گل سرخ

تا چشممان را به هم میزنیم میشود بیست و دوی بهمن و همان سرودهاو همان فیلمها و همان شعارها را روی  در و دیوار را میبینیم. بهاران خجسته و دیو چو بیرون رود فرشته درآید. از آنجائیکه خدا را صد هزار مرتبه شکر ارتباطی با ادارات دولتی و ملتی ندارم . گاهی تعجب میکنم از اینکه هنوز هم این اداها اجرا میشود. پدر در پسر هرکس قدمی در راه انقلاب برداشته شش بار تا حالا زیر و رو شده و تاریخ 35 سال پیش سی و پنج بار نیاز به باز نویسی پیدا کرده است. بچه های مدرسه ها هنوز جشن دهه فجر دارند و سرود می خوانند و برنامه اجرا میکنند.

چند روز پیش میکرو (الان با سرما خوردگی شدید در خانه خوابیده است )از من پرسید که مامان کدام دشمن به ایران حمله کرده که ما مجبور شدیم روسری سرمون کنیم؟. برای بچه کلاس اولی که یک تکه پارچه را به سر دارد و مقنعه عین قطب نما روی سرش میچرخد توضیح اینکه 1400 سال پیش ساسانیان متزلزل بودند و مردم از ظلم به تنگ آمده بودند و از طرف دیگر تازه مسلمانهای عرب تشنه ثروت و قدرت بودند یک کمی پیچیده است ولی برایش تعریف کردم. از خودم پرسیدم این طبل آنچنان نواخته شده که بچه های دبستان هم به گوش هم نجوا میکنند؟

 

خلاصه بیست و دوی بهمن اصلا مهم نیست مهم این است که یک دفعه از هفته پیش هول و هراس عید افتاده به دل مردم و خیابانها و ترافیک تهران قاطی تر شده. با آمدن بیست و دوی بهمن من یک دفعه غافلگیر میشوم که ای هوار سال تمام شد. خدا را شکر من زا دسته اون خانمهای باسلیقه نیستم که بشورم و بسابم. یک کمی ادایش را در میاورم ولی می دانم که اسفند ماه دردسر برای بناپارت است. پرداخت حقوق و عیدی بچه های مطب و . . . . و البته پول جمع کردن برای اقساط و پرداختی های ماه فروردین که همه در خواب بهاری اند همیشه شب عید ما را مشعشع میکند. من سعی میکنم به حجم پرداختی ها فکر نکنم وگرنه خل میشوم.

در این حال و هوای آخر سالی چیزی که تکانم میدهد جستن به دنبال فیلم های کاندید اسکار است. با همه انکارهای سالیان دراز روشنفکران و تیره فکران در مورد اسکار ولی من فیلم هایش را دوست دارم و ناراحت هم نیستم که جز چندین میلیون آدمی هستم که این طورند.

تعدادی از فیلم ها را پنج شنبه شب در کنار برگر هاکوپیان پیدا کردم. مدتی است که به دنبال یک پروژه شکم چرانی هستم( نیست بقیه وقتها در اعتصاب غذا هستم!) . لیست بهترین برگرهای تهران را از فی  س بووک شکم چرانهای رستوران گرد برداشتم و می خواهم یک به یک امتحان کنمشان. هاکوپیان از همه مشهور تر و نزدیکتر بود. خواجه عبداله خیابان غفاری شمالی. مهمتر از برگر پسر جوانی بود بکه به جدیت وزیر کشور نشسته بود و سی دی می فروخت. فیلمها را حفظ بود و به سرعت باد بر میزد. وقتی پرسیدم کیفیتش خوبه؟ با یک لحنی باز هم وزیر کشوری گفت: من پرده ای کار نمیکنم.

راست هم میگفت البته بماند که داخل یک جلد فیلم یک چیز دیگر بود ولی من نگذاشتم به حساب کلک گذاشتم به حساب اشتباه.

فیلم هتل بزرگ بوداپست را دیروز دیدم. نمیتوانم نظر خاصی بدهم . فانتزی است اما یک چیزی کم است شاید یک داستان پر مایه تر. به نظرم برای چیزهایی به جز فیلم اول یا هنرپیشه اول برنده شود ولی چندان دوست نداشتم.

فیلم gone girl را دیدم که خیلی جالب بود. بازی هر دو هنرپیشه را توانمندانه دیدم به خصوص رزموند پایک . کلا فیلم جالب بود. پر از دروغ و لاپوشانی.

خواب زمستانی مثل یک نوشیدنی گرم و گس است که اندکی فهمیدن زبان ترکی و اصولا نزدیکی فرهنگ ترکها به ما آن را سکر آورتر هم میکند. یک جور شعر است و یا یک جور نقاشی.

در مورد کودکی با پسر بچگی هم از وقتی هتل بوداپست را دیدم نظرم مثبت تر شد ولی هنوز خیلی فیلمها به دستم نرسیده اند.

 

کتاب اتفاق تمام شد . از اتفاق روزگار همزمان خانم ترقی برای درمانی به بناپرات مراجعه کرده بودند. از ایشون خواهش کردم کتاب را امضا کنند ولی البته اصلا رویم نمیشود نظرم را در مورد کتاب به خودشان بگویم.

بگذریم

 

اگر اهل فیلم هستید و فیلم ها را دیدید برایم نظرتان را بگذارید. اگر نه باز هم نظرتان را بگذارید. نسخه عشق را پیچیدم رفت بیائید یک سوژه جدید را حلاجی کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 بهمن1393ساعت 11:9  توسط ف. گل سرخی  | 

بعد از هزار سال گول خوردم و گفتم این تیم دیگه می بره به خصوص از عراق و نشستم پای فوتبال. البته نه اینکه جلوی تلویزیون با تخمه و بند و بساط، خیر یعنی هر کجا رفتم از بقالی تا مهمانی، بازی را دنبال کردم حتی یواشکی و در حال دید زدن نتیجه از گوشی . از یک / هیچ  و بعد اخراج فولادی و بعد یک /یک و . . . . اصلا با خودم عهد کرده ام بازی های ایران را دنبال نکنم . از سوخته شدن دماغم هیچ لذت نمیبرم. از حواشی فوتبال هم همینطور از فحاشی ها به صفحه یک بنده خدائی که هم نام داور بازیست تا گیر دادن به کیروش و الدرم و بلدرم مردم. از یاوه سرائی مردها و زنهایی که مثل خود من حتی دو تا وزنه نیم کیوئی را در سه سال گذشته بلند نکردند از تو تاقچه بگذارند تو ایوان. راستش وقتی هنوز بچه نداشتم از اینکه فرزندم پسر باشد یک کمی می هراسیدم از بس که از اغراقها و لاف و گزاف سنین نوجوانی پسر بچه ها بیزار بودم. حالا این پسر بچگی در فوتبال و حواشی اش هرگز فروکش نمیکند.

بگذریم یادم بیاندازید اگر تیم ایران با گینه بیسائو هم بازی داشت نگاه نکنم.

 

جناب بهنام با سوالهای مکررشان در مورد عشق و ازدواج همه شور و شوق جوانی را به بخش کامنتها آوردند. هر کدام از ما به زعم خودمان به گذشته نگاه انداختیم و پاسخی دادیم ولی کدامیک می توانیم مطمئن باشیم که همه حقیقت افسانه سترگی مثل عشق را در مشت داریم؟  در نظر داشته باشیم که موجود تلخی مثل من اصلا حتی باور ندارم که مردها عاشق بشوند البته شرمنده ام ولی دروغ نمیتوانم بگویم . این حقیقتی است که گوشزد کردنش به بناپارت جدا عصبانی و دلخورش میکند. وقتی فیلم ها و قصه ها را میخوانم یا در کلیپهای آب دوغ خیاری ناله های عاشقانه را میشنوم از خودم میپرسم مگه مردها هم این طوری عاشق میشوند؟

قضیه رودست خوردن و باختن در یک رقابت، تفاوت زیادی با عشق دارد که می تواند حتی شامل همین بازی فوتبال ایران و عراق هم باشد . هیچ مرد و زنی نیستند که از تصور پذیرفته نشدن به خودش نلرزد که به نظرم تفاوت اساسی با عشق دارد. ترجیح شخص دیگری بر ما درد ناک است اما تصور دوست داشته نشدن یک قضیه دیگر است. نمیدانم شاید جفتش یکیست. شاید گرفتاری از آنجاست که ما از پذیرفته نشدنمان برداشتهای درد ناکی داریم. زیبا نیستم. جذاب نیستم. پولدار نیستم. امکانات ندارم. این خنجری که بر میداریم تا از درون خودمان را بکاویم کشنده است.

