گل سرخ

این هم داستان تلخ امسال. نمیدانم داستان تلخ هم مثل قهوه تلخ خاصیتی دارد یا نه؟ ببخشید از این همه تلخی اش . این داستان یکبار راهی جشنواره داستان تبریز شده و حتی خروس قندی هم برایم نیاورده است. تقریبا ده سال است نوشته شده و زائیده دوراه سخت بیماری پدرم است. بعد از دیدن فیلم هتل بزرگ بوداپست به یادش افتادم.

                                             

                                              کاغذ بُر

 

لعنت بر این ابرها. حالم را به هم  می‌زنند. خاکستری و کثیفند. در تمام مدت این یک هفته که آسمان ابری بوده است؛  ابرها با تمام  وزنشان روی سینه ام سنگینی كرده‌اند. وزن دودی رنگشان. نه باران می‌بارد و نه خبری حتی از رعد و برق هست. همه جا و همه چیز سرد و خاکستری  و مه آلود شده است.  انگار تا آخر زمان هم می‌خواهد همين‌طور بماند . شاید هم ربطی به ابرها ندارد. شاید این گندیِ حال, مال خودم باشد. خسته‌ام.  نه این کلمه کم است ؛ داغونم. درست انگار با چکشی تمام مغزم را  کوبیده باشند.  دانشگاه و درس و کار و........... کار نه ؛ عذاب. باید ولش کنم. اصلا باید یک مدتی همه چیز را ول کنم و بروم. بچه های دانشگاه به من می‌خندند و می‌گویند كه دچار یاس فلسفی شدم. مي‌دانم كه دخترها اسم مستعارم را گذاشتند نيچه. حتما منظورشان از دیوانگی بوده. فرقی نمی‌کند کسی چی بگوید اما باید یک مدتی بگذارم و بروم به یک گوری؛ تا این حال تهوعی که مثل مد دریا تا توی حلقم بالا آمده, حداقل اگر نمی‌خواهد دست از سرم بردارد, ولی جزر( جذر ؟) کند و برود توی هزار تا پیچ روده ام.

از پنجره به آسمان نگاهي مي‌اندازم. در تاريكي نمي‌شود ابر را ديد ولي همين كه ستاره و ماه گم شده اند يعني ابر است. دوربین را برمي‌دارم. دارد از هم در می‌رود. 12 تا فیلم هنوز باقی دارم فکر نمی‌کنم بیشتر لازم باشد. اگر کم بیاورم حتما باز هم دعوا می‌شود. آخه من از کجا باید بدانم که ساعتِ دو نیم بعد از نصف شب, یک الاغی می‌زند یکی دیگر را می‌کشد ! الان سه شب است که درست نخوابیدم. هر وقت رسیدم به اين اتاقِ کثافتِ بالا خانه, یا به قولِ صاحبخانه, سوئیت.زر زر تلفن زنگ  زده است.  از روز اول اصلا حدس نمی‌زدم که این شغل, این‌جوری  باشد. آن روز اولِ که تازه از دانشکده عکاسی درآمده بودم, انقدر محتاج یک کار بودم, که برایم فرقی نمی‌کرد از چی عکس باید بگیرم؟ از آسمان؟ یا از زمین؟ یا از هر گندی؟. بعدش هم که خر شدم و فلسفه را در دانشگاه شروع کردم؛ دیگه آب از سرم گذشته بود. آخ صدای زنگ در است. آمدند. دوربین را برمي‌دارم و راه مي‌افتم. یک حلقه  فیلم نو هم برمي‌دارم. به جهنم فردا می‌روم از انبار می‌گیرم. شاید اصلا لازم نشد. از پله ها آرام مي‌آيم پائین. هر کاری می‌کنم که صدا نکنم نمی‌شود. البته فرقی نمی‌کند مطمئن هستم که تا آخر ماه عذرم را می‌خواهد.  این شب و نصف شب, رفتن و آمدنِ مثل خفاش را, تحمل نمی‌کند. در را آهسته مي‌بندم و قفل مي‌كنم. صدای خشکِ چرخش کلید, توی مغزم می‌پیچد. هیچ کس توی کوچه نيست. فقط چراغ‌های ماشین اداره روشن  است  وصدایِ  ترتر ماشین كه گوشم را آزار می‌داد. خواب بودنِ همة آدم‌ها چه وهم انگیز است. سوار مي‌شوم و در را مي‌بندم. صدا توی کوچه مي‌پیچد.قبل از اینکه درِ ماشین را ببندم ؛ چراغ اتاق خواب صاحبخانه را دیدم که روشن شد, ولی ما راه افتاده بودیم.

 کوچه و خیابان در زیر آن ابرهای بیحاصلِ نفس گیر, یک طوری روشن است. حتما بالای ابرها مهتاب است.  باید وسط ماه قمري باشد. یک طوری همه چیز در جا, خشک شده  مانده است . توي ماشين, حوصلة سلام کردن ندارم. تازه دو ساعت بود که آمده بودم خانه, در عرضِ این دو ساعت, چی شده بود که باید سلام و احوالپرسی می‌کردم؟. کسی هم در ماشین سلامی نکرد.  ماشین با آن کمک فنرهای داغون مثل کشتی بالا و پائین می‌رفت و در تاریکی کوچه ها  مثل یک خزنده می‌خزید. سعی کردم از آن تنها  دریچة مسخره که مثلا پنجره بود خیابان را ببینم.اغلب چراغهای راهنمائی چشمک زن بود مگر تك و توك. جديت چراغ قرمزها به نظرم احمقانه بود. برای یک لحظه حس کردم كه تا ابد در این نیمه شب تاریک و نمور, مثل یک موش کور, پشت این ماشین مدفون می‌شوم. سرم را به دیواره ماشین تکیه دادم کاش زودتر برسیم وگرنه شاید یک دفعه در را باز کنم و بپرم بیرون. باز هم نگاهی به بیرون مي‌اندازم. کرخی خاصی در دست و پایم حس می‌کنم. با راه افتادن  ماشین, دوربین از دستم افتاد زمین.بايد آن را به گردنم آويزان كنم. سرم را مي‌گذارم روی دو تا زانویم. این ماشین لعنتی انقدر خفه و تنگ است که زانوهایم تا دم دهانم بالا می‌آید. گونه هایم را زبری شلوار جین آزار می‌دهد اما از فشاری که به صورتم می‌آید لذت بیمار گونه ای می‌برم. تازه چشمانم را بسته بودم که رسیدیم.در تاریکیِ ماشین می‌توانم حال بقيه را درک کنم. ما همه داریم  به یک چیز فکر می‌کنیم. اين‌كه این بار چی  قرار است  ببینیم ؟. بیچاره اين سربزاه كه تازه آمده است. از ریختش می‌توانم بفهمم که چه حالی دارد. در عرض این سه روزه که آمده ده بار عق زده. از صبح هم به نظرم اسهال گرفته باشد. نگاهی بهش مي‌اندازم. در آن تاریکیِ ماشین, خوب می‌دیدم که چشمانش برق می‌زد. می‌ترسد بدبخت. از وقتی هم که آمده دو ساعت بی کار نبوده. برعکس, این مامور پزشکی قانونی, سیگارش را روشن کرده و دودش را از  لای پنجره بیرون می‌دهد. گاهی فکر می‌کنم که از دیدن این منظره های حال به هم زن, بدش هم نمی‌آید. گاهی تا توی دماغ یارو مردهه فرو می‌رود. دست توی دهانش می‌کند. نگاه توی سوراخ‌ها و زخم‌هایش می‌کند.بو می‌کشد. خلاصه به هر سوراخی سری می‌زند. من که باور نمی‌کنم همة این انگشت کاری‌ها لازم باشد.اما بیچاره سربازه. معلومه كه حالش خرابه. چشمانش دو دو می‌زند. از قضا مثل این که در این یک هفته که هوا ابری بودهاست, مردم خل تر هم شده‌اند. پریشب که رفته بودیم برای ماموریت, یارو قاتله یک زنی را آش و لاش کرده بود. از همانجا شد که این پسره بدبخت 19 ساله ده بار رفت توی باغچه بالا آورد. وقتی پیاده شدم, در روشنائی کمِ بیرون,  می‌توانستم نوشته  روی ماشین را بخوانم اکیپ بررسی صحنه جرم.

 مقصد  یک ساختمان سه طبقه قدیمی بود. با نمای سیمانیِ سیاه شده و پنجره های آهنی با حفاظه‌ای نا هماهنگ. لامپ کم نوری دم در روشن بود. از همان در وارد ساختمان شدیم. من و مامور پزشکی قانونی و پشت سرمان افسر کشیک و سرباز که فکر می‌کنم همانجا دم در یک بار بالا آورد. صدای عق زدنش را از پنجره باز راه پله طبقه دوم شنیدم. راه پله باریک بود و جلویش واحدِ طبقه دوم, چهار جفت کفشِ بلاتکلیف, با دهان‌های باز و خم و از شکل افتاده ولو بودند. بوی کفش‌ها  در راهرو مانده بود. رسیدیم به طبقه سوم از لای دربازِ آپارتمان, نورآزاردهنده ای به راهرو می‌تابید. به نظرم  داخل ساختمان از بیرون آن هم  فکسنی تر آمد. حفاظ کرکره ای سیاه رنگی کنار در دیده می‌شد. حفاظ مثل آکاردئون در هم جمع شده بود. افسر در را كمي هل داد. نور آزار دهنده بدتر هم شد. لامپ کم مصرفی از سقف آویزان بود. یک مرد گوشه اتاق روی مبل کهنه‌ای با پارچه مخمل آبي سير, نشسته بود. مبل در زیر وزن مرد که از جا برمی‌خاست صدائی داد. جای تن مرد همان‌طور روی مبل ماند. مرد سیگاری به دست داشت. با همان دست اشاره کرد به راهروی تاریک و تنگی که ظاهرا ما را به سمت محل جنایت می‌برد. از داخل راهرو بوی نم می‌آمد. دیوار سمت راستمان با رنگ‌های ور آمده و زردی آب ماسیده, بوی کپک می‌داد . ته راهرو ، سمتِ راست, چراغ یک اتاق روشن بود. من اولین نفر بودم که وارد شدم.

