فرو میغلتد و درست است که تاکید بر صحنه های زندان و اعدام ممکن است تلخی مسئله کودک آزاری را تحت الشعاع قرار دهد اما ناخونکی به این بزرگی به این وادی، بسیار جای تقدیر دارد. از این هم بگذریم که آن قدر همه پرسنل از ذیل تا صدر قضا و قضاوت در این فیلم ژان والژان هستند که آدم دلش میخواهد دزد شود و برود زندان ولی کل قضیه شایان تشکر است و من از خانم درخشنده بدین وسیله تشکر میکنم و امیدوارم دیدن فیلم برای اولیا و مربیان مدارس تسهیل یا تشویق شود.

 

اگر بخواهم آخرین دو کلمه را بنویسم باید بگویم هنوز کتاب ایران بین دو انقلاب ادامه دارد و به این نتیجه رسیده ام که ایرانی ها در کل چقدر مدیون دو استان گیلان و آذربایجان هستند. حالا دارم شک میکنم به قضیه جوکهای چرند این سالها و البته سوئیچ شدنش جدیدا بر روی قومیت لر که باز هم برایم مشکوک است و کمی دلازار با اینکه نه لرم و نه آذری و نه گیلکی.

نکته دوم اینکه حس میکنم من آخرین مترسک داغون بلاگفا هستم که مینویسم و میخوانم. حس بدی است دمده شدن.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه ۷ دی۱۳۹۲  |
 زندگی داگی

می خواهم در رثای جانگ بنویسم . همون مردی که شوهر عمه اون بود. مردی که اسمش را به زحمت تلفظ میکنم و اصلا نمی دانم کی بود و چه کاره بود ولی هر روز به یادش هستم . یکی به نام جانگ که در یک گوشه دنیا اعدام شد و همه در زمان اعدامش کف زدند. هماهنگ و پر شور . در صفهای منظم و با لبخندی حکاکی شده بر روی صورت. ژوکر را در شوالیه تاریکی به یاد دارید؟مردی که عاشقش شده ام .

درک فرهنگ کروی ها یعنی همان کره ای ها چه شمالش و چه جنوبش سخت است . وقتی نقشه جغرافیا را نگاه کردم و دانستم که کره یک دنباله ای از آسیا است که ولنگون بین ژاپن و روسیه و چین است دلم برایش خیلی سوخت. نزدیک روسیه بودن به حد کفایت گند هست چه رسد به ژاپن و چین هم به عنوان خیار شورو هویج در کنارش. در هر حال فرهنگشان با آن میمک های ننر صورت یک کمی نا مفهوم است. نظمشان و دقت و تمیزیشان هم در کت آریائی من نمیرود ولی در هر حالتی می توانم درک کنم که لبخندها در کره شمالی  ادای احترامشان به پیشواهای بی عیب و نقصشان از کجاها آب می خورد. همان طور که می ففهمم چطوری کره جنوبی وسط این منطقه یک دفعه دوست جون جونی غرب از کار در آمده. نقش فضله را دارد در میان پلو.

در هر حال وقتی به اتهامات و جرمهای جانگ نگاه کنیم درک میکنیم که در مملکتی که یک اردوگاه کار اجباری اش به قدر یک شهر امریکا است چرا باید ادمها با شدت و حدت دست بزنند. عاشق پیشوا باشند و لبخند و نظم فراموششان نشود.