آدمهایی که در بازار کار یا تجارت یا پزشکی یا  .. . . یاد گرفته اند که نه بشنوند و یاد گرفته اند نه ها را تلقی شخصی نکنند اغلب در این وادی راحت ترند. کسانی که تجربه یک بار پذیرفته نشدن را در رابطه عاطفی دارند یاد می گیرند احتیاط کنند و یاد میگیرند شخصیت درونیشان را به درستی مواظبی کنند. از خاکستر رابطه های سوخته که بر میخیزیم تازه خود را درست میشناسیم. میدانیم کجا می توانیم پیش برویم و کجا باید عقب نشینی کنیم. شناختن نقطه ضعف و قوتهاست که مهلکه بعدی را آسان تر میکند و البته برای همیشه شما فراموش نمیکنید که چطور حرارت چیزی ناشناخته که اغلب خوددرونی مان  است روحتان را به تلاطم و سوزش انداخته است. بعضی همه ناکامی را به گردن معشوق می اندازند و بعضی پس از سالها درک میکنند که هیچ میوه کالی از درخت نخواهد افتاد.

دوستی داشتم که می گفت فشارهای روحی مثل جای زخم در مغز آدمیزاد باقی میماند. درست می گفت. جای زخمی که همیشه برجسته و دلمه بسته و زشت است. هر دستی که به این زخم کشیده میشود یاد آور گذشته است و می تواند باعث نوعی پارستزی شود. پارستزی نوعی بدحسی است. مثل مور مور یا گز گز یا یک حس نا خوشایند. این حس در من زنده میشود نه به دلیل ناکامی در رابطه  بلکه به دلیل قضاوت بی رحمی است که نسبت به خودم دارم. تصویری که من از خودم میشناختم با تصویری که عشق از من ساخته بود متفاوت بود. برای آدمهای اصولگرا یا بنیاد گرا یا آدمهایی که با اصول اخلاقی بمباران شده اند و قضاوتگری عادتشان شده لحظات بدی پیش می آید که متوجه میشوند خودشان شبیه متهمان دادگاه خودشان شده اند! در این دادگاه همه اخلاقگراها نشسته اند . دوستان، اقوام، مادر و پدر و جامعه؛ در راس همه، دادستان که خودم بودم و هستم و این طوری شد که مزه گس و تلخی در مزاقم نشست.

بعدترها وقتی فیلمهای عاشقانه دیدم یا ترانه های عاشقانه را شنیدم همذات پنداری  سختتر شد. در نظرم تا پیش از درک این موقعیت، همه چیز فانتزی تر و رنگی تر است اما وقتی درون این هیاهو پا میگذاری این جریان رود است که تو را با خود میبرد. فروغ می گوید

درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن

اتفاقا در حال خواندن کتاب خانم ترقی هستم به نام اتفاق، هنوز اوایل کتاب هستم ماجرائی عاشقانه شروع شده. از خودم میپرسم من پیر شده ام که عشق را درک نمیکنم؟ و هنوز هم به کتاب دلبسته نشده ام تا بعد ببینم چه میشود. آیا کرگدن شده ام؟ از اینکه دلم برای عاشق جوان کتاب نیمسوزد می ترسم . از خودم م یپرسم باز هم قضاوت باز هم اخلاق گرائی ؟

گاهی فیلمها کمک میکنند و گاهی آنها هم کمک نمیکنند. کتابها، فیلمها، داستانها و افسانه ها روح بکر آدمی را با فانتزیهای جرقه پران عشق آنچنان احاطه میکنند که در موقعیت واقعی آدم نمی فهمد در حال بازی نقش آن عشقهاست یا واقعا خودش در این موقعیت تپش آور قرار گرفته است؟ به طور کلیشه  ای فکر میکند باید فرهاد باشد باید مجنون باشد باید رومیو باشد. خلاصه آشوبیست.

از عشق بگذریم

این هفته بی طور لذت بخشی فیلم دیدم. چیزهایی که سالها پیش باید می دیدم و ندیده بودم. بارتون فینک حیرت آور، رازها و دروغهای برتانیائی صفت ، پسر بچگی که اتفاقا قضیه عشق را خیلی واقعی تر بیان میکند و فیلم لمس گناه و دو روز و یک شب. آن قدر تشنه دیدن فیلم ها بودم که یادم رفت از ما اهالی تشکر کنم بابت راهنمائی منابع این قصه های مصور. ممنون

+ نوشته شده در  شنبه 4 بهمن1393ساعت 18:26  توسط ف. گل سرخی  | 

یک ربع فرصت دارم بنویسم. آیا چیز درست و درمانی در می آید؟ اصلا آیا حرف جدی برای زدن دارم؟ نمیدانم . در این زمستان کصافت به معنای خاکستری و خشک به نوعی وسواس دچار شدم. سایتهای هوا شناسی را میبینم تا بدانم آیا تا آخر هفته ابری بادی و بارانی هست یا نه و به طرز احمقانه ای متوجه شدم که در هر هفته وعده بارشی برای هفته بعد هست. هفته پیش نمایش میداد که فردا یعنی دوشنبه برف می بارد . بعد کم کم شد باران و اگر امروز نگاه کنید می بینید شده نیمه ابری. این روند را چند هفته دنبال کردم و آخر سر به این نتیجه رسیدم که یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست یعنی پیش بینی وضع آب و هوای تهران انگار می داند من چقدر مستاصل این باران و برفم و می خواهد هر هفته زنده نگاهم دارد تا هفته بعد! یعنی این قدر من مهم هستم. حواسمون باشد.

اوایل ازدواجمان بزرگترین چالش بین من و بناپارت روح کولی من بود که دلش می خواست از این شهر بپرد به دیگری . هنوز هم این درد کهنه هست ولی دست و بالم را همه دنیا بسته اند. هنوز هم متاسفم که تا پیش از رفتن از این دنیا همه دهکده و ها شهر ها و کشورها را ندیدم. اگر این دنیا تنها دنیا باشد چه حیف که در بی خبری مرده باشیم. بعد از چند سال از این تلاش و از این نمای مسخره که برای خودم ساخته بودم خسته شدم. برای اطرافیانم که از سکون احساس امنیت میکردند من یک بچه بازی ننرانه اجرا می کردم. از نظر بسیاری همه شهرها مثل هم بود و بهترین جا منزل خودشان و عافیت و امنیت.

این طوری فکر کردن خیلی برایم درد ناک است هنوز هم فکر میکنم باید سفر کرد ولی خودم کم کم از رفتنها به ترس می افتم. مسئولیت انتخاب مقصد را دیگر به دست نمی گیرم دیگر وقتی می خواهم یک رستوران انتخاب کنم به جاهای جدید و عجیبها فکر نمیکنم . دیگر نمی خواهم همه غذاهای منو را امتحان کنم . بارها مسخره شدم که دیدی نخوردی ؟! مگه مرض داری؟

راستش از پا نیافتادم بلکه به این نتیجه رسیدم که من هم آن ماجراجوئی که فکر میکردم نیستم. شاید در شرایط دیگر در دنیایی دیگر کوله ام را گذاشته بودم پشتم و رفته بودم ولی در این دنیا من آنی نبودم که تصور میکردم و در اصل گاهی فکر میکنم ازدواج همسر و فرزندان بهانه ای بودند برای منی که بزدل و ترسو به این دنیاها نرفتم. من سعدی نبودم و نشدم.

اتفاقا چیزی که در فیلم فریاد مورچه ها توجهم را جلب کرد این بود که هندی های بدبخت و فقیر از زجری که در این زندگی میکشند به جایی میرسند که دلشان می خواهد در کنار رود گنگ مرده و سوزانده شوند بلکه دوباره به این دنیا نیایند. فکرکردم من چقدر هنوز دلم می خواهد بیایم. اگر حسهای آدمی درست باشند. در زندگی قبلی احتمالا یک یهودی بودم در اردوگاههای کار آلمان نازی. به طرز غیر قابل باوری در دیدار با آلمان شوکه و متاثر بودم انگار الان جنگ تمام شده. قبل تر ها شاید یک کسی بودم در 200 سال پیش تهران . در یکی از اون باغهای پر درختی که کلاغها سکوت عصر های برفی را میشکستند. شاید این ها علاقه های من بوده باشد و من فقط یک توله سگ ولگرد بودم که در کنار دیوار باغ زوزه میکشیدم. شاید هم زندگی بعد یک هندی بدبخت شوم که خودم را به هر قیمتی برسانم به گنگ و آتش بزنم. خدا نکند همان سگ زوزه کش بهتر است.

