گل سرخ

امروز 17 بهمن است. بهمن یک ماه عجیب و غریبست خیلی زود تمام میشود و یکدفعه آدم را رو در روی عید قرار میدهد. عاشق اسفندم با باد و باروری اش و با برقی که به خانه و کاشانه میافتد. امسال خیلی کلاسیک جدا خانه تکانی کردم.

 سالها پیش مرد افغانی را میشناختیم که در تهران کار میکرد. دو یا سه سال پیش رفت افغانستان برای دیدار زنش و برنگشت. مادر و خاله ام که با گذشت سن و سالی حالا دیگر با هر کسی رابطه دوستانه زلالی باب میکنند کلی غصه اش را خوردند که حتما بلائی به سرش آمد. حتما توی راه کشته شده شاید در مخزن یک تریلی سوخت خفه شده شاید طالبان او را کشته اند و خلاصه انواع روشهای غصه خوری .ولی امسال پیدایش شد. اسمش عباس است. لاغر و باریک و ساکن یک اتاق کرایه ای نزدیک کوره ها . خودش میگوید نزدیک قبرستان ارامنه . من میدانم منظورش قبرستان بها   یییان و در اصل خاوران مشهور.در سایه کوره های آجر پزی . به مادرم پیام داده بود که اگر کار پیدا نکنم میروم سوریه برای جنگ. ماهی سه میلیون حقوق میدهند. مزدوری رفتن برای آدم کشی و کشته شدن. خلاصه سران پِچ یعنی خانمهای خانواده با هم شور کردیم و تصمیم گرفتیم هر جور شده عباس را نجات دهیم. جالب این است که وقتی به سرایدار منزلمون که او هم افغانیست گفتم هموطنت می خواهد برود سوریه . گفت بگذار برود بمیرد!!! آدم نمیداند با این دوستان چطوری میشود یک مملکت واحد تشکیل داد.

در هر حال عباس را سر کار گذاشتیم . پرده ها و شیشه ها و بالکن و گاز و هود و . . . . ماشالله تند کار هم هست و من سوژه کم آورده ام. در نتیجه خانه شبیه عید شده است.د ربین همه کارها مغز شوئی از عباس فراموشم نشده که گور بابای جنگ و میروی ناقص میشی . طفلک آنقدر شیعه جدی است که می گیود خدا من را دوست دارد و نمی گذارد بمیرم . خلاصه یعنی پیامبران  و امامان مطلوب خدا نبودند.

به هر حال  وقتی پرده ها را میکنم همیشه به این که جرات ندارم آنها را دور بیاندازم به خودم بد و بیراه میگویم. در نبود پرده ها پنجره ها باز و دنیا روشن و براق است.

به هر حال باید همین روزها بروم به پیازهای سنبل هم سر بزنم تا ببینم نکند از ناز و غمزه هوای امسال سبز شده باشند. به قدرت خدا من هیچ هنر گل و سبزی ندارم فقط سنبل با من کنار آمده و یکی دو تا علف دیگر . ارکیده ها در منزلمان تبدیل  به گیاه سبز بی جوانه میشوند و بنفشه افریقائی ها با رشد بیمار گونه و بی گلشان کلافه ام میکنند. خلاصه این کاره نیستم و نمیشوم .

به هر حال اگر چه ذوق زده نشان میدهم ولی در زیر حبابی از ملال گاهی به فکر می روم که اگر افسردگی دلتنگی و مالیخولیا و رنج نبود دنیا چقدر بی حاصل مینمود. ادبیات و سینما و هنر کلا مردود میشد.غمگینم که دیرتر از آنچه که باید ولعم را نسبت به کشف دنیاهای اطراف دریافتم و این روزها کم کم در حال درک این نکته ساده هستم که با همه شوقم برای دیدار دنیاها امکان این ماجراجوئی ها هر روز برایم کمتر میشود. اینکه شهر به شهر و ده به ده دنیا را بگردم. نکته دردناک اینجاست که بفهمیم همه خواسته و آرزو ها و خیالات ما اباطیلی ذهنی بیش نیست و دنیای بیرون اصلا موظف به بر آورده کردن افکار و خیالات ما نیست . این دنیای ولنگ  و واز بی صاحب اصلا موظف به هیچ چیز نیست. ممکن است یک شبه دودمان آدم را هوا کند. ممکن است مثل سوری ها آدمی حتی سه کشور آن طرفتر هم راضی بشود بابت 3 میلیون تومان در ماه مخمان را هدف بگیرد. ممکن است هر چیزی ناچیزی مثل یک پشه مغزمان را نشانه بگیرد.

تاسف آور این است که هر چه که به انتها نزدیکتر میشویم بیشتر به این هردمبیلی پی میبریم درست در آستانه جهنم می ایستیم و به آن قعر نگاه میکنیم و به خودمان می گوییم خیلی رعب آوره ولی من دیگر یقین دارم که همه دنیا بر شاخ گاو و گاو بر پشت لاک پشت است. چون اگر غیر از این بود یک حساب و کتابی داشت.

بگذریم

 

این روزها برای خودم یک بازی اختراع کردم . البته سالهاست ولی این روزها مشتاق ترش هستم. دراین بازی ساده که ابزارهای پیچیده نمیخواهد چشمانم را میدوزم به همه مناظر آشنای اطرافم که ازشدت آشنایی از ریخت اصلی خارج شده اند. به پارچ آبی که یک روز به علت خوشگلی اش خریده ام و آن قدر آشنا شده که دیگر اصلا آن را نمیبینم. حالا در عالم بازی یک کمی چشمانم را تار میکنم و سعی میکنم دوباره ببینمش. انحناها را و طراحی خاصش را و بعد یک دفعه معجزه رخ میدهد. شگفت زده از این زیبائی غرق این خوشی میشوم که چه پارچ آب قشنگی؟!

این بازی را گاهی به خیابان میکشانم به خیابان ها گه  از فرط آشنائی زشت شده اند نگاه میکنم . مدتی خیره میشوم . با خودم می گویم اینجا را نمیشناسم . این بقالی را. این چراغ راهنمائی را. این گذر را. این جا یک شهر غریب است و من یک مسافر جاده ای که برای مدت کوتاهی اینجا متوقف شدم بعد میتوانم حس غربت و رسیدن و خستگی و کشف سفر را دوباره در خود زنده کنم. همه اشیا میتوانند بازیچه من باشند . کل شهر میتواند مقصد سفر من باشد هر روز کشفش کنم و هر روز از سفرهای بی پایانم لذت ببرم . شاید که جبران چیزی باشد در من به نام عطش رفتن. شاید اگر دنیای من جور دیگری بود اگر کثیر السفر و بی جا و مکان بودم در حسرت آن آدمهایی بودم که در خانه های کوچک خود در امنیت سکون و سکوت زندگی میکردند.

اما چند  نکته

خانم کامشین نشان شما را به کلی گم کردم . به من یک راهی برای دسترسی بدهید . شماره موبایل. میل . یک چیزی خلاصه سوال دارم

 خانم سمیه من مجهز به outlook نیستم و نتوانستم از میل شما استفاده کنم تا جواب بدهم

و اینکه فیلمهای بازگشته از گور .جوی . هشت نفرت انگیز. اتاق . بیگ شورت یا ؟؟. کارول و بروکلین را دیدم و هیچ کدام مجذوبم نکرده . گرچه بازگشته از گور را دوست ندارم ولی نسبت به بقیه سر تر است. جوی هنوز نصفه کاره است . شاید اگر فرصت شود در موردشان بنویسم. فقعلا زنده باد سی دی فروش بنگی سر کوچه.

و زیاده عرض اینکه اگر سوال میپرسید که هنوز هم رای میدهم یا خیر؟ بله رای میدهم حتی اگر خط خطی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۴ساعت 18:56  توسط ف. گل سرخی  | 

دوستان از اينكه خوانديدو نظر نوشتيد بي نهايت ممنونم

بعلاوه يكي از خوانندگان پيشنهاد يك گروه تلگرام داده بودند شرمنده ام كه به دليل مشغله نتوانستم پيگيري كنم. به تجربه ديدم كه مدل وبلاگ و تلگرام متفاوت است بنابراين اين دو رسانه را در هم نميكنم . ممنون از پيشنهاد

و نكته سوم اينكه داستان چمدان همانطور كه از سبكش مي آيد قهرمان از پيش تعيين شده اي به نام تهران دارد ولي همين قهرمان داستان را به زانو در آورده . به شخصه با وجود اينكه در جايزه داستان تهران شركت كردم و داستانهاي منتخب سال گذشته را دوست داشتم اما معتقدم شرايط تهران الهام بخشداستان نيست حداقل نه از نوع روشن و شفافش . مكانهاي فرهنگي و پاتوقهاي الهام بخش در قيد و بندها گم شده اند . خلاصه يك كمي فرمايشي است . بنابراين ضعف داستان را ميدانم و باز هم از بيشتر دانستن آن ممنون ميشوم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ بهمن۱۳۹۴ساعت 12:31  توسط ف. گل سرخی  | 

سلام با اجازه از مجله داستان قصه تهران خودم را به مناسبت عید سعید باستانی البته یک کمی زودتر می گذارم البته اگر داستان را پیدا کنم

 

                                                   چمدان

 

 

چمدان بوی خاک میدهد. کاغذ  روکش چهارخانه کرم قهوه ای اش  در اثر نم و رطوبت انباری جا به جا ور آمده. دو طرفِ دسته کائوچویی کرم رنگ،  چفتهای طلائی دارد. چمدان را که باز میکند ستونی  از غبار در نور خورشید به رقص در می آید. چفت و بستش انگار که نو باشد با یک اشاره باز میشود. درون شکم چمدان فقط کاغذ زرد شده هست ، عکس و آلبوم قدیمی.

چمباتمه زده کنار چمدان و با بی حوصلگی و بی رغبتی کاغذها را زیر و رو میکند. کی فرصت دارد در میان این همه کاغذ و عکس و پوشه و پرونده، بنچاق پیدا کند. تازه اگر بنچاقی باشد. هیچ کس نمیداند در فکر خانم آقا که الان بیش از ده سال است در سرای سالمندان مانده و  مثل اسکلت شده چی میگذرد. هیچ کسی هیچ وقت از بنچاق ملک لواسان کوچک حرفی نزده . نه مادر نه پدر نه عمو ها و نه خود آقا تا وقتی زنده بود.

باز هم دست میبرد زیر تر کاغذها را بُر میزند. خِرِچ صدای پاره شدن می آید. یک دسته عکس از لای پاکت زرد شده بیرون میریزد.

خانم آقا در حالیکه با نوک انگشتای درازش قی گوشه چشمش را پاک میکرد، گفته بود: برو ملک لواسون کوچیکه را بفروش . برای زن و بچه ات فکری بکن.

