چراغهای رابطه خاموشند

تصمیم داشتم هر طور شده لب تاب نفتی ام را که بدون برق کار نمیکند ببرم بکشانم کنار دریای اژه تا از همان فضا بنویسم . در یک تراس مشرف به دریای آبی که گاه گاهی کروز مسافران خوشبخت از افقش عبور میکرد. جایی که با نرده های چوبی قرمز و صندلی های چوبی مدل لهستانی و چندیدن فار دریائی چوبی تزئین شده بود و کشتی کوچک بادبانی محل نگهداری لیوانها بود . یک جور بوی چوب میداد و غروب به غروب در فارهای تزئینی شمع روشن میکردند و در شکافهای بین آجرهای قرمز دیوار نیز نور ضعیف شمع تکان تکان میخورد. این بساط بود تا خورشید قرمز میشد و به تندی فرو میرفت و همه چیز در هاله نارنجی رنگ فرو میرفت. چوبهای قرمز و نارنجی و شمعهای سو سو زن. سکوت دریا . باد و چوبهای قرمز و شمع. برای روحم تزئین شده بود.

ولی ننوشتم . هر شب با خودم فکر کردم کجای لابی بزرگ هتل بنشینم که بتوانم دو غزال رعنا را ببینم که یکی پیانو می نواخت و یکی ویولون و چگونه برای وبلاگم بنویسم اما ننوشتم. می دانید چرا؟ چون بالاخره بعد از 5 سال نوشتن وبلاگ یاد گرفتم که حرفم را مزه مزه کنم. فکر کردم باید از سوژه فاصله بگیرم باید احساست نارنجی مهار شوند تا بعد بتوانم با یک روال منطقی تر بنویسم. یاد گرفتم کلمه ها را یک کمی در دهانم بخیسانم. اگر یاد گرفته باشم.

قبلا یک بار دیگر هم گفته بودم که هر شهری باید در کنار یک رود یک دریا یا یک دریاچه باشد. هر شهری در حضور رفت و آمد کشتی ها یی که با خود مسافرین متفاوت حمل میکند زنده تر میشود. وقتی هواپیما از گزل ازمیر دور میشد( نامی که اهالی ازمیر به آن شهر داده اند) . خط روشن ساحل دریا و کوچه ها و خیابانهای روشن شهر که با نورهای منظم و زرد رنگ روشن بودند من را باز هم به یاد داغ دلم تهران انداخت. کاش تهران دریا داشت . کاش هر روز یاکتهای(قایق) خصوصی و کروزهای شش طبقه اعیانی و حتی قایقهای ماهیگیری کوچک در ساحلش به هم تنه می زدند و با هر نفری با  نسیمی از دنیاهای جدید  از آن پیاده میشد. اروپائی های گیج و منگی که به ازمیر آمدند تا شهر شش هزار ساله افسوس را ببینند . همان شهر پادشاهی دقیانوس را با اصحاب کهفش و بعد بروند سری بزنند به آخرین اقامتگاه مریم مقدس پس از داغ دار شدنش و یا بروند در لبه های آبهای سرشار از کلسیم پاموکاله ولو شوند. پیر زن ها و پیر مردهای باز نشسته . آدمهای پرت و پلا . ملبانهایی که دیگر از نخوردن ویتامین سی اسکوربوت ندارند ولی شغلشان پر از دل کندن است و خلاصه صندوقچه ای از گنجینه های فرهنگهای باز و متفاوت. دریا مادر است.

ازمیر قدمت زیادی دارد. تا نزدیک صد سال پیش یونانی بوده است و امروز هم به اردوغان یک بام و دو هوا رای نمیدهد. ازمیر چموش تر از فلات آناتولی است و روز به روز با مردمی در گذر از دریا نو به نو میشود. ساعتی دارد که صدو ده سال پیش از جانب صدر اعظم آلمان به این شهر هدیه شده که هنوز ابلهانه کار میکند . انگار نمیشود مثل بسیاری از ساعتهای نصب شده در  شهر من تهران، در بی حرکتی تنبلانه فرو رفت.

فاصله محل اقامت ما تا ازمیر هفتاد کیلو متر بود و من چهار بار این مسیر را رفتم و برگشتم. رفت از فرودگاه به هتل. رفت و برگشت یک روز گشت در ازمیر و یک بار دیگر برگشت به فرودگاه در روز آخر. طبیعت خاصی دارد. چیزی شبیه کلاردشت که خشکتر باشد . شبیه مرزن آباد اما در کنار دریا. با بادی خنک و دریائی تمیز و پر از خزه در کنار و مرغان دریائی و درناها و پلیکانهای رها. کوش آداسی در نزدیکی ازمیر نام اصلی اش جزیره کبوتر بوده است پس طبیعی است کفتر باز و کفتر هم ببینید.