در شرح جرمهای جانگ آمده که او از سگ پست تر شده و برای خودش باندی درست کرده و قرار بوده یک کارهایی بکند و علاوه بر این در مناسبتها بی شورو شعف دست میزده و در کار کاشیکاری بنای یاد بود مرحوم پدر گور به گور پیشوای فعلی تعلل کرده است. راستش می خواستم خیلی متین بنویسم ولی بهتر از این نتوانستم. خنده دار است که ذهن من را با ده ها کار ریزو درشت روزانه، مرحوم جانگ پر کرده باشد اما واقعیت این است که به او خیلی فکر میکنم . به همسرش که خوشحال و خندان هنوز یک هفته نشده در کنار برادر زاده تپلی اش نشسته و حال میکند. به مردم کره شمالی که در اندرون خود  های/ های می گریند و لبخند به لبشان دوخته شده ، به آدمهای بدبختی که می فهمند و در درد و رنج و تحقیر و ستم دوره عمر خود را سپری میکنند. به دستهای بسته به چشمهای بسته به لبهای دوخته و به تکرار این همه در طول تاریخ که هر روز بر سر یک ملت آمده است.به مردمی در جهان فکر میکنم که در سکوت می گذارند زندگی انسانهایی مثل خودشان فانی و بدبخت، در سیطره یک چیز پلشتی به نام قدرت طلبی سوخت و نابود شود و البته فکر میکنم به نا امیدی ژرفی که در دل این آدمها مثل سنگ سیاه لانه دارد چون معجزه و رحمت و خدا را خیلی دور میبینند و یا نمی بینند. اشکال این است که امید همیشه گول میزند همیشه تا پایان عمر تا لحظه خفه کننده شدن طناب دار بر گردن جانگ و در حقیقت هر نوع معجزه ای وقتی جان از دست رفته باشد بسی دیر است .

البته فرقی نمیکند جانگ می تواند بشیر یا ولادیمیر یا استفان باشد .امروز برای کره شمالی و سوریه و فردا برای یکی دیگر و یکی دیگر. مردم سوریه در سرما، در درد، در بی آیندگی و در پیچیدگی سیاستِ سیاست بازهای بی معرفتی  که همه فقط یک هدف دارند . ماکیاولیسم مفرط . 

وقتی انقلاب شد و مظاهر غربی بد و زشت محسوب شدند تحمل رفتارهای تهاجمی و زشتی ها و کثافتهایی که ترویج میشد سخت بود حتی اگر من یک کودک 7 ساله بوده باشم. خاطره بسیار است اما منظره معاون آموزش پرورش منطقه دوازده یادم هست که وقتی با مادرم رفته بودیم تا دو زانوی ادب بزنیم برای تعیین تکلیف کارش، میزو بند و بساط را ول کرده بود و یک تکه موکت انداخته بود گوشه اتاق و چهار زانو نشسته و با دست چلو کباب میزد بر بدن. صحنه ریا کرارانه ای که هنوز یادم نرفته است.خلاصه منظره زشتی به خوردمان دادند ولی این روزها با گذشت ایام اگر چه هنوز از آن ننه من غریبم ها بی زارم ولی از غرب و دنیایش هم همین قدر زده شده ام . دارم خاله جان ناپلئون میشوم. هر کجا شری به پاست یک سرش میرسد به زیر دامن ملکه و یک سر دیگرش در دست بقیه چشم آبی ها. فکر نکنید توهم برم داشته ولی وقتی میبینم مردم عادی اروپائی از کثرت نعمت یا ازشدتِ انسانیتِ از حد در رفته، برای سه تا سگ و دو تا موش و چهار تا گراز موسسه میزنند و تر و خشکشان میکنند آتش میگیرم که از طرف دیگر می بینم همین اروپائی ها روسها و امریکائی ها در قابل سوری ها که از سگ بدتر کشته میشوند چه می کنند؟

خلاصه از هر دو سو رها شده ام. وقتی 18 سالم بود به دوستان دبیرستانی ام قول دادم که روزی نماینده مجلس شوم . هدفم مسخره کردن قانون بود که شرایط لازم برای نمایندگی را فقط سواد خواندن و نوشتن می دانست و بیست و شش سال سن . چون جناب مهاجرانی که جوان ترین نمانیده مجلس بود بیست و شش سال داشت و نه 17 سال و بقیه هم سواد بیشتر از این نداشتند. حالا اما خوب دنیا عوض شده و همه یقه ها مدل دار شده و اوور کت ها رفته پستو و ریش یک نمه مودب شده و سواد هم که الی ما شاا الله است و . . . . ولی من دیگر نمیخواهم نماینده مجلس شوم. کارت هدیه سه میلیونی هم نمی خواهم که بریزم به حلق بچه هایم که مثل شته رشد کنند و به طعم هموگلوبین عادت کنند. اصلا نه می خواهم مفت حرف بزنم و نه مفت بشنوم و نه گوشی ام شنود شود  نه مزد بگیرم و نه امضا جمع کنم و نه یک روز مثل جانگ از سگ پست تر شوم.