کدام زن و بچه ؟ کدام ملک؟. اما نشانی را درست داده بود. گفته بود: برو  انباری پشتی خانه قدیمی توی سه راه سیروس . همان که اجاره دادند به بنکداری. دقت کن انبار پشتی . زیر تخت چوبیه یک چمدون چهار خانه قهوه ای هست که تویش بنچاق زمین لواسان کوچک هست. صدای خانم آقا از لای لبهای روی هم خوابیده اش بیرون می آمد. کلمات بدون ضلع و گوشه و به سختی قابل فهم .

خواهرش گفت: دیوونه شده خانم آقا . الان هشت ساله ملک اجازه رفته. قبلش هم هفت هشت سال خالی بوده.  کی میدونه تو انبارش چی هست؟ یک مشت آت و آشغال و مس و تس. باید بری اون سر شهر .  اصلا بلد نیستی بری . تا سه راه سیروس هزار بار گم میشی. بیست سال بیشتره که اون طرف نرفتی.......شهر عوض شده . امروز بری تا فردا همه جا عوض میشه . تو این همه سال که کلا کن فیکون شده.

زنگ میزند به آژانس: آقا یک ماشین میخواهم برای امامزاده یحیی ، سیروس . . . نه خیر یک طرف

 خواهرش جز میزند: ماشین را نگه دار با همون برگرد. بد راهه والله

می خواهم از همانجا یک سر برم امامزاده یحیی . شاید هم بازارچه نایب السلطنه

  به میدان هفت تیر که می رسد یادش میافتد که اون پائین تراستادیوم امجدیه است. بعدش سفارت امریکای سابق . . . هر چه پائین تر میروند موتوری ها بیشتر می شوند. شهر چهره عوض کرد . انگار همه میدوند . همه،  یک کاری دارند . رخوت و سستی ننرانه شمال شهر جایش را داده است به در هم  پیچیدگی ماشینها و موتورها و آدمها .شهر نو و کهنه در هم است . یک جاهایی خالی و متروک و یک جاهایی عمارتهای بلند و پر جنب و جوش. ساختمانهای خالی با شیشه های شکسته و خاک گرفته.

وقتی از سر منوچهری رد میشوند چشم می گرداند تا بداند هنوز ادویه فروشی پابر جاست یا نه . ادویه کاری تند و گراماسالا که عمو عاشقش بود.

مخبر الدوله خلوت تر از خاطراتش است. پلهای فلزی عابر پیاده برچیده شده اند. ماشین می پیچد به سمت ظهیر الاسلام . کارت فروشی ها . کارتهای عزا و عروسی . راسته تقویم و سر رسید. . . . .

میدان بهارستان که می رسد یادش می افتد از قنادی یاس و نون قیف خامه ای . یعنی هنوز هم هست؟ مغازه سقف بلندی داشت و دیوارهایش سبز کمرنگ بود.راننده نمیشناخت ولی در مجلس را نشان داد و گفت: آقا این عدل مظفر.

سرچشمه  یکطرفه شده است . خانم آقا فقط میوه های سرچشمه را قبول داشت . ماهی را هم از سرچشمه میخرید. میگفت ماهی فروشهای چهار راه اسلامبول تقلب میکنند.

  از کنار بیمارستان دکتر سپیر رد می شود. همین خانم آقا را برای دل دردهایش این جا خوابانده بودند. عصر ها مادرش می آوردش اینجا ملاقات، هیچ دوست نداشت ولی اگر بچه خوبی بود عوضش موقع برگشتن حتما بهش یک بستنی اکبر مشتی میداد. اگر چه باید تا اکبر مشتی راه میرفتند ولی خامه اش زیر دندون آب میشد. چقدر برای ماندن و نماندن خانم آقا حرف بود. دکترها سر تکان میدادند ولی مانده بود تا حالا . تا حالا که به او بگوید بنچاق ملک لواسان کوچک کجاست.

 میرسند به کوچه تنگ که با همه گذشت زمان هنوز راننده ها را به وحشت میاندازد. نام کوچه عوض شده . همانجا پیاده می شود . شاگرد بنکداری باید همانجاها ایستاده باشد منتظرش. کمی که وارد کوچه می شوند  اول یک بار راست، بعد چپ و آن ته، درب خاکستری دو لنگه خانه دیده  می شود . دربی که  بعد از آسفالت کردن های مکرر کوچه انگار یک جائی در دهه های گذشته در قعر مانده است. درب قبلا چوبی بود اما حالا به جایش در فلزی گذاشته اند. شاگرد بنکداری جلو جلو میرود.  دیوارهای کوچه حالا به نظرش بلند شده اند و کوچه تنگ تر و غریب تر. پیاده رو و این حرفها ندارد. ساختمانهای چند طبقه، به جای دیوارهای حیاطهای قدیم ، کوچه را تاریک کرده. شاگرد کلید می اندازد و قفلها و زنجیر را بازمی کند. پایش را که از پله داخل می گذارد، فضای خنک و تاریک ورودی و بوی کهنگی مشامش را پر می کند. دست راستش پله ها می پیچید بالا. پله های بلند. بارها این جا قایم شده بود . پله ها میروند به طرف اتاق های بالا. خواهرش گفته بود: سقفشون دیگه ریخته و داغون شده.

بوی کاه گل و خاک نم خورده می آید. سمت چپش یک راهروی کوتاه و یک بارانداز و بعد پله های بلندی که میرساندشان به کف حیاط.

حیاط خشک و خالی است. دو تا درخت قدیمیش هنوز زنده هستند ولی حیاط را تاریک کرده اند. برگها و خاک و آشغال کف حیاط را پوشانده است. داخل حوض یک چیزی را انبار کرده اند.  رویش نایلون پیچ است.شاید تایر دست دوم. در های چوبی دور تا دور حیاط بسته هستند.  درهای  چوبهای خاکستری پوست رفته بدون آن پشت دری های سفید چین چینی.درب توالت را کلا برداشته اند. معلوم نیست که  داخلش چیست.

سکوت حیاط گاهی با صدای خش خش آشغالهای روی زمین شکسته میشود. میتواند چشمانش را ببندد و روزهای شلوغ حیاط را تصور کند. حوض پر از آب و بوی خوش کوکوسبزی که از آشپزخانه ته پستو پیچیده . بچه های ریزه دور و بر حوض و خانم آقا با چادر نمازش سفیدش نشسته بر آستانه پله و با جاری اش اختلاط میکند. زمانی که در هر یک از اتاقها یک حکایت پیچیده زندگی میکرد.

زیر زمین پشتی غرق نم و خاک است. حتما موش دارد. شاگرد بنکدار پائین نمی آید. خودش به زحمت دیگها و گلدانهای بزرگ سفالی را جا به جا می کند آنجا زیر تخت همانطور که خانم آقا گفته ، یک  چمدان چهار خانه قهوه ای  هست. چمدان را برمیدارد و بیرون می آید. شاگرد بنکدار یک کمی شلوارش را جا به جا میکند و می گوید: ببندم؟

 ببند.

چمدان سنگین است ولی می خواهد برود امامزاده یحیی . بعد هم بازارچه گشتی بزند بعد هم برود خیابان ری بستنی بخورد . سایه محو خودش را در شیشه مغازه ای  می بیند. سایه خودش را با آن چمدان کهنه و کت و شلوار خاکستری. لاغر،  کم مو و با کمی قوز ارثی. درست شبیه  پدر بزرگش است که ده ها سال پیش با چمدان از کاشان راهی تهران شده . انگار خودش است که  آمده   سه راه سیروس، خانه ببیند تا بعد خانم آقا و بچه ها را بیاورد. یک جائی نزدیک محل کارش . میدان ارگ .

شاگرد بنکداری می گوید: بهترین راه تجریش رفتن این است که خودت را برسانی به مترو. یا ایستگاه گلو بندک یا توپخانه. بستنی هم همان تجریش بخور، بهتر است.

 برای رفتن به چهار راه گلو بندک مستاصل می شود . یک دربستی می گیرد. چهار راه  گلو بندک یک کمی می ایستد تا بفهمد چی به چیست. از راه پله های  مترو انبوه آدمها بالا می آیند. بی وقفه و پشت هم زنجیر.با تردید جلو می رود. یک نفر بی آنکه حرفی بزند بازویش را می کشد و به ورودی سمت دیگر خیابان اشاره می کند. متوجه می شود.راه ورود و خروج فرق دارد. مردمی که از مترو بالا می آیندد یک دفعه پراکنده میشوند به سمت دادگاه خانواده، به طرف سبزه میدان، به طرف کاخ گلستان، به طرف مغازه های همان کنار یا حتی به سمت خیام و پارک شهر. دستفروشها اجناسشان را به کول میکشند. بعضی از مردم بیکار  روی نیمکتها نشسته اند. نزدیک ظهر است . یک گروهی ساندویچ گاز میزنند. هوس می کند گشتی بزند.

 با چمدانش سوار درشکه اسبی می شود. یک زن هم با بچه ای روبروی او نشسته اند. درشکه راه می افتد. فاصله کوتاهی است. صف فلافلی شلوغ است. از آن شلوغ تر صف برای غذا. از کنار سبزه میدان رد می شوند. انبوهی مرد یک طرف سبزه میدا ن ایستاده اند. صدای مردم و هیاهو، در گوشش با تلق تلق صدای پای اسب قاطی میشود. می رسند ته خط. صبر میکند تا درشکه چی دوباره برش گرداند همان جا که سوار شده.چهار راه گلو بندک . از درشکه چی می پرسد: آقا این مردها توی سبزه میدان چه می کنند؟ خبریه ؟ نه آقا نرخ ارز در آمده . این ها دلال ارزند. باز هم می پرسد بخواهم چلو کباب بخورم کجا بروم؟

برو مسلم . همانجا پیاده میکنمت ولی شلوغه. باید تو صف بایستی......آقا.... چمدون عتیقه است؟

به صف که می رسند  درشکه با یک حرکت می ایستد.  با چمدانش پیاده می شود و می رود ته صف می ایستد. صف مردم آرام به داخل کوچه میرود وقتی بالاخره از پله های باریک بالا می رود چمدان به دست و بالش گیر میکند. انبوه مردم در هم فشرده به تندی غذا میخورند. یک پرس چلو کباب کوبیده زعفرانی سفارش می دهد. به سختی یک جایی رو به پنجره پیدا می کند و چمدان را زیر پایش جا می دهد. نمی فهمد این همه آدم را چطور سرویس میدهند. کباب کوبیده زود می آید. تند و تند مثل بقیه غذایش را می خورد. سالن پر از بوی آدم و غذا است . غذا خوری نه شبیه یک رستوران بلکه بیشتر شبیه یک سلف سرویس بین راهی یا یک بوفه دانشجویی است. آدمها رو بروی هم یا رو به دیوار در ردیفهای کیپ هم نشسته اند و غذا میخورند. به نظر میردس همه از این هیاهو و سرعت و غذای فراوان لذت می برند. اینجا انگار کسی دنبال شیکی یا کلاس گذاشتن نیست. خانمها اغلب یک غذا گرفته رو بروی هم نشسته و از دو سر دیس می خورند. چلو کباب تمام می شود. خیلی می چسبد هر چند زرده تخم مرغ خام ندارد. وقتی دوباره به خیابان آمد صف هنوز صف هست. چشمهایش روی هم افتاده اند از کیفوری غذا .