حقيقت با اینکه دو سال بیشتر است که مشغول  عکاسی از صحنه های جنایت هستم اما هر بار که خواستم وارد محل بشوم نفسم تا مدتی حبس می‌شود. هر کاری می‌کنم نمی‌توانم دست از این عادت مسخره بردارم.این بار هم  نفسم حبس شده بود نگاهی به اتاق انداختم. خبری نبود. یک اتاق کوچک نه متری بود. با یک تخت یک نفرة باریک و نامرتب و یک میز تحریر کوچک چوبی. روی میز تحریر یک مقداری کاغذ بود و یک دستگاه کاغذ بری بزرگ. یک جفت سرپائی کنار دیوار دیده می‌شد. از حالت سر پائی ها معلوم بود که پای راست صاحب آن کمی کج روی زمین میامده است. کف سر پائی ، محل پاشنه پا  خوردگی داشت. باز هم نگاهی انداختم کف زمین موکت خاکستری بود روی آن قطرات خون دیده می‌شد. روی دیوار یک تابلو بود. نقش یک زن. یا نمی‌دانم چیزی بین زن و یک حیوان. تابلو کمی کج بود. در همین حال  افسر کشیک از کنارم رد شد و رفت وسط اتاق چرخی زد و رو به من کرد و گفت : چرا نمی‌گیری ؟ پرسیدم : از چی بگیرم از خون‌های روی زمین ؟ افسر با اشاره روی میز را نشان داد و گفت : از این‌ها بگیر دیگه ! افسر با لب‌هايي كه به حالت پوزخند زير سبيلش تاب خورده بود زير لب گفت ديگر كم‌تراز جسد را قبول نداري؟

جلو تر رفتم. آن طرفِ دستگاه کاغذ بر چهار انگشت قطع شده با همان ترتیبِ درست, روی کاغذهای خونی و تاب بر داشته افتاده بود. انگشت اشاره و سبابه و انگشت حلقه و انگشت کوچک. دوربین را تنظیم کردم از پشت ویزور دوربین می‌توانستم آنها را ببینم که همه از دو بند قطع شده بودند, به جز انگشت کوچک که از یک بند بریده شده بود. خون روی میز دلمه بسته بود و کاغذها را خیس کرده بود. رگه ای از خون, از روی میز ریخته بود روی زمین و موکتِ خاکستری را, سیاه کرده بود. جلو تر رفتم بوی خون توی دماغم پیچید. همیشه این لحظه لحظه تهوع آوری است. انگشت‌ها باید  مال یک مرد بوده باشد چون روی بند ها مو بود. اما ناخن‌ها ظریف بود شاید سوهان کشیده بود. روی دیوار ردی از خون دیده می‌شد. ردی که انگار از انگشتان پاشیده باشد. مامور پزشکی قانونی آمد کنارم و نگاهی انداخت.  یک کیسه دستش بود با بی‌حوصلگی پرسید : گرفتی ؟ گفتم: آره پنج شیش تائی گرفتم. صبر کن از افسر بپرسم ببینم عکس تک تک هم می‌خواهد. مرد خندید و گفت : می‌خواهی از انگشت‌ها عکس پرسنلی بگیری ؟ رویم را برگرداندم. این مرتیکه همیشه مزه هائی می‌پراند که حالم را به هم می‌زند. می‌دانم که خودش هم عصبی می‌شود وگرنه انقدر سیگار نمی‌کشید. سرباز را دم در اتاق دیدم. گفتم برو از جناب سرهنگ بپرس باید تک تک هم عکس بگیرم. زودی برگشت. گفت : بله. به مامور پزشکی قانونی گفتم: تو که دستکش داری بیا اینها را بگذار روی این کاغذ سفید. یک کاغذ سفید که خونی نشده بود از روی میز برداشتم. رویش دو سه کلمه بیشتر ننوشته بود. خشکشوئی. قبض برق. کاغذ آچار. گلدان. چسب زخم.......... شاید یک یادداشت بود برش گرداندم تا روی سفیدش را بگذارم. پشتش یک طراحی بود با مداد. یک لیوان خالی با یک بطری نیم خورده نوشابه و یک بشقاب غذای دست خورده . قشنگ بود. بیشتر  سیاه بود. همه چیزش. باید یک کم دورتر نگه می‌داشتم تا بتوانم درست بفهمم. کاغذ را کنار گذاشتم. یک کاغذ سفید دیگر برداشتم. سفیدِ سفید بود. مامور پزشکی قانونی وقتی انگشت‌ها را جابجا کرد آنها راقاطی کرد.با خونسردی گفت : اه......... جابجا شدند. این مرتیکه چقدر من را عصبانی می‌کند. چند وقت پیش  هم که رفته بودیم خانة یک مردی که زن و بچه هایش را با چاقو کشته بود, همین کارها را می‌کرد. اهمیت ندادم. دود سیگار داشت خفه‌ام می‌کرد. عکس‌ها را تندی گرفتم. ده تا عکس گرفته بودم. دو تا هم از کل اتاق گرفتم. دیگر کاری نداشتم. دیدم که انگشت‌ها را گذاشت توی کیسة پلاستیک. بهش گفتم : لازم نیست اینها را بگذاریم توی یخ؟ شاید طرف زنده باشد !؟ شانه هایش را بالا انداخت. قبل از این‌که از اتاق بروم بیرون, آرام رفتم و آن طراحی را برداشتم. می‌دانستم که نباید این کار را بکنم اما آن را تا کردم و سراندم زیر کاپشنم. از آن نقاشی کسی سر در نمی‌آورد که. رفتم توی هال ایستادم. نگاهی به اطرافم کردم.مردی که اول ما را راهنمائی کرد نبود.  کمی خون روی زمین ریخته بود. شاید بعد از قطع کردن انگشتانش, او را دور اتاق گردانده‌اند ؟ افکار بدی توی مغزم می‌چرخید صحنه رقت بارِ کشیده شدنِ مردی را که انگشتانش را دیده بودم آزارم می‌داد. سرباز وظیفه کنار دستشوئی نشسته بود و به خون‌ها خیره شده بود رفتم کنارش و زیر بازویش را گرفتم و کشان کشان بردم بیرون.

بیا بیرون الان که سرهنگ کاری با تو ندارد ؟ ها ؟ دارد ؟

نه ندارد. از خانمه سوالاتش را کرد الان رفته توی اتاق بغلی

خانمه ؟

آره یک خانم توی آن اتاق ته راهرو هست.

از لای در نگاهی انداختم به راهرو. یک زن ته راهرو ایستاده بود و با دستمال دماغش را پاک می‌کرد تا آن لحظه  ندیده بودمش. لباس مهمانی به تن داشت و در آن نور کم اتاق می‌توانستم برق سایه پشت چشمش را ببینم. چشمانش را بسته بود شاید هم داشت پائین را نگاه می‌کرد. لاغر و ظریف بود. سرباز وظیفه از ضعف نشست روی پله و با صدای لرزانی پرسید : حالا الان می‌رویم ؟ یعنی کارمان تمام است ؟

نمی‌توانستم چشمم را از زن بر دارم. از خودم بدم می آمد ولی باز هم نگاهش کردم.

نه بابا حالا تازه باید دنبال جنازه بگردیم.

کدام جنازه ؟

صاحب همان انگشت‌ها دیگر

چشمان سرباز یک کمی گشاد شد. کمی تردید کرد.و باز هم پرسید : از کجا معلوم که مرده باشد ؟

نه نگرفتی. نمرده بلکه کشتنش.

یعنی کی ؟

بابا یعنی همانی که انگشتانش را قطع کرده دیگه. بعدش هم کشتتش.

باز هم سرباز ساکت شد. سیگاری از جیبم در آوردم و بهش تعارف کردم. سیگاری برداشت و برخلاف ظاهر ساده‌اش مثل معتادها که سیگار را لای دو تا انگشت شست و اشاره نگه می‌دارند سیگارش را کشید. پک‌های عمیق می‌زد. پرسیدم : مواد می‌زنی ؟

می‌زدم. حالا نه

سیگارم را خاموش کردم. دود آزارم می‌داد اما اين عادت بود برای این‌که بتوانم بر  تهوع غلبه کنم. اما امشب دود سیگار هم بدترم می‌کرد.سرباز با همان چهرة رنگ پریده و ترس خورده نگاهم کرد. باز برگشتم توی آپارتمان. افسر کشیک آمد. حتما زنه را باید با خودمان می‌بردیم کلانتری. سرباز را صدا کرد و گفت برو بالا را نگاهی بیانداز. کلید پشت بام را بگیر.

سرباز با کندی راه افتاد. من رفتم کنار پنجره. آسمان هنوز هم ابری بود. یک کمی روشن شده بود. به همین راحتی صبح شده بود. یک شب ِدیگر هم, لای دود و خون و گندیدگی سر کردم. فردا می‌ر.م اداره و  تمامش می‌کنم. از دانشگاه هم خسته شدم. هر چی بیشتر پیش می‌روم, بدتر می‌شود. به جای این‌که معنی پیدا کند, بی‌معنی تر می‌شود. مشوش تر و نا مطمئن تر. از اول هم باید با همان مدرک عکاسی سر می‌کردم. همه بهم گفتند که نرو سراغ فلسفه. گوش نکردم. حالا الان بعد از این همه واحد پاس كردن به نظرم می‌آید که بس باشد. باید بروم یک گوری که کسی دستش بهم نرسد. مغزم باد کرده است. از بس توی اتاق تاریکخانه و در  زیر نورِ قرمز لامپ کم سو, به عکس,ها خیره شدم. جنازه ها. آدم,های بریده شده, خفه شده سوخته. اتاق,های درهم  ؛خون,های ماسیده ؛ دهان,های باز و بدن,های خشک شده. نمی,توانم نگاهشان نکنم. نمی,توانم فقط ظاهرشان کنم و از اتاق بزنم بیرون. عکس‌ها همان‌طور آویزان از بند رخت تاب می‌خورند. من ؛ عکس‌ها و ارواح, همه با هم در آن اتاق حبس شدیم. افكار و تئوري‌هاي نخ نماي فلسفي هم همان‌طور به بند روحم آويزان بودند. باید فردا بروم اداره. بسه دیگر. همه اش همینه. دانشگاه را هم ول می‌کنم. كم كم دیدن آدم‌های زنده هم آزارم می‌دهد. باید بروم یک جائی که اصلا کسی نباشد. شاید حتی خودم هم لازم نباشد که باشم.

در  همین فکرها بودم که مامور پزشکی قانونی آمد کنارم ایستاد.از  تنش بوی مرده ؛ دود و عرق و کثافت بلند می‌شد. هنوز دهانش را باز نکرده بود که شنیدم صدای سرباز از راه پشت بام می‌آيد. هم‌زمان عق هم می‌زد. افسر کشیک دوید بال.ا من هم به دنبالش. سرباز همان‌جا توی تاریکی نشسته بود روی پله. پایم را گذاشتم روی یک مایع لزج.  شاید خون بود  یا شاید هم بقایای شام سربازخانه بود که از دهان سرباز در آمده بود. سرباز با دست پشت بام را نشان داد. رفتیم روی بام. اول چشمم درست نمی‌دید ولی بعدش دیدم.  مردی نشسته و به یک کولر تکیه کرده بود. شاید داشته می‌افتاده چون برزنت روکش کولر کشیده شده بود. جلوتر رفتم. از داخل ویزور دوربین, هیکل چمباتمه زده مرد را می‌دیدم. متوجه شدم که در همان حال كه نشسته است, با دست راستش,  محکم پنجه دست چپش را گرفته است. تازه بعد از روشن و خاموش شدن فلشِ دوربین بود که متوجه شدم او زنده است. چشمانش برق زد و انگار از آن دنیا باز گشت اما حرفی نزد. هم من و هم افسر هر دو جا خوردیم. حتما سرباز هم تصور کرده بود که مرد مرده است. افسر جلوتر رفت. باز هم می‌خواستم عکس بگیرم اما با اشاره افسر صبر کردم. افسر کشیک واکی تاکی اش را روشن کرد و تقاضای آمبولانس کرد. حالا چشمم خوب می‌دید. مردی که آن‌جا در تاریکیِ پشت بام نشسته بود, یک مرد ریز نقش بود؛ با سری کم مو و صورتی استخوانی که در همان تاریکی هم چشمانش به نظرم درشت آمد. شاید کمی زیادی درشت بود. با کمکِ سرباز وظیفه و افسر بلندش کردیم. کماکان دستش را می‌فشرد. خون روی هر دو دستش خشکیده بود. از پله ها  به زحمت بردیمش پائین. حالا توی نور اتاق بودیم و او را نشاندیم روی همان مبل آبی توی هال. زن با دیدن مرد, با شلوار و دست خونی, جیغی کشید و به سمت مرد دوید.  مرد با حالتی وحشت‌زده خودش را عقب کشید. زن گریه می‌کرد لباس مهمانی اش نازک بود ؛ خیلی نازک. صدای گریه اش توی مغزم می‌پیچید  ولی زود آرام شد. سکوت برای چند لحظه ادامه داشت. افسر کشیک آن را راحت شکست. رو به مرد کرد و پرسید : چه ساعتی اتفاق افتاد ؟

................