مثل اینکه عصبانی شدم ؟! ببخشید به جای خواندن وبلاگ من بروید فیلم رنجر تنهای جانی دپ را پیدا کنید و از شیرینی نقش تکراری ولی استادانه دپ لذت ببرید با آن نگاه ها و تکه پرانی های محشرش. لذت ببریم و شاکر خداوند باشیم که به ما نه زندگی سگی و نه مرگ سگی داده است .

راستی یلدا خوش بگذرد. امیدوارم نوشته هایم در مجله بیست و چهار و داستان چاپ شود و امیدوارم اگر خواندید بپسندید.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در دوشنبه ۲۵ آذر۱۳۹۲  |
 این فیلمها چشونه

می خواهم بی خیال این شوم که مثبت بودن چقدر عالی و بی نظیر است . می خواهم فراموش کنم که اسمم روی این وبلاگ است بنابراین اگر قرارمان بر مثبت اندیشی و خوبی و مهربانی نباشد باید توصیه کنم که قبل از چهل سالگی بزنید بروید تبت و در میان کوه و دشت و دمن خودتان را گم کنید. بزنید به تار ذن و موتور سیکلت و ردای نارنجی و از این حرفها . یا بزنید بروید یک امامزاده کوچولوی روستائی در یکی از اون مهجورترین نقاطی که همیشه براتون سوال بوده امام زاده مزبور چطور پیداش کرده . خلاصه اونجا مقیم شوید و از هوای پاک و صدای رد شدن گله بزغاله لذت ببرید البته این ها همه شرط دارد این که قبلش سرو همسر نگزیده باشید وگرنه بزنید توی سرتون و بچسبید به همین تهرون خودمون یا شهر عزیز وار خودتون و دو زار دو زار روی هم بگذارید تا آینده ای روشن در جهان در حال توسعه برای فرزندانمون بسازیم.

در این روزهای پائیزی با تمام سلولهایم می توانم طعم حیرت انگیز یک زن میان سال بودن را حس کنم. ساعتهایی که در خیابانها به فرمان ماشینم چسبیده ام و چشمم را به چراغ ترمز ماشین جلوئی دوخته ام افکار خاکستری زیادی را مرور میکنم . مثل دیدن فیلم سیاهی/نواری که در سینما می بینید و قدرت جادوئی ریموت کنترل در دستانتان نیست تا به اوایل فیلم برگردید. روزها و هفته ها مثل باد از دستم می گریزند و حس میکنم زندگی منحصر به فردم را یعنی فرصت حیات یگانه ام را در رعایت عرف ها و شرع ها و قانونها سپری کردم. همه ما کرده ایم و میکنیم.در هر کجا که باشیم میکنیم . زندگی یک راز بزرگ دارد که تکرار ناپذیر است و برای همین من دیوانه وار عاشقش هستم در حالی که از همه قواعد تکرار ناپذیرش به شدت بیزارم.یعنی اصلا از این رسم ناجوانمردانه اش متنفرم. پائیز است دیگر .حتما بهار شود بهتر میشوم .