به هر حال در عوض جهانگردی جسور؛ تبدیل شدم به موجود قضاوتگری که هر کار میکنم نمیتوانم مخ معیوبم را از این کار باز دارم. وقتی در اتوموبیل هستم اغلب باید چیزی گوش کنم. مثل قصه های داستان یا دو سی دی پیانو که رویش به قسم حضرت عباس نوشته ملایمند و گاهی باز هم تحمل نشدنی هستند و یا باران توئی از چارتار و . . . . از همه بهتر پیانو است. تا حد ممکن ملایم و به طرز عجیبی فاقد حسهای شرقی. به این نتیجه رسیدم که اگر موسیقی کلاسیک غربی ما شرقی ها را  مخمور نمیکند به دلیل نوع بیان احساسات دیگری است که برای من اصل آن حسها غریبه اند. انکار نمیکنم که از تحمل موسیقی اصیل ایرانی عاجزم . مقدمه های توانفرسای دستگاههای ایرانی زمینگیرم میکند و قبل از اینکه نوا را بفهمم صوت جانسوز ده ها قرن بدبختی و خشکسالی و ظلم و ستم و خون و خونریزی از لای زخمه های تار و سنتور غمگینم میکند. بر عکس در موسیقی غربی قضیه این طور نیست. با یک نوع تفکر ملایم به آن گوش میدهم حس میکنم تارهایی از وجودم را می نوازد بی آنکه به یادم بیاورد چه دشتهای سوزانی در این سرزمین کهن بارها در درد تنهایی و خشکی و مردم آزاری گریسته اند.

وقتی پیانو از باخ / شوپن/ موتزارت یا بتهوون و برامس و شوبرت مینوازد از اینکه پیک موتوری مثل فنر جلویم می پرد عصبانی نمیشوم و از اینکه موقع رد شدن با نیشی باز و شهوانی به یادم میاندازد که گناه زن بودن در این ور دنیا را هم دارم منفجر نمیشوم. دیگر نمی خواهم دنبالش بروم و در اولین بن بست بکوبم بهش و فرار کنم. می گذارم نتها بروند توی مخم و مثل بنگی ها به موتوری نگاه بی مفهومی میکنم و می گذرم. مثل مخدر میماند برای اعصاب تحریک پذیرم.

بگذریم

چند وقت پیش همراه با مادرم عازم بازار بودم خانم بسیار محترمی که حجابش را به درستی و راستی رعایت میکرد کنارمان ایستاده بود. مشخصا همسر یک بازاری ثروتمند که از هتل آکوپولکوی مکزیک رفته بود تا سوئیتهای سنگی کندوان. جوان بود ولی عروس و داماد داشت. خانم به خونسردی گفت زن باید در خانه باشد زن برود سر کار افسرده می شود . پژمرده میشود. زن برای بچه است.

بحثی نکردم به فکر رفتم. راست میگفت؟ این زنانی که در مترو با عزم راسخ و صورتهای جدی هر کدام به سوئی می دوند تا در آمدی کسب کنند؛ میلیونها زن شاغل در دنیا افسرده اند؟ داغونند؟ خسته اند؟ بله خسته اند . گاهی بریده اند. گاهی حتی نای خوردن شام ندارند. گاهی از آویزانی بچه ها عاجزند . به این ها فکر میکردم. تا اینکه چندی پیش بیماری در مطب مراجعه کرد که دوباره ایمانم را زنده کرد. زن و شوهری میانسال. مرد مثل مترجم همزمان با همسرش همراهی میکرد. چیزی که ترجمه میکرد سکوت زن بود. زن صدا نداشت زبان نداشت حرف نمیزد. دندانها در دهان زن بود ولی مرد میدانست چطورند! بعد از همه معاینه ها مرد پرسید هزینه اش چقدر میشود. هزینه دهان زنش؟

بیدار شدم. تف به این زندگی بی دغدغه ای که در زیر سیطره مالی یک نفر دیگر زبان و دهان و مغز آدم هم از خودش ساقط شود. هر کاری خواستم برای زن انجام دهم گفت آقامون را صدا کنید بپرسید. اشتباه نشود که فکر کنید قیافه زن عقب افتاده یا داغون بود. خیر جوان و سرحال و راضی هم بود. این طوری شد که حتی نام فامیلش را هم نمی دانم همه او را به نام همسر فلانی میشناسند. اینطوری یادم افتاد که چقدر واجب است هر زنی مستقل باشد حتی اگر شده کوفته و افسرده .  برای همین در زندگی بعدی یا لطفا مرد یا اگر زن یک جای در جهان اول زن آن هم از نوع جهانگردش . یک کسی که یک شغلی داشته باشد هر هفته مجبور بشود بپرد یک کشور دنیا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 دی1393ساعت 13:8  توسط ف. گل سرخی  | 

ياد گرفتم و قالب خاكستري قبلي را با اين سفيده عوض كردم اميدوارم بهتر ديده شود فقط يك كمي زيادي سفيده . اشكالي ندارد چشم آزار نيست . خداوند پدر و مادر و خود استيو جابز را بيامرزد كه همه كارها در يك كف دست جا ميشودو راه مي افتد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 دی1393ساعت 21:59  توسط ف. گل سرخی  | 

ساعت یازده یکشنبه 21دی ماه است . در مطب هستم . مدتی است صبح های یکشنبه به مطب می آیم. صبح ها کار سبکتر است و انگار چه بخواهیم و چه نخواهیم حضور قدرتمند خورشید آدم را روحیه میدهد حتی اگر این خورشید به طور متوالی و در تمام بهار و تابستان و پائیز و زمستان تابیده باشد. اوضاع هوای زمستان امسال طوریست که پیازهای سنبل از حالا جوانه داده اند. اغلب از اسفند شروع میکنند ولی امسال زود شروع کردند. ما شا الله دنیا آنچنان غرق در ظلمت شده که گله از آسمان و باریدن و خشکی کردن، مسخره به نظر میرسد. صحبت از آب و هوا برای بین غریبه هایی است که حرفی برای زدن ندارند ولی این روزها همه می توانند از کشتارهای گوشه و کنار دنیا حرف بزنند.

در میانه کشتار پاریس، اوباش بوکو حرام( به نظرم این اسمشان .. حرام بوده کردنش بوکو) ریختند در شهر بقا و 2000 نفر را کشتند و به آتش کشیدند. جنازه ها در شهر رها شده اند.. در لبنان بمب  گذاشتند . درست در لحظه های حساس گروگانگیری در پاریس دو تا دزد ناقلا رفتند در لیون و یک جواهر فروشی را زدند. مردم در سراسر دنیا از هم ترسیدند و به ادیان مختلف فکر کردند. مردم دنیاهایی که مدتها بود یادشان رفته بود مسیحی هستند یادشان آمد که مسیحی هستند و نه مسلمان و یهودی.

مسلمانها یک باره به شناسنامه های خودشان نگاه کردند و پرسیدند من مسلمانم ! ولی این وحشی ها هم مسلمانند؟!!. من درستم یا  آنها ؟ جا مانده و وامانده های جهان، نا موفق ها و باخته ها و ضرب خورده ها؛ به فکر تجدید دین خود افتادند. مسیحی هایی که نتوانستند شقاوت خود را در مسیح جستجو کنند دین عوض کردند و با این نام جدید مشغول جنایت های خودشان شدند تا روحشان را از خون سیراب کنند.

بر عکس مسلمانانی هستند که متحییر از این همه جنایت، که به نامشان اجرا میشود می خواهند خودشان را در دین دیگری گم کنند. خلاصه هیاهو بر سر دین به پا شده که از اصل و اساس باید بشر را به خوشبختی نزدیک میکرده است به جای دور. آن روانهای بیماری که به این نام خودشان را ارضا میکنند بدترین مستمسک را برای خودشان بهانه کرده اند. مثل اینکه من همسایه ام را کتک بزنم چون بهار نزدیک است؟!