دهکده هایی در میان راه، با مردمان عادی ترکیه که نه چشم روشنند و نه با کفش پاشنه 14 سانت میروند دم در را جارو بزنند و مثل دهکده های خودمان مملو هستند از کنجکاوی و حتی ملال هنگام غروب که همه آنها را میکشاند به چایخانه دهکده. این چایخانه های ترکیه یک رازی با خود دارند . جذابیتی فوق العاده و صمیمیتی کم نظیر. در هر گذری میزو صندلی های چوبی بی تکلف که بی برو برگرد رو میزی پارچه ای تمیزی داردو چای که بی شک در استکان کمر باریک و در نعلبکی ارائه میشود. غلیظ و جوشیده و لب گس. اتفاقا من یاد رستوران پر دبدبه و کبکبه شاندیز جردن افتادم که کبابش قیمت کباب گوشت مونیکا بلوچی را دارد ولی روی هر میزی صد لایه نایلن چسبناک یک بار مصرف کشیده اند!

به هر حال در غروبهای نارنجی رنگ که نسیم خنک از دریا می وزید از دهکده ها و شهرکها که می گذشتیم حس میکردم دلتنگی غروب از سیارک شاهزاده کوچولو تا هر نقطه کره زمین تا هر نقطه از هر کره در این منظومه شمسی یک جور دل آدم را ریش میکند.

خوشبختم که وقتی اولین بارها به ترکیه رفتم مهمان یک خانه بودم و خانواده میزبان ایرانیانی بودند که به ترکیه خیلی علاقه داشتند و من را با فرهنگ مهربان مردم ترک آشنا کردند در غیر این صورت این هتلهای پر زرق و برق با همه امکانات محشرشان که تنبل خانه های عالی هستند مثل ایستگاه پرواربندی آدم را از فهم فرهنگ هر مکانی محروم میکنند.

مسافران روس و بلاروس با اکثریت مطلق در کنار بلژیکی هایی که پرچمشان را به نرده های بالکن اتاق هتل آویزان کرده بودند و در جوار ایرانیانی که توصیفشان همان چیزی بود که من را به تامل وا داشت.

روسها خانواده دوست. غرق در گفتگو با فرزندان خود یا بازی با آنها و تشنه هندوانه و کلا بی رودربایتسی در تنه زدن و سبقت گرفتن هنگام غذا. اهالی بلاروس هم به هم چنین . بلژیکی ها یک کمی بی سر و صدا تر و در آخر ایرانیان.

ایرانیان یک راز بزرگند. زن ایرانی در خارج از کشور تابلوی رنگ آمیزی شده غلیظی است با تکبر و تبختر که کلیپس سر و ماتیک بی ربط  قرمزش هرچقدر هم شیک و پیک و آلامد و مو طلائی باشد لوا ش می دهد. همان تکبر بی دلیلش . به خصوص که در برابر نمونه های خوش قد و بالای کشورهای اروپائی با سادگی و لطافت و بی ادعاییشان اصلا تکبر معنی ندارد. اما زن ایرانی با گامهای محکم قدم بر می دارد  و شاید فکر میکند دیدید من اونی که تصور می کردید نیستم. من اینم.

ملغمه ای از اعتقادات و سنت شکنی ها . بطری مسکرات به دست در حالی که روی لباس شنا شلوار کوتاه می پوشد میپرد در آّب. ولی موهایش را خیس نمیکند. منطقه عمیق نمیرود. شنا نمیداند ولی داوطلب رقص است.

 

باید تقیه کنم. باید مزه مزه کنم. باید گوشهایم را پر از سرب میکردم تا نشنوم. نمیشد. خانمی که از طرفهای رحمت آباد اصفهان آمده بود پیشنهاد کرد با او همپیاله شوم. گفتم ممنونم من مشروب نمیخورم. این کاره نیستم و نشدم. گفت من رفتم برای خودم از بیرون خریدم این هایی که توی هتل میدهند فقط کلیه تمیز میکند!! اثری ندارد.

مادرم همراهم بود نگاهی به هم کردیم. خانم دور شد و پسرش را صدا زد: آتیلا .... بیا ضد آفتاب بزنم. برو برای خودت نوشابه بگیر. بگو آی وانت بلو کوکتیل. نو الکل

نشد که نگویم . حالا باز محکوم میشوم به اشاعه ......

از طرف دیگر خانم ایرانی با لباس شنای بورکینی که زشت ترین طراحی دنیاست با یک کلاه حموم در صف فرود از سرسره های آبی با ارتفاع 400 متر؟! خدایا این وسط من چه گندی بودم که آفریدی؟ من که نیم دونم مردم یا زن ؟ من که دلم میخواهد با ماهی های دریای اژه همسفر شوم.