اگر از این مقدمه مشعشع بگذریم باید کاملا حالتم را درک کرده باشید. مثل پرنده ای در آستانه پریدن که نه پریدن یادش مانده و نه مسیر را میشناسد و فقط به عبور لک لک های مهاجر نگاه میکند. یک طوری بی تحمل و بی صبر که متوسل شده ام به علم کیمیا و برای پیدا کردن دوباره خودم، حب می اندازم بالا. سعی میکنم به اخبار خیلی گوش نکنم چون حرص میخورم از پوستر تشویق برای زاد و ولد گرفته تا هجوم رجاله ها و ملت خود جوشی که ماهیت آریائی مان را به مسی نشان دادند و ضمنا خیلی خوشحالم که هیچ دولتمرد ایرانی برای تشییع ماندلا نرفت. هنوز بعد از سی و پنج سال نصف عدم موفقیتها را می اندازیم گردن رژیم گردن شکسته و ابله قبلی و هنوز حتی استخواههای مرده هاشان را هم تحمل نمیکنیم برای چه باید برویم سر جنازه ماندلا؟!

این هفته ها البته کمی هم شلوغ بودند نوشته ای به مناسبت یلدا در داستان دارم و یکی در 24 . متاسفم خانم مرشد زاده از داستان رفتند و خوشحالم خانم فرشید نیک آمدند. به قول یکی از سران قجری در هنگام به سلطنت رسیدن مظفر الدین شاه : دریا فرو رفت و گوهر بر آمد. در هر حال تبریک می گویم به خانم فرشید نیک و خسته نباشید به خانم مرشد زاده که کار استخوان شکنی است .

به غیر از این شیطنتها کتاب ایران بین دو انقلاب رسیده به بزرگمرد تاریخ ایران: مصدق. آنچنان بزرگ  است که فکر میکنم لازم است یک عکسش را بگذارم در کیف پولم.

در این بین کتاب یک هفته در فرودگاه آلن دو باتن که تازه ترجمه شده را هم خواندم کتاب باریکی است و من به دو باتن قلبا حسودی میکنم . بی نهایت متبحر است در بیان بدیهی ترین حالتهایی که ما عمیقا انکار میکنیم. روایتگر انسان مدرن است هر چند پیچیده . ترجمه کتاب محشر نیست اما متن دو باتن را با همان لحن برگرداندن هم کار هر کس نیست.

فیلم هم دیده ام به غیر از لذت بردن خانوادگی از شاهگوش که تنها لحظاتی است که چهار نفری یک جا در کنار هم مینشینیم ( به فاکتورساعتهای غذا) فیلمهای دیگری هم بوده اند. هنوز در مورد قبل از نیمه شب نمی نویسم چون هرگز فرصت نشد سر صبر ببینمش نسخه ای که دارم زیر نویس بدی دارد و انگلیسی ام هم آن قدر خوب نیست که این فیلم سراسر مکالمه نفس گیر را بفهمم و زیر نویس انگلیسی هم تند و تند است و خلاصه با یک بار دیدن بهار نمی شود.

اما بقیه فیلم ها     . . . . .چه بگویم کم کم دارم به این نتیجه دوست نداشتنی میرسم که با به سر رسیدن همه تفریحات جنون آمیز در هالیوود و یا در میان هنرمندان فرا وطنی، تنها حیطه فتح نشده رابطه دو هم ..ج ن س است که معضل مانده و مد شده است. از بین همه درد ها و بدبختی های بدوی بشر فقط درد سینما و هنر شده باز کردن گره خواستگاری اصغر از اکبر یا اکرم از کبری!یک طوری همه سریالها و فیلمها یک جفت زوج سر خوش دارد که داستان را پیچیده می کنند. هم چنانکه سریال محبوبم گری ز آناتومی این روال را در پیش گرفت و به نظرم افت کرد. نه به جهت ارائه این رابطه بلکه به دلیل تلاش بسیار گل درشت کارگردان برای متقاعد کردن ما بینندگان که ببینید چه عشق باحالی دارند؟