گذشته از این ها آن 2000 نفر نیجریه ای که بوکو حرام قتل عام کرده حتی یک بار در اخبار یورونیوز ذکر نشدند. چون سیاه بودند؟ چون افریقائی بودند؟ چون اسمشان شیک نبود مثل چارلی؟ این طوری میشود که بعد آن طوری میشود.

از اوضاع خراب دنیا بگذریم. دنیا دارد شبیه فیلمهای زامبی بازی آخر الزمانی میشود. نمیدانم فیلمها پیشگوئی کردند یا دنیایی ها از آنها تقلید میکنند. این هفته تجربه جدید و خوبی داشتم. مجله داستان تماس گرفتند برای اینکه در سی دی داستانِ همراه، خاطره همین شماره اخیر دی را بخوانم. پنج شنبه تولد دردانه حسن کبابی یعنی میکرو بود. پنج همکلاسی بعلاوه مادرهایشان دعوت بودند. حقیقتش اصلا نمیدانستم چقدر از نوع پذیرائی بی تکلف من خوششان بیاید یا نه! چون شنیده بودم در این شهر خانواده هایی هستند که در فرمانیه سالن کرایه میکنند و حداقل ده میلیون پول تولد برای یک الف بچه میدهند. خانه ما با نقاشی های خود میکرو و یک مقداری زلم و زیمبو که از تولد های ماکرو مانده و دوریسه چراغ رنگی  تزئین شده بود. ریسه های پشت پنجره تا عید باقی میمانند و اغلب همسایه ها لذتش را میبرند به خصوص که یک سرایدار افغانستانی داشتیم و محوش بود.

در هر حال نه از خوراکی هایی مزین به عکس دردانه خبری بود نه از دی جی و نه از عکاس و فیلمبردار. سالاد میوه و کلم بروکلی به شکل درخت که از اینتر نت تقلب کرده بودم و یک سینی هم ترب و کلم بروکلی و فلفل دلمه قرمز به جای پرچم ایران. به لطف خدا حتی یک عدد سی دی تولد مبارک هم در عرصات صدها سی دی فیلم گم شده بود. ناهار و بعد هم یک کیک با چاپ عکس اژدها رویش که مورد عشق میکرو است. تنها شیطنتم خریدن یک کپسول پرتاب نخ رنگی بود و اینکه روی کیک عکس کوچکی از خود میکرو هم لابه لای کله های اژدها بود.

خلاصه آخر تولد مامانهای مهربان به صدا در آمدند که بابا چقدر خوش گذشت؟! درد دلشان باز شد که این چه شور و فطوریست که مردم پا میکنند. یخها شکست و دیدم همه در چه اضطرابی به سر میبرند که چطوری جشن تولد بچه هایشان را بگیرند تا از کسی عقب نمانند!

از این ها گذشته جمعه ساعت دوازده رفتم برای ضبط داستان. دو سه بار، در هر فرصتی داستانم را رو خوانی کرده بودم. کلی آماده شده بودم ولی سیستم ضبط مدل خاصی بود. نباید لحن نمایشی میگرفتم و ظرایف دیگری که جالب بودند. از مسئولین ضبط شرمنده بودم که تپق میزدم و تازه فهمیدم چه کلماتی را غلط و غلوط میگوئیم. مثلا زعفِران یا زعفَران؟! اما شنیدن صدای خودم در گوشی خیلی لذت بخش بود! اتاق آرام، جای راحت و گرم و من و خودم که در داستان غرق بودیم و البته خجالتم بابت اشتباهاتم. در هر حال اگر مورد پذیرش واقع شود احتمالا عید پخش میشود. اتفاقا این هفته برای درک بهتر خواندن، تازه سی دی همراه های قبلی را در ماشین گوش دادم. بعضی عالی، بعضی معمولی و بعضی غیر قابل دنبال کردن بودند. فهمیدم خواندن لذت بخش تر است. من آدم چشمی هستم و نه گوشی. اگر گوشی هستید از شنیدنش لذت میبرید.

نکته دیگری که در داستان ها نمود داشت شخصیتهای طبقه متوسط و پائین بودند که سر از قصه های آدمهای انتلکتوئل در آورده اند! تکرار این قضیه که در مورد داستانهای خودم هم صدق میکند نشان از یک چیز دارد جدا افتادگی این نویسنده ها از اجتماع و اصرارشان بر اینکه هنوز متصلند. نوشتن یک شرط اساسی میخواهد لولیدن در اجتماع و چشم باز کردن و هوس گفتن داشتن. اگر چه نادرست ولی قضاوتگر و فضول بودن که از اینها بخش تجربه های اجتماعی کمرنگتر است بنابراین کسی از طبقه بالا نمی گوید از نسل جدید نورسته و تازه به دوران رسیده ای که این دهه ها رشد کرده و ملغمه مذهب و مدرنیته و ثروت است که جای این آدمها در دنیای ادبیات ما خالیست. آدمهایی که جلوه ای در جهان بیرون ندارند ولی ما را از درون می خورند. این طوری داستانهای امروزین ما مثل شخصیتهای داستانهای دهه پنجاه شده اند انگار همه قیصر ساز شدیم. آدمهای امرزو سی سال است که در داستانها نیستند چون ظاهر و باطنمان از یکدیگر رو میگیرند و به نظر من نویسنده ها گوشت و پوست را کنار نمیزنند تا به دردون دل و اندورن جامعه نفوذ کنند.

این هفته یک کتابچه 50 در 30 به دستم رسیده از تبلیغ کالاهای لوکس.فوکال و بنگ  و الفسن و اسمگ و ولکوچین و و برج آلتون کورت و . . . این اسمها را میشناسید؟. ده ها طراح داخلی را میشناسید؟ خانه های رویائی ژورنالی را دیده اید؟ این ها از کجا می آیند؟ کیستند؟ چرا دنیا به موی ریششان هم نیست؟. اصلا ریش دارند؟ کراواتی اند؟ گروه سخا هدفشان از تبلیغ فندی و هرمس و گوچی و رالف لورن و این ها چه مخاطبی است؟ در ساند گالری برای چه کسی موبایل جواهر نشان ورتو می فروشند؟این ساعتهای گران قیمت چطوری زمان زندگی را می سنجند؟ چه کسی عطر آموآژ یک میلیون اندی قیمت میزند به خودش؟ هر پاف چند؟

این سوالها و آن سوالهای بالائی با فیلم فریاد مورچه های مخملباف قاطی شدند و مخم را زده اند. حرفهای  فیلم را دوست داشتم به خصوص تفسیرهای یک جمله ای زائر آلمانی را که ادیان را وصف میکرد و البته همه با ترجیع بند اینکه با کمال معذرت این دنیا گه است. اگر توانستید یک نسخه از فیلم را پیدا کنید ببینید. من هم نیمه کاره در ب ی ب ی س ی دیدم.

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 دی1393ساعت 13:16  توسط ف. گل سرخی  | 

این پست را برای اولین یا دومین بار در فضای خود بلاگفا می نویسم. اغلب این طور نیست و همیشه یک نسخه از نوشته ام را برای خودم حفظ میکنم و ادیت میکنم و . . . ولی این بار مستقیم مینویسم.

یک، شنبه دیگر است مثل بقیه شنبه های زندگی که در مطب میگذرد. به طور دلچسبی از دندانپزشکی لذت میبرم اگر چه همیشه کار با اجزا زنده این خطر را دارد که موفقیت آمیز نباشد.تحقیقی آلمانی میگوید که هر کس دردی در ناحیه صورت به کسی وارد کند حکم تهاجم و بی حرمتی شخصی دارد . یعنی کسی که دچار چنین دردی میشود انگار به شخصیتش توهین شده است برای همین اگر شما توی گوش کسی بنوازید خیلی بار دراماتیک دارد ولی اگر با لگد به ساق پایش بزنید اگر چه بیشتر درد دارد ولی کمتر برخورنده است. با این حساب درک میکنم که چرا دندانپزشکی یک شغل عجیب و غریب است به خصوص که این روزها نوک تیز حمله رسانه های پزشکان و کم کم ما شارلاتانها هستیم.