 تنها بودید ؟

................

 مرد جواب نمی‌داد و فقط سرش را پائین انداخت انگار که می‌گوید آره. افسر باز هم پرسید :

یعنی  بله ؟

...............

 او را می‌شناختید ؟

 باز هم مرد جواب نداد. افسر نگاه عمیقی به مرد کرد و بعد از زن پرسید :  مشکلی دارد ؟

 زن با همان گریه آرامش جواب داد : نه تا حالا نداشته

افسر باز هم پرسید : برادرتون مشکل خاصی نداشته  ؟

 زن جواب داد : من نمی‌دانم.............. از چه نظر ؟............نه.... مشکلی ندارد. راستش من نمی‌دانم.

افسر با لحنی عصبی پرسید : کر یا لال است ؟يا................ با انگشتش انگار چيزي را در مغز خودش مي‌پيچاند اشاره نامفهومي كرد

 زن گفت : آه نه................

افسر باكلافگي دستی به موهای چرب و سیاهش کشید. قسمتي از موي كنار گوش راستش سيخ شده و برعكس بالا مانده بود.  جديت صورتش با آن موي سيخ شده, خنده دار بود. مرد زخمي با وجود همة این حرف‌ها‌ اصلا توجهی  به اطراف نمي‌کرد. هما‌نطور دست راستش را با دست چپش محکم گرفته بود و به زمین ذل زده بود.

زنگِ در به صدا در آمد, با اینکه در باز بود. مامور اورژانس وارد شد. نگاهی به اطراف انداخت و رفت طرف مرد. دستش را دراز کرد تا دست مرد را بگیرید اماناگهان  مرد با تمام قوا فریاد کشید :

 ولم کن......... ولم کنید.

 از صدای مرد که در آن تاریکی ساعت چهار و نیم صبح توی راه پله و تمام خانه پیچید شوکه شدم. مرد هم‌چنان ادامه داد :

 برین بیرون. کی شما را خبر کرد ؟برین بیرون............

 حتی افسر کشیک مات و مبهوت مانده بود. مامور اورژانس از افسر پرسید : چی شده ؟ افسر به کاسه ای  فلزی که روی میزبود  اشاره کرد و تازه من و مامور اورژانس هر دو متوجه کاسه ای شدیم که روی میز بود و چهار انگشت بریده شده در یخ‌ها غوطه ور بودند. آبِ یخ کمی صورتی شده بود. تازه آن وقت بود كه من  متوجه بشقابِ نیم خوردة غذا و لیوان خالی و شیشه نوشابه  روی میز شدم. یاد طراحی افتادم که داخل پیراهنم چپانده بودم. خودش بود. شاید همان سه چهار ساعت پیش کشیده شده بود. حوصله نداشتم بایستم. مامور اورژانس رفت تا کاسه را بردارد و با خود به آمبولانس ببرد. مرد با نگاه دنبالش می‌کرد. مامور اورژانس هنوز به در نرسیده بود که مرد با تمام قوا فریاد کشید:

 انگشتام را کجا می‌بری ؟برای چی آنها را می‌بری ؟

 مامور اورژانس شوکه شد و در همان حال پایش به تکه ای از موکت کثافت که ور آمده بود گیر کرد. سکندری خورد کاسه از دستش رها شد.  آب يخ و انشگت‌ها پاشيده شد به دامن زن. زن جیغی کشید. قطعات نیمه آب شده یخ و انگشت‌ها روی زمین  درست پاي دامن زن پراکنده شدند. حتی مامور خونسرد پزشکی قانونی برای یک لحظه ابرو در هم کشید . سرباز وظیفه همان کنار در که بود دوید توی راه پله. مرد به زمین و انگشت‌های پراکنده, خیره شده بود. یک دفعه به زمین افتاد و به سوی انگشت‌ها خیز برداشت. روی دو زانو پیش می‌رفت و با لحن تضرع آمیزی گفت : برشان دارید . خواهش می‌کنم.

 حالم داشت بدتر می‌شد. زن با حالت اشمئزاز و تقريبا فلج به ديوار تكيه كرده بود. آبي كه بر روي دامنش ريخته بود باعث شده بود كه دامن نازك به پاهايش بچسبد. جلو رفتم تا پيش پاي زن و خم شدم. لمس کردن انگشتان بریده شده و سرد, سرمای تیزی را در تنم جاری کرد. انگار برق بود. آنها را یک یک برداشتم و انداختم توی همان کاسه خالی.مرد با نگاه خیره‌ای بی آن‌که حتی پلک بزند حرکاتم را دنبال می‌کرد. افسر بالاخره خودش را جمع و جور کرد و گفت : یا الله زود جمع کنید. شاید بشود این انگشت‌ها را دوباره پیوند زد. و رو به سرباز کرد : همه را بیرون کن. باید لاک و مهر کنیم تا فردا. بریم  و خودش راه افتاد. صدای مرد را ‌شنیدم که لای دندان‌هایش می‌گفت : من نمی‌خواهم انگشتانم را پیوند بزنند.

 به چشمانش نگاه کردم. در نگاهش دیوانگی نمی‌دیدم. فقط یک تصمیم در صورتش جاری بود. کمی بلندتر گفت : من نمی‌خواهم انگشتام را پیوند بزنم.000000000000 من خودم قطعشان کردم.

افسر همان‌جا دم در ایستاد. نگاهی به من کرد و به مرد که هر دو در کنار هم هنوز دو زانو  روی موکت  بودیم. در نگاهش بلاتکلیفی موج می‌زد باید ساعت نزدیک پنج بوده باشد. بلند شدم. من هم از همه این داستان خسته بودم. از در رفتم بیرون و از کنار افسر رد شدم.  بوی آدمیزاد مانده می‌داد. در حالی‌که از پله ها پايين می‌دويدم, شنیدم که مرد می‌پرسید :

 انگشتانم را می‌اندازید دور ؟

 دیگر صبر نکردم. حالم بدتر از این بود که بایستم. وقتی به خیابان رسیدم اولین قطره باران افتاد روی صورتم. دوربین را انداختم توی ماشین. راننده همان‌جا پشت رل خواب بود. از صدای باز و بسته شدن در بیدار شد و پرسید : تمام شد ؟ شانه هایم را بالا انداختم. نمی‌دانستم واقعا چه جوابی بدهم. همان‌جا زیر باران مدتی ایستادم. تنها از یک چیز مطمئن بودم.این‌که دیگر هرگز به آن تاریک‌خانه برنخواهم گشت. به دانشگاه هم بر نمی‌گردم. پیاده راه افتادم. هوا روشن شده بود و باران تند و تندتر می‌شد. همان‌طور که دور می‌شدم صدای بوق‌هاي  ماشینِ اکیپِ بررسیِ صحنة جرم را شنیدم. دستی تکان دادم و در زیر باران به راهم ادامه دادم.رسیدم به یک چها راه. نگاهی انداختم. چراغ راهنمائی سر چهار راه بازهم قرمزبود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:47  توسط ف. گل سرخی  | 

این ابرهای قلنبه که در آسمان میدرخشند و این درختان لخت و عور که میدانیم باردار برگهای سبز جوان هستند دلم را می ربایند. نمیدانم بهار امسال چطور بهاری است و نمیدانم آیا بازی آب و هوا می خواهد این آخر سالی تازه به یاد زمستان بیافتد یا نه ؟ ولی نسیم بهار روحم را نوازش میدهد. این روزها البته روحم حیاط خلوت بسیاری از آشغالهایی است که انگار کسی پس از خانه تکانی اش آنها را مستقیم حواله روحم کرده است . با این حال هر صبح وقتی ساعت شش و بیست دقیقه از بالای تراس به کوچه نگاه میکنم تا ببینم دخترکانم سوار سرویس میشوند از نفوذ سرمای سحرگاهی لذت میبرم.

مادرم که گاهی از سر لطف در خانه ما می ماند اغلب می گوید سرما میخوری. ولی من سرما نمی خورم. وقتی بچه بودم هیچ وقت به من نگفت این را بپوش سرما میخوری . اغلب می گفت اینقدر نپوش گرمت میشه. با این نصیحت اغلب من در مدرسه از سرما میلرزیدم. این گلایه خنده دار را اغلب برایش میگویم. چرا نمی گذاشت لباس کافی بپوشم؟ چرا موقع شانه کردن موهایم مثل اجرای فن ووشو جدی بود؟ چرا وقتی نوک انگشت شصت پایم جوراب شلواری را سوراخ میکرد عصبانی میشد؟ چرا اغلب در مهمانی و عزا من را میسپرد به خاله هایم و میرفت؟

این عقده های کوچک کودکی در بزرگی یک معنی مزخرف ژرفی پیدا میکنند. در مایه های اینکه چقدر می توانست همه چیز خطرناک بوده باشد. شاید هم اصلا ژرف نیستند و تئوری های نچسب روانشناسی فرویدی و پس از آن معنا دارشان کرده است.

دیروز اولین اجرای کنسسسسرت میکرو بود . موهایش را از شب قبل بافته بودم. لابد من هم بد شانه زدم. لباس مشکی پولک داری به تنش کردم با یک نیم تنه مشکی. جوراب نایلون رنگ پا چون سه تا جوراب مشکی پوشاندم  و در حین کار سوراخ شدند! من هم داد زدم. تل پر از جلال و جبروت مشکی هم به موهای بلند و بازش زدم که به دلیل بافت تابدار شده بودند. این عروسک بازیها را گاهی میشود انجام داد.

تا بر روی صحنه رفت و برگشت زنده و مرده شدم. اگر بچه بد بزند؟ اگر بزند زیر گریه؟ اگر ضربه ببیند چی؟ چهار خط نوت در هیاهوی فیلم و عکس گرفتن من تمام شد. فیلمها بی صدا از آب در آمد و عکسها ناواضح؟! به کلی در حال تبدیل شدن به یک مادر هستم. دلشوره ، عقب ماندگی و عشق ورزیدن زیادی و بی حاصل و مزاحم.

 

بگذریم

چهار شنبه گذشته بعد از مدتها که تصمیم داشتم بروم به ندامتگاه مرکزی یعنی همان زندان قصر و یا موزه عبرت کنونی، بالاخره موفق شدم. مادرم هم همراه شد. مدتهای مدیدی بود از آن محله رد نشده بودم . از میدان وسیعی که ضلع شمالش زندان قرار داشت، یک هیاهوی چند راهی مانده و درب زندان مثل یک نفرین به لبه خیابان چسبیده. انگار ماشینهایی که تند و تند از کنار زندان عبور میکنند در مرز زمان هستند.