جنبه تکراری این قضیه من را به این شک انداخته که نکند تبلیغ غیر محسوس است. فیلم پشت شمع دانی ها BEHIND CANDELABRA  با بازی غریب مایکل داگلاس و مت دیمون یک نمونه حیرت آور. راستش از آنجا که من یک کمی زیاد املم هنوز برایم سوال است که چطور یک زن و مرد هفت سر غریبه در فیلم ها آنچنان عشقولانه حرکات منشوری انجام میدهند حالا هنوز اون حل نشده یک جور جدیدش شروع شد که اصلا قابل هضم کردن نیست. مایکل داگلاس آنچنان در این فیلم ظاهر شده که می ترسم اسکار بگیرد به دلایل متعدد. این که یک هنر پیشه از خودش یک موجود زشت پیر و تا حدی چندش آور نمایش دهد خودش در نوع خودش کاریست کارستان . این ها نه به واسطه گریم بلکه به دلیل بازی خود داگلاس حاصل شده ولی تحمل فیلم سخت است. از سوی دیگر فیلم جدید سودوبرگ به نام عوارض جانبی هم آخرش به همین وادی میرسد البته با زوج خانمی که یک سمتش کاترین زتا جونز است. انگار زن و شوهر نذر داشتند یک بار هم که شده چنین نقشی بازی کنند. درست در یک سال! فیلم من هیجان زده هستم از آلمو دوار هم روایتی مشابه بود. یک هواپیما در آستانه سقوط و مردان و زنانی که می خواهند به آخرین خواسته خود برسند و عمده ترینش تمایل چد مرد با ادا و اطوارهای خنده دار به هم .

جنگو را هم دیدم به کارگردانی تارانتینو که با همه جذابیتها ولی مثل همیشه مملو از دل و روده و خون و دلهره و قصابی بود. اما خدا را شکر هنوز به روابط مدل حضرت آدم و حوا پایبندند. جنگو از یک سو فکرم را هم مشغول کرده بود. نوعی شهوت آدمکشی همیشه در کارهای تارنتینو هست که فکر میکنم برای امریکائی ها که زرتی میروند در یک مهد کودک و بیست نفر را دراز میکنند مفید نباشد . از طرف دیگر آدمهایی که در این فلم مورد شلیک قرار میگیرند به نوعی منفجر میشوند و میترکند . این صحنه ها بسیار مشمئز کننده ولی تخلیه کنننده است.

جالب این که خواهر بناپارت که بیننده تلویزیون های آلمانی زبان است می گوید برنامه و سریالی نیست که در آن حداقل یک اشاره به رابطه بین دو زن یا دو مرد نباشد . عین بخشنامه. انگار یک توطئه جهانی برای متقاعد کردن ما بدوی ها به پذیرش روحانی و عادی بودن روابط دو هم ج ن س. اتفاقا من اغلب از کسانی که از آن طرف آب می آیند می پرسم که نظرشان رد این رابطه چیست . اغلب در کمال خونسردی و با روشنفکری می گویند که 15 درصد ادمها این طوری هستند و این تمایل را دارند.مسئله با این توجیه علمی تخییلی برایشان حل شده است اما برای من مثل این است که با چیزی مجهول و ناشناس احاطه شده ام.

در این میان فیلم way way back را فراموش نکنم اگر نوجوانی در خانه دارید بنشینید و با همسرتان ببینید. یک راهی است برای درک کردن یک نوجوان.

 

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه ۱۹ آذر۱۳۹۲  |
 اين پيروزي خجسته باد اين پيروزي
ساعت نزديك هفت صبح روز سوم آذر است امروز صبح بر خلاف انتظارم بناپارت من را با تبريك سالگرد ازدواجمون كه يك سوم آذر در ١٤ سال پيش بود بيدار نكرد بلكه فقط گفت بيدار شو به توافق هسته اي رسيديم ! دست كمي از تبريك سالگرد ازدواج نداشت خاصيتش اين بود كه تاريخ  خصوصي ما با يك شادي عمومي و تاريخي همراه شد. 