 مترو هنوز همانطور مثل ماشین آدم سازی شلوغ است  . بعد از چلو کباب کوبیده زعفرانی حال ندارد از پله های مترو سرازیر شود. تاکسی های دربستی داد میزنند. موتوری ها هم همینطور . راننده ای تردیدش را می بیند و می گوید: مترو الان شلوغه . وقت ناهار شده همه رو به بالا برمی گردند. کجا می ری؟ قیطریه .... عتیقه است؟ و به چمدان اشاره می کند. سوار موتور بشی داغون میشه ها .

 

 

چمدان را می گذارد روی صندلی عقب و کنار راننده می نشیند. توی دلش نگران است که چرا با راننده طی نکرده است. خواهرش سفارش کرد که حتما قبل از نشستن طی کند. حالا هر چه باداباد.

ماشین راه می افتد.ماشینها و مردم و موتورها و وانت تنگ همدیگر پیش میرود. به طرز معجزه آسایی همه در هم حرکت میکنند. فاصله های میلی متری. حرکتهای ناگهانی . بوقهای اعتراض . تک بوق های تشکر و دستهایی که به جای راهنما از پنجره آویزان است. موتورهایی با بارهای حجیم و موتور سوارانی که روی باک نشسته اند و فرمان در دلشان فرو رفته.

میدان توپخانه . خیابان فردوسی. راسته چسب و شبرنگ فروشها را رد میکنند. از سر چرچیل و استانبول و . .. بعد چرم فروشها و روسی فروشها. همین جا اولین دوربین عکاسی اش را خریده . لومینا؟؟؟ .  به سوی شمال تهران میروند. از لا به لای ساختمانها ، پلها ، درختها و برجها اندکی از کوه ها پیداست. شبح سفیدی مثل برف تازه قله های البرز را پوشانده. راننده میپرسد؟ از مدرس برم بالا؟ بعد می اندازم توی صدر؟ .....تا حالا  پل دو طبقه  صدر را دیدی؟ دیگه یاد گرفتند دو طبقه بزنند. باید یکی روی همت بزنند. عالی میشه .

 

 

اتوبان خلوت است و پیکان سفید یخچالی کهنه با نهایت سرعت و توانش به سوی شمال میرود. راننده گیجی و غریبگی اش را میبیند و می پرسد: پل طبیعت رفتی تا حالا؟ محشره .می گن یه دختره ساخته. یک باد خنکی می اد اون بالا. شما که مو نداری مثل منی، ولی موی آدم را افشون میکند. روز سیزده به در دیدنی میشه همه این چمنها و تپه ها پر از چادر رنگی است . همه می آن اینجا پیک نیک. همه تهرون....

ماشین در خط سرعت می تازد. گاهی اتوموبیلهای مدل بالا از سمت راست سبقت می گیرند. بوق ممتدشان معنی اعتراض دارد ولی در هوهوی باد و صدای زوزه دیفرنسیال پیکان گم می شوند. شتاب ماشینها ولوله ای در بیدهای مجنون وسط اتوبان می اندازد. راننده دستش را از پنجره بیرون میبرد و دسته ای برگ بید می چیند و تقدیم او میکند: این هم یادگاری من

 

وقتی به خانه میرسد موهای نداشته اش واقعا افشان شده. به زحمت چمدان را از پله های حیاط بالا میکشد. سالهاست هیچ چمدانی را به بغل نگرفته . همه زیرشان چرخ دارند. از کنار استخر خالی می گذرد. نفسش از بوی نا و خاک چمدان بند آمده .وقتی از در وارد می شود خواهرش با دیدن او و چمدان حیرت زده نگاهش می کند.

 

کاغذها را دسته دسته بیرون می آورد. عکسها را سوا میکند. نامه ها را سوا می کند. قبضها . کاغذ پاره های بی معنی، کارنامه های بی درخشش. دستور العمل های نو و نخوانده برای وسایل برقی که سالهاست نیست و نابود شدند. پاکتهایی پر از قبض برق و آب و تلفن و حتی یک پوشه پر از بلیطهای اعانه ملی. پاسپورتهای باطل شده. ضمانت نامه های صد سال پیش.

عکسها را نگاه می کند. یک جا فقط شش سال دارد. با مادر و پدرش هستند. پدر پالتوی بلندی به تن دارد . مادر روی صورتش را با دست گرفته تا آفتاب نخورد. پشت عکس نوشته 1344 سد کرج تقدیم به خانم آقا

 

شاید ده ساله با سر تراشیده و یونیفورم مدرسه نشسته بر روی یک موتور. موتور را گذاشته بودند بالای پل عابر پیاده سر چهار راه مخبر الدوله . دور و برش یک طاق نصرت دیده میشود با گل های رنگابرنگ و میوه های مصنوعی پلاستیکی . در پس زمینه عکس کوه های شمیران با انبوهی برف.

روز عکس را به خاطر داشت. با مادر و خاله اش رفته بودند کوچه مهران برای خرید وسایل سفره عقد خاله و پرو لباس عروسی اش، صبحش مدرسه های شمیران تعطیل شده بود از بس برف باریده بود  ولی مخبرالدوله فقط خیس بود. التماس کرده بود تا مادر راضی شد او روی موتور عکس بگیرد. بالای سرش میوه های مصنوعی رنگی آیوزان بود و موتور یغور تر و بزرگتر از تصورش بود. عکاس یک مردی بود با صورتی که قسمت پیشانی اش سوخته بود ولی وقتی دوربین را به چشم میبرد فقط سمت سالم دیده میشد.

کوچه مهران پر از پولک، پر از اکلیل، پر از لباس برای  عروسهای خیالی، سبدهای رنگی پر از کادوهای خیالی از طرف مهمانهای خیالی پر از تاجهای بدلی ، پر از تلالو پر از آینه ها و شمعدانهای براق و نو، پر از هیجان عروس خانمهایی که دلشون در سینه میلرزید از بس حس خوشبختی داشتند و پر از امید ها و آرزوهای افسانه ای .

 

خواهرش عکسی به دستش میدهد. ختم پدر بزرگ است. چرا عکس گرفتند ؟آن وقت  از این رسمها نبود. عمو ها و پدر ایستاده اند دم در رستوران هانی، بر میدان قیام . چه سالیست؟ میدان قیام در ذهنش با اسم میدان اعدام قاطی می شود . بچه که بود همیشه از این میدان خوف داشت حتی عمو که سر راه از کارگاه می آمد و از کنار میدان ماست محلی می خرید دوست نداشت. دو تا میدان را همیشه قاطی می کرد.آن موقع دلش همیشه می خواست بروند خانه دائی .

عکس منزل دائی هم هست . منزل دائی یک جائی توی کوچه های پر از دار و درخت بود. آب قنات از این سر حیاط وارد می شد از اون سر حیاط بیرون می رفت. این وسط استخر را هم پر می کرد. آبش یخ بود مثل یخ. توی باغ درخت میوه هم بود . خانه شان دروس بود.  نزدیک موقوفه هدایت. خانه ها بزرگ بودند.  زمینهای خالی سر سبزی هم بودند که در بچگی می رفتند آنجا بازی می کردند.به زمینهای خالی میگفتند خرابه. خیلی طول کشید تا بزرگ شوند و بدانند این زمینها خرابه نیستند بلکه املاکی ارزشمند هستند. دختر دائی هم بود.

ستاره دختر دائی اش با چشمهای  ریز سیاه و دهانی که موقع خندیدن دو دندان کجش دیده می شد. در عکس، او و ستاره در کنار هم نشسته بودند روی بالکن و خانم آقا پشت سرشون ایستاده بود. خانم آقا همون موقع هم یک کمی قوز داشت. ستاره می گفت: مامانم میگه خانم آقا وقتی پیر تر بشه نوک دماغش می خوره زمین. تصور این حالت ترسناک و خنده دار بود.همه حرفهای ستاره همینطور بود . شیرین بود. تلخ بود.

 خواهرش یک دسته دیگر کاغذ بیرون می آورد. مدرک دیپلم برادرش. شناسنامه باطل شده بابا بزرگ . چندین جلد کتاب جیبی مایک همر کارآگاه خصوصی. از لای یکی از کتابها عکسی می لغزد.

ستاره بود  و بقیه بچه های فامیل . رفته بودند سر بند جیگر  بخورند. این عکس را با دوربین خودش گرفته بود. اولین دوربینش. از یک فیلم سی و ش شتائی فوجی  که در آن بود فقط یکی دو تا در آمده بود . یکی این و یکی غروب خورشید که با دوستانش از بالای تپه های عباس آباد گرفته بودند.

ستاره میخندید . شاهین پسر دائی رسول نشسته بود کنار تخت و به جایی اشاره می کرد، شاید آب رودخانه دربند. خودش  پشت دوربین بود . خواهرش اون موقع یک دختر 9 ساله بود. توی عکس بستنی می خورد. 

عکسهای دسته جمعی دیگر هم بود. عروسی ها . باشگاه بانک . کنار گیشه سینما تخت جمشید شب . سوار چرخ و فلک در میدان ونک .

خواهرش می پرسد: ستاره را دوست داشتی؟

چه جوابی باید میداد : ستاره را . . . . نه ..ستاره را نه .

اما عکسی که خاطره اش فراموش نشدنی به نظر میرسد روی پله های راه آهن تهران است. سرش تراشیده با لباس سربازی . سال 1356 است . شروع سربازی. پدر همراهش آمده ایستگاه راه آهن. پدرش به او اطمینان داد که تا برگردد دیر نشده. مطمئنش کرد که تازه اول جوانیست. مطمئنش کرد که همه منتظرش می مانند.

برای سربازی از تهران دور شد. خیلی دور . درست همان وقت که در تهران خیلی خبرها بود. نامه هایی از زمان خدمتش در چمدان بود.

 

پدر عزیزم امیدوارم خوب باشید؟

مادر جان دلم تنگ شده .

به دائی و بچه ها سلام برسونید

 

- یعنی خانم آقا درست میگه ؟ اصلا اینها ملکی در لواسون نداشتند؟ این را شوهر خواهر می گوید . شوهر خواهر هم پسر عموی خودش است. او هم می نشیند پای چمدان . آلبوم مقوایی سیاهی را در می آورد. آلبوم عروسی مادر و پدر است.

