گل سرخ

مرداد شد . از سلام و احوالات عید یک دفعه افتادیم در مرداد. سیل آمد گروهی را برد . رئیس ستاد بحران همه چیز را ریز دید. چند خانه و چند راس انسان را آب برد . از نظر او حتما همین بود که گفت بزرگنمائی شده . خنکی باران باقی ماند ولی صدای ضجه مردم وقتی به چشمشان میدیدند خانه ها مثل قوطی کبریت میروند درون رودخانه در ذهن  آدم طنین می افکند. حاصل عمری کار و تلاش و بدبختی کشیدن را رودخانه برد.

خانه های غیر اصولی، مردم بی قانون، قانونگذاران دزد و مجریان بی حوصله و مملکتی همیشه تکیه زده بر حریم یک چیزی . حریم دریا، رود خانه،کوه و سیاست و . . . .

قاعدتا نباید با غر زدن شروع می کردم ولی خنکی هوا به یادم می اندازد که سیلی بوده و سیل هم آدمها را با خود برده است و مثل همیشه غیر مترقبه بوده، غیر مترقبه.

بگذریم

دیشب مثل شبهای کودکی به خیال فرو رفته بودم . چشمانم را بستم و فکر کردم در قطارم . قطار با حرکتهای تکراری و آرامبخش. کجا میروم؟ می خواهم بروم آنکارا. شاید استانبول. از مرز رد میشوم . از شهرهای با اسم ناشناخته . از ایستگاههای سنگی رضا شاهی یا آتاتورکی. در مقصد .

 ایستگاه را نمیشناسم . نگرانم قطار بعدی ام را به سوی مجارستان یا صوفیا یا بوسنی یا تسالونیکی یا . . .  از دست بدهم . قطار از استانبول یا آنکارا به کجای اروپا میرود؟ هر کجا برود من سوارش میشوم. بارم چیست؟ فکرم مشغول میشود در تخیلاتم هم حقیقتها نفوذ کرده. من با یک کوله پشتی؟ با یک ترولی کوچک؟ چطوری بروم دستشوئی کی وسایلم را نگه دارد؟ کسی همراهم باشد؟؟ نه نه تنها باشم.

خودم را در دستشوئی تصور میکنم. دستشوئی های ترکیه تمیزند.به آینه نگاه میکنم . من من نیستم یک زن قد بلندم شبیه ن ف ی س ه کو  هنورد. موهای مشکی شاید نه به اون خوشگلی. یک چیزی مشکی تنم است  .

 قطار بعدی ام را پیدا میکنم سوار کوپه خودم میشوم. میشود کوپه یک نفره گرفت؟ خیال است دیگر باید باشد. دم غروب قطار حرکت میکند. برو بیاها تمام میشود . بعضی با بار می دوند. بعضی خدا حافظی میکنند. گریه میکنند. من از پنجره کوپه نگاه میکنم. من نشسته ام. قطار با یک حرکت تکان میخورد. راه می افتیم . از شهرها می گذریم از شهرهای ناشناس......

این ها خیالهای مرداد من هستند. گاهی هم به این فکر میکنم که از یک منبع لایزال یک ثروت لایزال بر سرم ببارد. پدر بزرگم می گفت اگر از آسمان میلیونها  سکه طلا ببارد یکی در دامن ما نمیافتد ولی اگریک  کلوخ بیافتد صاف توی فرق سرمان میخورد.پدر بزرگم بی ادب تر هم بود ولی نمیشود گفت.حالا فرض کنید بر سر من سکه ببارد.

 تفریح خیالی ام اولش استفاده از سکه ها نیست. دلخوشی ام لحظه گفتن این خبر به بناپارت است که از کار و دوندگی گاهی بی رمق میشود. دلم میخواهد این خبر را مثل کارنامه معدل بیست ببرم و به مادرم بگویم. بعد با هم برویم فروشگاه بزرگ اکسیر و یک تخت خواب بخرم که هر چقدر هم در  آن کش بیایم نه پاهایم به لبه انتهایی تخت برسد و نه انگشتان دستم به بالاسری . یکی از اون تختها که برای بالا رفتن به آن یک نردبان سه پله گذاشته اند. از آنها که یک سراپرده دارد و آدم وقتی درون آن ها میغلتد تصور میکند دزدموناست.

بعد بروم از مغازه فرش مباشری سر پسیان عتیقه ترین و ریز بافت ترین و زبان مارترین فرشها را بخرم و بگویم این ها را ببرید بگذارید توی ماشینم. شاید هم قبلش بروم اتو تک در همین خیابان تخت طاووس خودمان و یک مزراتی بخرم ولی نه، تنگ و تاریک است شاید یک اکس شش بی ام دبلیو یا نه پورشه . . . . خانه کجا باشد ؟ برج ؟ پنت هاوس اون بالا که شیشه هایش ضد گلوله است؟ از اون بالا که بقیه آدمها را مثل مورچه میبینم؟ یا نه یک باغ با آینده طلائی با درختان انبوه و تراس بزرگ و ساختمان قدیمی آجر بهمنی؟ دزد نمیاد سراغمان مثل دکتر فلاح تفتی سرمان را ببرد؟

 چی کار کنم بعدش؟ دندانپزشکی را گسترش بدهم؟ کلینیک ؟ بعد غصه بخورم که فلان کارم در دهان مریض تاب فشار نیاورد؟

 بچه ها را بفرستم مدرسه فلان در سوئیس؟ بعد تنهایی توی باغ چه غلطی بکنم؟ عصرها بروم لای بته های رز و گلدانهای محبوبه شب چرخ بزنم و گلهای یاس تازه شکفته را بچینم . شاید ته باغ یک گلخانه قدیمی باشد که دستی به سر و رویش بکشم و یک آتلیه نقاشی برای خودم بزنم. یک قهوه برای خودم بریزم و بوم و رنگ و یک گربه ایرانی هم باشند. حالا دیگر من نفیسه نیستم یک کمی کوتاهتر . شاید خود خودم.

 

شاید هم خیال کنم که نوشته هایم را سر و سامان داده ام و بالاخره پرینت کردم تا ببرم بدهم به یک ناشری تا چاپ کند؟ این یکی خیلی ابلوموفیست. بعد از ناشر خبر بدهند که کتاب چاپ شده . دو سه تا کتاب نه یکی بعد غرق شوم در لذت دیدن روی جلدش و بوی صفحات نوی اش را در ریه فرو برم و مثل آدمهای ندید و بدید داستانها را بخوانم انگار من من نیستم انگار من نمیدانم چه نوشته ام و بعد گاهی تعجب کنم از اینکه یک چیزی را که الان به فکرم رسیده کاش اضافه میکردم؛ دو جمله جلو تر گفته ام . یعنی من ثبات دارم؟ یعنی من همانم که نوشته؟ یعنی من همیشه همین طور فکر میکنم.

 

قطار میرود من دماغم را به شیشه چسباندم و دشتها را در غروب نگاه میکنم . کاش از اروپا به امریکا هم قطار میرفت. کاش بروم در واگن بوفه و زیر نور یکی از چراغهای دوره پو آرو به فنجان ظریف چای نگاه کنم و شاید سیگاری بگیرانم و دودش را مثل آکتورهای سینما یک طوری بیرون بدهم که بیننده را مبهوت کند. کاش قطار برود همیشه و بی وقفه به هر کجا که ریل باشد فرقی نمیکند.

+ نوشته شده در  شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ساعت 17:14  توسط ف. گل سرخی  | 

در اتاق میکرو نشسته ام رو برویم تعدادی از اسباب بازیها پراکنده اند. سگ قهوه ای غمگین با روبانی که به گردنش فکل شده . اسب بنفش با یال و دم صورتی و دو تا چشم درشت و مژه های فری اش. مورچه مورد علاقه ام که به رنگ سرخابی شمایل مهربانی دارد. دو چشم ریزنزدیک به هم و چهار تا دست و دو تا پا. بالاتر دو تا سوت بلبلی سفالی و بالاتر از آنها روی میز تحریر انواع خانه های خیلی فانتزی باربی. خانه توت فرنگی . به شکل قوری و یا قارچ و حتی کلبه هفت کوتوله. اسباب بازیها احاطه ام کردند. هنوز هم برای من جالبند. هنوز هزار جور فانتزی میشود باآنها ساخت. چرا بچه ها به جای خوردن سر مادرانشان با آنها بازی نمیکنند؟ انبوه وسایل میکرو تعدادی برای خودش است و تعدادی متعلق به ماکرو بوده که الان از چشمش افتاده و برایش کسر شان دارد که به آنها نظری بیاندازد. این همه اسباب بازی نه تنها ذوقشان را پرورش نمیدهد بلکه کاملااز تخیل تهیشان خواهد کرد. وقتی فقط با دو تکه چوب بازی کنید می توانید تصور کنید دو تا مرد هستند یا دو تا زن یا یکی زن و یکی مرد ولی وقتی یک زن و یک مرد دارید نمیشود چیزی دیگر تصور کرد. حالا هر چقدر اسباب بازیها اختصاصی تر شوند تخیل کمتر . در حقیقت به نظر من حتی لگو هم تسلیم همین قانون شده . لگوی هزار تکه کشتی جنگی دزد دریایی . دیگر تخیلی باقی نمیگذارد. در هر حال من هم مثل خیلی از والدین نادان امروزی امکانات زیادی در اختیارشان گذاشتم

ولی حالا بعد از هزار سال بازنگشته ام تا فقط از نادانی های خودم بنویسم . وقتی بلاگفا به کما رفت تا مدتی سرگشته شدم . بعد گفتم شاید خیری در آن باشد. شاید من را از تصمیم دردناک بین  رها کردن یا ادامه دادن خلاص کند. اگرچه یک حس بسیار بد بود. یک چیزی مثل اینکه در هنگام خاکبرداری خانه همسایه دیوار خانه خود آدم هم بریزد. انگار خانه ام مورد تعدی قرار گرفته بود. اگر چه فضای بلاگفا رایگان است ولی جدا خانه ام شده بود و تصور این که بی هیچ توضیح واضحی برچیده شود عصبانی ام میکرد. اما بالاخره در زمانی که مطمئن بودم از دست رفته است بازگشت.