نميدانم آينده در خود چه دارد ولي براي تك تك ايروني هايي كه خوشحالند خوشحال شدم. جالب بود كه ما پس از سالها شاهد يك موفقيت و يك اقبال جهاني بوديم چيزي كه كم كم يادمون رفته بود چه مزه اي دارد . در هر حال تبريك و تشكر از شخص محمد جواد ظريف با اون خنده ها و ته لهجه اصفهاني كه حتي در انگليسي حرف زدنش هم نمود دارد و البته تبريك غليظ و شديد به اصلاح طلبان و آخرش هم 


هووووووووووورررررررررراااااااا

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در یکشنبه ۳ آذر۱۳۹۲  |
 قلمت طلائی باشد استاد دولت آبادی

در مطب هستم . مدتها بود که کامپیوتر مطبم در حد اسقاط بود. یک برنامه 98 رویش بود و یک ایکس پی و همه چیز در هم و برهم و برای من که تکنولوژی و اجزائش خیلی خوف آورند مرتب کردن حتی فایلها خیلی مشکل. اغلب فکر میکنم در یکی از این جا به جائی ها و مرتب کردن ها یک دو تا داستان گم شوند. یکی دو بار هم داستانهای از سر تا ته نوشته را به کل پاک کردم . یک داستان طولانی و طنز بود که با یک کلیک خشم آلود پرید و رفت. در هر حال با یک کمی سر هم بندی اوضاع را سرو سامان دادیم . یعنی من نه، بلکه بناپارت در یک ضربت که تاخیر سه ساله داشت، داد درستش کنند. تعمیرکار که من را دید پرسید اینش این طوری باشه یا اون طوری؟ یک نگاهی بهش کردم و گفتم آقا از من سوال نپرس من اصلا فقط بلدم دو انگشتی تایپ کنم و بس. تازه اگر مطلبی دندان گیر باشد. همان مطالب نیم بند هم مدتی است بلای جانم شده چه رسد به بقیه قضایا.

ولی نکته این است که بعد از هزار سال بالاخره دوباره بلند گو دار شدم و میتوانم در اتاقم موزیک شخصی داشته باشم. از اونها که آنقدر غمبار است که حتی به درد بیماران مضطرب مطب هم نمی خورد. مثلا الان در بین سی دی ها آبی اثر زبگینیو پرایزنر را پیدا کردم که برای فیلم آبی کیشلوفسکی ساخته شده است( تلفظ نامش به اندازه یک فارغ التحصیلی زحمت دارد). یک سوزی دارد که الان مستاصل ماندم با چه انگیزه ای بروم سراغ بیمارم که بیرون منتظر است. یعنی اصولا به درد نوشتن می خورد تا کار دیگر  که کنار گوشم زمزمه کند و من تلخ ترین سوال و جوابهای عالم را بر هم بزنم.

پائیز مفتضح و کثافت دیگری است با ابرهای بی باران و دودهای سمج. بچه ها امروز به زحمت از خمودگی رختخواب جدا شدند و باز هم سحر خیزی که من را اصلا رستگار نمیکند باعث شده خستگی و خواب به شکل دله گی و نا امیدی خودش را نشان دهد.

در راه مطب که بودم به تکیه های باسمه ای عزاداری  این روزها و پرچمها و نوشته های خون آلود ماشینها که خدا را شکر کمتر شده نگاه می کردم. رادیوی تاکسی روشن بود. از کتابی میگفت که فکر میکنم نامش بود پیروزی در سیمای شکست. مدتی نمی فهمیدم چیست بعد فهمیدم مربوط به عاشورا است. با خودم فکر کردم چی میشد اگر همه پرده ها یک بار هم که شده برای آدم کنار میرفت و آدم به قدر  یک فلاش می توانست دنیای زیرین را ببیند. جهان ارتباطات غیبی و جهنمیان ناله زن و  فرشته های خیر و شر را همانها که بر شانه های چپ و راستمان نشسته اند. این فرشته ها را فراموش کرده بودم اما میکرو دیروز یک بار دیگر به یادم آوردشان و آدرس چپ و راستی را پرسید بعد یکی یک ماچ از هر کدام کرد. گفت که هیچ کدام بد نیستند فقط می نویسند. بعد هم لیست کارهای خوب و بدش را پرسید و من گفتم زدن عینک و خوردن مولتی ویتامین و سلام کردن و مهربونی و . . . کارهای خوب روزش بوده و کارهای بدش : نامرتبی اتاق و نرفتن حمام و داد زدن و حرص دادن ماکرو.