از زندان قصر خاطرات گنگی دارم مربوط به سال 58 . یک بار ملاقات رفته بودم. ملاقات همان شوهر خاله ارتشی که بعد از انقلاب یکسالی زندانی شد و بعد عفو گرفت. در آن بحبوحه بعد از دستگیری من فضول باشی همراه خاله ام رفتم برای ملاقات. لای دست و بال بقیه زیر چادر مشکی خاله که از ترس اوضاع چادر سر کرده بود. یکی از آن سوالات بزرگ و تشکرهای عظما از مادرم همینکه چطور یک بچه هشت ساله باید برود ملاقات شوهر خاله زندانی اش که حکمش هنوز نامعلومه و متهم به کشتار 17 شهریور است؟؟ ( بعدها ثابت شد اتهام مزخرف و چرندی بوده )و آن قدر کتک خورده که دندانهای ثنایای اش در جا شکسته و ریخته و داغون و ترس زده است؟

در اصل دنبال آن سالن متعفن ملاقات میگشتم و کریدور مخوفش  و حتی راهی که به آن منتهی میشد یعنی مسیری که با انبوه نسترنها پوشش داده شده بود.

نمیدانم زندان عوض شده . من بزرگ شدم. زمان فرق کرده و یا جغرافیا به هم ریخته ؟. هر چیز شده در میان زندان زیبای مارکوف گم شدم. زیبا از این جهت که معماری مارکوف به قدری زیبا و نوستالژیک شده که اصلا حس زندان بودن بی معنی شده. حتی زیر هشت معروف که محل کتک زدن و خوردن بوده الان یک سرای زیبا و آرامش بخش محسوب مبشود.

راهروهای اول را با گیجی مطلق سپری کردم. از هر موضوعی که تصور بشود یک چیزی دارد. راستش در ورودی موزه گفتند اگر راهنما می خواهی 20 دقیقه صبر کن. من فکر کردم نوشته ها هدایتم میکند ولی اصلا نکردند. مصدق و باغ قجر و صدای مظفرالدین شاه و اولین وسایل رادیوئی و دستگاه مورس و . . . . از هر چمن گلی در موزه بود. تابلوهای عباس میرزا و یک دست لباس و خلعت و چکمه. اغلب به نظرم بدون نوشته و توضیح  کافی. چیدمان ها و اجرا ها خو ب بود ولی از هر چمن گلی. من بیصبرانه منتظر کریدور کودکی بودم. وقتی بالاخره به بخش زندان رسیدم تعجب کردم که تابلوها نوشته زندان پهلوی اول و پهلوی دوم ؟!تا جائیکه یادم می آد این زندان سالها پس از انقلاب هم سرپا و مشغول بود.

اولین تصویر از دیدن سلولهای عمومی یک راهروی دراز بود با نرده های متناوب سیاه. این جا که رسید قلبم گرفت. فکر کردم حالا همه مراحل را پشت سر گذاشته ام . کمر بند و بند کفش و لباسهای شخصی ام را داده ام . سوئیچ و کلاه و عینک آفتابی و همه قرار و مدارهای بیرون را رها کردم و حالا رسیدم به میله ها. یکباره آدم حس میکند یخ میزند. سرد میشود.

این همه در برابر سلولهای انفرادی هیچ نبود.نفسم بند آمد. نمیدانم واقعی بودند یا نه ولی گور بودند. گووور.

تاریک و تنگ و زشت. البته کف سیمانی نوساز آنها و تغییراتی که سیستم را از بکارت در آورده باعث تردید میشود. هیچ دیواری و هیچ رنگی به حال خود رها نشده است. یک زندان بازسازی شده و پیراسته که خاندان کثیف پهلوی بنا کرده و همه را در آن از دم تیغ گذرانده اند!

سلولهای تک نفره دیگری هم بود که اوضاع بهتری داشتند با یک فانوس و یک چراغ خوراک پزی. نام افراد مختلف را در کنار سلول نوشته بودند. تیمور تاش، سردار اسعد بختیاری، لورنس عربستان! و یک دفعه یک عنوان کلی. تا مدتی فکر کردم این ها واقعا محل زندانی شدن همین آدمها بوده بعد دیدم نه اصلا سندیتی در کار نیست.شاید هم هست ولی تردید دارم . ولی سلول فرخی یزدی با یک مجسمه مشابه خودش و سلولی مملو از کتاب و روزنامه و نام نویسندگان زندانی شده در زمان پهلوی جلب نظر میکردند. به آذین . طالقانی . نجف دریابندری. شاملو.. . .

اسف بار است . یک جامعه به تعداد انگشتان دست نخبه داشته باشد و همه آنها را یا زندانی کند یا عذاب بدهد تا در کنج عزلت خود بمیرند؟!

محنت زندان اما با همه رنگ و لعابها هنوز بر سر جای خود بود. عدم آزادی به طور نفس گیری موج میزند . آدم با خودش می گوید این موزه عبرت برای من است یا برای همه کسانی که برای به بند کشیدن انسانها برنامه های عریض و طویل دارند؟

 از سوی دیگر از خودم می پرسیدم پس دزدها و قاتلها چی؟ نفس انسان آزاد با زندان مخدوش میشود ولی مجرمین چی؟ آیا تعریفی برای مجرم وجود دارد؟ آیا مرزی میتوان کشید؟

فی البداهه وقتی در راهروی سرد و خاکستری یک زندان بدون زندانی ایستاده باشید به نظر میرسد آزادی یک موهبت ظریف است که نباید شکسته شود ولی در زندانی که سرپاست و غل و زنجیرو کتک و اهدافی وجود دارد قضیه به این رومانتیکی نمیشود.

اگرچه با در نظر گرفتن فقر و فاقه آخر قاجاریه و با توجه به شرارتهای مرسوم در آن زمان، زندان مارکوف کمتر از قصر واقعی قجر نبوده است. به غیر از قل و زنجیرو کتک که روا بوده لباس متحدالشکل و غذا و سقفی برای خواب و حیاطی بس مصفا دارد. شاید امثال تیمور تاش و سردار اسعد بختاری و تیمسار درگاهی که در ساختن زندان گویا لفت و لیس زیاد کرده زمان سختی در سلولها گذرانده باشند ولی باقی مثل اصغر قاتل با سابقه چندین تجاوز و قتل راحت هم میزیسته است.

ما بالاخره پرسان پرسان زندان سیاسی را در ضلع شمالی محوطه قصر قجر پیدا کردیم. پیچیده تر بود ولی سلولهای انفرادی قابل تحمل تری داشت. بسیار کنجکاو بودم که محل اجرای احکام و روال زندان را بدانم. محل برگزاری دادگاه های انقلاب به ریاست خلخالی و دفتر و دستکش را. از آن همه، باز هم فقط نام زندانیان نام آشنایی بود که امروزه در راس امورند و هر چه در راس ترند به جز آیت اله رفسنجانی کمتر عکس بی حرمت شده زندانی بودنشان را می بینی.

بالاخره زندان تمام شد مسیری طولانی و خسته کننده بود . هم زندان بود و هم نبود. هم همان بود و هم اصلا همان نبود. شاید تنها محلی که کمی همان بود، اتاق ملاقات بود که در دو طرف نرده ها خانواده ها و زندانیان رو بروی هم می ایستادند و دو نگهبان در وسط دو سری نرده راه می رفتند. اهالی با داد و بیداد با یکدیگر حرف میزدند. صدا به صدا نمیرسید. البته وقتی من بچه بودم آن نرده ها توی مرغی بود و دو نگهبان وسط گاهی با باتوم می کوبیدند به توری و حتی دهان آدمهایی که حرف اضافی میزدند. زندانی ها هم لباس فرم نداشتند. لباس های نامرتب با زیر پیرهنی. غرق در نگرانی و گاهی کبود و کتک خورده.

 

بگذریم. زندان که تمام شد تا قدممان را به محوطه بیرون گذاشتیم قیژ و قیژ ماشینها بود که درست از نوک کفشمان در میشدند. از فضای زندان راضی نشده بودم با همه ابتکارات با همه فضا بندی و فضا سازی ها با مجسمه ها ولی یک چیزی به نام مستند نگاری تاریخی کم بود . یک چیزی به نام دست نخوردگی. درست مثل تمام کاخهای مصادره شده که هر کسی به سلیقه خودش تصمیم گرفته مثلا فلان تابلو را از این جا ببرد اونجا یا این قالیچه را جا به جا کند. هیچ چیز جز مکان از مکان باقی نمانده بود و البته هیچ گونه اثری از ده ها و صدها زندانی دوران انقلاب و پس از آن.

این گشت و گذارها درست در شب تولد پدرم که یک شب قبل از شب سالش بود انجام شد . افسرده بودم بدتر شدم ولی در عوض برای اولین بار در تاریخ پر افتخار رانندگی شهری ام بدون برنامه قبلی زدم به اتوبان کرج و پا  را از استان تهران فراتر نهادم. وقتی دیدم نوشته قزوین، رشت و مرز بازرگان. با خودم گفتم بزنم همینطوری تا مرز بازرگان برم؟

مادرم گفت همین پا برویم رشتیم. راست میگفت باید بزنم از این چهار دیواری بیرون . اتفاقا بناپارت هم تا شنید که از حصارک زنگ میزنم گفت : خودت رفتی؟ به به چه خوب از این به بعد ما را شمال هم ببر دیگه.

ولی فعلا باک ماشینم خالیست و خستگی یک سال کار روی دوشم است. دندانپزشکی مثل کار یک معدنچیست که با تلاش و خمودگی بسیار تنها تکه های ریزی از الماس را هر ازچندگاهی روئیت میکند و البته نه تصور کنید الماس یعنی پول خیر الماس یعنی رضایت از خود و احساس نمره بیست. این نمره بیست هر چقدر شب عید طولانی تر و خسته کننده تر میشود سخت تر حاصل میشود و من در این سن و سال تازه دلم می خواهد همیشه بیست بگیرم. یک کمی دیر است و خوب آدم را به قعر افسردگی میبرد. از جائی نزدیک به قعر منتظرم بروید زندان قصر آب خنک بخورید و برایم بنویسید چی دیدید؟

+ نوشته شده در  شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 18:53  توسط ف. گل سرخی  | 

تا چشممان را به هم میزنیم میشود بیست و دوی بهمن و همان سرودهاو همان فیلمها و همان شعارها را روی  در و دیوار را میبینیم. بهاران خجسته و دیو چو بیرون رود فرشته درآید. از آنجائیکه خدا را صد هزار مرتبه شکر ارتباطی با ادارات دولتی و ملتی ندارم . گاهی تعجب میکنم از اینکه هنوز هم این اداها اجرا میشود. پدر در پسر هرکس قدمی در راه انقلاب برداشته شش بار تا حالا زیر و رو شده و تاریخ 35 سال پیش سی و پنج بار نیاز به باز نویسی پیدا کرده است. بچه های مدرسه ها هنوز جشن دهه فجر دارند و سرود می خوانند و برنامه اجرا میکنند.