از اتاق ماکرو صدای تمرین ویولونش می آید . کتاب مازاس! هم به مازاس فحش میدهد هم به ویولون. این کاررا دوست دارد به خصوص کل کل کردن با این ساز نساز را خودش میخواهد ولی بعد از ظهر های تابستان را می تواند کشدار تر کند و فکر کنم خاطره ابدی برای همسایه ها و میکرو بود. یک صدای مقطع و هنوز بالغ نشده تا کم کم با این کتاب اخت شود و بعد با غرور برای من از نبوغ مازاس بگوید و کتابش و تکنیکش و . . . راستش نمیدانم مازاس اسم کتاب است یا سراینده؟

اما چرا تا به امروز نتوانستم بنویسم به دلیل کمبود زمان بود ولی دلیل خفیه دیگری هم دارد که شرح خواهم داد:

می گویند ترک عادت موجب مرض است من نه تنها عادت به نوشتن دارم عادت به خواندن هم دارم . گذشته از کتاب این عادت دردناک را هم دارم که مثلا وقتی در مطب پزشکی نشسته ام یا وقتی پشت فرمان ماشینم و یا وقتی در مهمانی غریبی در یک فضای نا شناس هستم یک جمله روی تابلو یا روی در یا پشت در وانت را هزار بار میخوانم یعنی نمی توانم پروسس خواندنم را متوقف کنم حتی اگر جمله را حفظ باشم. هر بار نگاهم بیافتد میخوانم. فکر کنید با این مرضی که دارم سرگرم شدن در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و وایبر چقدر می تواند غرقم کند اما این روزها حجم متنهایی که میچرخد دست کمی از روده درازی های من در وبلاگم ندارد. متنهای اخلاقی از منابع بی اعتبار و نصیحتهایی برای خوب بودن و مهربان بودن و . . . اعلام خطرهای ناگهانی بابت آلودگی آب و هوا و خواک و خیار و سبزی و گوجه و مرغ و دوغ و .. . .که آدم را زندگی سیر میکند آیا شما همه این ها را می خوانید؟ من نمیخوانم. بر عادت دیوانه وار خواندن غلبه میکنم و نمی خوانم . نه می خواهم مهربان شوم و نه خیر باشم و نه انسان تر شوم و نه شیطان تر شوم. فقط میخواهم گوشهایم را بردارم و بروم. هر کس را میشناسم که بطر عرق را با درب بطری بالا میاندازد به هر مناسبت مذهبی یک شمع و گل و پروانه میگذارد و برایم حدیث از مولا می فرستد. آنهایی که روی کتیبه های بیستون با میخ یادگاری می نویسند، جمله هایی از کوروش کبیرو زرتشت و مولانا و مصدق  و حسین پناهی ردیف میکنند که دل سنگم آب شود و نمیشود. حالا در این اوضاع آیا شما حوصله خواندن خواهید داشت؟ آیا نوشته های من چیزی بیشتر از این آشفته بازار است که کسی رغبت کند و زمان گرانبهایش را به آن اختصاص دهد؟ این ها تعارف بردار نیست وقتی هجوم نوشته ها آدم را خسته میکند و مثل سیل روان آم را میبرد چه فایده دارد بر این حجم نخواندنی دنیای برزخی مجازی بیافزایم؟

این سوال مکرری است که در ذهنم میچرخد. به این سوال این نکته را هم اضافه کنید که یک شبه و بی دلیل همه نوشته ها و تاریخچه و نصایح الملوک و رنج نامه ها باد هوا شود و در تغییر سرور یا باد زدن چرخ دنده های سخت افزار دود شود و برود هوا؟!

بگذریم  

در این ایام تابستانی که از آسمان آتش میبارد و من همیشه درکمال بی تحملی فکر میکنم که ممکن است این آتش دنیای اطرافم را از گناه پاک کند کارم جا به جا کردن بچه ها بین کلاسهای تابستانی است و خواندن کتاب و دیدن سریال.

گری ز آناتومی را سالهاست دنبال میکنم هر چند افت شدیدی داشته ولی سیزن 11 را به زحمت پیدا کردم. یعنی زحمتی هم نداشت . از گوگل یک شماره تلفن پیدا کردم و همینطور الله بختکی زنگ زدم و یک آرش نامی پیدا شد و برایم ارسال کرد. خدا پدرش را رحمت کند.

کتاب وسوسه های غربت اثرتریانف را تمام کردم . سرگذشت یک انگلیسی در هند که واقعا حیرت آور است. کتاب را بخوانید به تئوری توطئه نزدیک است ولی بسیار فضای غریبی دارد.

داتیس اثر حامد اسماعیلیون را هم تمام کردم که باید می خواندمش چون چندیست که بر روی خاطرات دوران طرحم کار میکنم تا بلکه به سرو امانی برسند ولی لازم بود کتاب اسماعیلیون را بخوانم تا بدانم جای چه کاری دارم. کتاب را دوست داشتم اگر چه نمی فهمم مردم عادی چقدر با آن ارتباط گرفتند؟

در حال مطالعه کتاب استانبول از اورحان پاموک هستم. غبطه بر انگیز است. مست کننده و صادق است. همه پرده های تکنیکی بر داشته شده است. پاموک را از بی بی سی و موزه حیرت انگیزش شناختم و بی تامل عاشقش شدم.

این میانه ها سفر نامه کلاویخو را هم خوانده ام که حکایتی است . که تازه بعد خواندنش می فهمیم ملت ایران چقدر جای تحمل دارد. هر کس تاریخ بخواند خواهد دانست که دنده این ابنا بشر پهن تر از هر آن چیزیست که بتوان فکر کرد.

نهنگ عنبر را هم خانوادگی رفتیم و مفصلا خندیدیم. عطاران از آن انسانهای منحصر به فردیست که هر روز بیشتر از دیروز فاصله بین خودش و نقشش را کم میکند و این میتواند مرز باریکی را در کارش به وجود بیاورد. یک لبه باریک و سخت . مثل صراط . دوستش داشتم و حالا بیشتر دارم.

باقی دیگر گرماست  و تابش آفتاب و دنیای من و بچه ها و ناپلئون که برای دومین سال متوالی میخواهد شهریور ما را بگذارد و برود آلمان . فکر نکنید یکسال و یک ماه و از این حرفها ؟ خیر فقط برای 7 روز و من از اول تابستان نصف صورتم اخموست .ننرم؟ به خصوص که سفارت نامربوط آلمان یک ویزای مولتیپل یکساله هم زده روی پاسش ولی ما اعضای خانواده را به هیچ انگاشتند. بناپارت میرود تا آخرین مرحله از امتحان لیزرش را در دانشگاه آخن بدهد و من می مانم با دخترکانم که سایه مهر و مدرسه تهدیدمان میکند. خدا به خیر کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ساعت 19:6  توسط ف. گل سرخی  | 

سلام به معناي واقعي كلمه باورم نميشه اين فضا را مجددا به تصرف آوردم. كاملا نا اميد بودم از بازگشت بلاگفا . خوشبختم تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳ تیر۱۳۹۴ساعت 23:16  توسط ف. گل سرخی  | 

فکر میکنم دو سال پیش بود که یکی از دوستان پرسید اصلا باید بچه داشت یا نه ؟ راستش هنوز به جوابی که دادم فکر میکنم. اینکه، باید یا نباید را البته شرایط هر فرد تعیین میکند . این نکته از اون بخشنامه های وزارتی نیست اما تصور میکنم شاید لازم باشد که بگویم نداشتنش یک قصه است و داشتنش یک چالش مدام و بی پاسخ.

چندی پیش به طور اتفاقی به یاد ملاصدرا افتادم. از بین همه درسهای طاق و جفتی که در دبیرستان خواندم، فلسفه و منطق در همان حد ابتدائی اش برایم واقعا جالب بود.( رشته ام تجربی بود ولی سال اول یک کمی هم منطق و فلسفه درس دادند تا دلمان را بسوزانند که چقدر زندگی میتواند شیرین تر از ریاضیات جدید باشد) به خصوص ملاصدرا. همه برهانهای خدا شناسی که با بی نمکترین شیوه در کتاب دینی قطار شده بود حالا در آن ساعات های بیکاری و تنهائی کمکم میکند تا به این فکر کنم که نمیشود همه این دنیا ها قائم به ذات باشد.

 اما قضیه ملاصدار فرق دارد. واجب الوجودش و مراتب وجودش و تکثر در عین وحدتش یک طوری خوش فرم است . البته در برابر فلسفه دانها کاملا لنگ میاندازم و اصلا ادعائی ندارم فقط یک طوری ملاصدرا رخنه کرد به فکرم.