با خودم فکر کردم یعنی فرشته های روی شانه های ما بزرگترها هم به اندازه ما از این حکایت کشدار زندگی در ملالند. شاید هم دست راستی از بیکاری در رنج و دست چپی از کار و مشغله عاجز. یا مثلا این فرشته های ریزه برای خرده ظالمان جهان چی مینویسند؟ خرده ظالمان همان خرده مالکان میشود؟. مثل فیلم بورژوای کوچک کوچک که دردهه 60 و 70 هزار بار پخشش کردند و هیچ کس نمی دانست بورژوا یعنی چی؟

به هر حال اگر هرکس در سن و سال بلوغ کامل یک بار پشت پرده را میدید چه عالم خوبی میشد. بالاخره تکلیف بر آدم تمام میشد. منکرین چیزی را انکار می کردند که همه عالم میدانستند هست  و اگر پشت پرده فقط قوس و قزح و پروانه های رنگی بود هم که . . . .

اما خوب پرده کنار نمیرود و ما در حالت خود سانسوری سر می کنیم . خود سانسوری که این روزها بر قلم من نیز غلبه کرده است؛ از بس نگران این نکته و آن نکته بودم . بابت عذر خواهی از یکی و مرمت نظر دیگری و خلاصه در نقش سپر همه مذمتها را کشیدم . همه نظرها را خواندم و منتشر کردم و از همه کسانی که من را و یا نظراتم را ( در حقیقت منی وجود ندارد بلکه وبلاگ من) شایسته دفاع دیدند متشکرم و از همه کسانی هم که در این وادی، سیاهی و ناراستی من را خائن  و متقلب و ریاکار و منحرف دیده اند خواهش میکنم بگذارند بنده در ظلالت و سیاهی بمانم تا بمیرم. من در این جهل مرکبی که هستم هنوز وول میزنم تا راهی به نور بیابم. حتی وقتی فکر کنیم که پایان زندگی در حقیقت زمانی است که پرده مخمل و پر طمطراق این سینمای مجاز بالا میرود تا ما مهیج ترین و تکنیکال ترین فیلم علمی و تخیلی جهان را ببینیم می ارزد که بمیریم . من این کنجکاوی را نگه میدارم تا زمانش که رسید حداقل به این فضولی دل خوش کنم.

نکته جالب این بود که این همه مدت ما آب در هاون کوبیدم و نوشتم از هر دغدغه ای ولی قدرت این را نداشتم که کامنت دان این وبلاگ را بترکانم ولی ظهور چیزی به نام اختلاف یا تنفر یا نمی دانم یک چیز منفی، چه کرد؟

این روزها که هنوز کتاب ایران بین دو انقلاب را در دست دارم و 700 صفحه را تقریبا نصف کرده ام چند جمله عجیب خواندم.

جالب این است که در کتاب از بولارد معروف که در یکی دو پست پیش نام بردم هم نقل قول هست و احساسات ضد ایرانی بودنش واضح است ولی در یک کلام همه فرنگی ها چه شرقی و چه غربی برداشتی که از ما و فرهنگمان داشته اند این است که ما هر چه می کشیم از فرد گرائی است. تحزب و پای بند بودن به یک سلسله قانون و اخلاق، غیر ممکن است و یک جمله مشهور که می گوید دو ایرانی حتی برای خالی کردن جیب  نفر سوم هم با هم تفاهم ندارند. البته این روزها برای این امر مقدس اختلاس چند تا چند تا با هم  عقد و ازدواج می کنند ولی عاقبت پته یکدیگر را به آب میدهند. دراین شرایط، وطن و وطن پرستی و میهن و ملی گرائی هم آسیب می بیند و رسیدم به حرف یکی از افسران قدیمی که می گفت جنگ ایران و عراق هر آن چه از بدی داشت ولی حس ملی گرائی را در بسیاری بیدار کرد. البته نغمه سرایان وطن و کاسه لیسان کوروش  و عشاق خاک ایران را که در فیث بوق با کلیک، وطن را گرامی میدارند بی خیال شوید.