عروسی را در یک باغی در قلهک گرفته اند. نزدیک خیابان یخچال . مادر همیشه تعریف می کرد با این که چله تابستان بود آخر شب این قدر خنک شد که نگو. بعدا جای باغ را گم کردند . ساخته شده بود حتما.

این همه عکس و این همه کاغذ، ولی بنچاقی در میان نیست. هنوز کاغذ و عکس و پوشه و دفترچه های انباشه در چمدان مانده است. شاید بهتر باشد همه را بردارد ببرد به آپارتمان کوچک خودش و همه را  بریزد روی زمین و به دقت بگردد. اصلا عکسها را یک به یک تفکیک کند. می شود روی نقشه بزرگ تهرانی که به دیوار اتاقش دارد هر عکس را در همان مکانی که  برداشته شد، وصل کند. همه جای تهران . عکسها و خاطراتش. کاغذها را تندی جمع می کند و میریزد داخل چمدان . خواهرش می پرسد: کجا میری؟ شوهر خواهر می گوید: می ترسی بنچاق را جلو ما پیدا کنی سهم بخواهیم؟؟

خواهرش می گوید: آخه بری خانه ات چی کار کنی ؟ وسیله نداری که اونجا. شش ساله در خانه را کلید نیانداختی.

 درب چمدان بسته میشود. چفتهای طلائی را به سرعت می بندد و به خیابان می زند. فکر  می کند بهتر باشد این بار سوار موتور شود. موتور سواری خیلی خوب است . هوس موتور کرده.  بوی سبزه های اتوبان مدرس، نسیم خنک هوا و بی قانونی موتور سوارها که لابه لای ماشینها میروند و آزادی اش را به رخ میکشند. نه چراغ قرمز معنی دارد و نه یک طرفه و دو طرفه. وقتی از سربازی برگشت خیلی ها منتظر او نمانده بودند. دائی باغ دروس را فروخته و رفته بود و برادرش را فرستاده بودند خارجه برای تحصیل. پدرش برایش یک موتور خرید شاید به این دلیل که غصه و دلتنگی او را کم کند. هر روز با موتور می رفت سر مغازه پیش پدرش. وقتی تهران را ترک یمکرد موتور را بخشید به پسر عموی کوچکترش یعنی همین شوهر خواهر.

 

 پیدا کردن موتور مثل بازار راحت نیست. دست بلند می کند یک موتور می ایستد: آقا پونک میرم. چمدان را روی پا گذاشت. یک کمی  سخت است.

صدر به مدرس، مدرس به چمران ،چمران  به یادگار امام .آن دورها برج میلاد پیداست. باید برود برج میلاد و یک عکس بگیرد. روی نقشه تهران لازم است. یعنی در نقشه اش برج میلاد هست؟ شاید نقشه جدید لازم باشد. موتور می پیچد،  چمدان روی زانویش جا به جا می شود. ناگهان از دستهایش رها می شود. چمدان پرت می شود روی آسفالت و در جا گشوده می شود .چفتهای طلائی با صدای فنری باز می شوند و  انبوه کاغذها و عکسها  و آلبومها و کتابها پخش اتوبان می شوند. موتوری صد متر جلو تر توقف می کند.: ای بابا....

 پشت سرشان با عبور هر ماشین کاغذها به هوا می خیزند. سطح اتوبان خال خال سفید شده . عکسهای کودکی اش . عکس عروسی مادر و پدر . اولین عکس پدر بزرگ وقتی به تهران آمد. قبض های 14 سال تلفن و آب و برق خانه سه راه سیروس. کارنامه های چند نسل خانواده . شاید بنچاق ملک لواسان کوچک .  همه و همه در هوا چرخ می خورند و در نسیمی که از تپه های اوین و درکه  می وزد دور می شوند . موتور سوار پیاده می شود و دنبال کاغذها در باد می دود. او کنار اتوبان ایستاده و های های می گرید.

 

                                                                     مهر 94

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۴ بهمن۱۳۹۴ساعت 13:12  توسط ف. گل سرخی  | 

این که آدمها چطور آدمی میشوند خیلی بستگی به دنیای اطرافشون داره. نادیده نمیگیرم که ذات یا ژن یا زمینه هرکسی با دیگری متفاوت است ولی روح آدمها را دنیای اطراف میسازد. به نظرم روح آدمها یکسان باشد . از هر منشا که در نظر بگیریم چه الهی چه غیر الهی آن اراده ای که زندگی را در تن جای میکند یک مفهوم بی اسمی است که محیط و تجربیات زندگی پیرامونی به آن شکل میدهد. اگر به نظرتان خنده دار نباشد اما در بسیاری از ناسزاهای بشری دست اندازی به روح وجود دارد. انواع حواله ها به روح آدمها یا پدر و مادرشان . خلاصه روح آن چیزیست که میتواند در اثر اغتشاشات روزگار و ناملایمات یک جوری بیمار شود. این روح آدمهاست که وقتی رنجور میشود و درد میکشد آن چنان تنوره میکشد که جان جهادی از آن سر میزند. شاید هم روان باشد. و البته واقفم که حرفم کاملا بر عکس اعتقاد عمومی است اینکه روح سالم پاک و دست نخورده است اما به نظر من همین روح است که وقتی له اش کنید دیوانه وار بعدا به شما و دیگران میتازد.

مجموعه تجربیات ما از وقتی چشممان را به این جهان باز میکنیم از ما همان را میسازد که هستیم. همیشه به بناپارت میگویم که دیدگاه یک بچه امریکائی که کشور وسیع و دنیای به غایت بی انتها در اطرافش دارد با دنیای یک بچه ژاپنی که سر جمع کشورش یک باریکه وسط دریاست فرق دارد. برای امریکائی دنیا یک فرصت کلان و یک وسعت قابل اکتشاف است در حالیکه ژاپنیه مثل میکرو چیپ زندگی مخصوصی دارد با قواعد نشکستنی .

این تجربیات تا یک زمانی در اختار مادر و پدر هستند از یک زمانی از دست آنها هم خارج اند به خصوص که خود این والدین مفلوک اصلا احاطه ای به گذشته و تربیت و روح در هم ریخته خود هم ندارند.

یکی از همان تجربیات که جدیدا پس از سالها گاهی به سراغم میآید خاطره شرکت در یک مسابقه دو است . کلاس 4 یا 5 دبستان بودم. یک دختر بچه کپل که از قد متوسط کلاس هم بلندتر بود. اغلب اول سال ته کلاس به فرض رفوزه بودن و بعد که خودی نشان میدادم با همه درشتی به ردیف دو ارتقا می یافتم. ردیف دوم همان کلاسهایی که به خاطر دارید با بوی ماسیده بچه ها و پاک کن و چوب خیس شده از عرق دست.

همان سالها قرار شد یک مسابقه دو برای دختر ها برگزار بشود. میتوانم حدس بزنم یک باهوش السطنه ای یا حاج آقا هوش السلامی در منطقه فکر کرده بود دختر بچه ها زیر لباس فرمهای کپنک خاکستری یا قهوه ای ، پوسیده اند و لازم است که  حرکت کنند. همان دهه 60 لاکردار بود.( نا گفته نماند این مراسم باربی سوزان در کرج دست کمی از دهه 60 ندارد بیشتر شبیه فیلمهای ترسناک است)  مسابقه از سر خیابان مهناز( صابونچی ) تا خیابان فرح ( سروردی شمالی) یعنی تقریبا طول خیابان آپادانا یا خرمشهر. هدف، اداره منطقه شش کنار مدرسه فرهاد. معلم ورزش در طی یکی دو جلسه بچه های تیز و بز را انتخاب میکرد. زبلها و ریزه های سیت و سماقی( ؟؟؟؟) که متاسفانه هیچ جوره شامل من نمیشد. من از آن بچه خوبها بودم که توپها رااز انبار می آوردم یا راکتهای بدمینتون را پخش میکردم یا تشکهای معلق زنی را توی حیاط پهن میکردم ولی دویدن اصلا ربطی به من نداشت. ولی دلم رضا نمیداد که من در این مسابقه ی دو تاریخی نباشم. از من اصرار از معلم انکار . بنده خدا خودش هم درشت و قلمبه بود. تست میگرفت و زمان میزد. من از همه عقب تر بودم . اما روح و روانم اصرار داشتند که من در مسابقه باشم . شبها خودم را تصور میکردم با مدال افتخار. درک نمیکردم که این یکی با درس خواندن فرق دارد.

خلاصه معلم گفت جهنم و اسم من را هم میان لیست وارد کرد.

روز موعود با کلی بچه مدرسه ای با لباسهای متنوع ورزشی رفتیم سر خیابان . آن موقع ما کوچه چهارم خیابان مهناز بودیم و همیشه پیاده به مدرسه میرفتم. 5 تا کوچه بود . روز مسابقه هم مادرم نیامد. وقتی تعداد بچه ها یا در اصل زبل ها را دیدم جا خوردم. خیابان را بسته بودند و هیجان زیاد بود بچه ها در هم لول میزدند. مدتی علاف بودمی تا یک آقایی با سوت ورزشی آمد و یک روبان را جلوی صف کشید تا هر وقت روبان را رها کند ما بدویم. درست سر خط بودم . بچه ها با آرنج به هم تنه میزدند تا به جلو برسند ولی من سنگرم را حفظ کرده بودم. روبان رها شد..... دویدم.

شرح آن لحظه به نظر غیر ممکن میرسد بنابر این باید ارجاعاتی بدهم.

 

حتما برای شما هم اتفاق افتاده که خودتان را در موقعیتهایی سینمائی دیده باشید. آن دسته از آدمهایی که خیلی رومانتیک یا سینمائی یا اهل ادبیات باشند شاید بهتر درک می کنند که گاهی آدم از خودش خارج میشود و میتواند لحظات زندگی را مثل فیلم سینمائی ببیند. لحظه های عطف آن چنان سینمائی میشوند که انگار اصلا ما کارگردانش هستیم به جای بازیگرش.

آن لحظه شروع مسابقه هم از آن لحظه های سینمائی زندگی من بود. مثل فیلمهای هیچکاک یک دفعه انگار من را با وزنه به زمین وصل کرده بودند. سنگین و ناتوان و سیل جمعیتی که از دو سوی من به دو میرفتند. من هم میدویم ولی حس دویدن در خواب را داشت وقتی اصلا حرکت نمیکنی. انگار من ماندم؛ و روبان و بچه ها همه با هم دور شدند. انگار من در گودی بی انتهایی سقوط میکردم و اشیا به سرعت دور میشدند. به راستی اصطلاح سینمائی اش را نمیدانم ولی همه این تصویر را دیده اید وقتی دوربین عقب میرود. آدم به واقعیت گم بودن در این همه آدم و مکان رو برو میشود.