یکی از چیزهایی که یادم مانده فرضیه ای است که می گوید زمان بعدی ثابت است و این ما هستیم که در طول زمان پیش میرویم و شاید با رخ دادن مراحل فعلا مجهولی ، پس هم برویم . خلاصه یک بار این تئوری را با همین دست و پا شکستگی برای ماکرو گفتم. اگرچه از من گریزان و بیزار است و حرفهایم را با نوعی تحقیر و سبکسری می شنود ولی توجهش جلب شد.

دو سه روز بعد وقتی در حال خواندن فیزیک بود تعجب کرد که انرژی هم مقدار ثابتی در جهان دارد. با ربط یا بی ربط من باز هم  به یاد واجب الوجود و مراتب وجود افتادم . اینکه همه ما از مورچه تا عقاب تا انسان تا قدر قدرتها و ابر انسانها، طیف گسترده وجودی هستیم که یک وجود بی بدیل را شکل میدهند. چیزی که قابلیت وجود  داشته باشد و نیامده باشد، نداریم و خارج از این حیطه هم که در وجود نگنجیده، عدم است و عدم هم که یعنی نبود وجود. خلاصه گریزی به ملاصدرا زدم که دخترک 14 ساله ام در کمال ناباوری من با غیر قابل پیش بینی ترین واکنش ممکن؛ زد زیر گریه که تو ملاصدرای مرده را به من ترجیح میدهی!!! این مرتیکه که کاری نکرده. یک مشت نظریه غیر قابل اثبات داده و سیل اشک و هوار و داد و بیداد....../؟؟!!! فکر کنم از خواندن فیزیک عاجز شده بود کما اینکه من هنوز وزن و جرم و گرانش و .... را نمی فهمم. می فهمم منتها با خواندن صورت اولین سوالهای امتحان باز می فهمم که نفهمیدم. انرژی پتانسیل گرانشی . . . خدا قوت بدهد به معلم عزیزم خانم پور سعید که هر چه کرد این ها در مغز من فرو نرفت. در هر حال هاج و واج ماندم که دخترم به ملاصدرا حسودی میکند ؟ یا خودش را در حد ملاصدرا میداند؟ و اصلا مگر توجه من برایش اهمیت دارد؟

اتک ملاصدرا را با پاتک قربان صدقه دفع کردیم ولی در نهایت گفتم مادر تو خودت را با ملاصدرا مقایسه میکنی؟ بعدش هم یک کمی در اینترنت گشتم تا بدانم نکند در حال چرند بافی در موردش هستم بعد دیدم گویا ملا هم در جریانات حوزوی ایران هی تکفیرو تقدیس میشود و خلاصه مثل اینکه همه گیر نیست. و بگیر و نگیر دارد و همه ایده هایش مورد پسند قدرت نیست.

معلم معارف یا دینی مان خانمی جوان بود که شوهرش جزء نمایندگان چپ مجلس سالهای 60 بود. نمیدانم راستش چپ بود یا نه ولی در اقلیت بود. خود خانم فلسلفه میخواند و همکلاس دختر آیت الله خمینی بود . همو بود که برای اولین بار به گوش ما رساند که دختر امام همیشه کمی سورمه به چشم میکشد و کفش پاشنه دار هم می پوشد و می گوید امام هرگز تذکری ندادند. در آن عالم 16 سالگی خودش سر بزرگی بود. به خصوص که گوشه و کنار شنیده بودیم صدای کفش پاشنه بلند محرک است و فلان و بهمان. یادتان نرود جوراب سفید و مقنعه داخل کاپشن هم ممنوع بود.

بگذریم. در همان پنج شنبه موعود که دختر 14 ساله من به خودش جسارت داد بنده و ملاصدرا را به چوب براند آن یکی، میکروی 7 ساله باید در مورد حضرت ابراهیم تحقیق میکرد و معجزه ی اورا می نوشت. البته در برابر پیامبرهای اکشنی مثل نوح و موسی و عیسی (جمیعا ع) برایش جالب نبود. داستان نمرود و ابراهیم و بتها را خواندم و بعد مگسی که رفت در دماغ نمرود و ناکارش کرد و آتشی که بر ابراهیم مثل سیاوش گلستان شد و بعد هم حکایت مشکوک هاجر. زن دوم ؟ گوشهای بچه تیز شد . دروغ گفتم. سعی کردم پیامبر عظیم الشانی مثل ابراهیم را به روز ملاصدرا نیاندازم. گفتم چون بچه نداشتند زن اول اجازه داد. این دروغی بود که همه شنیدیم ولی اصلا ربطی ندارد. هاجر کنیز بوده و وقتی بچه دار میشود ابراهیم از ترس ساره زن اصلی اش آنها را به بیابان برده حالا از بابل تا بیابان مکه نمیدانم چرا؟ ( تعمیر خانه کعبه مربوط به سالها بعد است وقتی اسماعیل بزرگ شده ) ساره هم فرزندی به نام اسحاق داشته و خلاصه گرفتاری فقط بچه نبوده است بابای بچه و کنیز مربوطه هم در تاریخ تاثیر داشتند.

قصه سعی بین صفا و مروه را مادرم بارها برای میکرو گفته بود و خودش بلد بود و نوشت  و کلی از زمزم صحبت شد که الان چطوریه و لوله کشی شده و من چقدر در خودم شک و شبهه دیدم که خیلی توضیح ندادم. آنقدر نوشت تا رسید به ذبح اسماعیل. گفتم این یک امتحان بوده ولی چشمهای بچه گرد شد . این چطور امتحانی است؟. پرسید یعنی چاقو را انداخت گفتم نه جبرئیل از دستش گرفت. در همه عکسهای داخل گوگل جبرئیل دست ابراهیم را گرفته.

نقاشی را هم کشید . نمونه هایی به او نشان دادم. راضی نشده بود. گفت من می خواستم در مورد حضرت محمد(ص) تحقیق کنم نه حضرت ابراهیم. ماکرو از لای جزوه فیزیک داد زد . حضرت محمد(ص) اصلا معجزه نداشته گفتم چرا ؟ شق القمر و معراج. ماکرو گفت حضرت عیسی خیلی جالب بوده . مرده را زنده کرده .

میکرو افتاد روی دور پرسش. چرا خانه کعبه را باز سازی کردند؟. مگه خدا خانه داشته ؟ از زمان  آدم ساخته شده؟ چرا؟

درحالیکه برنج میشستم تا برای ناهار غذا درست کنم گفتم نمیدونم شاید جای سوزن پرگاریه که خدا گذاشته زمین را ساخته.

ماکرو فریاد زد پس سیاره های دیگه چی؟ اگر بود میدیدیم. گفتم چه میدونی . شاید نقطه ریزه .

میکرو ناله کرد که اصلا از این تحقیق خوشم نیامد . این چه معجزه ای است؟ ماکرو گفت : بابا یگانه پرستی را حضرت ابراهیم آورده . با خودم فکر کردم پس نوح و آدم چی؟ بعد یاد هامون افتادم . چرا ابراهیم پدر ایمان است؟ چرا باید پسرش را ذبح میکرد؟ چرا اسماعیل را و نه اسحاق ؟آیا داستان این برادرهای خصمناک . هابیل و قابیل و سم و یافث و شم و اسحاق و اسماعیل تمام شدنی نیستند.

هنوز ما ابناء رنگابرنگ بشر در گیر کینه های اساطیری هستیم؟

خلاصه مشقها تمام شد . من ماندم و ملاصدرا و حلقه های ثابت زمان و آرزوی سفر به گذشته و چاقوی ابراهیم و آتشی که گلستان شد. اتفاقا شب در فیلم چرتی که از شبکه ام بی سی پخش میشد میکرو چشمش افتاد به یکی ازابر مردهای نامردنی فیلمهای هالیوودی که از میان شعله های گدازان آتش بیرون آمد. خندید و گفت مثل حضرت ابراهیم . حتما خودش را اول خیس کرده و بعد رد شده.

با خودم گفتم امروز چه معجزه ای ناباوری مردم را می زداید؟ اینکه بوکو حرام و القاعده و داعش و حکمرانان و دروغگویان عالم یک شبه سیاه شوند و دود شوند و بروند آسمان. اینکه آن صدای آسمانی که قرار است در سحرگاه بیست و سوم رمضان به گوش جهانیان برسد ، برسد و مردم عادی در این خوشی غرق شوند که همه امید و آرزوهایشان واهی نبوده. انتظار و باورشان . این که همه معجزه های گذشته از نوع هالیوودی نبوده است. معجزه شود و باران ظالم کشی در همه عالم ببارد وکرور کرور آدمهای ستمگر و ظالم مثل برگ درخت سقوط کنند و در سیلاب گم شوند. بارانی ببارد و  افریقای سیاه را پاک کند. زنهای مورد تجاوز قرار گرفته داعش و بوکوحرام را مثل مریم عذرا مطهر کند و مرده های مظلوم گورهای دسته جمعی را از خاک برخیزاند. معجزه شود تا در قایق مهاجران سیاه و نگون بخت افریقایی دیگر هیچ مسلمانی جرات نکند در تاریکی شب 11 مسیحی را به دریا بیاندازد! معجزه شود و آدمها آدم شوند. سگ کشی را رها کنند. آدم شوند و مثل آدم رفتار و زندگی کنند. ولی اینها معجزه هایی است که نه تنها میکرو که حتی خودم هم بلد نیستم نقاشی اش را بکشم. این ها رویاهای قرن بیست و یکمی است از اتفاقات قرن یکمی.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:10  توسط ف. گل سرخی  | 

چند روز پیش چندیم خطی  نوشتم و بعد فراموشش کردم و پاکش کردم تا مثل بقیه انرژی های هدر شده دنیا نمیدانم در کدام سیاه چاله یا کرم چاله ای سرگردان شود. کلمات معلق در هوا بی صاحب و بی خواننده . شاید یک دفعه برود به ذهن کسی و از دهانی بیرون رود و یا در گوش کسی زمزمه شود و او برگردد و پشت سرش را نگاه کند نیمدانم.