البته شاید نظر این کارشناسان غلط باشد ولی من به عینه در وبلاگ دیدم که هیچ موجی جز تفرقه و تنفر باعث خیز نشد.

حالا البته این قدر قلمم حجب و حیا پیدا کرده که فکر میکنم گروهی ممکن است از این نوشته ها هم منقلب شوند اما بگذارید دلم کمی سبک شود.

گذشته از این قصه های بی سرو تهِ من و وبلاگم، از صمیم قلب برای موفقیتهای بین المللی جناب استاد محمود دولت آبادی  شادمانم و امیدوارم سلسله موفقیتهایش به نوبل ادبیات برسد که مستحق آن هست. مایه شرمندگی است که من هیچ یک از کتابهایش را نخوانده ام ولی مدتی پیش وقتی در جائی منتظر بچه ها بودم کتاب کلیدر را برداشتم و مشغول شدم. کتاب پر از وصف بود و به نظرم دور از زمانه و خلاصه پس از چندین صفحه خواندن وقتم تمام شد و رفتم سراغ بچه ها . روزها از آن روز گذشت . در ذهنم یاد محوی از زنی روستائی و کرد بود که خرامان به سوی زندانی میرفت. با خودم گفتم این زن کی بود که من دیدمش؟ کجا دیدم؟. این که لباس دهاتی به تن داشت و با اسبی به سوی زندان میرفت؟ فیلم دیدم؟. خواب دیدم ؟ . . . . بعد یک دفعه یادم افتاد نه این معجزه جناب دولت آبادی است که مثل میخی در ذهنم حک شده است با همان متن تمیز و توصیفهای بسیار و دانستم آن کس که جاودان است جاودان است.حالا کتاب کلیدر هم به مجموعه کتابهای بالای سرم اضافه شده تا خوانده شوند و  آرزوی این روز ما خواندن کلنل باشد تا بعد.

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه ۲۵ آبان۱۳۹۲  |
 عذر خواهي بلاگفا

پوزش به خاطر اختلالات چند روز اخیر سایت(آبان ماه)

متاسفانه چند روز پیش (ابتدای آبان ماه ) یکی از سرورهای مهم سایت دچار اشکال فنی شد. جهت ادامه فعالیت سایت تا برطرف کردن مشکل فنی  تصمیم به استفاده  از سخت افزار جایگزینی گرفته شد٬ ولی با توجه به حجم بالای اطلاعات سایت٬ انتقال اطلاعات  بسیار طول کشید و البته سخت افزار جایگزین نیز توان پاسخگویی مناسب نداشت. در نهایت مجدد سخت افزار جدیدی تهیه شد و تغییرات لازم صورت گرفت. در حال حاضر توان و میزان پاسخگویی سرور جدید در حال بررسی است.

در این چند روز خدمات سایت ناپایدار بوده و از این جهت شرمنده کاربران هستیم. از آنجایی که اشکال فنی نابهنگام بوده و متاسفانه تغییرات صورت گرفته از پیش بینی اولیه زمان بیشتری برد امکان اطلاع از قبل به کاربران نبود.

اگر اختلالات چند روز اخیر باعث ناراحتی و آزار شما شده است ما را به خاطر آنچه پیش آمد ببخشید. 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه ۲۱ آبان۱۳۹۲  |
 
 
 
بالا