امروز بعد از مدتها رفتم بازار تهران. کاری فوری داشتم . خیابانها را یکی یکی طی کردم اتفاقا دیرزو هم رفته بودیم حسن آباد تا برای مطب سطل بخریم. میدان حسن آباد با اون منظره محشرش. یکی دو تا عکس گرفتم به خصوص از آتش نشانی کنج میدان که قبل از ساخته شدنش خانه پدر بزرگم بوده و پدرم آنجا متولد شده. توی خانه و توسط زن دائی و خاله اش. همه بچه ها را زن دائی گرفته است. یا خاله که دکتر بلدیه هم بوده و برای خودش زنی در  آن وانفسا . یک زنی که درس خوانده و دکتر شده بوده . پدرم می گفت از خانه فقط سقفهای آینه کاری اش را به یاد دارد. بعد از آن خانه رفتند خیابان فروردین تا پدر بزرگم به محل کارش دانشگاه تهران نزدیک باشد. قبل از حسن آباد هم خیابان مولوی بودند. قبل از آن را باید بروم سر خاک بابا بزرگم بپرسم.

اما امروز وقتی از خیابانها عبور میکردم با خودم فکر کردم این پائین چه به حال است. این عمارتهای دو طبقه . این خیابانهای باز . این ساختمانهایی که در عین کهنگی با خودشان یک عالم حس دارند. از کنار مسجد عیسی خان وزیر گذشتم و کیف کردم. حس کردم انگار این محله ها میخ تاریخند ورنه باد ما را با خود برده بود. کاری ندارم که بازار و فرهنگ و سیاست آن چه دماری از تاریخ در آوردند ولی دوستشان دارم ناخودآگاه . ترجیحشان میدهم به پالادیوم . از قدم زن در خیابان 15 خرداد لذت میبرم و فکر میکنم من هم میتوانم همان هوای دو قرن پیش را نفس بکشم. فوقش یکی کمی کشنده تر. از صدای دلنگ و دولونگ کالسکه ها که غرق کیف شدم.

خاله ای دارم که سرش را بزنی بازار است. برای هر چیزی هر کاری، حتی جزئی. اتفاقا اقامت اطریش را دارد. میرود و می آید ولی هر وقت میرود هنوز نرفته هوای برگشتن میکند. بهانه می تراشد، نق میزند، وایبر را سوراخ میکند. امروز که لابه لای هفتاد رنگ مردم دم بازار میلولیدم با خودم گفتم چرا باید این کلونی زنده را رها کند. این کوچه های باریک را این کاسبهای تسبیح به دست را و این دنیای ساده و صمیمی را. مردم زنده و متحرکی که هنوز بعد از هزار سال بلد نیستند یک طوری راه بروند که دائم به هم برخورد نکنند. چرخی های خشنی را که یالله گویان زیرت میگیرند و ساندویچهای فلافل را که هرگز جرات نداشتم بخورم.

در یکی از وروردیهای بازار بین الحرمین، محل فروش پر و زره و تسبیح و بقیه بساط عزارداری ها و تعزیه ها بود. خود مشجد شاه عالی بود. از اینکه در حیاط ایستاده و ده ها برج با چشمانشان سوراخم نمیکردند لذت بردم. هیاهوی خیابان نبود. انگار مسجد شاه در تاریخ خوابیده است.

بگذریم در مسیر برگشت به خانه سوار مترو شدم و بعد تاکسی. باید اعتراف کنم سرعت پیشرفت کرایه تاکسی از سرعت چرخش سانتریفوژها بیشتر شده . من درست مثل کسانی که از پشت کوه آمده وقتی کرایه را پرسیدم گفتم پیاده میشوم . فکر کردم طرف زور میگوید بعدی را سوار شدم راننده خونسرد گفت هشتصد تومان ؟! متقاعد شدم که از کهف آمدم بیرون.

گذشته از این ناشی گیری های من پنج شنبه شب دعوت شده بودم به جشن اختتامیه اولین دوره داستان تهران در سالن اصلی برج میلاد. برنامه جمع و جور و مرتب و سر وقت بود. از همه مهمتر همین کوتاه و مختصر و مفید بودنش بود. خبری از طمطراقهای مرسوم نبود و درست پیش رفت. مجری آقای سروش صحت بود که تا آخر برنامه هم نتوانست دستانش را کنترل کند و در جیب نگذارد. برندگان اعلام شدند. نمی دانم با وجود اینکه دوست داشتم در مورد تهران بنویسم چرا نشد. اصلا در حس و حالش نبودم. سخت مشتاقم بدانم داستانهای برنده چی نوشته بودند. باید تا عید صبر کنم تا در داستان چاپ بشوند.

در این میانه ها کتاب گودی جومپا لاهیری را تمام کردم. آقای اسلامی معرفی کرده بودند. کتاب خو ب و پر کششی بود که حاضرم قول بدهم یک فیلم از رویش ساخته خواهد شد چون جان میدهد برای سناریو شدن در این زمانه.

کتاب را تا نیمه خیلی دوست داشتم از نیمه به بعد یکی کمی سرد شدم . یک طوری قلمی ساده ولی تاثیر گذار دارد لاهیری. بعضی صحنه ها عالی در آمده و بسیاری از حسها برای مهاجرین واقعا قابل درک است. فکر میکنم جای یک چنین نویسنده ای در میان مهاجرین ایرانی واقعا کم است. توصیه میکنم کتاب را بخوانید . بعد از مدتها می توانم تعهد کنم که رمانی پر کشش و دوست داشتنی می خوانید حتی اگر من اواخر کتاب را دوست نداشته بوده باشم.

الان صدایی که در گوشم طنین دارد صدای فرز بناپارت است که دارد استخوان اطراف دندان عقل بیمار را میتراشد و صدای آب که با مکنده کشیده میشود. چشمانم از همه دیده ها و ندیده های امروزم میسوزد و بین دو کتفم آنجا که گردن وصل شده جز جز میکند. بیمارانم تمام شده اند و منتظر پایان کار بناپارتم. از امشب باید یک کتاب جدید شروع کنم شاید به بدبختی دن کاسمورو را ادامه دادم  و یا با خودم روز را مزه مزه کردم . شاید هم اتفاقا امشب خواب من را با خودش ببرد. خدا میداند

+ نوشته شده در  شنبه 6 دی1393ساعت 18:54  توسط ف. گل سرخی  | 

دوستان یلدایتان پر از دانه های انار شیرین و شمعهای خوش بو و پر نور باشد. خاطره من در مجله داستان دیماه و به مناسبت یلدا چاپ شده است به نام شب موعود. اگر چه حنای بنده دیگر برای شما دوستانی که همیشه همراهمی ام کرده اید رنگی ندارد ولی یک خاطره دور از نوجوانیست.

+ نوشته شده در  شنبه 29 آذر1393ساعت 16:43  توسط ف. گل سرخی  | 

می دانید من به خیلی از زنهای دنیا غبطه میخورم. اگر تقریبا سه میلیارد و خورده ای زن در دنیا باشد حداقل سه میلیاردشون از من جالبترند . فیزیکشون از فیزیک من خیلی بهتر و بعضیا شیمی شون صد درجه اعلی تر است . برای همین خوب طبیعی است که من غبطه بخورم و دندان بسابم و از خودم بدم بیاید. اما به کل 4 میلیارد مرد دنیا اساسا و متداوما حسودی مفرط دارم.

درست همین امروز بود که کشف کردم به عنوان یک زن من هم دیدی مردانه نسبت به زنها دارم. نه این که از نظر دید نادرست یا غیر معمول بلکه فکر کردم قضاوت بعضی از زنها هم مثل من نسبت به همجنسان خودشان است. با خودم گفتم پس برای این است که من به معنی مطلقش فمینیست نشدم. نمی توانستم . این دید جنسیتی که در نگاه عمیق خودم نهفته است نمی گذارد. این بماند که هر چه سن و سالم بیشتر هم میشوم بیشتر پی میبرم که چرا مردها در مورد ما زنها این طور قضاوتی دارند. زنها یا تسلیم هستند یا میشوند. البته ببخشید ولی این تفکر غالب است و فکر میکنم خیلی زنها هم وقتی به سن و سال من یا بالاتر برسند چنین برداشتی از جامعه زنانه اطراف خود دارند. ناقض چنین برداشتهای اغلب کمند. شاید هم من به عنوان یک زن به دنبالشان نرفته ام . حتما همینطور است . اما چرا من در حسرت عمیقی نسبت به آقایان به سر می برم؟

وقتی دختر نوجوانی بودم کتاب جنس دوم سیمون دو بوار در اختیارم بود. درکش ممکن نبود و حتی به نظرم نوشتن این کتاب احمقانه به نظر میرسد و اسمش هم برایم برخورنده بود. بخشی از کتاب در مورد تفاوتهای فیزیکی بین زن و مرد بود که بسیاری از آنها زندگی را برای مردها آسوده میکرد. خیلی نکته داشت ولی همه حسرت من بابت این ها نیست، نه تفاوتهای فیزیکی نه قدرت بدنی بیشتر و نه آزادیها و حقوق بیشترشان بلکه بنده در حسرت سلمانی مردانه هستم!