ما شا اله سیر اتفاقات ژورنالیستی / وایبری در وطن آنچنان تند و تیز است که منجر به رخ دادن هیچ تحولی در زندگی نمیشود. نه چمدانی برای حج بسته بودم و نه دلارهایم را در بازار روان ساخته بودم که تجاوز نمایشی یا قرار داد لوزان کاری برایش صورت دهد. اگر چه توافق لوزان را بسیار دنبال کردم ولی دستمالی شدن هر چیزی به نظرم آن را ملوث و بی ارزش میکند. حالا این قدر توافق را ورز میدهند که از آن بوی گلاب امازاده بیژن بلند شود.

مثل جنگ ایران و عراق که این قدر طول کشید و این قدر کشته داد و این قدر اسم شهید در هر کوچه تکرار شد که بچه های نسل بعد فکر کردند شهید هم یک کلمه معمولی و تکراری است. لوزان هم این قدر پس و پیش شد که هنوز الان بلاتکلیفیم و مجبورم همه برای گذران زندگی یک دیگر را بجوریم. به مصداق بزک نمیر بهار میآید. بهاری که نمیدانم کی پایش را حداقل به اقتصاد وامانده ایران بگذارد.

در این میان روز زن و پیامهای رومانتیک و عکسها و گلهای بی اندازه ای که در همه نوع شبکه مجازی محاصراه ام کرده بودند به روز دندانپزشک گره خوردند و هر روز کرور کرور پیام تبریکات را پاک میکنیم. یکی از یکی سانتی مانتال تر و سوزناک تر.

با این همه هنوز یک چیز هست که من را کشید و آورد نشاند پشت کی بورد. نه فرمایشات آقای زیبا کلام و نه عتاب مستقیم به وی و نه گریه ظریف بعد از جلسه مجلس و نه موج بلند خشم و فحاشی نسبت به پزشکان و نه تیک تکراری مدیری که از یک سریال عید پارسال به عاریت گرفته و نه هیچ چیز عاملش نبود . مگر باران که در لطافت طبعش خلاف نیست.

درختهای نو شده با باران ریز و تند و رخوت بهاری. امروز وقتی صبح عازم مطب بودم گذر از اتوبان مدرس و به ریه کشیدن بوی باران و برگ وسوسه ام کرد که همه نوشته شده ها و حرفهای تکراری گذشته ام را دوباره در وبلاگ بنویسم. هر چند وبلاگ هم حوصله ای دارد. آلمانها مثلی دارند که می گویند حوصله کاغذ سفید زیاد است اما به نظرم حوصله کاغذ سفید وبلاگ از همه گفته های بی حاصل به تنگ آمده باشد. شاید اصلا دورانش تمام شده خدا میداند.

گذشته از وبلاگ خواستم بگویم که فیلم بازگشت از زویاگنیتسف را دیدم. فیلم را خیلی دوست داشتم نه به دلیل فیلم نامه یا داستانش زیرا داستانی بود که سینمای هالیوود بارها دستمایه کرده ولی فیلم را به دلیل روسی بودنش به دلیل نماهای طولانی و بلندش و به دلیل رنگ آبی اش و یک جور سرما و افسردگی اش بسیار دوست داشتم. بازگشت بچه های بالغ شده  پس از ملاقات پدر به خانه و بازگشت پدر به مجهولی که مجهول ماند. به جائی که تعلق داشت. به سیاهی های ته آب. همه تصاویر را دوست داشتم و متشکرم از معرفی اش  اما فیلم را هم دوست خوب آقای اسماعیل صاحبی به دست من رساندند.

ایشان از خوانندگان وبلاگ بودند و البته خودشان دست به قلم هستند و قبلا نوشته هایی از ایشان را در مجله داستان خوانده بودم. عید تهران بودند و در مدت کوتاهی که تشریف داشتند ملاقات کوتاهی داشتیم . اگر چه لطف کردند علاوه بر من ده نفر از دوستان دانشگاهی من را هم تحمل کردند بعلاوه بناپارت و بچه ها و فیلم بازگشت تحفه ایشان بود. ممنونم آقای صاحبی همیشه موفق و پیروز باشید. ببخشید که تنها زمان ممکن دو کلام گفتگوی فرهنگی در میان داد و قال و فریاد همکلاسی های من از دست رفت.

بد نیست یادی هم از سینما رفتن عید بکنم با بناپارت و بچه ها . راستش از آخرین باری که با بناپارت سینما رفتم باید 13 یا 14 سال گذشته باشد. از سینما رفتن خوشش نمی آید و در اصل از نشستن. در هر حال از بلاتکلیفی بردمشان ایران برگر که نمیدانم جوزانی چرا آن را پخته. در مقیاس آشپزی مثل اشکنه میماند بدون تخم مرغ و سیب زمینی! یعنی آب و شنبلیله. خانوادگی جان کندیم تا فیلم تمام شد و بناپارت گفت قول میدم 15 سال دیگه باهات دوباره بیام سینما. داد و بیداد و لهجه ها ی نامفهوم و بازیهای کاریکاتوری و . . . . تخریب فیلم و مال و وقت بود.

اما استراحت مطلق کاهانی قضیه کاملا متفاوت است. گرچه یک کمی با به شک انداختن تماشاچی و عرف شکنی ها من را یاد درباره الی می انداخت ولی عالی بود. البته  داستان هیچ ربطی به الی ندارد ولی حکایت زن ساختار شکنی که در مرز خروج از قوانین ننوشته و بی معنی عرف حرکت میکند و تماشاچی را با قضاوتی درونی رو برو میکند برایم در هم دو فیلم تکرار شد. فکر میکنم فیلم را دو بار هم بشود دید. فیلم را ببینید. من مشتاقم فیلم در دنیای تو ساعت چند است از آقای یزدانیان را ببینم که گویا اردیبهشت اکران میشود.

گذشته از این حرفها مادام بواری هنوز در حال خوانده شدن است. فلو بر را دوست دارم . گرچه یک قرنی اختلاف زمان داریم ولی بعضی حسها و شرایطی که وصف کرده انگار همین امروز است. مخمصه های انسانی اش عالیست.

 

خوش باشید و از باران لذت ببرید و من را بابت پر گوئی ام معذور دارید

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:30  توسط ف. گل سرخی  | 

تبريك بابت تفاهم سياسي هسته اي و .... عميقا شاد شدم و به احترام هيئت مذاكره كننده به پا ميخيزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 23:33  توسط ف. گل سرخی  | 

دوستان خواستم اطلاع بدهم در كمال مسرت داستاتي از من در ويژه نامه داستان مجله زنده رود چاپ شده . اين عيدي را مرهون محبت هاي آقاي عباس عبدي هستم. نظراتتان خوشحالم ميكند

+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 20:30  توسط ف. گل سرخی  | 

دوستان خوبم اميدوارم سال نويي كه با ابر و باران شروع ميشود و در سكوت و خنكي نبمه هاي شب دست به دست ميشود پر از شادي باشد و پر از بركت و نعمت و خبرهاي خوب براي ملت و كشور ايران. سال ٩٣ به طرز غريبي پر از تلاش بود ولي به طور غريبي كم حاصل . دنيا شاهد ظهور وحشي گري هايي بود كه در داستانها خوانده بوديم . دعا كنيم سال ٩٤ بويي از انسانيت و محبت و صلح داشته باشد. 

سال نو برشما مبارك باد.

+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 8:6  توسط ف. گل سرخی  | 

عید نزدیک است. از عید نزدیکتر، تولد ماکرو است. تولد ماکرو همیشه در انتهای اسفند، یک جور لطف خاصی دارد. اغلب همه خانواده جمع میشویم و من حتی سفره هفت سین هم میچینم. ما خانواده کم رفت و آمدی هستیم. بناپارت چندان رفیق باز نیست و من هم  و هر دو هم از خاواده های پر بچه ای نیستیم. بنابراین بچه های ما در یک نوع قرنطینه دو مادر بزرگ  و یک عمه ی مجرد بزرگ شدند. خداوند عمر دهد خاله من را که با دو دخترش نقش خاله های نداشته را هم بازی کردند. هیچ راضی به این سیستم نیستم ولی مزایائی هم دارد. نداشتن جاری برای من و نداشتن باجناق برای بناپارت شاید نوعی آرامش جدی ایجاد کرده باشد.

در هر حال برای تولد ماکرو علی رغم اصرارم برای دعوت از دوستانش هنوز نتوانستم بفهمم چه چیزی خوشحالش میکند. خواستم با دوستانش ببرمش بیرون از منزل ولی نیامد. جوابی نمیدهد.بنابراین همان روال همیشگی  و خانوادگی است یعنی جوانترین فرد به غیر از میکرو حداقل به سن مادرش است!

اتفاقا وقتی دیروز نوه خاله ام که پسری بیست و سه ساله،  دو رگه ی اروپایی و دانشجوی پزشکی در برلین است به خانه ام آمده بو؛د فهمیدم که دخترهایم چقدر ایزوله خجالتی و معذبند. از جنب و جوش زیاد میکرو تا خجالت و قرمز شدن ماکرو. سن بلوغ یک چیزی مثل برزخ است از آن هم بدتر مثل قعر جهنم است.