چند روز پیش میکرو (الان با سرما خوردگی شدید در خانه خوابیده است )از من پرسید که مامان کدام دشمن به ایران حمله کرده که ما مجبور شدیم روسری سرمون کنیم؟. برای بچه کلاس اولی که یک تکه پارچه را به سر دارد و مقنعه عین قطب نما روی سرش میچرخد توضیح اینکه 1400 سال پیش ساسانیان متزلزل بودند و مردم از ظلم به تنگ آمده بودند و از طرف دیگر تازه مسلمانهای عرب تشنه ثروت و قدرت بودند یک کمی پیچیده است ولی برایش تعریف کردم. از خودم پرسیدم این طبل آنچنان نواخته شده که بچه های دبستان هم به گوش هم نجوا میکنند؟

 

خلاصه بیست و دوی بهمن اصلا مهم نیست مهم این است که یک دفعه از هفته پیش هول و هراس عید افتاده به دل مردم و خیابانها و ترافیک تهران قاطی تر شده. با آمدن بیست و دوی بهمن من یک دفعه غافلگیر میشوم که ای هوار سال تمام شد. خدا را شکر من زا دسته اون خانمهای باسلیقه نیستم که بشورم و بسابم. یک کمی ادایش را در میاورم ولی می دانم که اسفند ماه دردسر برای بناپارت است. پرداخت حقوق و عیدی بچه های مطب و . . . . و البته پول جمع کردن برای اقساط و پرداختی های ماه فروردین که همه در خواب بهاری اند همیشه شب عید ما را مشعشع میکند. من سعی میکنم به حجم پرداختی ها فکر نکنم وگرنه خل میشوم.

در این حال و هوای آخر سالی چیزی که تکانم میدهد جستن به دنبال فیلم های کاندید اسکار است. با همه انکارهای سالیان دراز روشنفکران و تیره فکران در مورد اسکار ولی من فیلم هایش را دوست دارم و ناراحت هم نیستم که جز چندین میلیون آدمی هستم که این طورند.

تعدادی از فیلم ها را پنج شنبه شب در کنار برگر هاکوپیان پیدا کردم. مدتی است که به دنبال یک پروژه شکم چرانی هستم( نیست بقیه وقتها در اعتصاب غذا هستم!) . لیست بهترین برگرهای تهران را از فی  س بووک شکم چرانهای رستوران گرد برداشتم و می خواهم یک به یک امتحان کنمشان. هاکوپیان از همه مشهور تر و نزدیکتر بود. خواجه عبداله خیابان غفاری شمالی. مهمتر از برگر پسر جوانی بود بکه به جدیت وزیر کشور نشسته بود و سی دی می فروخت. فیلمها را حفظ بود و به سرعت باد بر میزد. وقتی پرسیدم کیفیتش خوبه؟ با یک لحنی باز هم وزیر کشوری گفت: من پرده ای کار نمیکنم.

راست هم میگفت البته بماند که داخل یک جلد فیلم یک چیز دیگر بود ولی من نگذاشتم به حساب کلک گذاشتم به حساب اشتباه.

فیلم هتل بزرگ بوداپست را دیروز دیدم. نمیتوانم نظر خاصی بدهم . فانتزی است اما یک چیزی کم است شاید یک داستان پر مایه تر. به نظرم برای چیزهایی به جز فیلم اول یا هنرپیشه اول برنده شود ولی چندان دوست نداشتم.

فیلم gone girl را دیدم که خیلی جالب بود. بازی هر دو هنرپیشه را توانمندانه دیدم به خصوص رزموند پایک . کلا فیلم جالب بود. پر از دروغ و لاپوشانی.

خواب زمستانی مثل یک نوشیدنی گرم و گس است که اندکی فهمیدن زبان ترکی و اصولا نزدیکی فرهنگ ترکها به ما آن را سکر آورتر هم میکند. یک جور شعر است و یا یک جور نقاشی.

در مورد کودکی با پسر بچگی هم از وقتی هتل بوداپست را دیدم نظرم مثبت تر شد ولی هنوز خیلی فیلمها به دستم نرسیده اند.

 

کتاب اتفاق تمام شد . از اتفاق روزگار همزمان خانم ترقی برای درمانی به بناپرات مراجعه کرده بودند. از ایشون خواهش کردم کتاب را امضا کنند ولی البته اصلا رویم نمیشود نظرم را در مورد کتاب به خودشان بگویم.

بگذریم

 

اگر اهل فیلم هستید و فیلم ها را دیدید برایم نظرتان را بگذارید. اگر نه باز هم نظرتان را بگذارید. نسخه عشق را پیچیدم رفت بیائید یک سوژه جدید را حلاجی کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:9  توسط ف. گل سرخی  | 

بعد از هزار سال گول خوردم و گفتم این تیم دیگه می بره به خصوص از عراق و نشستم پای فوتبال. البته نه اینکه جلوی تلویزیون با تخمه و بند و بساط، خیر یعنی هر کجا رفتم از بقالی تا مهمانی، بازی را دنبال کردم حتی یواشکی و در حال دید زدن نتیجه از گوشی . از یک / هیچ  و بعد اخراج فولادی و بعد یک /یک و . . . . اصلا با خودم عهد کرده ام بازی های ایران را دنبال نکنم . از سوخته شدن دماغم هیچ لذت نمیبرم. از حواشی فوتبال هم همینطور از فحاشی ها به صفحه یک بنده خدائی که هم نام داور بازیست تا گیر دادن به کیروش و الدرم و بلدرم مردم. از یاوه سرائی مردها و زنهایی که مثل خود من حتی دو تا وزنه نیم کیوئی را در سه سال گذشته بلند نکردند از تو تاقچه بگذارند تو ایوان. راستش وقتی هنوز بچه نداشتم از اینکه فرزندم پسر باشد یک کمی می هراسیدم از بس که از اغراقها و لاف و گزاف سنین نوجوانی پسر بچه ها بیزار بودم. حالا این پسر بچگی در فوتبال و حواشی اش هرگز فروکش نمیکند.

بگذریم یادم بیاندازید اگر تیم ایران با گینه بیسائو هم بازی داشت نگاه نکنم.

 

جناب بهنام با سوالهای مکررشان در مورد عشق و ازدواج همه شور و شوق جوانی را به بخش کامنتها آوردند. هر کدام از ما به زعم خودمان به گذشته نگاه انداختیم و پاسخی دادیم ولی کدامیک می توانیم مطمئن باشیم که همه حقیقت افسانه سترگی مثل عشق را در مشت داریم؟  در نظر داشته باشیم که موجود تلخی مثل من اصلا حتی باور ندارم که مردها عاشق بشوند البته شرمنده ام ولی دروغ نمیتوانم بگویم . این حقیقتی است که گوشزد کردنش به بناپارت جدا عصبانی و دلخورش میکند. وقتی فیلم ها و قصه ها را میخوانم یا در کلیپهای آب دوغ خیاری ناله های عاشقانه را میشنوم از خودم میپرسم مگه مردها هم این طوری عاشق میشوند؟

قضیه رودست خوردن و باختن در یک رقابت، تفاوت زیادی با عشق دارد که می تواند حتی شامل همین بازی فوتبال ایران و عراق هم باشد . هیچ مرد و زنی نیستند که از تصور پذیرفته نشدن به خودش نلرزد که به نظرم تفاوت اساسی با عشق دارد. ترجیح شخص دیگری بر ما درد ناک است اما تصور دوست داشته نشدن یک قضیه دیگر است. نمیدانم شاید جفتش یکیست. شاید گرفتاری از آنجاست که ما از پذیرفته نشدنمان برداشتهای درد ناکی داریم. زیبا نیستم. جذاب نیستم. پولدار نیستم. امکانات ندارم. این خنجری که بر میداریم تا از درون خودمان را بکاویم کشنده است.

آدمهایی که در بازار کار یا تجارت یا پزشکی یا  .. . . یاد گرفته اند که نه بشنوند و یاد گرفته اند نه ها را تلقی شخصی نکنند اغلب در این وادی راحت ترند. کسانی که تجربه یک بار پذیرفته نشدن را در رابطه عاطفی دارند یاد می گیرند احتیاط کنند و یاد میگیرند شخصیت درونیشان را به درستی مواظبی کنند. از خاکستر رابطه های سوخته که بر میخیزیم تازه خود را درست میشناسیم. میدانیم کجا می توانیم پیش برویم و کجا باید عقب نشینی کنیم. شناختن نقطه ضعف و قوتهاست که مهلکه بعدی را آسان تر میکند و البته برای همیشه شما فراموش نمیکنید که چطور حرارت چیزی ناشناخته که اغلب خوددرونی مان  است روحتان را به تلاطم و سوزش انداخته است. بعضی همه ناکامی را به گردن معشوق می اندازند و بعضی پس از سالها درک میکنند که هیچ میوه کالی از درخت نخواهد افتاد.

دوستی داشتم که می گفت فشارهای روحی مثل جای زخم در مغز آدمیزاد باقی میماند. درست می گفت. جای زخمی که همیشه برجسته و دلمه بسته و زشت است. هر دستی که به این زخم کشیده میشود یاد آور گذشته است و می تواند باعث نوعی پارستزی شود. پارستزی نوعی بدحسی است. مثل مور مور یا گز گز یا یک حس نا خوشایند. این حس در من زنده میشود نه به دلیل ناکامی در رابطه  بلکه به دلیل قضاوت بی رحمی است که نسبت به خودم دارم. تصویری که من از خودم میشناختم با تصویری که عشق از من ساخته بود متفاوت بود. برای آدمهای اصولگرا یا بنیاد گرا یا آدمهایی که با اصول اخلاقی بمباران شده اند و قضاوتگری عادتشان شده لحظات بدی پیش می آید که متوجه میشوند خودشان شبیه متهمان دادگاه خودشان شده اند! در این دادگاه همه اخلاقگراها نشسته اند . دوستان، اقوام، مادر و پدر و جامعه؛ در راس همه، دادستان که خودم بودم و هستم و این طوری شد که مزه گس و تلخی در مزاقم نشست.

بعدترها وقتی فیلمهای عاشقانه دیدم یا ترانه های عاشقانه را شنیدم همذات پنداری  سختتر شد. در نظرم تا پیش از درک این موقعیت، همه چیز فانتزی تر و رنگی تر است اما وقتی درون این هیاهو پا میگذاری این جریان رود است که تو را با خود میبرد. فروغ می گوید

درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن

اتفاقا در حال خواندن کتاب خانم ترقی هستم به نام اتفاق، هنوز اوایل کتاب هستم ماجرائی عاشقانه شروع شده. از خودم میپرسم من پیر شده ام که عشق را درک نمیکنم؟ و هنوز هم به کتاب دلبسته نشده ام تا بعد ببینم چه میشود. آیا کرگدن شده ام؟ از اینکه دلم برای عاشق جوان کتاب نیمسوزد می ترسم . از خودم م یپرسم باز هم قضاوت باز هم اخلاق گرائی ؟

گاهی فیلمها کمک میکنند و گاهی آنها هم کمک نمیکنند. کتابها، فیلمها، داستانها و افسانه ها روح بکر آدمی را با فانتزیهای جرقه پران عشق آنچنان احاطه میکنند که در موقعیت واقعی آدم نمی فهمد در حال بازی نقش آن عشقهاست یا واقعا خودش در این موقعیت تپش آور قرار گرفته است؟ به طور کلیشه  ای فکر میکند باید فرهاد باشد باید مجنون باشد باید رومیو باشد. خلاصه آشوبیست.