اینکه بدون دنگ و فنگ و بدون تحمل کردن فضای مطلقا استروژنی و بی مرد یک آرایشگاه زنانه هر وقت که شد سرشان را می اندازند پائین و از در می روند داخل. یک چای و دو ورق روزنامه و بعد یک کمی پف نم و بعد قیچی. موی کوتاه که با دو قطره شامپو شسته میشود و با یک کاسه آب آبکشی. نه وحشت نرم کننده و شانه و نه داغی کف و سر و سشوار . نه سیخ بیگودی و نه خفگی زیر ابری از فیکساتور.

شاید مردها هم از محیط سراسر سبیل سلمانی های خودشان کلافه باشند ولی بی تکلفند و این خیلی مهم است. برای رفتن به یک آرایشگاه زنانه اغلب باید یک تماس یا وقت گرفت . اغلب آن سوی خط صدای هیاهوی غریبی می آید. در ورود به محل اول بوی عطر و پودر و دکلره و عرق بدن و بخار حس میشود. یک چیزی آزار دهنده وجود دارد. هیچ زنی از دیگری کمتر نیست نه از قیافه نه از ژست و نه از خود باوری. دیدن موهای رنگابرنگ و مدلهای مکش مرگ ما باعث میشود به تارهای آویزان موهایم با حقارت نگاه کنم. حرفها را هم اغلب نمی فهمم. ردیف لاکها را نگاه میکنم و از شنیدن صدای فرز آکریلی بر روی ناخنها چندشم می شود. از دیدن نافهای پیدا روی شکمهای افتاده ، از رکابی های تنگ ، از شلوار جینهای چسبان ، از ناخنهای دراز مصنوعی از، طرح های ابتکاری، از موهای اکستنشن شده و از عروسهای هراسان که برای دیدن آلبوم آمده اند کلا سر درگم میشوم.

به عنوان یک زن که در طیف زنانگی نزدیکهای آخرش هستم، معتقدم موهای آدم در هر حال بعد از مدتی  بلند میشوند و بنابراین اگر زورم به خودم و دور و اطرافم برسد، خودم موهایم را کوتاه میکنم. نه حالا، حتی وقتی دانشجو بودم هم از این شیطنتها کردم. اما وقتی به آرایشگاه میروم  با چشمهای باز فقط مبهوت روابط و بده بستونهای آرایشگاه میشوم و می گذارم سرم هر طوری میشود بشود فقط موها کوتاه شوند. اگر یک کمی یاغی تر بودم و یا اگر یک کمی فیزیک فشرده تر و جمع و جورتری داشتم مطمئنا موهایم را مردانه میزدم. دلم می خواست سرم را بیاندازم پائین و درب شیشه ای بی تکلف یک سلمانی را باز کنم و بنشینم روی صندلی و بگویم اوستا بزن. نه آلمانی نه فکلی نه مثل بعضی پسرهای امروزی مدل دار و درست شدنی بلکه مثل زمان بابا هامون. ساده و کوتاه ولی نمیشود.

حتما ایراد از من است وگرنه خیلی خانمهای نازنین هستند که مدت زیادی از وقتشان را در آرایشگاه ها سر میکنند و خوشگل و مامانی میشوند ولی من یکی ؟ نه در ذاتم نیست.

باز هم دلیل برای حسرت خوردن هست. از محیط جدی کاری مردها هر چند بی رحم و پر از چاله و چوله خوشم می آید. از اینکه کش و قوس و اشک و آه و ناز و کرشمه در کار نیست لذت میبرم . از اینکه همه برای یک هدفی در حال کارند. چه پیک موتوری و چه مدیرعامل برج نشین. کار جدیست اما و اگر ندارد. شاید زنها هم مردانه کار کنند. میلیونها زن ولی محیط زنانه برای من یک طوری اشباع کننده است.

من البته به بعضی آدمها هم بابت خونسردیشون غبطه می خورم. به راننده های خانمی که روسری یا شالشون به یکی دو تار مو آویزان مانده و دماغ سربالا شون تا دم فرمون میرسد و چون اگر سرشون را تکون بدهند روسریشون میافتد، اصلا نه به چپ و نه به راست نگاه نمیکنند. یک حس خوبی تو صورتشون هست که انگار میگه من یک چیز دیگه ای هستم و خیلی ها به من گفتند به به . ضمنا بابام هم این ماشین را اختراع کرده. خونسردی این ها هم برام جالبه.

خلاصه خیلی آدمها هستند که دوست دارم خیلی کارها را میتوانستم مثل آنها انجام دهم. مثلا کاش من هم تحمل داشتم که از آرایشگاهم خانم عسل جون که الان وقتهای شب عیدش مدتهاست پر شده وقت بگیرم و بروم موهایم را رنگ نسکافه ای صورتی بکنم. ولی من حالش را که ندارم هیچی چشم دیدن نسکافه را هم ندارم برای همین فقط برایتون شرح دادم که چه چیزهایی مایه حسرت من هستند. شما به چه چیزهایی غبطه میخورید؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آذر1393ساعت 14:26  توسط ف. گل سرخی  | 

هفته های شلوغی داشتم . پر از رفت و آمد و حرف و حدیث و حکایت . گرفتاریهای ریز و درشت و خنده دار یا دلتنگ کننده و در هم ریزنده. شاید هیچکدامشان خیلی به نظر بزرگ نباشند ولی روزهایی شدند که با خودم گفتم فراموش نکن که حتما میگذرد و تمام میشود.

در این میانه قرار بود هم برای مجله بیست و چهار و هم داستان مطلب بفرستم. مسلم است که از همکاری با این مجله ها خرسندم و در میان وقتهای فشرده جایی جهت نوشتن برای آنها می جستم. اتفاقا گاهی اصلا نوشته ها جان نمیگیرند. رشد نمیکنند. اصلا مثل گوشت خام میشوند. هنوز هم نمیدانم که به درد مجله ها خوردند یا نه.

برای مجله بیست و چهار باید فیلم شیار 143 را میدیدم .

فیلم داغون کننده بود. قبل از دیدنش گفتم خدا کند خوب باشد وگرنه عمرا در این حال و هوا بتوانم بنویسم. فیلم برای یک مادر به سن و سال من جدا متاثر کننده بود. وقتی جوان بودم از اینکه میدیدم مادرها مثل عاشق دلخسته دنبال بچه ها هستند حالم به هم میخورد، حالا خودم هر از گاهی خوابهای داغون کننده می بینم که در آن خطری بچه هایم را تهدید میکند و چنین تجربه ای آدم را مچاله میکند. نمیدانم این ضمیر ناخودآگاه چه غلطی میکند ولی ماجراهایی برای خواب آدم تدارک میبیند که من را از خودش متنفر میکند.

فیلم شیار 143 هم شدیدا متاثر کننده بود. احتمالا مجله بیست و چهار در این شماره اخیرش نوشته ام را چاپ کرده . راستش خبر ندارم و مجله را هم نگرفتم ولی خلاصه فیلم این بود که آدم فکر میکند مادر شدن یک نفرین عاشقانه است.

به لطف مسافرت رفتن گردانندگان سایت ضاله فیلدونی از دیدن هر نوع فیلم جدید هم محروم شدم. سایت خوبی بود که با معرفی دوستان وبلاگ کشفش کردم و بعد از سالها توانستم فیلمهایی را در آن پیدا کنم که دیدنشان آرزویم بود. مثل فیلمهای برگمان  و بقیه فیلمهای قدیمی که دستم به آنها نرسیده بود ولی سایت دوام نیاورد. با هر بدبختی بود با هر آدرس اینترنتی و با فیلتر شکن ولی بالاخره غیب شد. دری بسته شد که خیلی متاسفم کرد از این رو یک منبع الهام و گفتگو حذف شد.