فکر میکنم با همه آرزوئی که آدمها برای جوان شدن دارند کمتر کسی دلش بخواهد به دوران پر تب و تاب بلوغ برگردد.

بلاتکلیفی و هیچ چیز بودن با زشتی و  بی قواره گی دست و پا و دماغ با هم و سادگی و درشت گوئی همزمان. تنفر از پدر و مادر از خنده های سفیهانه شان، از بیخیالی شان و بر عکس از جدیت های بی معنی شان. میل به تنهایی به یک جور عزلت .

برای من سن بلوغ یعنی عاشق پسر همسایه شدن که یک حیاط با ما فاصله داشت و هرگز با او همکلام نشدم و حتی وقتی از نزدیک میدیدمش نمی شناختم چون عادت داشتم از فاصله دور ببینمش. دلیل عشقم پوسترهای دیوار اتاقش بود. از پنجره سالن ما اتاق خوابش نمایان بود . از همان پنجره که رو به شمال بود میتوانستم صدا و نور مانورهای جنگ در مصلی را هم ببینم و بشنوم بنابراین درک کردنی است که اگر یک اتاق از کف تا سقف با عکس ها و پوستر های آبا و بی جیز و ( اون گروه کدام بود که صورتشان را سفید میکردند و روی چشم یکیشون ستاره سیاه بود؟) پوشیده شده بود چه تاثیری بر من داشت. اینکه ضبط بالای سرش تا نیمه های شب روشن بود و اکولایزرش در تاریکی فقط شدت صدا را نمایش میداد و من فقط از درو با دیدن نور قرمز رقصان اکولایزر خوشحال بودم که هنوز هم نمیدانم چرا؟ شاید در آن بگیرو ببند و بزن و بکش؛ بی خیالی و نوعی فرنگی مابی همسایه جذاب بود.

بلاتکلیفی از این هم بالاتر بود. عاشق مارکوپلو بودم در سریالش. وقتی تسلیم در برابر امپراطور چین ایستاده و نگاهش میکرد. اتفاقا چندی پیش دست نوشته ای از دوران مدرسه پیدا کردم. دوستان کارت عروسی ام را با مارکوپلو تصویر کرده بودند. در یک بانگالو به صرف ماهی شور.

حالا من در کمال خشکی و سختی ماکرو را نگاه میکنم که از فلان خواننده و فلان هنر پیشه و . . . جوری حرف می زند که انگار از بت اعظم. آیا من درکش میکنم ؟ تا حدی. چندی پیش مادری را نصیحت میکردم که دختر 12 ساله اش را کمی بیشتر درک کند! گفتم با مادر بقیه بچه ها آشنا بشو . شاید چیزی که برای شما سخت و غیر ممکن به نظر میرسد برای دیگران عادی شده باشد و تضاد شما با بقیه مردم در نظر دخترت ناجور میشود. مادر بخت برگشته گفت اتفاقا با تعدادی از اولیا دوست شدم ولی از هر 5 مادر 5 تایشان دوست پسر داشتند؟!

موهای سرم سیخ شد. گفتم نه خواهر جان بچسب به همان کتابها و اصول و عرف و . . .

خودم هم در این موقعیت قرار گرفته ام. اینکه حس کردم من از غار کهف بیرون آمده ام . از قضا یکی از ایرادهای من از نظر دخترهایم این است که اصولا آرایشگاه باز نیستم و ناخنهایم همچون مردان کوتاه است و سر و وضعم آن چنان معمولی که آنها لذتی از آن نمیبرند. حالا از نظر اصول اخلاقی که نمیدانم حتما جز انسانهای اولیه به شمار می آیم.

 

بگذریم دمدمه های بهار است. طبیعت بی اعتنا به ابو عزرائیل و جان جهادی و ابوبکر بغدادی در حال جفتگیری است . حیوانات با هم و درختان با باد.   مذاکرات هسته ای به کندی پیش میرود، یا اینگونه اعلام میشود. جامعه در حال پذیرش چیزیست که میدانسته درست است اما نمیدانسته چرا باید مدتها تاوانش را پس میداده. اولین قصاص چشم در برابر چشم در ایران اجرا شده است. حقوق بشری ها جز میزنند. مردم نمیفهمند چرا . جنایت. وحشیگیری . حقوق بین الملل. مردم ایران با آرمانهای آریائی با کوروش که از افلاطون و سقراط و بقراط و شریعتی بیشتر جمله نغز دارد و با درد های مزمن خودشان در گیرند. نتانیاهو در کنگره امریکا با صدای کلفتی که به قد و هیکلش نمیخورد به ما متلک می گوید. ما در دنیای دیگری هستیم. این ملت را با همه تاریخش دوست دارم حتی اگر بی شکل و بی هدف ولی مزمن و آب زیر کاه .

کتاب تاریخ ایران مدرن تمام شد و عالی بود. خیلی دوست دارم یرواند آبراهامیان کتابی در مورد  پس از انقلاب 57 هم بنویسد و تا امروز را تفسیر کند تا بگوید و من در زیر نور راهگشای تاریخ نویسی اش بدانم این ها چه بوده که بر ما گذشته. فکرمیکنم کتابهایش فقط به سبب برجسته ساختن ذکاوت بنیان  گزاران انقلاب مجوز گرفته اند. حالا الان نمیدانم بنیان گزاران متوجه این وجه بوده اند یا الله بختکی تاریخ این طوری رقم خورده است ؟

کتاب بعدی ( روی ماه خداوند را ببوس) اثر مصطفی مستور بود که همه چیز داشت مثل خورش خوبی که همه چیزش به جاست از نمک و فلفل و ترشی و . . . . ولی یک چیزی مثل کلکهای آشپزی ندارد. یا شاید آشپز حوصله اش سر رفته و در لحظه آخر به جای اینکه بگذارد ریز ریز خورش جا بیافتد تندی سرو تهش را هم آورده است. سوال وجود یا عدم وجود خدا در داستان مکررا تکرار شده حتی تا حدودی بی جا. یک جور هامون داستانی. تقریبا همان چینش. ولی سوال بی جواب میماند و تحقیق تقریبا پلیسی مانند راوی نیز که به سبک کتابهای اسماعیل فصیح اجرا میشد ابتر و بی معنی باقی می ماند. یک جور عشقی با یک جور جملاتی سر هم میشود که آدم خبر نداشته باشد باور میکند که آدمها در زمان عاشق شدن دچار صاعقه شده در جا خاکستر میشوند . انگار نه انگار عشق زمینی بین زن و مرد یک راه علاج بیشتر ندارد که اتفاقا خیلی هم روحانی نیست ولی به حد کافی راضی کننده هست.

حالا کتاب مادام بواری فلوبر دستم است. دیشب شروع کردم . فلوبر را نمی شناسم ولی خوانده ام که خیلی عشق سفر داشته همین باعث شده عاشقش شوم . سبک خاص خوبی دارد. هنوز اصلا نمیدانم چه خواهد شد .

 

اما سی دی داستان در آمد. همانطور که حدس میزدم وقتی صدای بچه گانه، شل و ول و در عین حال لحنم را در سی دی شنیدم از اجرایم خوشم نیامد گرچه خانم فرشید نیک لطف کرده و تلفنی تشویقم کردند ولی تجربه خاصی است. در هر حال تقدیم به شما دوستان خوبی که یک سال دیگر را با من سپری کردید. یکسال و یا چند سالی را که بی شما و بی خوانندگانم به سختی می توانستم بگذرانم. این یک حقیقت است . باور کنید. دوستتان دارم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:4  توسط ف. گل سرخی  | 

این هم داستان تلخ امسال. نمیدانم داستان تلخ هم مثل قهوه تلخ خاصیتی دارد یا نه؟ ببخشید از این همه تلخی اش . این داستان یکبار راهی جشنواره داستان تبریز شده و حتی خروس قندی هم برایم نیاورده است. تقریبا ده سال است نوشته شده و زائیده دوراه سخت بیماری پدرم است. بعد از دیدن فیلم هتل بزرگ بوداپست به یادش افتادم.

                                             

                                              کاغذ بُر

 

لعنت بر این ابرها. حالم را به هم  می‌زنند. خاکستری و کثیفند. در تمام مدت این یک هفته که آسمان ابری بوده است؛  ابرها با تمام  وزنشان روی سینه ام سنگینی كرده‌اند. وزن دودی رنگشان. نه باران می‌بارد و نه خبری حتی از رعد و برق هست. همه جا و همه چیز سرد و خاکستری  و مه آلود شده است.  انگار تا آخر زمان هم می‌خواهد همين‌طور بماند . شاید هم ربطی به ابرها ندارد. شاید این گندیِ حال, مال خودم باشد. خسته‌ام.  نه این کلمه کم است ؛ داغونم. درست انگار با چکشی تمام مغزم را  کوبیده باشند.  دانشگاه و درس و کار و........... کار نه ؛ عذاب. باید ولش کنم. اصلا باید یک مدتی همه چیز را ول کنم و بروم. بچه های دانشگاه به من می‌خندند و می‌گویند كه دچار یاس فلسفی شدم. مي‌دانم كه دخترها اسم مستعارم را گذاشتند نيچه. حتما منظورشان از دیوانگی بوده. فرقی نمی‌کند کسی چی بگوید اما باید یک مدتی بگذارم و بروم به یک گوری؛ تا این حال تهوعی که مثل مد دریا تا توی حلقم بالا آمده, حداقل اگر نمی‌خواهد دست از سرم بردارد, ولی جزر( جذر ؟) کند و برود توی هزار تا پیچ روده ام.