خیلی زودتر از تصورم ناامید شدم. به یاد ندارم چقدر دویده بودم شاید دویست متر هم نشده بود که با درد شدید پهلو و نفس گرفته ایستادم. معلوم بود که اول نمیشوم . خسته و ناامید و شکست خورده راهم را کج کردم تا به سوی خانه باز گردم و عجیبه که چطور در ذهنم تصویر یک دختر بچه دراز و باریک ثبت شده که به سرعت خیابان سهروردی را رد میکند تا به دو خودش را به اداره برساند و جایزه را بگیرد. چیزی که اصلا هرگز موفق به دیدنش نشدم. همه نشاط و شجاعتم گم شد . حس کردم راه خانه را هم بلد نیستم.

باختن در مسابقه ی دو چندان ناراحتم نکرد. تا مدتها جوک خانواده بود ولی آن تصویر که من در قعر فرو میرفتم تا هنوز در ذهنم ثبت شده است. گاهی که به لطف دوستان و آشنایان و اقوام و . . .  حس باخت به من القا میشود ( با صرف کلی انرژی دوستان)حس میکنم در مسابقه ی دو سر خیابان مهناز هستم. مثل وقتهایی که دیگران با محبت تمام به من القا میکنند که چقدر موفق خوشبخت و توانمندند در صورتی کهبه یقین میدانم  خوشبختی توپ دستش ده است و هرگز در چنگال کسی نمیماند. یا  وقتهایی که به صراحت از من میپرسند تو چرا مثل ما توانمند و خوشبخت و خوش حال نیستی؟. و من هر چه اصرار میکنم که من خوشبخت و خوشحال و شنگولم آنها رویشان را برمیگردانند تا با دیگری صحبت کنند. این طور آدمها که همه جا یافت میشوند یکی از شاخص ترین دلایل افت و خیز اعصاب هستند و بدی بزرگسالی این است که این طور آدمها را تشخیص میدهی و بدتر اینکه طرد نمیکنی. زیرا به جد معتقدی یا مقیدی یا مجبوری با اخلاق و مودب و انسانی باشی در صورتی که در دلت هوس میکنی لیوان نیم خورده آب روی میز را مثل فیلم ها بپاشی توی صورتشان و بروی. ولی زندگی فیلم نیست حداقل نه در همه لحظات.

درک اینکه آدمها به صافی و صداقت آنچه می نمایند نیستند هنوز برای من سخت است. هنوز برایم سخت است که با کسانی رو برو شوم که زیرکانه، مخفیانه و طی عملیاتی طولانی در صدد پیاده کردن افکار و داستانهای درونی  خود هستند. آدمهایی که در صندوقچه دلشان هزار کد و رمز نهفته و عملیات محاسباتی دائم در جریان است. اگر من این را بگم و بعد اون این را بگه و بعد در باز بشه و بعد کفتر بپره و بعد . . .

این طور آدمها با لبخند به صورت مضطرب ساده دلهایی مثل من میخندند و من حس میکنم در قعر فرو میروم نه به دلیل باخت در این مسابقه ی بی حاصل . نه؛ به دلیل اینکه از تصور افکار نامربوط و انرژی بسیاری که آدمها برای نامطلوب بودن می گذارند عمیقا متاسف میشوم.

آدمها

 آدمها

 آدمها حاصل دنیاهای گذشته . حاصل تجربیات تلخ . حاصل رنجهایی که می بریم . آدمها که به جای مرهم بودن بر دل یکدیگر مثل سمباده یکدیگر را ریز ریز میکنند. میسایند.

 

بگذریم . الان نه حال قعر دارم نه حس بد دارم و فقط بوی نرگس در مشامم مستم میکند. تقریبا از چهار شنبه گذشته میکرو آنفولانزا گرفته. از همانها که دل درد و تهوع و تب و بی حالی دارد. بیشتر وقت یا مطبم یا منظره بیحالش را رصد میکنم. گاهی پاشویه اش میکنم و گاهی بر سر خوردن داروهایش میجنگیم. ننر است وگرنه قرصهای جویدنی با طعم آدامس بادکنکی دارد . اگرچه من تا همین سن و سالی که دارم از خوردن دارو به خصوص شربت و قرص جویدنی بیزارم ولی او هنوز بلد نیست قرص را بالا بیاندازد و یک قلپ آب رویش بنابراین باید قرصهای کودکان را بخورد. جالبتر این که ماکرو با چه تعجبی امتناع و دارو نخوردن او را نگاه میکند. انگار نه انگار که تا چند وقت پیش همین کارهایش من را به زانو در آورده بود. مراحل دارو دادن به بچه ها . . . . باید یک طوری پیر شویم دیگر....

الان در مطب هستم. دلم میخواهد برایتان پز بدهم که دو تن از نویسندگان و هنرمندان این زمانه بیمارانم هستند ولی راز داری پزشکی مانع میشود. کار کردن برایشان برایم حکم لذت ناب دارد. مادرم در کنار میکرو در خانه است . قهوه ام  را گذاشتم کنار دستم و منتظرم بناپارت از اتاقش بیاید تا با من همراهی کند. در مطب خیلی رسمی و جدی میشویم طوریکه وقتی یک بار میکرو را با خودم آوردم پرسید تو به بابا میگی آقای دکتر؟؟ !! گفتم بگویم چی ؟؟

خلاصه این چای خوردنهای تند و سریع ، حکم همان عشقولانه بازیهای کافی شاپ را دارد در دوران جوانی. پر از متلک و غمزه و گاهی ترجیع بند من که می گویم پس کی میخواهی با خانواده برای خواستگاری بیائی؟؟

اتفاقا چند وقت پیش با بناپرات رفته بودیم به یک جگرکی کنج میدان ولی عصر  برای ناهار . به ریخت دزانفکته اش نمی آید ولی با دلم من بسیار همراه است. شاگرد جگرکی از روی بیکاری کلا توی نخ ما بود من هم رفتم در نقش و گفتم پس کی میخواهی با خانواده ات بیائی؟ الان یکساله که من را گذاشتی سر کار؟ شاگرد جگرکی تقریبا نیم منحنی به حرفهای ما گوش میداد. از شدت کنجکاوی ترسیدم بیافتد. خلاصه من هم روح خباثتی برای بازی این نقش مکرر دارم. پس کی میائی خواستگاری؟

این طور عشق عشق که میکنم بالاخره کتاب جستارهایی در باب عشق از دو باتن را تمام کردم.از دست خودم عصبانی بودم که سه تا کتاب نمیه تمام روی دستم مانده و مشتاق کتاب جز از کل بودم که شروعش کنم. که بالاخره دو باتن را خاک کردم.کتابهای دو باتن بسیار سنگین و ثقیل است ولی نکته بسیار دارد. اگر درگیر یکی از آن عشقهای مرگکی هستید که زیر و رویتان کرده قبل از اینکه به تشخیص ژاپنی ها در اثر دلشکستگی ناک اوت شوید و قلبتان خدای نکرده از کار بیافتد؛کتاب دو باتن را بخوانید. یک شرح کامل است از یک عشق با زیر و بم و خیانت و حس و حال خود دو باتن بعد از آن . البته اصلا احساسی و رمانتیک نیست. شرح است. دانستن شکست عشقی فرهیخته ای مثل دو باتن حسی الیتام بخش هم هست. اینکه دو باتن هم با چنین داستان سترگ ولی مکرری روبرو بوده است و خود اذعان میکند که خواهد بود. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ دی۱۳۹۴ساعت 12:30  توسط ف. گل سرخی  | 

بر خلاف معمول در خانه نشسته ام و مینویسم. صبح جمعه است. شهر تهران در زیر لحافی از چرک و کثافت به خواب مرگ باری فرو رفته است.رخوت روز تعطیل با غبار زرد و خاکستری غمبار در هم آمیخته. روزهای آلودگی هوا نوعی حس بسیار منفی دارم نوعی خشکی شدید در پوست دستانم بعلاوه حس کاذب خفگی و نفس نفس زدنهای ممتد در اثر هر فعالیتی و سوزش چشم و گلو. بدتر ازاین ها تصور کوتاهی ام برای فرزندانم است. اینکه هرگز نتواستم خودم را از ثبات واهی ایران بودن برهانم و تن به مهاجرت بدهم که فکر میکنم یکی از سخت ترین کارهای زندگیست و البته بناپارت هم هرگز مشتاقش نبوده و نیست. این طور وقتها دیدن آدمهای شاد و خندان آن طرف آب به خصوص امریکا که در فیس بوک ژستهای خیلی خوشحال دارند درد مضاعف است. در جایی خواندم که شبکه های اجتماعی میتواند موجب افسردگی در دنبال کنندگانشان شود. اغلب افراد از بیان دردها و ناامیدی ها و شکستهای خود در شبکه های اجتماعی میپرهیزند. بنابراین فقط عکس لحظه های کاذب شادی نمایش داده میشود. لحظه های فارغ التحصیلی از دانشکده های الکی آبدوغ خیاری و یا هم گردی ها و مجالس مهمانیِ  آدمهای نامتجانس که برای چند لحظه جلوی دوربین لبخند میزنند. در حالیکه پس از ترک محل دلزده و خسته اند ولی کسی آن خستگی ها را کمتر نمایش میدهد. به هر حال من از آن آدمها هستم که نه بد و نه خوبش را خیلی عیان نمیکنم. دوست ندارم به آدمها موجهای ناموفقیت بدهم. آدمهایی که هر کدام با دردی درگیرند و دوست ندارم مشغولیتی به این حکایت اضافه کنم کما اینکه از چنین موجهایی رنج میبرم. یک معنی دیگر هم البته این حکایت دارد اینکه در میانه چهل سالگی حسودی در حال خاکستر کردن روح من است. حکایت پشیمانی از ماندن . یک جور پشیمانی بی علاج.

اما قبل از حکایت کردن مراسم شب گذشته باید یک داستانک بگویم. وقتی ماکرو 7 ساله بود او را به مدرسه شنا میفرستادم. هفته ای سه روز، روزی یکساعت و نیم. هنوز فکر میکردم هر مادری بچه اش را شکل میدهد و نپذیرفته بودم که هر فرزندی مادرش را ادب خواهد کرد. نه به قدرت ژن اعتقاد داشتم نه فهمیده بودم که شخصیت هر کس ثابت و واقعیست حتی از بدو تولد. خلاصه اواخر ترم یک شنا، بچه به عجز و لابه افتاد که به شنا نرود. از من اصرار از او انکار. آخه چرا؟ چون باید مسابقه بدهم . من دوست ندارم مسابقه بدهم. خوب آخه چرا؟ چون باید اول بشم. خوب بشو؟ آخه نمیتونم . خوب نشو. نه باید اول بشم . خوب بشو. نمیتونم . پس نشو . نمیشه باید اول بشم. . . . . این چرخه را او با ناله و گریه میگفت و من با جدیت و اقتدار سعی میکردم تشویقش کنم. خلاصه او موفق شد و از شنا رفت به بخش شیرجه بعد از چند وقت هم معلم شیرجه زنگ زد و گفت  این بچه به درد مفت نمیخورد. تنها معلمی که چنین چیزی در مورد ماکرو گفت و به من فهماند بچه من ورزشکار نخواهد شد درست مثل خودم که در دو ساعت ورزش مدرسه عذاب میکشیدم.