از عشق بگذریم

این هفته بی طور لذت بخشی فیلم دیدم. چیزهایی که سالها پیش باید می دیدم و ندیده بودم. بارتون فینک حیرت آور، رازها و دروغهای برتانیائی صفت ، پسر بچگی که اتفاقا قضیه عشق را خیلی واقعی تر بیان میکند و فیلم لمس گناه و دو روز و یک شب. آن قدر تشنه دیدن فیلم ها بودم که یادم رفت از ما اهالی تشکر کنم بابت راهنمائی منابع این قصه های مصور. ممنون

+ نوشته شده در  شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:26  توسط ف. گل سرخی  | 

یک ربع فرصت دارم بنویسم. آیا چیز درست و درمانی در می آید؟ اصلا آیا حرف جدی برای زدن دارم؟ نمیدانم . در این زمستان کصافت به معنای خاکستری و خشک به نوعی وسواس دچار شدم. سایتهای هوا شناسی را میبینم تا بدانم آیا تا آخر هفته ابری بادی و بارانی هست یا نه و به طرز احمقانه ای متوجه شدم که در هر هفته وعده بارشی برای هفته بعد هست. هفته پیش نمایش میداد که فردا یعنی دوشنبه برف می بارد . بعد کم کم شد باران و اگر امروز نگاه کنید می بینید شده نیمه ابری. این روند را چند هفته دنبال کردم و آخر سر به این نتیجه رسیدم که یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست یعنی پیش بینی وضع آب و هوای تهران انگار می داند من چقدر مستاصل این باران و برفم و می خواهد هر هفته زنده نگاهم دارد تا هفته بعد! یعنی این قدر من مهم هستم. حواسمون باشد.

اوایل ازدواجمان بزرگترین چالش بین من و بناپارت روح کولی من بود که دلش می خواست از این شهر بپرد به دیگری . هنوز هم این درد کهنه هست ولی دست و بالم را همه دنیا بسته اند. هنوز هم متاسفم که تا پیش از رفتن از این دنیا همه دهکده و ها شهر ها و کشورها را ندیدم. اگر این دنیا تنها دنیا باشد چه حیف که در بی خبری مرده باشیم. بعد از چند سال از این تلاش و از این نمای مسخره که برای خودم ساخته بودم خسته شدم. برای اطرافیانم که از سکون احساس امنیت میکردند من یک بچه بازی ننرانه اجرا می کردم. از نظر بسیاری همه شهرها مثل هم بود و بهترین جا منزل خودشان و عافیت و امنیت.

این طوری فکر کردن خیلی برایم درد ناک است هنوز هم فکر میکنم باید سفر کرد ولی خودم کم کم از رفتنها به ترس می افتم. مسئولیت انتخاب مقصد را دیگر به دست نمی گیرم دیگر وقتی می خواهم یک رستوران انتخاب کنم به جاهای جدید و عجیبها فکر نمیکنم . دیگر نمی خواهم همه غذاهای منو را امتحان کنم . بارها مسخره شدم که دیدی نخوردی ؟! مگه مرض داری؟

راستش از پا نیافتادم بلکه به این نتیجه رسیدم که من هم آن ماجراجوئی که فکر میکردم نیستم. شاید در شرایط دیگر در دنیایی دیگر کوله ام را گذاشته بودم پشتم و رفته بودم ولی در این دنیا من آنی نبودم که تصور میکردم و در اصل گاهی فکر میکنم ازدواج همسر و فرزندان بهانه ای بودند برای منی که بزدل و ترسو به این دنیاها نرفتم. من سعدی نبودم و نشدم.

اتفاقا چیزی که در فیلم فریاد مورچه ها توجهم را جلب کرد این بود که هندی های بدبخت و فقیر از زجری که در این زندگی میکشند به جایی میرسند که دلشان می خواهد در کنار رود گنگ مرده و سوزانده شوند بلکه دوباره به این دنیا نیایند. فکرکردم من چقدر هنوز دلم می خواهد بیایم. اگر حسهای آدمی درست باشند. در زندگی قبلی احتمالا یک یهودی بودم در اردوگاههای کار آلمان نازی. به طرز غیر قابل باوری در دیدار با آلمان شوکه و متاثر بودم انگار الان جنگ تمام شده. قبل تر ها شاید یک کسی بودم در 200 سال پیش تهران . در یکی از اون باغهای پر درختی که کلاغها سکوت عصر های برفی را میشکستند. شاید این ها علاقه های من بوده باشد و من فقط یک توله سگ ولگرد بودم که در کنار دیوار باغ زوزه میکشیدم. شاید هم زندگی بعد یک هندی بدبخت شوم که خودم را به هر قیمتی برسانم به گنگ و آتش بزنم. خدا نکند همان سگ زوزه کش بهتر است.

به هر حال در عوض جهانگردی جسور؛ تبدیل شدم به موجود قضاوتگری که هر کار میکنم نمیتوانم مخ معیوبم را از این کار باز دارم. وقتی در اتوموبیل هستم اغلب باید چیزی گوش کنم. مثل قصه های داستان یا دو سی دی پیانو که رویش به قسم حضرت عباس نوشته ملایمند و گاهی باز هم تحمل نشدنی هستند و یا باران توئی از چارتار و . . . . از همه بهتر پیانو است. تا حد ممکن ملایم و به طرز عجیبی فاقد حسهای شرقی. به این نتیجه رسیدم که اگر موسیقی کلاسیک غربی ما شرقی ها را  مخمور نمیکند به دلیل نوع بیان احساسات دیگری است که برای من اصل آن حسها غریبه اند. انکار نمیکنم که از تحمل موسیقی اصیل ایرانی عاجزم . مقدمه های توانفرسای دستگاههای ایرانی زمینگیرم میکند و قبل از اینکه نوا را بفهمم صوت جانسوز ده ها قرن بدبختی و خشکسالی و ظلم و ستم و خون و خونریزی از لای زخمه های تار و سنتور غمگینم میکند. بر عکس در موسیقی غربی قضیه این طور نیست. با یک نوع تفکر ملایم به آن گوش میدهم حس میکنم تارهایی از وجودم را می نوازد بی آنکه به یادم بیاورد چه دشتهای سوزانی در این سرزمین کهن بارها در درد تنهایی و خشکی و مردم آزاری گریسته اند.

وقتی پیانو از باخ / شوپن/ موتزارت یا بتهوون و برامس و شوبرت مینوازد از اینکه پیک موتوری مثل فنر جلویم می پرد عصبانی نمیشوم و از اینکه موقع رد شدن با نیشی باز و شهوانی به یادم میاندازد که گناه زن بودن در این ور دنیا را هم دارم منفجر نمیشوم. دیگر نمی خواهم دنبالش بروم و در اولین بن بست بکوبم بهش و فرار کنم. می گذارم نتها بروند توی مخم و مثل بنگی ها به موتوری نگاه بی مفهومی میکنم و می گذرم. مثل مخدر میماند برای اعصاب تحریک پذیرم.

بگذریم

چند وقت پیش همراه با مادرم عازم بازار بودم خانم بسیار محترمی که حجابش را به درستی و راستی رعایت میکرد کنارمان ایستاده بود. مشخصا همسر یک بازاری ثروتمند که از هتل آکوپولکوی مکزیک رفته بود تا سوئیتهای سنگی کندوان. جوان بود ولی عروس و داماد داشت. خانم به خونسردی گفت زن باید در خانه باشد زن برود سر کار افسرده می شود . پژمرده میشود. زن برای بچه است.

بحثی نکردم به فکر رفتم. راست میگفت؟ این زنانی که در مترو با عزم راسخ و صورتهای جدی هر کدام به سوئی می دوند تا در آمدی کسب کنند؛ میلیونها زن شاغل در دنیا افسرده اند؟ داغونند؟ خسته اند؟ بله خسته اند . گاهی بریده اند. گاهی حتی نای خوردن شام ندارند. گاهی از آویزانی بچه ها عاجزند . به این ها فکر میکردم. تا اینکه چندی پیش بیماری در مطب مراجعه کرد که دوباره ایمانم را زنده کرد. زن و شوهری میانسال. مرد مثل مترجم همزمان با همسرش همراهی میکرد. چیزی که ترجمه میکرد سکوت زن بود. زن صدا نداشت زبان نداشت حرف نمیزد. دندانها در دهان زن بود ولی مرد میدانست چطورند! بعد از همه معاینه ها مرد پرسید هزینه اش چقدر میشود. هزینه دهان زنش؟

بیدار شدم. تف به این زندگی بی دغدغه ای که در زیر سیطره مالی یک نفر دیگر زبان و دهان و مغز آدم هم از خودش ساقط شود. هر کاری خواستم برای زن انجام دهم گفت آقامون را صدا کنید بپرسید. اشتباه نشود که فکر کنید قیافه زن عقب افتاده یا داغون بود. خیر جوان و سرحال و راضی هم بود. این طوری شد که حتی نام فامیلش را هم نمی دانم همه او را به نام همسر فلانی میشناسند. اینطوری یادم افتاد که چقدر واجب است هر زنی مستقل باشد حتی اگر شده کوفته و افسرده .  برای همین در زندگی بعدی یا لطفا مرد یا اگر زن یک جای در جهان اول زن آن هم از نوع جهانگردش . یک کسی که یک شغلی داشته باشد هر هفته مجبور بشود بپرد یک کشور دنیا.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت 13:8  توسط ف. گل سرخی  | 

ياد گرفتم و قالب خاكستري قبلي را با اين سفيده عوض كردم اميدوارم بهتر ديده شود فقط يك كمي زيادي سفيده . اشكالي ندارد چشم آزار نيست . خداوند پدر و مادر و خود استيو جابز را بيامرزد كه همه كارها در يك كف دست جا ميشودو راه مي افتد

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت 21:59  توسط ف. گل سرخی  | 

ساعت یازده یکشنبه 21دی ماه است . در مطب هستم . مدتی است صبح های یکشنبه به مطب می آیم. صبح ها کار سبکتر است و انگار چه بخواهیم و چه نخواهیم حضور قدرتمند خورشید آدم را روحیه میدهد حتی اگر این خورشید به طور متوالی و در تمام بهار و تابستان و پائیز و زمستان تابیده باشد. اوضاع هوای زمستان امسال طوریست که پیازهای سنبل از حالا جوانه داده اند. اغلب از اسفند شروع میکنند ولی امسال زود شروع کردند. ما شا الله دنیا آنچنان غرق در ظلمت شده که گله از آسمان و باریدن و خشکی کردن، مسخره به نظر میرسد. صحبت از آب و هوا برای بین غریبه هایی است که حرفی برای زدن ندارند ولی این روزها همه می توانند از کشتارهای گوشه و کنار دنیا حرف بزنند.

در میانه کشتار پاریس، اوباش بوکو حرام( به نظرم این اسمشان .. حرام بوده کردنش بوکو) ریختند در شهر بقا و 2000 نفر را کشتند و به آتش کشیدند. جنازه ها در شهر رها شده اند.. در لبنان بمب  گذاشتند . درست در لحظه های حساس گروگانگیری در پاریس دو تا دزد ناقلا رفتند در لیون و یک جواهر فروشی را زدند. مردم در سراسر دنیا از هم ترسیدند و به ادیان مختلف فکر کردند. مردم دنیاهایی که مدتها بود یادشان رفته بود مسیحی هستند یادشان آمد که مسیحی هستند و نه مسلمان و یهودی.

مسلمانها یک باره به شناسنامه های خودشان نگاه کردند و پرسیدند من مسلمانم ! ولی این وحشی ها هم مسلمانند؟!!. من درستم یا  آنها ؟ جا مانده و وامانده های جهان، نا موفق ها و باخته ها و ضرب خورده ها؛ به فکر تجدید دین خود افتادند. مسیحی هایی که نتوانستند شقاوت خود را در مسیح جستجو کنند دین عوض کردند و با این نام جدید مشغول جنایت های خودشان شدند تا روحشان را از خون سیراب کنند.