از پنجره به آسمان نگاهي مي‌اندازم. در تاريكي نمي‌شود ابر را ديد ولي همين كه ستاره و ماه گم شده اند يعني ابر است. دوربین را برمي‌دارم. دارد از هم در می‌رود. 12 تا فیلم هنوز باقی دارم فکر نمی‌کنم بیشتر لازم باشد. اگر کم بیاورم حتما باز هم دعوا می‌شود. آخه من از کجا باید بدانم که ساعتِ دو نیم بعد از نصف شب, یک الاغی می‌زند یکی دیگر را می‌کشد ! الان سه شب است که درست نخوابیدم. هر وقت رسیدم به اين اتاقِ کثافتِ بالا خانه, یا به قولِ صاحبخانه, سوئیت.زر زر تلفن زنگ  زده است.  از روز اول اصلا حدس نمی‌زدم که این شغل, این‌جوری  باشد. آن روز اولِ که تازه از دانشکده عکاسی درآمده بودم, انقدر محتاج یک کار بودم, که برایم فرقی نمی‌کرد از چی عکس باید بگیرم؟ از آسمان؟ یا از زمین؟ یا از هر گندی؟. بعدش هم که خر شدم و فلسفه را در دانشگاه شروع کردم؛ دیگه آب از سرم گذشته بود. آخ صدای زنگ در است. آمدند. دوربین را برمي‌دارم و راه مي‌افتم. یک حلقه  فیلم نو هم برمي‌دارم. به جهنم فردا می‌روم از انبار می‌گیرم. شاید اصلا لازم نشد. از پله ها آرام مي‌آيم پائین. هر کاری می‌کنم که صدا نکنم نمی‌شود. البته فرقی نمی‌کند مطمئن هستم که تا آخر ماه عذرم را می‌خواهد.  این شب و نصف شب, رفتن و آمدنِ مثل خفاش را, تحمل نمی‌کند. در را آهسته مي‌بندم و قفل مي‌كنم. صدای خشکِ چرخش کلید, توی مغزم می‌پیچد. هیچ کس توی کوچه نيست. فقط چراغ‌های ماشین اداره روشن  است  وصدایِ  ترتر ماشین كه گوشم را آزار می‌داد. خواب بودنِ همة آدم‌ها چه وهم انگیز است. سوار مي‌شوم و در را مي‌بندم. صدا توی کوچه مي‌پیچد.قبل از اینکه درِ ماشین را ببندم ؛ چراغ اتاق خواب صاحبخانه را دیدم که روشن شد, ولی ما راه افتاده بودیم.

 کوچه و خیابان در زیر آن ابرهای بیحاصلِ نفس گیر, یک طوری روشن است. حتما بالای ابرها مهتاب است.  باید وسط ماه قمري باشد. یک طوری همه چیز در جا, خشک شده  مانده است . توي ماشين, حوصلة سلام کردن ندارم. تازه دو ساعت بود که آمده بودم خانه, در عرضِ این دو ساعت, چی شده بود که باید سلام و احوالپرسی می‌کردم؟. کسی هم در ماشین سلامی نکرد.  ماشین با آن کمک فنرهای داغون مثل کشتی بالا و پائین می‌رفت و در تاریکی کوچه ها  مثل یک خزنده می‌خزید. سعی کردم از آن تنها  دریچة مسخره که مثلا پنجره بود خیابان را ببینم.اغلب چراغهای راهنمائی چشمک زن بود مگر تك و توك. جديت چراغ قرمزها به نظرم احمقانه بود. برای یک لحظه حس کردم كه تا ابد در این نیمه شب تاریک و نمور, مثل یک موش کور, پشت این ماشین مدفون می‌شوم. سرم را به دیواره ماشین تکیه دادم کاش زودتر برسیم وگرنه شاید یک دفعه در را باز کنم و بپرم بیرون. باز هم نگاهی به بیرون مي‌اندازم. کرخی خاصی در دست و پایم حس می‌کنم. با راه افتادن  ماشین, دوربین از دستم افتاد زمین.بايد آن را به گردنم آويزان كنم. سرم را مي‌گذارم روی دو تا زانویم. این ماشین لعنتی انقدر خفه و تنگ است که زانوهایم تا دم دهانم بالا می‌آید. گونه هایم را زبری شلوار جین آزار می‌دهد اما از فشاری که به صورتم می‌آید لذت بیمار گونه ای می‌برم. تازه چشمانم را بسته بودم که رسیدیم.در تاریکیِ ماشین می‌توانم حال بقيه را درک کنم. ما همه داریم  به یک چیز فکر می‌کنیم. اين‌كه این بار چی  قرار است  ببینیم ؟. بیچاره اين سربزاه كه تازه آمده است. از ریختش می‌توانم بفهمم که چه حالی دارد. در عرض این سه روزه که آمده ده بار عق زده. از صبح هم به نظرم اسهال گرفته باشد. نگاهی بهش مي‌اندازم. در آن تاریکیِ ماشین, خوب می‌دیدم که چشمانش برق می‌زد. می‌ترسد بدبخت. از وقتی هم که آمده دو ساعت بی کار نبوده. برعکس, این مامور پزشکی قانونی, سیگارش را روشن کرده و دودش را از  لای پنجره بیرون می‌دهد. گاهی فکر می‌کنم که از دیدن این منظره های حال به هم زن, بدش هم نمی‌آید. گاهی تا توی دماغ یارو مردهه فرو می‌رود. دست توی دهانش می‌کند. نگاه توی سوراخ‌ها و زخم‌هایش می‌کند.بو می‌کشد. خلاصه به هر سوراخی سری می‌زند. من که باور نمی‌کنم همة این انگشت کاری‌ها لازم باشد.اما بیچاره سربازه. معلومه كه حالش خرابه. چشمانش دو دو می‌زند. از قضا مثل این که در این یک هفته که هوا ابری بودهاست, مردم خل تر هم شده‌اند. پریشب که رفته بودیم برای ماموریت, یارو قاتله یک زنی را آش و لاش کرده بود. از همانجا شد که این پسره بدبخت 19 ساله ده بار رفت توی باغچه بالا آورد. وقتی پیاده شدم, در روشنائی کمِ بیرون,  می‌توانستم نوشته  روی ماشین را بخوانم اکیپ بررسی صحنه جرم.

 مقصد  یک ساختمان سه طبقه قدیمی بود. با نمای سیمانیِ سیاه شده و پنجره های آهنی با حفاظه‌ای نا هماهنگ. لامپ کم نوری دم در روشن بود. از همان در وارد ساختمان شدیم. من و مامور پزشکی قانونی و پشت سرمان افسر کشیک و سرباز که فکر می‌کنم همانجا دم در یک بار بالا آورد. صدای عق زدنش را از پنجره باز راه پله طبقه دوم شنیدم. راه پله باریک بود و جلویش واحدِ طبقه دوم, چهار جفت کفشِ بلاتکلیف, با دهان‌های باز و خم و از شکل افتاده ولو بودند. بوی کفش‌ها  در راهرو مانده بود. رسیدیم به طبقه سوم از لای دربازِ آپارتمان, نورآزاردهنده ای به راهرو می‌تابید. به نظرم  داخل ساختمان از بیرون آن هم  فکسنی تر آمد. حفاظ کرکره ای سیاه رنگی کنار در دیده می‌شد. حفاظ مثل آکاردئون در هم جمع شده بود. افسر در را كمي هل داد. نور آزار دهنده بدتر هم شد. لامپ کم مصرفی از سقف آویزان بود. یک مرد گوشه اتاق روی مبل کهنه‌ای با پارچه مخمل آبي سير, نشسته بود. مبل در زیر وزن مرد که از جا برمی‌خاست صدائی داد. جای تن مرد همان‌طور روی مبل ماند. مرد سیگاری به دست داشت. با همان دست اشاره کرد به راهروی تاریک و تنگی که ظاهرا ما را به سمت محل جنایت می‌برد. از داخل راهرو بوی نم می‌آمد. دیوار سمت راستمان با رنگ‌های ور آمده و زردی آب ماسیده, بوی کپک می‌داد . ته راهرو ، سمتِ راست, چراغ یک اتاق روشن بود. من اولین نفر بودم که وارد شدم.