کتاب خانم گیرشمن هم تمام شد. بعد از آن کتاب دون کاسمورو را شروع کردم که شروع نشده متوقف شده است. شبها مثل انسانهای کودن مشغول بازی با آی پد میشوم؟خیلی بی کلاسم؟

زندگی مجازی سیمز ها را می گردانم. بچه ها را بزرگ میکنم به طور خیالی اسب پرورش میدهم و . . . بازی از این جا شروع شد که میکرو بازی را به دست گرفت و آرزو داشت بتواند به مرحله بیست و هفت برسد تا اسب داشته باشد. میکرو به طور بی نهایتی عاشق حیوانات است. از یاد آوری اینکه به او گفته ایم می تواند در آینده سگ داشته باشد اشک در چشمش جمع میشود. اشتباه نشود به او گفته ام هر وقت بزرگ شد و مستقل شد و درس خواند و . . . . می تواند در خانه خودش سگ داشته باشد. هنوز آن قدر کوچک است که نمی داند اگر قرار باشد تنها و مستقل و بزرگ و بالغ باشد برای نگه داشتن دایناسور هم نیاز به اجازه من ندارد.

در هر حال سیمز را به دست گرفتم تا مرحله بیست و هفت لعنتی و برایش دو تا اسب مجازی خریدم. سگ مجازی خرگوش مجازی و استخر خانگی و . . . . حالا من اسیر این بازی مسخره هستم و می خواهم برای شهر مجازی ام یک رستوران بخرم. یک رستوران فانتزی که غذاهایش را نمی چشم.

شبهای دیگر هم احمقانه تر از این کندی کراش بازی میکنم. کتاب دن کاسمورو خاک میخورد و من آب نباتها را جا به جا میکنم. مثل تخدیر میماند. یک اعتیاد ملایم.

اشکالی ندارد بگذار این هم به همه بی خاصیتی ها ی بنده اضافه شود. حداقل میان سالی این خاصیت را دارد که آدم می پذیرد همینی هست که هست. یک کمی سخت می پذیرد اما بعد از پذیرفتنش کمی آرام میشود. من یک زن معمولی با هوش معمولی و دنیای معمولی هستم . آن نابغه بی نظیری که جهان را دگرگون میکرد من که نبودم هیچی هفتاد جدم و امجدم هم نبود. همین آدم معمولی بودن هم خودش کلی است. این که یکی باشی بینابین آدمهایی که کنار یکدیگر هستند. توقع کمی است ولی واقعیتی است که انکارش از آدم یک خیالباف میسازد.

بگذریم شاید یک جوری افسردگی ، باخت یا تنبلی باشد ولی فعلا عمیقا جاری و ساری است. اگر چه هنوز زبانم مثل اره موئی در هر جائی قبل از بقیه به خودم آسیب میزند ولی دیگر دلم نمیخواهد عضو هیچ انجمنی باشم. از یاد آوری نظر دادنهایم در هر مجمعی که بوده ام منزجرم. فکر میکنم یاد گیری سکوت به اندازه ادامه حیات برایم واجب است.

در اصل این طور بگویم که مدتیست به این فکر میکنم که هر کسی بوده باشیم در هر دوره ای که زندگی میکنیم شرایط طوری است که می تواند مطلوب نباشد. میشود متوجه تک تک پست فطرتی ها و دزدی ها و ستم ها و بد ذاتی ها و . . . همه بود. میشود با دندانهای کلید شده به یکدیگر شاهد همه تباهی های بشر از گینه بیسائو تا موناکو نشست  ولی نمیشود منکر آنها شد یا تغییری در آنها داد. تا ازل همین بوده است. اگر در زمان آدم و حوا هم یورو نیوز بود و فیلم داغون شدن کله هابیل به دست قابیل را نشان میداد حتما آدم هم با افسردگی مینشست ناخن می جوید. ولی آدم خوشبخت بود که خبر نداشت یا عاقل بود و خبر داشت که زندگی یک لحظه کوتاه در سیر تاریخ زمین است که فقط فرصت یک نفس است و بس . بنابراین در بیرون هر چه میخواهد باشد لازم نیست که بیرون را به درون بکشیم و این یک لحظه جادوئی را از دست بدهیم.کاهلانه است نه؟ ولی دیگر دلم نمی خواهد به عنوان یک جز ریز از این قضایا به چرخ دنده های بزرگی فکر کنم که نه برای من نه برای شما و نه به حساب هیچ کس میچرخند. هنوز و هنوز دنیای ماورای کره زمین مجهول و گنگ است. هنوز و هنوز دین و دنیا با هم در مورد منشا ساده زندگی می جنگند. هنوز و هنوز کسی یک برگ برنده در دست ندارد که بتواند دهان و من و امثال من را ببندد. پس برای چه من به زحمت 70 سال زندگی خودم را اگر هفتاد سال شود صرف جستجوی کورکورانه ای کنم که راهی به جایی ندارد. بنابراین می گذارم بوی این باران تمیز و خنکی ساعت شش صبح برود توی مخم و لم میدهم در آسایش این بی خیالی .

امیدوارم بمبارانم نکنید. امیدوارم بتوانم بی خیال و ابله وار باقی بمانم . امیدوارم بتوانم امیدوار بمانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 11:49  توسط ف. گل سرخی  | 

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

جمعه روز خوبی بود. بعد از هزار سال نوری رفتم چهار راه ولیعصر. ماکرو را برده بودم برای آزمونهای دوره ای گاج. کلی قبلش بد و بیراه به هم می گوییم ولی بالاخره رفتیم. دردسر همیشگی ما این است که شازده خانم دوست دارد رتبه اش یک باش اما از طریق وحی و الهام که ممکن نشده تا حالا برای بشر. خلاصه دست پیش گرفته که پس نیافتد. من هم برای افزایش قدرت تحمل شکست او را به این آزمونها می برم . این که از گروه کوچک مدرسه اش جدایش کنم و در محیط بازتری بتوانم پرش بدم. دیروز روی یک وانت دیدم نوشته

    خدا بیامرزد پدرم     که بردم نوک قله بپرم

از این  که من به یادم مانده روان تر بود ولی این طوریا بود. البته کلی به پدرش رحمت فرستادم که پسر قانعی جا گذاشته . با یک وانت پیکان حس از نوک قله  پریدن خیلی عالیه در حالیکه بیمه بخشنامه داده که با پراید به لکسوس نزنید از حد بیمه خارج میشوید.

خلاصه ساعت ده رساندمش به موسسه گاج درست روبری و پژوهشکده هنر در خیابان انقلاب که عجب ساختمان محشریه که نمیدونم از کی بوده و مال کی بوده. بعد هم پیاده راه افتادم به طرف چهار راه طالقانی. صبح جمعه و خلوت، با یک کمی نسیم در سایه و یک کمی گرما در آفتاب. خیلی آرام راه افتادم تا بتوانم همه چیز را ببینم. ساختمانهای قدیمی که بی کار کرد و معطل در حال تخریب و بلاتکلیفند و من را خیلی به فکر وامیدارند. این ها مال کیه؟ چرا درستش نمیکنند؟ چرا ولش کردند؟ قبلا مال کی بوده ؟ کی در آن زندگی میکرده؟ حتما از اعیان بوده . بر خیابان پهلوی قدیم با این وسعت . وقتی از این خیابان فقط سه چهار تا ماشین رد میشده. با درختهای بلند و سر حال . با دنیایی که سرش چاتانوگا و تهش شکوفه نو بود. یا کمِ کم برنامه رنگارنگ و شبکه صفر. در حالتی از خوشبختی که رویه ظاهری همه گرفتاریها بود. مثل نورهای  رنگی که از ورای یک آب نبات عبور میکند. غیر واقعی سطحی و گذرا.

اتفاقا از کنار عمارتی رد شدم در حال تخریب که کارگردان در ساختمان اصلی اسکان داده شده بودند. رختها روی هره( طارمی؟) مهتابی آویزان. پله های کوتاهی از حیاط به ساختمان بود و شمای داغون ساختمان داد میزد که یک زمانی چه خنده ها و عشقها  و مغازله ها در باغ بوده است. می توانستم چشمانم را ببندم و پشه بند روی مهتابی را تصور کنم  که جائی در پناه ساختمان ساخته شده بود تا آفتاب حداقل تا ساعت نه بر آن نتابد. ثروت نماد زیبائی از زندگی است حتی اگر دورانش گذشته باشد. هر چقدر هم انکارش کنیم باید بپذیریم که فانتزیها و رنگهای نارنجی و زرد زندگی از ثروت منشا گرفته نه از تباهی ویرانگر فقر که قبل از هر چیز چهره آدم را در هم فرو میبرد و روح را می خورد. البته این را در ستایش ثروتمند نمیگویم بلکه در مورد خود آسایشی صحبت میکنم که ثروت پدید می آورد و در پناهش نوعی فانتزی بشری شکل می گیرد.