دیروزهم وقتی از صبح بر خلاف عقل و منطق، پر از تنش و هیجان بودم ماکرو پرسید چته؟ گفتم ببین قضیه همان تیم شناست. باید اول بشم ولی نمیتونم . گفت دیدی؟ پس ژنتیکِ حالا فهمیدی؟؟

فهمیدم .

اختتامیه قرار بود ساعت 6 در سالن فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار شود. پیام  دادند که پنج و نیم حاضر باشیم . اولش تصمیم داشتم با مادرم برای مراسم بروم چون میخواستم بعد از نزدیک 50 سال ببرمش به دانشکده محل تحصیلش اما در لحظات آخر بناپرات گفت که میتواند بیاید و از شما چه پنهان مثل همه بچه ننه های عالم دلم میخواست بناپارت همراهم باشد تا شکست یا عدم موفقیتم را مادرم نبیند. هنوز دوست دارم آن کارنامه کوفتی را برای مادرم ببرم. هنوز اسیر تاییدش هستم و هنوز بدون تاییدش حس رضایت از خود ندارم. احیانا کاری که با بچه های خودم هم کرده ام.

در هر حال پنج و نیم درست مقابل در شرقی دانشگاه تهران در خیابان قدس بودیم. دانشگاه خالی ساکت و تاریک بود. بناپارت مجسمه نیم تنه حکیم فردوسی را نشان داد و  گفت ببین خود فردوسی آمده استقبالت. سعی میکرد یخم را بشکند. دستهای یخ زده ام را گاهی در دستش سر میدادم . گرم و نرم بود.

پکیج هدیه هایم را گرفتم . یک پاکت سنگین بود. درب سالن اصلی هنوز باز نشده بود اما پذیرائی کافی چیده شده بود. شیرینی و قهوه و چای. مدعوین تک تک یا دو تا دو تا می آمدند. بعضی خیلی عشقولانه . بعضی کاملا بیگانه با مجله داستان و فضایش، بعضی آشنا. متاسفانه چون حافظه من در حد دُری در کارتون در جستجوی نموست بعضی چهره های آشنا را میدیدم و نمیشناختم که برجسته ترینشان جناب مدرس صادقی بودند. خانم بلقیس سلیمانی و .... بقیه در مهی از بی حافظگی. همیشه میترسم که آدمهایی که من را به خاطر می آوردند را نشناسم و دیگران فکر کنند من مغرورم یا متکبرم در حالیکه فقط خنگم.

هوای آنجا بقدری سرد بود که دستانم یخ زده بود و حتی کف پاهایم در چکمه. در سالن تا شش و نیم باز نشد. لحظه شماری میکردم شروع شود تا برویم داخل سالن شاید گرمتر باشد. نمیدانم چرا همه تجربیاتم از فضاهای قدیمی دانشگاه تهران همراه با همین سرما است. انگار جو گیر میشوم. یا هول زده .

برنامه با قرائت قران شروع شد. خوشبختانه هم امسال و هم سال گذشته تند و تیز تمام میشود. جای نود نفر راه یافته به مرحله بعدی در سالن  مشخص شده بود. تقریبا بر اساس الفبا.

جایزه ها قرائت شدند . اسم داستانها عالی بودند. نمیدانم خودشان چطور هستند ولی اسمها محشر بود. منجمله داستان چمدان چرمی قفلدار که من را مثل فنر از جا پراند. چون داستانم در مورد یک چمدان کهنه بود با یک قفل طلایی ولی اصلا اسم نگذاشته بودم برای داستان. در همان زمان به بناپارت گفتم من اصلا نمیدونم اسم داستانم چیه ؟ در مورد یک چمدونه.

این طوری بود که تا گفت داستان چمدان . . .. بناپارت گفت بدو برو. اتفاقا داستانم در حیطه  منطقه بازار بود و جایزه هم در همین رابطه بود. نیم خیز بودم که گفتم آخه چمدان من که چرمی نبود؟؟

از آن لحظه به بعد میدانستم که دیگر امکان ندارد اسمی از داستانم برده شود.

اعلام جوایز ساعت هشت تمام شد بعد از آن اجرای موسیقی زنده بود و بعد شام که برای هیچیک نماندم. فضای بیرون سالن سرد و تاریک و ساکت بود. درب شرقی که از آن وارد شده بودیم بسته بود. تک و توک راه افتادیم به سمت درب غربی در خیابان 16 آذر. پیش از ما معاونت شهرداری با ماشین شاسی بلندش از دروازه آن در رد شد و رفت ولی تا وقتی ما به سرعت قدم رو، به در رسیدیم دربان درها را شش قفله کرده و دررفته بود. گیر افتاده در دانشگاه تهران جایی که هرگز رابطه خوبی با آن نداشته ام. فکر کردم قضیه شده سعی بین صفا و مروه. سایه هایی به سمت جنوب میرفتند. دنبالشان رفتیم. در انتهای جنوبی خیابان 16 آذر بالاخره در باز بود. فکر کرده بودم برای نماز جمعه گروگان گرفته شدیم. حالا باید میرفتیم به انقلاب و بلوک مشهور نما و سردر دانشگاه تهران را رد میکردیم.هنگامیکه عازم مراسم بودم مادم وقتی من را دید که چکمه هایم را میپوشم گفت یک چیزی بپوش راحت باشی. گفتم راه نمی رویم که.... ولی یک چیزی را نادیده گرفته بودم برنامه ریزی ایرانی را؟!

همان یک بلوک را هرگز در عمرم گز نکرده بودم. ساعت هشت شب دست به دست بناپارت بر خیابان انقلاب در قعر آلودگی . خیلی رومانتیک ولی مسخره. بالاخره وقتی هن و هن کنان سربالایی خیابان قدس را رفتیم و به ماشین رسیدیم دیدم آقای آئین نوروزی که برنده پارسال و یکی از شاخه های امسال بود پشت میله ها ایستاده و سرگردان است گفتم بروید آن طرف بعد از انقلاب دوباره برگردید همین جا یا از میله ها بالا بروید.

بالاخره  با بخاری ماشین بود که یخم شکست و بچه ننه وار به مادرم زنگ زدم تا بگویم به همین که هست قناعت کند.

در میان راه که بناپارت رفت تا به بیمارش سر بزند پست ریزه میزه ای گذاشتم .

نزدیک خانه رسیده بودیم که بناپارت در مقابل یک گل فروشی ایستاد گفت برو برای خودت نرگس بخر. همیشه آدم نباید اول باشه. هر کس هر چیزی که برد برد مهم نیست. مهم اینه  از بین همه اون آدمها تو میدرخشیدی .هیچ کس مثل تو نبود.

بوی گلهای نرگس را به روح میکشیدم و فکر میکردم درست میگوید من از مدرس صادقی خیلی خوشگل ترم.

+ نوشته شده در  جمعه ۴ دی۱۳۹۴ساعت 13:20  توسط ف. گل سرخی  | 

مراسم تمام شد الان  ر راه بازگشتم.به طرز مظلومانه اي دو ساعت كف زدم و يكبار در اثر تشابه اسمي يك داستان با داستانم نيم خيز شدم. داستانم تواني نداشت دوستش  داشتم مثل همه مخلوقاتم ولي كاش به مرحله دو هم راه نمي يافت. در هر حال شرحش بماند تا بعد فقط اطلاع دادم. 

حالا تنها در اتوموبيل بناپارت در يكي از كوچه هاي فرعي خيابان خالد اسلامبولي نشسته ام. خودش رفته به بيمارش در بيمارستان سر بزند. يك كارگر سقوط از ارتفاع ١٥ متر در حالت هپروت .همه ساختمانها تجاري هستند و تاريك و ساكت و بي روح  و هنوز سرماي نفس گير تالار فردوسي دانشگاه تهران درتنم مانده. شايد خودش داستاني بشوداين سرما و اين كوچه بن بست و اين تاريكي

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ دی۱۳۹۴ساعت 20:55  توسط ف. گل سرخی  | 

دوستان امروز اختتاميه دومين دوره داستان تهران است . سال گذشته در برج ميلاد بود امسال تالار فردوسي دانشگاه تهران. پارسال كه داستاني نفرستاده بودم خيلي ريلكس رفتم نشستم و لذت بردم ولي امسال كه داستان داده ام و الله بختكي اسمم جز نود نفر داستان راهيافته به مرحله دوم است، از صبح دل توي دلم نيست. فكر كنيد يكي از نود نفر در جايزه فرعي ولي من باز هم منقلبم. وقتي بازگردم حكايت ميكنم چطور بود؟ چي بود؟و البته چي شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ دی۱۳۹۴ساعت 12:0  توسط ف. گل سرخی  | 

مدتی پیش نوشته ای از ابی خان نبوی میخواندم ( ببخشید از این اسم گذاری ) که تعدادی از خواننده ها و هنرمندان عرب را معرفی کرده بود. کنجکاوی غریبی پیدا کردم که بتوانم کارهایشان را بشنوم. گرچه عربی که در دبیرستان خواندم هیچ جوره از گلویم پائین نرفت و هرگز نتوانستم سر از رمزهای پیچیده اعداد و افعال در بیاورم ولی شنیدن ترانه هایش را دوست دارم آن هم وقتی بفهمم . کارهای عربی دالیدا یا خالد صحرا را شنیده بودم ولی آنها عربی رومی میخوانند. خلاصه یک جور قلقلک داشتم که با پیدا کردن کانال شهر ترانه در تلگرام سیراب شدم. از میان آن خوانندگانی که دنبالشان بودم یکی ماجده الرومی بود و یکی فیروز که از هر دو ترانه ای پیدا کردم و شیفته ترانه کلمات ماجده الرومی شدم. ترکیبی از تغییر لحنها و ریتمها و خلاصه شعری پر از کنایه و البته مفهوم. کار خوبی که کانال کرده است اینکه هم نسخه ام پی تری را گذاشته و هم فیلمی از ترانه با زیر نویس فارسی.