حقيقت با اینکه دو سال بیشتر است که مشغول  عکاسی از صحنه های جنایت هستم اما هر بار که خواستم وارد محل بشوم نفسم تا مدتی حبس می‌شود. هر کاری می‌کنم نمی‌توانم دست از این عادت مسخره بردارم.این بار هم  نفسم حبس شده بود نگاهی به اتاق انداختم. خبری نبود. یک اتاق کوچک نه متری بود. با یک تخت یک نفرة باریک و نامرتب و یک میز تحریر کوچک چوبی. روی میز تحریر یک مقداری کاغذ بود و یک دستگاه کاغذ بری بزرگ. یک جفت سرپائی کنار دیوار دیده می‌شد. از حالت سر پائی ها معلوم بود که پای راست صاحب آن کمی کج روی زمین میامده است. کف سر پائی ، محل پاشنه پا  خوردگی داشت. باز هم نگاهی انداختم کف زمین موکت خاکستری بود روی آن قطرات خون دیده می‌شد. روی دیوار یک تابلو بود. نقش یک زن. یا نمی‌دانم چیزی بین زن و یک حیوان. تابلو کمی کج بود. در همین حال  افسر کشیک از کنارم رد شد و رفت وسط اتاق چرخی زد و رو به من کرد و گفت : چرا نمی‌گیری ؟ پرسیدم : از چی بگیرم از خون‌های روی زمین ؟ افسر با اشاره روی میز را نشان داد و گفت : از این‌ها بگیر دیگه ! افسر با لب‌هايي كه به حالت پوزخند زير سبيلش تاب خورده بود زير لب گفت ديگر كم‌تراز جسد را قبول نداري؟

جلو تر رفتم. آن طرفِ دستگاه کاغذ بر چهار انگشت قطع شده با همان ترتیبِ درست, روی کاغذهای خونی و تاب بر داشته افتاده بود. انگشت اشاره و سبابه و انگشت حلقه و انگشت کوچک. دوربین را تنظیم کردم از پشت ویزور دوربین می‌توانستم آنها را ببینم که همه از دو بند قطع شده بودند, به جز انگشت کوچک که از یک بند بریده شده بود. خون روی میز دلمه بسته بود و کاغذها را خیس کرده بود. رگه ای از خون, از روی میز ریخته بود روی زمین و موکتِ خاکستری را, سیاه کرده بود. جلو تر رفتم بوی خون توی دماغم پیچید. همیشه این لحظه لحظه تهوع آوری است. انگشت‌ها باید  مال یک مرد بوده باشد چون روی بند ها مو بود. اما ناخن‌ها ظریف بود شاید سوهان کشیده بود. روی دیوار ردی از خون دیده می‌شد. ردی که انگار از انگشتان پاشیده باشد. مامور پزشکی قانونی آمد کنارم و نگاهی انداخت.  یک کیسه دستش بود با بی‌حوصلگی پرسید : گرفتی ؟ گفتم: آره پنج شیش تائی گرفتم. صبر کن از افسر بپرسم ببینم عکس تک تک هم می‌خواهد. مرد خندید و گفت : می‌خواهی از انگشت‌ها عکس پرسنلی بگیری ؟ رویم را برگرداندم. این مرتیکه همیشه مزه هائی می‌پراند که حالم را به هم می‌زند. می‌دانم که خودش هم عصبی می‌شود وگرنه انقدر سیگار نمی‌کشید. سرباز را دم در اتاق دیدم. گفتم برو از جناب سرهنگ بپرس باید تک تک هم عکس بگیرم. زودی برگشت. گفت : بله. به مامور پزشکی قانونی گفتم: تو که دستکش داری بیا اینها را بگذار روی این کاغذ سفید. یک کاغذ سفید که خونی نشده بود از روی میز برداشتم. رویش دو سه کلمه بیشتر ننوشته بود. خشکشوئی. قبض برق. کاغذ آچار. گلدان. چسب زخم.......... شاید یک یادداشت بود برش گرداندم تا روی سفیدش را بگذارم. پشتش یک طراحی بود با مداد. یک لیوان خالی با یک بطری نیم خورده نوشابه و یک بشقاب غذای دست خورده . قشنگ بود. بیشتر  سیاه بود. همه چیزش. باید یک کم دورتر نگه می‌داشتم تا بتوانم درست بفهمم. کاغذ را کنار گذاشتم. یک کاغذ سفید دیگر برداشتم. سفیدِ سفید بود. مامور پزشکی قانونی وقتی انگشت‌ها را جابجا کرد آنها راقاطی کرد.با خونسردی گفت : اه......... جابجا شدند. این مرتیکه چقدر من را عصبانی می‌کند. چند وقت پیش  هم که رفته بودیم خانة یک مردی که زن و بچه هایش را با چاقو کشته بود, همین کارها را می‌کرد. اهمیت ندادم. دود سیگار داشت خفه‌ام می‌کرد. عکس‌ها را تندی گرفتم. ده تا عکس گرفته بودم. دو تا هم از کل اتاق گرفتم. دیگر کاری نداشتم. دیدم که انگشت‌ها را گذاشت توی کیسة پلاستیک. بهش گفتم : لازم نیست اینها را بگذاریم توی یخ؟ شاید طرف زنده باشد !؟ شانه هایش را بالا انداخت. قبل از این‌که از اتاق بروم بیرون, آرام رفتم و آن طراحی را برداشتم. می‌دانستم که نباید این کار را بکنم اما آن را تا کردم و سراندم زیر کاپشنم. از آن نقاشی کسی سر در نمی‌آورد که. رفتم توی هال ایستادم. نگاهی به اطرافم کردم.مردی که اول ما را راهنمائی کرد نبود.  کمی خون روی زمین ریخته بود. شاید بعد از قطع کردن انگشتانش, او را دور اتاق گردانده‌اند ؟ افکار بدی توی مغزم می‌چرخید صحنه رقت بارِ کشیده شدنِ مردی را که انگشتانش را دیده بودم آزارم می‌داد. سرباز وظیفه کنار دستشوئی نشسته بود و به خون‌ها خیره شده بود رفتم کنارش و زیر بازویش را گرفتم و کشان کشان بردم بیرون.

بیا بیرون الان که سرهنگ کاری با تو ندارد ؟ ها ؟ دارد ؟

نه ندارد. از خانمه سوالاتش را کرد الان رفته توی اتاق بغلی

خانمه ؟

آره یک خانم توی آن اتاق ته راهرو هست.

از لای در نگاهی انداختم به راهرو. یک زن ته راهرو ایستاده بود و با دستمال دماغش را پاک می‌کرد تا آن لحظه  ندیده بودمش. لباس مهمانی به تن داشت و در آن نور کم اتاق می‌توانستم برق سایه پشت چشمش را ببینم. چشمانش را بسته بود شاید هم داشت پائین را نگاه می‌کرد. لاغر و ظریف بود. سرباز وظیفه از ضعف نشست روی پله و با صدای لرزانی پرسید : حالا الان می‌رویم ؟ یعنی کارمان تمام است ؟

نمی‌توانستم چشمم را از زن بر دارم. از خودم بدم می آمد ولی باز هم نگاهش کردم.

نه بابا حالا تازه باید دنبال جنازه بگردیم.

کدام جنازه ؟

صاحب همان انگشت‌ها دیگر

چشمان سرباز یک کمی گشاد شد. کمی تردید کرد.و باز هم پرسید : از کجا معلوم که مرده باشد ؟

نه نگرفتی. نمرده بلکه کشتنش.

یعنی کی ؟

بابا یعنی همانی که انگشتانش را قطع کرده دیگه. بعدش هم کشتتش.

باز هم سرباز ساکت شد. سیگاری از جیبم در آوردم و بهش تعارف کردم. سیگاری برداشت و برخلاف ظاهر ساده‌اش مثل معتادها که سیگار را لای دو تا انگشت شست و اشاره نگه می‌دارند سیگارش را کشید. پک‌های عمیق می‌زد. پرسیدم : مواد می‌زنی ؟

می‌زدم. حالا نه

سیگارم را خاموش کردم. دود آزارم می‌داد اما اين عادت بود برای این‌که بتوانم بر  تهوع غلبه کنم. اما امشب دود سیگار هم بدترم می‌کرد.سرباز با همان چهرة رنگ پریده و ترس خورده نگاهم کرد. باز برگشتم توی آپارتمان. افسر کشیک آمد. حتما زنه را باید با خودمان می‌بردیم کلانتری. سرباز را صدا کرد و گفت برو بالا را نگاهی بیانداز. کلید پشت بام را بگیر.

سرباز با کندی راه افتاد. من رفتم کنار پنجره. آسمان هنوز هم ابری بود. یک کمی روشن شده بود. به همین راحتی صبح شده بود. یک شب ِدیگر هم, لای دود و خون و گندیدگی سر کردم. فردا می‌ر.م اداره و  تمامش می‌کنم. از دانشگاه هم خسته شدم. هر چی بیشتر پیش می‌روم, بدتر می‌شود. به جای این‌که معنی پیدا کند, بی‌معنی تر می‌شود. مشوش تر و نا مطمئن تر. از اول هم باید با همان مدرک عکاسی سر می‌کردم. همه بهم گفتند که نرو سراغ فلسفه. گوش نکردم. حالا الان بعد از این همه واحد پاس كردن به نظرم می‌آید که بس باشد. باید بروم یک گوری که کسی دستش بهم نرسد. مغزم باد کرده است. از بس توی اتاق تاریکخانه و در  زیر نورِ قرمز لامپ کم سو, به عکس,ها خیره شدم. جنازه ها. آدم,های بریده شده, خفه شده سوخته. اتاق,های درهم  ؛خون,های ماسیده ؛ دهان,های باز و بدن,های خشک شده. نمی,توانم نگاهشان نکنم. نمی,توانم فقط ظاهرشان کنم و از اتاق بزنم بیرون. عکس‌ها همان‌طور آویزان از بند رخت تاب می‌خورند. من ؛ عکس‌ها و ارواح, همه با هم در آن اتاق حبس شدیم. افكار و تئوري‌هاي نخ نماي فلسفي هم همان‌طور به بند روحم آويزان بودند. باید فردا بروم اداره. بسه دیگر. همه اش همینه. دانشگاه را هم ول می‌کنم. كم كم دیدن آدم‌های زنده هم آزارم می‌دهد. باید بروم یک جائی که اصلا کسی نباشد. شاید حتی خودم هم لازم نباشد که باشم.