بر عکس مسلمانانی هستند که متحییر از این همه جنایت، که به نامشان اجرا میشود می خواهند خودشان را در دین دیگری گم کنند. خلاصه هیاهو بر سر دین به پا شده که از اصل و اساس باید بشر را به خوشبختی نزدیک میکرده است به جای دور. آن روانهای بیماری که به این نام خودشان را ارضا میکنند بدترین مستمسک را برای خودشان بهانه کرده اند. مثل اینکه من همسایه ام را کتک بزنم چون بهار نزدیک است؟!

گذشته از این ها آن 2000 نفر نیجریه ای که بوکو حرام قتل عام کرده حتی یک بار در اخبار یورونیوز ذکر نشدند. چون سیاه بودند؟ چون افریقائی بودند؟ چون اسمشان شیک نبود مثل چارلی؟ این طوری میشود که بعد آن طوری میشود.

از اوضاع خراب دنیا بگذریم. دنیا دارد شبیه فیلمهای زامبی بازی آخر الزمانی میشود. نمیدانم فیلمها پیشگوئی کردند یا دنیایی ها از آنها تقلید میکنند. این هفته تجربه جدید و خوبی داشتم. مجله داستان تماس گرفتند برای اینکه در سی دی داستانِ همراه، خاطره همین شماره اخیر دی را بخوانم. پنج شنبه تولد دردانه حسن کبابی یعنی میکرو بود. پنج همکلاسی بعلاوه مادرهایشان دعوت بودند. حقیقتش اصلا نمیدانستم چقدر از نوع پذیرائی بی تکلف من خوششان بیاید یا نه! چون شنیده بودم در این شهر خانواده هایی هستند که در فرمانیه سالن کرایه میکنند و حداقل ده میلیون پول تولد برای یک الف بچه میدهند. خانه ما با نقاشی های خود میکرو و یک مقداری زلم و زیمبو که از تولد های ماکرو مانده و دوریسه چراغ رنگی  تزئین شده بود. ریسه های پشت پنجره تا عید باقی میمانند و اغلب همسایه ها لذتش را میبرند به خصوص که یک سرایدار افغانستانی داشتیم و محوش بود.

در هر حال نه از خوراکی هایی مزین به عکس دردانه خبری بود نه از دی جی و نه از عکاس و فیلمبردار. سالاد میوه و کلم بروکلی به شکل درخت که از اینتر نت تقلب کرده بودم و یک سینی هم ترب و کلم بروکلی و فلفل دلمه قرمز به جای پرچم ایران. به لطف خدا حتی یک عدد سی دی تولد مبارک هم در عرصات صدها سی دی فیلم گم شده بود. ناهار و بعد هم یک کیک با چاپ عکس اژدها رویش که مورد عشق میکرو است. تنها شیطنتم خریدن یک کپسول پرتاب نخ رنگی بود و اینکه روی کیک عکس کوچکی از خود میکرو هم لابه لای کله های اژدها بود.

خلاصه آخر تولد مامانهای مهربان به صدا در آمدند که بابا چقدر خوش گذشت؟! درد دلشان باز شد که این چه شور و فطوریست که مردم پا میکنند. یخها شکست و دیدم همه در چه اضطرابی به سر میبرند که چطوری جشن تولد بچه هایشان را بگیرند تا از کسی عقب نمانند!

از این ها گذشته جمعه ساعت دوازده رفتم برای ضبط داستان. دو سه بار، در هر فرصتی داستانم را رو خوانی کرده بودم. کلی آماده شده بودم ولی سیستم ضبط مدل خاصی بود. نباید لحن نمایشی میگرفتم و ظرایف دیگری که جالب بودند. از مسئولین ضبط شرمنده بودم که تپق میزدم و تازه فهمیدم چه کلماتی را غلط و غلوط میگوئیم. مثلا زعفِران یا زعفَران؟! اما شنیدن صدای خودم در گوشی خیلی لذت بخش بود! اتاق آرام، جای راحت و گرم و من و خودم که در داستان غرق بودیم و البته خجالتم بابت اشتباهاتم. در هر حال اگر مورد پذیرش واقع شود احتمالا عید پخش میشود. اتفاقا این هفته برای درک بهتر خواندن، تازه سی دی همراه های قبلی را در ماشین گوش دادم. بعضی عالی، بعضی معمولی و بعضی غیر قابل دنبال کردن بودند. فهمیدم خواندن لذت بخش تر است. من آدم چشمی هستم و نه گوشی. اگر گوشی هستید از شنیدنش لذت میبرید.

نکته دیگری که در داستان ها نمود داشت شخصیتهای طبقه متوسط و پائین بودند که سر از قصه های آدمهای انتلکتوئل در آورده اند! تکرار این قضیه که در مورد داستانهای خودم هم صدق میکند نشان از یک چیز دارد جدا افتادگی این نویسنده ها از اجتماع و اصرارشان بر اینکه هنوز متصلند. نوشتن یک شرط اساسی میخواهد لولیدن در اجتماع و چشم باز کردن و هوس گفتن داشتن. اگر چه نادرست ولی قضاوتگر و فضول بودن که از اینها بخش تجربه های اجتماعی کمرنگتر است بنابراین کسی از طبقه بالا نمی گوید از نسل جدید نورسته و تازه به دوران رسیده ای که این دهه ها رشد کرده و ملغمه مذهب و مدرنیته و ثروت است که جای این آدمها در دنیای ادبیات ما خالیست. آدمهایی که جلوه ای در جهان بیرون ندارند ولی ما را از درون می خورند. این طوری داستانهای امروزین ما مثل شخصیتهای داستانهای دهه پنجاه شده اند انگار همه قیصر ساز شدیم. آدمهای امرزو سی سال است که در داستانها نیستند چون ظاهر و باطنمان از یکدیگر رو میگیرند و به نظر من نویسنده ها گوشت و پوست را کنار نمیزنند تا به دردون دل و اندورن جامعه نفوذ کنند.

این هفته یک کتابچه 50 در 30 به دستم رسیده از تبلیغ کالاهای لوکس.فوکال و بنگ  و الفسن و اسمگ و ولکوچین و و برج آلتون کورت و . . . این اسمها را میشناسید؟. ده ها طراح داخلی را میشناسید؟ خانه های رویائی ژورنالی را دیده اید؟ این ها از کجا می آیند؟ کیستند؟ چرا دنیا به موی ریششان هم نیست؟. اصلا ریش دارند؟ کراواتی اند؟ گروه سخا هدفشان از تبلیغ فندی و هرمس و گوچی و رالف لورن و این ها چه مخاطبی است؟ در ساند گالری برای چه کسی موبایل جواهر نشان ورتو می فروشند؟این ساعتهای گران قیمت چطوری زمان زندگی را می سنجند؟ چه کسی عطر آموآژ یک میلیون اندی قیمت میزند به خودش؟ هر پاف چند؟

این سوالها و آن سوالهای بالائی با فیلم فریاد مورچه های مخملباف قاطی شدند و مخم را زده اند. حرفهای  فیلم را دوست داشتم به خصوص تفسیرهای یک جمله ای زائر آلمانی را که ادیان را وصف میکرد و البته همه با ترجیع بند اینکه با کمال معذرت این دنیا گه است. اگر توانستید یک نسخه از فیلم را پیدا کنید ببینید. من هم نیمه کاره در ب ی ب ی س ی دیدم.

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ دی۱۳۹۳ساعت 13:16  توسط ف. گل سرخی  | 

این پست را برای اولین یا دومین بار در فضای خود بلاگفا می نویسم. اغلب این طور نیست و همیشه یک نسخه از نوشته ام را برای خودم حفظ میکنم و ادیت میکنم و . . . ولی این بار مستقیم مینویسم.

یک، شنبه دیگر است مثل بقیه شنبه های زندگی که در مطب میگذرد. به طور دلچسبی از دندانپزشکی لذت میبرم اگر چه همیشه کار با اجزا زنده این خطر را دارد که موفقیت آمیز نباشد.تحقیقی آلمانی میگوید که هر کس دردی در ناحیه صورت به کسی وارد کند حکم تهاجم و بی حرمتی شخصی دارد . یعنی کسی که دچار چنین دردی میشود انگار به شخصیتش توهین شده است برای همین اگر شما توی گوش کسی بنوازید خیلی بار دراماتیک دارد ولی اگر با لگد به ساق پایش بزنید اگر چه بیشتر درد دارد ولی کمتر برخورنده است. با این حساب درک میکنم که چرا دندانپزشکی یک شغل عجیب و غریب است به خصوص که این روزها نوک تیز حمله رسانه های پزشکان و کم کم ما شارلاتانها هستیم.

امروز بعد از مدتها رفتم بازار تهران. کاری فوری داشتم . خیابانها را یکی یکی طی کردم اتفاقا دیرزو هم رفته بودیم حسن آباد تا برای مطب سطل بخریم. میدان حسن آباد با اون منظره محشرش. یکی دو تا عکس گرفتم به خصوص از آتش نشانی کنج میدان که قبل از ساخته شدنش خانه پدر بزرگم بوده و پدرم آنجا متولد شده. توی خانه و توسط زن دائی و خاله اش. همه بچه ها را زن دائی گرفته است. یا خاله که دکتر بلدیه هم بوده و برای خودش زنی در  آن وانفسا . یک زنی که درس خوانده و دکتر شده بوده . پدرم می گفت از خانه فقط سقفهای آینه کاری اش را به یاد دارد. بعد از آن خانه رفتند خیابان فروردین تا پدر بزرگم به محل کارش دانشگاه تهران نزدیک باشد. قبل از حسن آباد هم خیابان مولوی بودند. قبل از آن را باید بروم سر خاک بابا بزرگم بپرسم.

اما امروز وقتی از خیابانها عبور میکردم با خودم فکر کردم این پائین چه به حال است. این عمارتهای دو طبقه . این خیابانهای باز . این ساختمانهایی که در عین کهنگی با خودشان یک عالم حس دارند. از کنار مسجد عیسی خان وزیر گذشتم و کیف کردم. حس کردم انگار این محله ها میخ تاریخند ورنه باد ما را با خود برده بود. کاری ندارم که بازار و فرهنگ و سیاست آن چه دماری از تاریخ در آوردند ولی دوستشان دارم ناخودآگاه . ترجیحشان میدهم به پالادیوم . از قدم زن در خیابان 15 خرداد لذت میبرم و فکر میکنم من هم میتوانم همان هوای دو قرن پیش را نفس بکشم. فوقش یکی کمی کشنده تر. از صدای دلنگ و دولونگ کالسکه ها که غرق کیف شدم.

خاله ای دارم که سرش را بزنی بازار است. برای هر چیزی هر کاری، حتی جزئی. اتفاقا اقامت اطریش را دارد. میرود و می آید ولی هر وقت میرود هنوز نرفته هوای برگشتن میکند. بهانه می تراشد، نق میزند، وایبر را سوراخ میکند. امروز که لابه لای هفتاد رنگ مردم دم بازار میلولیدم با خودم گفتم چرا باید این کلونی زنده را رها کند. این کوچه های باریک را این کاسبهای تسبیح به دست را و این دنیای ساده و صمیمی را. مردم زنده و متحرکی که هنوز بعد از هزار سال بلد نیستند یک طوری راه بروند که دائم به هم برخورد نکنند. چرخی های خشنی را که یالله گویان زیرت میگیرند و ساندویچهای فلافل را که هرگز جرات نداشتم بخورم.