اتفاقا تحمل ثروتمندان زمانه ما یا همه زمانها  سخت است. شاید حسودم . شاید ناموفقم. شاید بخیلم ولی تحملشان سخت است. تحمل برگزاری تولد یک دختر بچه شش ساله، با تقریبا 6 یا 7 میلیون تومان همراه با دی جی و عکاس و طراح دکور و . . . . تحمل تغییر و تبدیل آرزوهای کودکانه به خواهش های مادی بزرگ . تحمل یک گوشی آیفون به دست هر تین ایجر. تحمل خنده مادری که از تخریب و ویرانگری کودکش پز جدیدی میسازد و . . .

بگذریم حال و هوای خیابان ولیعصر را تلف تضادهای روحی بنده نکنیم. رفتم تا دبستان مرجان را ببینم. تا سه سال پیش هنوز بود. ولی وقتی تا ته کوچه رفتم تا از میان نرده ها هم که شده به مدرسه کلاس اولم نگاهی بیاندازم؛ دیدم که دیگر نیست. تبدیل شده بود به یک هنرستان نوساز. نمیتوانم بگویم متاسف شدم نزدیک به سی و پنج سال گذشته و همان موقع هم مدرسه، قدیمی بود با توالتهای همیشه بی لامپ و قفل و پله های بلند موزائیکی. سر صف می ایستادیم و در بلندای تراس یک نفر ورزش میداد. یک آهنگ مخصوصی داشت که از رادیو پخش میشد. یا یک بچه برای سلامتی علیا حضرتین دعا میخواند. مهم نبود برنامه چی بود همیشه تنبیه و تهدید بود. فکر میکنم من بره کوچک احمقی بودم در میان هزار دانش آموز دیگر. هیچ کدام از این ها مفهوم روشنی برایم نداشت.

برگشتم به طرف سر کوچه . یادم مانده که یک بار از یکی از پاساژها ردمان کردند و آن سوی خیابان تخت جمشید به سینما بردنمان. در فیلم یک پسر بچه، کوچک شد و رفت در چاهک حمام! چه عالمی بود. اتفاقا یکی از تهدیدهای بچگی این بود که اگر سانوستول یا غذا یا . . . را نخوریم کوچک میشویم و بعد با جارو و خاک انداز می اندازندمان بیرون. البته این تهدید برای من لازم نبود چون از بچگی اضافه وزن داشتم تا موقع مردن هم دارم.

از ورای یک پارکینگ بزرگ میتوانستم سر در سینما را ببینم. در خیال خودم بود که بوق کوتاهی از خیال پراندم. یک پژوی سفید صندوقدار پا به پای من می آمد. راننده که مرد میان سالی بود با سر اشاره ای کرد که بیا یا بشین یا سوار شو یا نمی دونم. اغلب اولین واکنشم نا خود آگاه یک گمشوی غلیظ است. بعد داغ میشوم بعد عصبانی تر و بعد وقتی ماشین دور شده دلم می خواهد جکی چان باشم و بزنم ماشینش و خودش را نصف کنم.

اتفاقا همین بوق باعث شد دوباره یادم بیاید که وقتی در خیابان برای خودم راه می روم اغلب چقدر حواسم به پشتم هست و بیشتر وقت به شیشه مغازه ها نگاه میکنم تا ببینم پشت سرم کسی هست یا نه. به خصوص وقتی صدای گامهای بلاتکلیفی را پشت سرم میشنوم که نه تند می شوند نه کند. اصولا چقدر میشود به عنوان یک زن بی خیال شد؟ ندرتا. اغلب آماده باشیم با یک سابقه ذهنی آزاردیده و تلخ. نه فقط به خاطر آزار فیزیکی بلکه به سبب آدمهایی که در یک پیاده رو عریض وقتی زنی از رو برویشان رد میشود راهشان را احمقانه کج میکنند و یا مردهایی که با آرنجهایشان سعی میکنند مثلا در شلوغی بازار تجریش یک جوری زنی را لمس کنند و یا حتی سکوت و وزوزی که با عبور یک زن از میان مردان پیش می آید.

پیاده روی خلوت را سرازیر شدم بر خلاف جهت حرکت ماشینها اغلب مزاحم کمتره . نسیم خنکی به صورتم می خورد. رسیدم به یک بستنی و قهوه و پیراشکی فروشی. تمیز و مرتب و قشنگ بود. بوی پیراشکی داغ توی مغازه پیچیده بود. دلم می خواست تنهایی بنشینم و یک قهوه و پیراشکی بخورم ولی همون اضافه وزن لاکردار که از اول دبستان بوده نگذاشت برای همین از دم در یک عکس ازش گرفتم. تمیز و رنگابرنگ بود برخلاف بقیه مغازه هایی که از دمشون رد شده بودم و هنوز بوی خواب و روغن سوخته و تخم سوسک میداد و کارگرها در حال خاراندن شپشهای تن و بدن کش و قوس می آمدند.

تور تمام شد. رفتم به سمت موسسه. متوجه شدم بازهم دو تا ماشین در خیابان انقلاب هی اشاره میکنند. رفتم پشت کیوسک روزنامه پنهان شدم. رفتند. تنفر آورند. چپیدم توی موسسه تا بنیشنم داستان همشهری را بخوانم. درست نشستم زیر تلویزیون که روشن بود.

واعظ را نمیدیدم ولی حرفهایش مثل خس و خاشاک از تلویزیون در می آمد و میریخت  توی گوشم. رفتم در حیاط و نشستم لب باغچه. من عادت دارم مجله ها را یک مجلس بخوانم. البته داستان بیشتر از این حرفهاست ولی تازه به این نتیجه رسیدم که داستان کوتاه ها را این قدر دوست ندارم که بقیه روایتها را به خصوص یک روایت هست از یک نویسند فرانسوی در باره دندانپزشکی که خیلی باحال بود.

آفتاب آمده بود بالا . برگشتم داخل سالن باز هم زیر تلویزیون. واعظ میگفت اگر یک نفر خودش تنها هم دو بیت شعر برای عاشورا بخواند و گریه کند می رود بهشت یا نه حتی تباکی کند. تباکی یعنی اون دروغگوها که توی روضه خلطشون را ته حلقشون جمع میکنند و صدای گریه در می آورند. همونها که آخر شب پول جرینگی میگیرند برای سه لیتر اشکی که در آوردند و خودشون نریختند.

تا اینجا را شنیدم و بعد جایم را عوض کردم تا ببینمش . دیدم عجب سید خوش تیپیه. اگر از لباس فرم در می آمد و ریشها را کوتاه میکرد در حد ریش سه روزه شاید به خوشتیپی جرج کلونی خودمون بود. یک کمی خشن تر البته. سید ادامه داد: روایت موثق داریم که نه فقط انسانها بلکه بقیه موجودات هم اشک ریختند در این واقعه. حیوانات و . . . .

سرم را انداختم پائین. خداوندا از تمام این سنت غریب عاشورها که خلاصه همه دردها و رنجهاست و تنها منفذ باقیمانده در تاریخ شیعه برای آزادانه ضجه زدن و فریاد زدن. همینش را هم تبدیل به گریه حیوانات کردند. اگر یک دلیل باشد که من را در مورد این سنت کاملا متقاعد میکند این است که نوع رنجهایش آینه همه طبقات جامعه میشود. همه کس دردش را در عاشورا پیدا میکند و در عالم سکوت و بهت جوامع سنتی چه مجرایی مانده جز عاشورا که آدمها بتوانند همه عقده درد بار سکوتشان را با سینه زنی با خود زنی و با فریاد بشکنند. حالا همین جنبه قیام و ظلم ستیزی و شورش کم کم در حال مضمحل شدن در مراسم لالایی خوانی برای نوزادان است .

بگذریم بالاخره ماکرو آمد و راهی شدم از محله های دوست داشتنی که بوی غریب قدیم می دهند دور شدم. همیشه رفتن به خیابان انقلاب من را میبرد به دور دست ها، به خود انقلاب، به بچگی.( محلمه دیگه) و البته به کتاب عجیب 1984 و محله های قدیمی که وینستون به آنها سر میزد. راستی اورول از کجا حدس زده بود؟

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آبان1393ساعت 9:54  توسط ف. گل سرخی  | 

مطالب قدیمی‌تر