در  همین فکرها بودم که مامور پزشکی قانونی آمد کنارم ایستاد.از  تنش بوی مرده ؛ دود و عرق و کثافت بلند می‌شد. هنوز دهانش را باز نکرده بود که شنیدم صدای سرباز از راه پشت بام می‌آيد. هم‌زمان عق هم می‌زد. افسر کشیک دوید بال.ا من هم به دنبالش. سرباز همان‌جا توی تاریکی نشسته بود روی پله. پایم را گذاشتم روی یک مایع لزج.  شاید خون بود  یا شاید هم بقایای شام سربازخانه بود که از دهان سرباز در آمده بود. سرباز با دست پشت بام را نشان داد. رفتیم روی بام. اول چشمم درست نمی‌دید ولی بعدش دیدم.  مردی نشسته و به یک کولر تکیه کرده بود. شاید داشته می‌افتاده چون برزنت روکش کولر کشیده شده بود. جلوتر رفتم. از داخل ویزور دوربین, هیکل چمباتمه زده مرد را می‌دیدم. متوجه شدم که در همان حال كه نشسته است, با دست راستش,  محکم پنجه دست چپش را گرفته است. تازه بعد از روشن و خاموش شدن فلشِ دوربین بود که متوجه شدم او زنده است. چشمانش برق زد و انگار از آن دنیا باز گشت اما حرفی نزد. هم من و هم افسر هر دو جا خوردیم. حتما سرباز هم تصور کرده بود که مرد مرده است. افسر جلوتر رفت. باز هم می‌خواستم عکس بگیرم اما با اشاره افسر صبر کردم. افسر کشیک واکی تاکی اش را روشن کرد و تقاضای آمبولانس کرد. حالا چشمم خوب می‌دید. مردی که آن‌جا در تاریکیِ پشت بام نشسته بود, یک مرد ریز نقش بود؛ با سری کم مو و صورتی استخوانی که در همان تاریکی هم چشمانش به نظرم درشت آمد. شاید کمی زیادی درشت بود. با کمکِ سرباز وظیفه و افسر بلندش کردیم. کماکان دستش را می‌فشرد. خون روی هر دو دستش خشکیده بود. از پله ها  به زحمت بردیمش پائین. حالا توی نور اتاق بودیم و او را نشاندیم روی همان مبل آبی توی هال. زن با دیدن مرد, با شلوار و دست خونی, جیغی کشید و به سمت مرد دوید.  مرد با حالتی وحشت‌زده خودش را عقب کشید. زن گریه می‌کرد لباس مهمانی اش نازک بود ؛ خیلی نازک. صدای گریه اش توی مغزم می‌پیچید  ولی زود آرام شد. سکوت برای چند لحظه ادامه داشت. افسر کشیک آن را راحت شکست. رو به مرد کرد و پرسید : چه ساعتی اتفاق افتاد ؟

................

 تنها بودید ؟

................

 مرد جواب نمی‌داد و فقط سرش را پائین انداخت انگار که می‌گوید آره. افسر باز هم پرسید :

یعنی  بله ؟

...............

 او را می‌شناختید ؟

 باز هم مرد جواب نداد. افسر نگاه عمیقی به مرد کرد و بعد از زن پرسید :  مشکلی دارد ؟

 زن با همان گریه آرامش جواب داد : نه تا حالا نداشته

افسر باز هم پرسید : برادرتون مشکل خاصی نداشته  ؟

 زن جواب داد : من نمی‌دانم.............. از چه نظر ؟............نه.... مشکلی ندارد. راستش من نمی‌دانم.

افسر با لحنی عصبی پرسید : کر یا لال است ؟يا................ با انگشتش انگار چيزي را در مغز خودش مي‌پيچاند اشاره نامفهومي كرد

 زن گفت : آه نه................

افسر باكلافگي دستی به موهای چرب و سیاهش کشید. قسمتي از موي كنار گوش راستش سيخ شده و برعكس بالا مانده بود.  جديت صورتش با آن موي سيخ شده, خنده دار بود. مرد زخمي با وجود همة این حرف‌ها‌ اصلا توجهی  به اطراف نمي‌کرد. هما‌نطور دست راستش را با دست چپش محکم گرفته بود و به زمین ذل زده بود.

زنگِ در به صدا در آمد, با اینکه در باز بود. مامور اورژانس وارد شد. نگاهی به اطراف انداخت و رفت طرف مرد. دستش را دراز کرد تا دست مرد را بگیرید اماناگهان  مرد با تمام قوا فریاد کشید :

 ولم کن......... ولم کنید.

 از صدای مرد که در آن تاریکی ساعت چهار و نیم صبح توی راه پله و تمام خانه پیچید شوکه شدم. مرد هم‌چنان ادامه داد :

 برین بیرون. کی شما را خبر کرد ؟برین بیرون............

 حتی افسر کشیک مات و مبهوت مانده بود. مامور اورژانس از افسر پرسید : چی شده ؟ افسر به کاسه ای  فلزی که روی میزبود  اشاره کرد و تازه من و مامور اورژانس هر دو متوجه کاسه ای شدیم که روی میز بود و چهار انگشت بریده شده در یخ‌ها غوطه ور بودند. آبِ یخ کمی صورتی شده بود. تازه آن وقت بود كه من  متوجه بشقابِ نیم خوردة غذا و لیوان خالی و شیشه نوشابه  روی میز شدم. یاد طراحی افتادم که داخل پیراهنم چپانده بودم. خودش بود. شاید همان سه چهار ساعت پیش کشیده شده بود. حوصله نداشتم بایستم. مامور اورژانس رفت تا کاسه را بردارد و با خود به آمبولانس ببرد. مرد با نگاه دنبالش می‌کرد. مامور اورژانس هنوز به در نرسیده بود که مرد با تمام قوا فریاد کشید:

 انگشتام را کجا می‌بری ؟برای چی آنها را می‌بری ؟

 مامور اورژانس شوکه شد و در همان حال پایش به تکه ای از موکت کثافت که ور آمده بود گیر کرد. سکندری خورد کاسه از دستش رها شد.  آب يخ و انشگت‌ها پاشيده شد به دامن زن. زن جیغی کشید. قطعات نیمه آب شده یخ و انگشت‌ها روی زمین  درست پاي دامن زن پراکنده شدند. حتی مامور خونسرد پزشکی قانونی برای یک لحظه ابرو در هم کشید . سرباز وظیفه همان کنار در که بود دوید توی راه پله. مرد به زمین و انگشت‌های پراکنده, خیره شده بود. یک دفعه به زمین افتاد و به سوی انگشت‌ها خیز برداشت. روی دو زانو پیش می‌رفت و با لحن تضرع آمیزی گفت : برشان دارید . خواهش می‌کنم.

 حالم داشت بدتر می‌شد. زن با حالت اشمئزاز و تقريبا فلج به ديوار تكيه كرده بود. آبي كه بر روي دامنش ريخته بود باعث شده بود كه دامن نازك به پاهايش بچسبد. جلو رفتم تا پيش پاي زن و خم شدم. لمس کردن انگشتان بریده شده و سرد, سرمای تیزی را در تنم جاری کرد. انگار برق بود. آنها را یک یک برداشتم و انداختم توی همان کاسه خالی.مرد با نگاه خیره‌ای بی آن‌که حتی پلک بزند حرکاتم را دنبال می‌کرد. افسر بالاخره خودش را جمع و جور کرد و گفت : یا الله زود جمع کنید. شاید بشود این انگشت‌ها را دوباره پیوند زد. و رو به سرباز کرد : همه را بیرون کن. باید لاک و مهر کنیم تا فردا. بریم  و خودش راه افتاد. صدای مرد را ‌شنیدم که لای دندان‌هایش می‌گفت : من نمی‌خواهم انگشتانم را پیوند بزنند.

 به چشمانش نگاه کردم. در نگاهش دیوانگی نمی‌دیدم. فقط یک تصمیم در صورتش جاری بود. کمی بلندتر گفت : من نمی‌خواهم انگشتام را پیوند بزنم.000000000000 من خودم قطعشان کردم.

افسر همان‌جا دم در ایستاد. نگاهی به من کرد و به مرد که هر دو در کنار هم هنوز دو زانو  روی موکت  بودیم. در نگاهش بلاتکلیفی موج می‌زد باید ساعت نزدیک پنج بوده باشد. بلند شدم. من هم از همه این داستان خسته بودم. از در رفتم بیرون و از کنار افسر رد شدم.  بوی آدمیزاد مانده می‌داد. در حالی‌که از پله ها پايين می‌دويدم, شنیدم که مرد می‌پرسید :

 انگشتانم را می‌اندازید دور ؟

 دیگر صبر نکردم. حالم بدتر از این بود که بایستم. وقتی به خیابان رسیدم اولین قطره باران افتاد روی صورتم. دوربین را انداختم توی ماشین. راننده همان‌جا پشت رل خواب بود. از صدای باز و بسته شدن در بیدار شد و پرسید : تمام شد ؟ شانه هایم را بالا انداختم. نمی‌دانستم واقعا چه جوابی بدهم. همان‌جا زیر باران مدتی ایستادم. تنها از یک چیز مطمئن بودم.این‌که دیگر هرگز به آن تاریک‌خانه برنخواهم گشت. به دانشگاه هم بر نمی‌گردم. پیاده راه افتادم. هوا روشن شده بود و باران تند و تندتر می‌شد. همان‌طور که دور می‌شدم صدای بوق‌هاي  ماشینِ اکیپِ بررسیِ صحنة جرم را شنیدم. دستی تکان دادم و در زیر باران به راهم ادامه دادم.رسیدم به یک چها راه. نگاهی انداختم. چراغ راهنمائی سر چهار راه بازهم قرمزبود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:47  توسط ف. گل سرخی  | 

مطالب قدیمی‌تر