در یکی از وروردیهای بازار بین الحرمین، محل فروش پر و زره و تسبیح و بقیه بساط عزارداری ها و تعزیه ها بود. خود مشجد شاه عالی بود. از اینکه در حیاط ایستاده و ده ها برج با چشمانشان سوراخم نمیکردند لذت بردم. هیاهوی خیابان نبود. انگار مسجد شاه در تاریخ خوابیده است.

بگذریم در مسیر برگشت به خانه سوار مترو شدم و بعد تاکسی. باید اعتراف کنم سرعت پیشرفت کرایه تاکسی از سرعت چرخش سانتریفوژها بیشتر شده . من درست مثل کسانی که از پشت کوه آمده وقتی کرایه را پرسیدم گفتم پیاده میشوم . فکر کردم طرف زور میگوید بعدی را سوار شدم راننده خونسرد گفت هشتصد تومان ؟! متقاعد شدم که از کهف آمدم بیرون.

گذشته از این ناشی گیری های من پنج شنبه شب دعوت شده بودم به جشن اختتامیه اولین دوره داستان تهران در سالن اصلی برج میلاد. برنامه جمع و جور و مرتب و سر وقت بود. از همه مهمتر همین کوتاه و مختصر و مفید بودنش بود. خبری از طمطراقهای مرسوم نبود و درست پیش رفت. مجری آقای سروش صحت بود که تا آخر برنامه هم نتوانست دستانش را کنترل کند و در جیب نگذارد. برندگان اعلام شدند. نمی دانم با وجود اینکه دوست داشتم در مورد تهران بنویسم چرا نشد. اصلا در حس و حالش نبودم. سخت مشتاقم بدانم داستانهای برنده چی نوشته بودند. باید تا عید صبر کنم تا در داستان چاپ بشوند.

در این میانه ها کتاب گودی جومپا لاهیری را تمام کردم. آقای اسلامی معرفی کرده بودند. کتاب خو ب و پر کششی بود که حاضرم قول بدهم یک فیلم از رویش ساخته خواهد شد چون جان میدهد برای سناریو شدن در این زمانه.

کتاب را تا نیمه خیلی دوست داشتم از نیمه به بعد یکی کمی سرد شدم . یک طوری قلمی ساده ولی تاثیر گذار دارد لاهیری. بعضی صحنه ها عالی در آمده و بسیاری از حسها برای مهاجرین واقعا قابل درک است. فکر میکنم جای یک چنین نویسنده ای در میان مهاجرین ایرانی واقعا کم است. توصیه میکنم کتاب را بخوانید . بعد از مدتها می توانم تعهد کنم که رمانی پر کشش و دوست داشتنی می خوانید حتی اگر من اواخر کتاب را دوست نداشته بوده باشم.

الان صدایی که در گوشم طنین دارد صدای فرز بناپارت است که دارد استخوان اطراف دندان عقل بیمار را میتراشد و صدای آب که با مکنده کشیده میشود. چشمانم از همه دیده ها و ندیده های امروزم میسوزد و بین دو کتفم آنجا که گردن وصل شده جز جز میکند. بیمارانم تمام شده اند و منتظر پایان کار بناپارتم. از امشب باید یک کتاب جدید شروع کنم شاید به بدبختی دن کاسمورو را ادامه دادم  و یا با خودم روز را مزه مزه کردم . شاید هم اتفاقا امشب خواب من را با خودش ببرد. خدا میداند

+ نوشته شده در  شنبه ۶ دی۱۳۹۳ساعت 18:54  توسط ف. گل سرخی  | 

دوستان یلدایتان پر از دانه های انار شیرین و شمعهای خوش بو و پر نور باشد. خاطره من در مجله داستان دیماه و به مناسبت یلدا چاپ شده است به نام شب موعود. اگر چه حنای بنده دیگر برای شما دوستانی که همیشه همراهمی ام کرده اید رنگی ندارد ولی یک خاطره دور از نوجوانیست.

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ساعت 16:43  توسط ف. گل سرخی  | 

می دانید من به خیلی از زنهای دنیا غبطه میخورم. اگر تقریبا سه میلیارد و خورده ای زن در دنیا باشد حداقل سه میلیاردشون از من جالبترند . فیزیکشون از فیزیک من خیلی بهتر و بعضیا شیمی شون صد درجه اعلی تر است . برای همین خوب طبیعی است که من غبطه بخورم و دندان بسابم و از خودم بدم بیاید. اما به کل 4 میلیارد مرد دنیا اساسا و متداوما حسودی مفرط دارم.

درست همین امروز بود که کشف کردم به عنوان یک زن من هم دیدی مردانه نسبت به زنها دارم. نه این که از نظر دید نادرست یا غیر معمول بلکه فکر کردم قضاوت بعضی از زنها هم مثل من نسبت به همجنسان خودشان است. با خودم گفتم پس برای این است که من به معنی مطلقش فمینیست نشدم. نمی توانستم . این دید جنسیتی که در نگاه عمیق خودم نهفته است نمی گذارد. این بماند که هر چه سن و سالم بیشتر هم میشوم بیشتر پی میبرم که چرا مردها در مورد ما زنها این طور قضاوتی دارند. زنها یا تسلیم هستند یا میشوند. البته ببخشید ولی این تفکر غالب است و فکر میکنم خیلی زنها هم وقتی به سن و سال من یا بالاتر برسند چنین برداشتی از جامعه زنانه اطراف خود دارند. ناقض چنین برداشتهای اغلب کمند. شاید هم من به عنوان یک زن به دنبالشان نرفته ام . حتما همینطور است . اما چرا من در حسرت عمیقی نسبت به آقایان به سر می برم؟

وقتی دختر نوجوانی بودم کتاب جنس دوم سیمون دو بوار در اختیارم بود. درکش ممکن نبود و حتی به نظرم نوشتن این کتاب احمقانه به نظر میرسد و اسمش هم برایم برخورنده بود. بخشی از کتاب در مورد تفاوتهای فیزیکی بین زن و مرد بود که بسیاری از آنها زندگی را برای مردها آسوده میکرد. خیلی نکته داشت ولی همه حسرت من بابت این ها نیست، نه تفاوتهای فیزیکی نه قدرت بدنی بیشتر و نه آزادیها و حقوق بیشترشان بلکه بنده در حسرت سلمانی مردانه هستم!

اینکه بدون دنگ و فنگ و بدون تحمل کردن فضای مطلقا استروژنی و بی مرد یک آرایشگاه زنانه هر وقت که شد سرشان را می اندازند پائین و از در می روند داخل. یک چای و دو ورق روزنامه و بعد یک کمی پف نم و بعد قیچی. موی کوتاه که با دو قطره شامپو شسته میشود و با یک کاسه آب آبکشی. نه وحشت نرم کننده و شانه و نه داغی کف و سر و سشوار . نه سیخ بیگودی و نه خفگی زیر ابری از فیکساتور.

شاید مردها هم از محیط سراسر سبیل سلمانی های خودشان کلافه باشند ولی بی تکلفند و این خیلی مهم است. برای رفتن به یک آرایشگاه زنانه اغلب باید یک تماس یا وقت گرفت . اغلب آن سوی خط صدای هیاهوی غریبی می آید. در ورود به محل اول بوی عطر و پودر و دکلره و عرق بدن و بخار حس میشود. یک چیزی آزار دهنده وجود دارد. هیچ زنی از دیگری کمتر نیست نه از قیافه نه از ژست و نه از خود باوری. دیدن موهای رنگابرنگ و مدلهای مکش مرگ ما باعث میشود به تارهای آویزان موهایم با حقارت نگاه کنم. حرفها را هم اغلب نمی فهمم. ردیف لاکها را نگاه میکنم و از شنیدن صدای فرز آکریلی بر روی ناخنها چندشم می شود. از دیدن نافهای پیدا روی شکمهای افتاده ، از رکابی های تنگ ، از شلوار جینهای چسبان ، از ناخنهای دراز مصنوعی از، طرح های ابتکاری، از موهای اکستنشن شده و از عروسهای هراسان که برای دیدن آلبوم آمده اند کلا سر درگم میشوم.

به عنوان یک زن که در طیف زنانگی نزدیکهای آخرش هستم، معتقدم موهای آدم در هر حال بعد از مدتی  بلند میشوند و بنابراین اگر زورم به خودم و دور و اطرافم برسد، خودم موهایم را کوتاه میکنم. نه حالا، حتی وقتی دانشجو بودم هم از این شیطنتها کردم. اما وقتی به آرایشگاه میروم  با چشمهای باز فقط مبهوت روابط و بده بستونهای آرایشگاه میشوم و می گذارم سرم هر طوری میشود بشود فقط موها کوتاه شوند. اگر یک کمی یاغی تر بودم و یا اگر یک کمی فیزیک فشرده تر و جمع و جورتری داشتم مطمئنا موهایم را مردانه میزدم. دلم می خواست سرم را بیاندازم پائین و درب شیشه ای بی تکلف یک سلمانی را باز کنم و بنشینم روی صندلی و بگویم اوستا بزن. نه آلمانی نه فکلی نه مثل بعضی پسرهای امروزی مدل دار و درست شدنی بلکه مثل زمان بابا هامون. ساده و کوتاه ولی نمیشود.

حتما ایراد از من است وگرنه خیلی خانمهای نازنین هستند که مدت زیادی از وقتشان را در آرایشگاه ها سر میکنند و خوشگل و مامانی میشوند ولی من یکی ؟ نه در ذاتم نیست.

باز هم دلیل برای حسرت خوردن هست. از محیط جدی کاری مردها هر چند بی رحم و پر از چاله و چوله خوشم می آید. از اینکه کش و قوس و اشک و آه و ناز و کرشمه در کار نیست لذت میبرم . از اینکه همه برای یک هدفی در حال کارند. چه پیک موتوری و چه مدیرعامل برج نشین. کار جدیست اما و اگر ندارد. شاید زنها هم مردانه کار کنند. میلیونها زن ولی محیط زنانه برای من یک طوری اشباع کننده است.

من البته به بعضی آدمها هم بابت خونسردیشون غبطه می خورم. به راننده های خانمی که روسری یا شالشون به یکی دو تار مو آویزان مانده و دماغ سربالا شون تا دم فرمون میرسد و چون اگر سرشون را تکون بدهند روسریشون میافتد، اصلا نه به چپ و نه به راست نگاه نمیکنند. یک حس خوبی تو صورتشون هست که انگار میگه من یک چیز دیگه ای هستم و خیلی ها به من گفتند به به . ضمنا بابام هم این ماشین را اختراع کرده. خونسردی این ها هم برام جالبه.

خلاصه خیلی آدمها هستند که دوست دارم خیلی کارها را میتوانستم مثل آنها انجام دهم. مثلا کاش من هم تحمل داشتم که از آرایشگاهم خانم عسل جون که الان وقتهای شب عیدش مدتهاست پر شده وقت بگیرم و بروم موهایم را رنگ نسکافه ای صورتی بکنم. ولی من حالش را که ندارم هیچی چشم دیدن نسکافه را هم ندارم برای همین فقط برایتون شرح دادم که چه چیزهایی مایه حسرت من هستند. شما به چه چیزهایی غبطه میخورید؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ساعت 14:26  توسط ف. گل سرخی  | 

مطالب قدیمی‌تر