خلاصه الان ماجده می خواند و من مینویسم. با غمزه و لهجه عربی. من می روم به دنیای لبنانی که نمیشناسم. دنیای عشقهای مظلومانه زنانه که در شعر ها بروز می یابد. با خودم آرزو میکنم عربی را خوب بلد بودم و دنیای افسانه ای فرهنگ و ادبیات عرب را پیشتر ها کشف میکردم. فکر میکنم تمایل سالهای پس از انقلاب به تقلید از عقب افتادگی های جامعه عرب باعث شد ما برداشت غلطی از عربها به دست بیاوریم که البته با خاطرات 1500 ساله مان ترکیب شد و امروزها با روان پریشی عربی که به جان خاور میانه افتاده کاملا طبیعی جلوه میکند.

این زن و مردهای عربی که با عقده نهفته مردم معمولی را درو میکنند و اغماض بالادستی ها در برابر کشورهای منشا این حکایتها . همه دلایل خوبی برای پشت کردن و نشناختن ایشان است اما ماجده خوب میخواند.

 

بگذریم

یادتان هست در مورد خودکشی نوشتم؛ متعاقبش برای بناپارت یک مریض بیست و سه ساله آمد که خودکشی کرده بود. پریدن از بلندی. این چندمی است که رد طی این سالها از او شنیده ام . قبلی یک دختر جوان بود که از پل عابر پیاده پریده بود وسط اتوبان!

دخترک هیچ وقت عادی نشد. من بعدها هم دیدمش. یک بار با سی تا گوشواره یک بار با موی قرمز یک بار هیپی یک بار پانک و . . . اما این بار پسرک را در بیمارستان مهر خوابانده بودند. همه جا شکسته از جمله فک پائین از چند جا. به غیر از لگن و ران و دست و بال. خطر آمبولی داشت . در تنها ویزیتی که ناپلئون سراغش رفت پرسید بود : فکم کج میمونه ؟ بد میشه؟

آخه برادر من چرا پریدی؟ حالا ناقص و درد ناک و گران قیمت دوباره به زندگی بر میگردی با خاطره وحشتناک لحظه پریدن. بیمار را منتقل کردند یک بیمارستان دیگر و من  دیگر از او خبری ندارم . من و بناپارت نفس راحتی کشیدیم . این روزها طبابت کردن به خصوص برای بیماران پر مشکل و بی ثبات بسیار مشکل است. تقریبا ماهی نیست که با عواقب طبابت رو برو نباشیم. خنده دارترینش برای یک جراح اتهام قتل غیر عمد است که به راحتی به ریش آدم بسته میشود. یعنی چنین قوه قضاییه ای داریم که مرتضوی کربلائی میشود و ما . . .

بگذریم

حالا احمد کایا میخواند. یالان عشق

این شبهای اخیر یک سرگرمی جدید دارم. تقریبا دو سالی میشود که به لطف شهر داری و مدل شهر سازی بلبشویش در نزدیک منزل ما یک باب غول دولتی ساخته میشود.

خانه های مصادره شده که پس از سی سال رسشان کشیده شده و اموالشان مفصل غارت شده و خلاصه مخروبه شره اغلب مثل زنان هرجائی به آخر خط رسیده دست به دست شده و آخر سر جنازه شان میرسد به یک اداره جدید که بکوبد و بساز . حالا وسط یک محله مسکونی است باشد چشم ضد انقلاب کور.

یک غول 18 طبقه با 8 طبقه زیر زمین که به تصور زندان اسکندر باشد تا ساختمان داده پردازی وابسته به بانک مرکزی.

حالا تفریح من چیست؟ رصد جرثقیل که بازوهایش را تا توی دماغمان می چرخاند. شبها دو پروژکتور آفتابی قوی آن را روشن میکنند. نور اتاق خواب را روشن میکند و گاهی که جرثقیل میچرخد و نور هم همراهش من هوایی میشوم. من یک توهمی دارم که فکر میکنم نور مطهر و پاک کننده است. نور مهتاب از همه بیشتر ولی نور زرد مصنوعی چرثقیل که میچرخد سایه ها جابه جا میشود و باریکه ای که از لای پرده وقیح تر از بقیه رو ی صورت بناپارتِ خواب میافتد جا به جا میشود و میرود روی صورت میکرو که با اغماض من هنوز گاهی سر شب پیش مادر می خوابد. نور نوعی حالت فیملی به اتاقمان میدهد. گاهی حتی پرندگان متوهم میشوند و نیمه شب می خوانند. طفلکها تصور میکنند صبح شده . یک خورشید متحرک بزرگ که یک دفعه بالای سرمان نصب شده و نور کاملا مصنوعی اش اتاقم را رویائی میکند. اینها بازیهای من هستند.

در هفته گذشته شش قسمت مجموعه شهرزاد را دیدم از بس که جناب ب ی ب ی س ی انگولک کرد. متخصص نشانه شناسی آورد و ترانه چاووشی ار جداحی کرد و . . . خدا لعنت کند دایه مهربانتر از مادر را . بخش اول و دوم سرایل میخکوب کننده بود. قصه قوی است. یک قصه عشقی یا چینش درست و تلاقی آن با کودتای 28 مرداد هیچ بار معنائی خاصی با داستان عشقی ندارد. این حکایت مکرر 300 سال اخیر ایران است که هرکس میتواند افتخار کند و بگوید یک کودتا یک انقلاب یک شورش و یک جنگ را به چشم خود دیده است.

از آن جا که بعد از سه سال خوردن قرصهای بی خیالی سیتالو پرام را قطع کردم تا خود خودم باشم با همه غرغرها و عصبیتهایم ( نشانه اش میل به کشتن چه خود چه دیگری) در پایان قسمت دوم زار زار گریه میکردم. نمیدانم همذات پنداری با تاریخ ایران بود یا قوت داستان ولی قصه یک سر و گردن از داستانهای دیگر برجسته تر است منتها ساخت داستان به ظرافت قصه نیست. جای دقت ها و وسواسهای علی حاتمی وار خالیست و قد و قیمت او را یکه نگه میدارد. چله تابستان یقه اسکی به تن کردن و عدم تطابق زمانها گاهی اذیت میکند. در پایان قسمت ششم قصه یک جور پدر خوانده ایرانی است که عناصر ایرانی مثل چهار قد هم دارد و گاهی نامی از مصدق برده میشود ولی بازی علی نصیریان یک یادگار عالیست ( پاینده باشند) و گاهی جمله هایی دارد که تن آدم به لرزه میافتد مثل نظر دادن او در باره نیروهای خود جوش که پس کله ام از شنیدنش تیر کشید. ترانه چاووشی هم که به جای خود قلقلکی هایی دارد و من امیدوارم با انگولکهای ننه سی و بقیه تجزیه و تحلیلگران آن سوی آب مشکلی برای نویسندگان (نغمه ثمینی و حسن فتحی) پیش نیاید و ما هم دلی از عزا در آوریم و بتوانیم بعد از عمری یک مجموعه ایرانی ببینیم .

توصیه میکنم سریال را تا هست ببینید و گاهی مثل من گریه کنید. اگر هم سیتالو پرام میخورید مثل درخت عرعر به آن نگاه کنید و البته خودکشی نکنید یک وقت نمیگیرد آدم چوب دو سر زمرد میشود با فک کج و پای درا کوتا تا به تا

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ آذر۱۳۹۴ساعت 10:58  توسط ف. گل سرخی  | 

واکنشهای دوستان به قضیه خود کشی خیلی برایم جالب بود. سخت به فکرم انداخت. چه آنها که خودکشی را مذمت میکردند چه آنها که آن را مثل من یک سلاح مخفی در جیب میدانستند ولی به هر حال به آن فکر کردم.

 

در مورد زندگی چی میشود نوشت؟ زندگی و نفس کشیدن مثل یک توهم خیلی شیرین است . جذاب و دلبرانه . گذر فصلها با غمزه های طبیعت و آمیختن این ها با احساسات آدمی؛ چه کسی میتواند منکر این باشد که زیباست. حتی در میانه جنگ و جنون و خونریزی اگر بتوانی گوشهایت را بگیری و با یک فلسفه خیام وار زندگی کنی چطور ممکنه زیبائی اش را منکر شد؟! از همه این ها ناجورتر این است که زندگی بهانه های ساده خوشبختی را به آدم تحمیل میکند. رویا ساختن برای آینده و از همه قوی تر تصور معشوق آینده تقریبا تمام نوجوانی و جوانی آدم را میخورد.

تمام دنیای نوجوانی ام را تصور لحظه آشنائی با معشوق پر کرده بود. اینکه چطور مثل فیلمها من را در آغوش میگیرد یا التماسم میکند و چطوری ابراز عشق میکند. چقدر سوزناک چقدر دردمند. پس از گذر از این مرحله نفس گیر که مثل لحظه به قله رسیدن قطار شهر بازی است . رویاها هم تاب بر میدارند. یک مدتی گیج میشویم ولی بعد به یک بهانه ای زنده میمانیم. بچه ها . آشناها. خانه خریدن. ماشین عوض کردن. سرو همسر. . . . خلاصه سر کار باقی میمانیم ولی چیزی که باعث میشود من همیشه به آن سلاح مخفی فکر کنم میدانید چیست؟ من به الهه فورچونا فکر میکنم همان که دو باتن در تسلی بخشی های فلسفی یادش کرده همان که سنکا همیشه به او نظری انداخته است.

از آنجا که بخش بزرگ جذابیت زندگی در مرگ و نیستی و تمام شدن نهفته است من همیشه نگرانم که الهه فورچونا با قداره در پشت سرم باشد. این طور وقتها به خودم میگویم : مال و منال  می خواهم چه کار ؟ گور پدر دنیا. تلاش برای چی بکنم. ؟ با چی بجنگم سر چه چیز بجنگم؟ من از باختن می ترسم . من از دل کندن ، از بریدن  و از ترک شدن میترسم. پس دل نمیبندم و نمیخواهم .اصلا تنبلم هیچ چیز را به هر قیمتی نمیخواهم . نمی ارزد. بیش از همه اینها مگر مرگ آرامش مطلق نیست. استراحت مطلق نیست؟؟

گاهی با خودم می گویم بگذار بگذرد تمام شود . مثل یک تئاتر پیچیده و طولانی که زیر گریم سنگین آن حس بدی دارید. هر لحظه نگران جملات نقش هستید و آرزو میکنید پرده سنگین فرو افتد و نگاه های خیره منتقدین تمام شود. ما هم بالاخره تمام میشویم . چه بخواهیم چه نخواهیم و این تمام شدن آنچنان برایم سنگین و ناعادلانه می آید که گاهی دوست دارم بگویم بیا بگیرش من نخواستمش .

از همه اینها دردناکتر این است که در دین و آئین ما این کلمه شُکر، پدر از پدرمان در می آورد. باز شُکر گزاری خوب است . ناشکری است که همچون یک سلاح لیرزی اتمی در دست کائنات است تا با آن ما را نشانه بگیرد و نابودمان کند. این گردونه خفه باشید و شکر کنید من را عاجز میکند.

نوجوان بودم که معلممان انشایی در مودر امید به ما داد. من از امید بیزارم . گرچه به طور مسری و ویروسی همه به آ« مبتلائیم ولی فکر نمیکنم کثیفتر از این کلک روانی برای بشر آفریده شده باشد. امید به فردا به آینده به سال بعد به سالهای بعد . . . .

زندگی همین است همین آش و همین کاسه . انسانها علی رغم همه پیشرفتهای مادی همان شامپانزه هایی هستند که مثل من عضو ده شبکه مجلل تلگرامند و یک اکانت در فی  س بوک دارند. همان جنگها همام ستمها همان آه و ناله ها با دیدن جنازه فاسد شده بچه ها و همان فغانها بابت ظلم به زنها و . . .

بله هر چی فکر میکنم میبینم سلاح مخفی مثل کارد سنگری در جیب لازم است. در نبودش حس خفقان حس ظلم و حس بی چاره گی دارم. فقط با داشتن این حق انتخاب است که میتوانم تحمل کنم همه این شیرینی تحمل ناپذیر را

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ آذر۱۳۹۴ساعت 12:41  توسط ف. گل سرخی  | 

فرض بگیریم که من در یک لحظه دیوانه وار تبدیل به یک آدم دیگری شوم. فرض کنیم فرشته مهربان تپل و مپل کارتون سیندرلا با چوپ جادوئی اش من را تبدیل بکند به یک مرد قاط قاطی لاغر و دراز و جوان . از اونها که در دهه پنجاه نماد ظلم حکومت پهلوی بودند . با سبیلهای دراز و چشمهای مظلوم نما. اونها که یک چیزی بین تبعید یا وظیفه را در یک دهی در دور دست طی میکردند. به عنوان سپاه دانش یا معلم یا . . . اصلا فرض کنیم پرتاب بشوم به یک زمان بی زمانی .

 آن وقت من با یک لاقبا و یک ساک زپرتی از مینی بوسی پیاده میشوم، تا جاده دراز و بی انتهایی را که در بیابان مثل مار مرده روی دشت افتاده پیاده گز کنم. به سوی ده کوره دور دستی که مردم معصومش  نه هرگز مارکس را  شناختند و نه جز گندم و محصول ارزشی برای چیزی قائلند. مردمان زرنگی که در محدوده ده کوره خود انواع خباثتها را برای زنده ماندن تمرین میکنند.

شاید هم لازم نباشد عازم یک ده باشم . نه بگذارید من همان آدم یک لا قبا باشم با همان ساک ولی به سوی هیچ کجا گام بزنم. در پائیز دشت و در میان سوز و صدای باد و در غبار حاصل از عبور کامیونهای گذری گم شوم. حوصله آدمها را ندارم . حوصله کدخدا و دخترش و همان قصه و افسانه های باسمه ای انقلابی و مذمت فئودالی را دوست ندارم .دوست ندارم کلیشه وار روستاییان مظلوم را تصور کنم.  دوست دارم در جاده ها گم باشم.در قهوه خانه بین راهی را باز کنم و در سکوت سقف بلندش و نور آفتابی که از شیشه های آن میگذرد روی صندلی لکنتی بنشینم و به قهوه چی که اصلا بودنش در آن بیابان بی معنی است سفارش نیمرو و چای بدهم . چای را در استکان لب پر کثیف بخورم و بدون رد و بدل کردن کلامی قهوه خانه را ترک کنم و بزنم به بیابان .

 شاید در میان یک راهی، در یک گداری ساک ارزان قیمت برزنتی را روی زمین بیاندازم  و با چشمهایی مثل کلینت ایسوود به دشت خیره شوم و سیگارم را گوشه لب نگه دارم؛ بعد خم شوم و دست در ساک کنم و از عمق حقیرش، یک کلت خوش دست و کار کرده را دربیاورم و قبل از اینکه مارمولکهای کنار جاده فرصت حرکت داشته باشند بگذارم زیر چانه ام و بچکانم .

بعد از این را ، دشت میداند و مارمولکها و کامیونی که بار چرندی دارد و از انتهای جاده نزدیک میشود بی آنکه بتواند تشخیص بدهد این مرد قاط قاطی که کنار جاده بوده کی و چیست. قهوه چی ساک را جستجو کند و هیچ چیز نیابد جز کاغذ پاره هایی بی معنی و هیچ.

 

میشود جور دیگری هم باشد . من کسی باشم چه زن و چه مرد که با دلی پر تب و تاب در هیجان رد کردن مرز در دهستانهای غرب ایران با قاچاقچی های ناشناس تماس بگیرم و همچنانکه در وحشت و ترس مرز نامرئی را پشت سر میگذارم به همه گذشته فکر کنم. در تمنای هر یک وجب خاک وطنم بلرزم و مرز را پشت سر بگذارم. زیر انبوهی نخاله ساختمانی و چند متر موکت کهنه پشت یک وانت خاکستری. در تاریکی مطلق و بی هوایی به صداهای ترسناک گوش بدهم و هو هوی باد وطن را به خاطر بسپارم.

میشود هم اینها نبود. میشود یک مادر بود در شهر تهران که دود فرو میدهد و برای بچه هایش آب پرتقال میگیرد تا دودها را خنثی کند و دائم به جاده فکر میکند. به راه های نرفته به شهرهای ندیده و به دنیایی که لانه کاغذی مادرهای مثل او را تهدید میکند. به آدمهای دیوانه ای که نه جاده ها را دوست دارند و نه مارمولکها و نه وطنها را

بگذریم

بالاخره روز پنج شنبه بعد از دو بار تماس از جانب روزنامه سپید که میخواستند لیست پزشکان نویسنده را اعلام کنند که هر کس کجا میرود؛ اعلام کردم که بین 4/30 تا 5/30 به شهر کتاب آرین میروم . تا لحظات آخر دنبال این میگشتم که ببینم اطلاع رسانی شده یا نه و اگر نه خودم را از این ملاقات غریب نجات دهم . اضطراب بدی داشتم که بناپارت تمام سعی اش را میکرد که آرامم کند. بچه ها خوشبختانه نیامدند . میدانستم هیچ کس تمایلی به دیدن من ندارد اصلا من را نمیشناسد که تمایلی داشته باشد. بیشتر نگران این بودم که با یکی از آن محافل سخت هنری رو برو شوم که عده ای تحمل ناپذیر در آن وول میزنند. آدمهایی که نمیشناسم و باید بشناسم. گروهی طفیلی ها و گروهی عاشقها و پچ پچ کنها. از شدت اضطراب حس میکردم حلقم گره خورده است. حس حقارت در برابر آنها که بزرگند و حتی آنها که بزرگ نیستند.من در محیطهای شلوغ حالت مرگ میگیرم و حافظه مخدوشم آبرویم را هم میبرد و اصولا رابطه ها و آدمها را درست نمیشناسم و به خاطر نمیسپارم.

شهر کتاب خلوت و معقول بود و جز مسئول شهر کتاب که سالهاست بعد از هفت ایشان را میشناسم کسی نبود که سلام بکنیم.  گشتی در کتابها زدم. بناپارت نگران بود کسی کتابم را بخواهد. امضا بخواهد. عکس بگیرد. ولی من و او بودیم و کتابخانه گرم. کتابی از آلن دو باتن پیدا کردم در باره عشق. آن را شروع کردم . دو باتن پیچیده مینویسد ولی مگر ما آدمها پیچیده نیستیم ؟ اگر عاشق شدید و اگر نشدید حتما بخوانید ولی اگر شدید واجب است. اگر چه مدل عشق غربی و شرقی متفاوته ولی نوشته هایش انسانی اند.

به هر حال مدتی هم مشغول کتاب موزه معصومیت پاموک بودم که ترجمه خانمی به نام طباطبائی بود . شنیده بودم که ترجمه و جرح و تعدیل ، بسیار سطح کتاب را پایین آورده و آن را تبدیل به چیزی کرده مثل سریالهای چرند ترک. مشغول خواندن شدم. دختری با پدرش یا نمی دانم عمویش آمده بودند کتاب بخرند. دنبال رمان میگشت رمانهای بلند. کتابدار معرفی میکرد. دن آرام . جنگ و صلح . ابله . هیچ کدام مقبول نمی افتاد. صدایشان تمرکزم را میبرید. گمگشته بود ولی مشتاق . باز همین هم چیزی بود.

تحمل گرما برایم غیر ممکن شده بود. کاری نداشتم کتابم را خریده بودم و حوصله ام سر رفته بود بناپارت کتابی را نشانم داد. از همین کتابهای کوچک این روزها که سعی میکنند ما را متقاعد کنند که دنیا خوبه و ما فقط باید از ته دل آروز کنیم تا به آرزو مون برسیم. من  نمی دونم این ته دل که میگویند به آپاندیس میرسد؟ بگم لعنت بر پائولو کوئیلو؟

اسم کتاب : خودت را از برق بکش. عنوانش عالی بود می توانستم یک دو جین از این کتاب را صرفا به خاطر عنوانش به نیم دوجین از آدمهایی که برق دارند هدیه کنم ولی در جا عنوان توهین آمیز بود.

علی رغم اصرار بناپارت که هنوز هم امید داشت زنش شخصیتی  باشد از کتابخانه بیرون زدم. هوای بیرون خنک بود. حس کردم خنکی در روحم نفوذ میکند. آرام شده بودم. به بناپارت گفتم. بازویم درد گرفت از بس امضا دادم. دیگر بعد از 16 سال نیازی نیست برای هم ژست بگیریم هر چند من هیچ وقت این کار را نکرده ام.هر دو خندیدیم .

روز باشکوه کتاب خری و کتاب خوانی تمام شد . حالا سه تا کتاب هم زمان می خوانم. عشق دو باتن. مردم در سیاست ایران از آبراهیمیان و هنوز استانبول پاموک.

از میان همه دوست دارم بتوانم آبراهیمیان را پیدا کنم و بپرسم بعد از این همه تاریخ نگاری چه امیدی به ایران داری؟ آیا امیدی داری؟.

اگرچه خودم یک پاسخ زودهنگام دارم . من رای میدهم . اسفند را میگویم برای مجلس. رای میدهم و تا حد توانم دیگران را تشویق میکنم که رای بدهند. رای میدهم تا چشم هر کس که دوست دارد من رای ندهم آب مروارید بگیرد. رای میدهم حتما، یا کلت کار کرده را از ساک برزنتی در میاورم و زیر چانه میگذاریم و ............ خلاص . بعد میگویند فلانی را یادته همون سالی که جنگ جهانی شد خودش را خلاص کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ آذر۱۳۹۴ساعت 9:49  توسط ف. گل سرخی  | 

مطالب قدیمی‌تر