مرد ایرانی یک دفعه روشنفکر میشود. زنش را سُر میدهد برود مسابقه رقص بدهد. پز میدهد که زنش هر چه بنوشد ککش هم نمیگزد. مرد ایرونی پای همه مسابقه ها . با حال. در حالتی نیم هسیتریک زیادی میخندد. بلند و بی محابا. سعی میکند روشنفکر باشد. فرق بین گارسن و رفیق و زن مردم را یک کمی مخدوش میکند و یک دفعه گارسن کنار آّب را با لباس کار و کفش و ساعت پرت میکند وسط استخر! زرنگ است زرنگی میکند. زرنگی های بی حاصل میکند و برای دیگران قپی می آید که امتیازات ویژه دارد. بلند بلند حرف میزند. بلند می خندد. اشارات سر یمیکند به رفیقش. به وقتش رگ گردن باد میکند و زن را ضعیف میداند. فرودگاه تهران همه پشم و پیلها ریخته و در صدد است افسر گذر نامه را یا مامور گمرک را مشت و مال بدهد.

خدایا من را ببخش.

اما گذشته از این ها من مسابقه لوس فینال جام جهانی را در مقابل پرده بزرگی دیدم که هتل در حیاط به پا کرد و با مردم دست زدم و جیغ کشیدم و ماکرو کلی دعوایم کرد که چرا جیغ میزنم. آلمانی بودم ولی برای بازنده هم دلم میسوخت. آلمانی بودم چون خسته شدم از بس به هر تیمی دل بستم باخت. خواستم سوار تراکتور بی رحم آلمانها باشم. ترکها هم آلمانی بودند و حتی روسها. البته تا تهش دوام نیاوردم . بعد از نود دقیقه ول کردم و رفتم ولی تجربه جالبی بود. اینکه آدمها قاطی پاطی با نظرات مخالف هم کنار هم بنشینند و همدیگر را تحمل کنند. چیزی که من ندارم .

در هر حال میدانم باز هم زیاده روی کردم و آرزو داشتم همه عکسهایم را می توانستم بگذارم تا ببینید. جدیدا این بلاگفای لعنتی هر عکسی را هم از گوگل میگذارم بهانه میگیرد که ال است و بل . راهی میدانید یادم بدهید.

 

در این میانه فارق از همه این سفرو حضر قضایای غزه آتشم زده . از هر دو سو کور چه موشک پرانها چه اسرائیلی ها و مردمان غریبش که با هر بمبی کف و سوت میزنند. انگار حیوانات.

 بیچاره بچه ها . بیچاره مردمان و بیچاره آدمیان. بیچاره مسافران هلندی و دانشمندان متخصص ایدز. بیچاره آدمهای دنیائی که هر کسی عبائی از بازار شام خریده خلافت اعلام میکند. خلیفه بسیار است رهروان اندکند. مردمان خسته از این همه رهروی کردن از ایده هایی که جهان را نه رنگین تر بلکه سیاه تر کردند مانده اند به کدام خدا پناه ببرند. کجا خدای مهربان خود را پیدا کنند که ظالمان را به صاعقه ای میزد.. آن خدا که میشناختیم کجاست که یک شبه با ابر طوفانی همه قدرت طلبان و جنگ طلبان و دروغگویان و دزدان و فاسدان و . . . را جارو کند و با خود به آسمان ببرد. اشکهای مردم سوریه و عراق و فلسطین و . . .. آب مقطر است؟ دلهایشان برقی است ؟ خدای این ها کجاست. چراغهای رابطه خاموشند.

 


برچسب‌ها: ازمیر
|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در یکشنبه 29 تیر1393  |
 سفر سفر
براي يك مدت غيب ميشوم . كوتاه و مختصر . آب و هوا عوض ميكنم و باز ميگردم خدا بخواهد با اخلاق بهتر. ممنونم از دوستاني كه عميقا مديون ايشان شده ام بابت دوستي خالصشان .

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در یکشنبه 15 تیر1393  |
 پوکیدم بنوازیدم

قصه در هم ریختگی من ادامه پیدا کرد اما برای بیان آن کمی باید صبر کنم. مسئله این است که در پست قبلی همه آسمان و ریسمانهایی که بافته بودم تا بپرسم آیا مهاجرت معکوس از مرکز به دیگر نقاط ممکن است یا نه ؟ تبدیل به خاکستر شد چون بیان یک مواجهه اجتماعی یا در اصل بیان یک تجربه نزدیک باعث شد دوستان بسیاری بقیه متن را رها کنند و از این قضیه مکدر شدند. خوب به خاطرر دارم که زمانی سردبیری مجله داستان از من می خواستند متن طنز بنویسم در رابطه با حرفه دندانپزشکی. البته من نه توانش را داشتم به طور دنباله دار بنویسم و نه اصلا تمایلی داشتم زیرا میدانستم حساسیت به خاطرات پزشکی در حد  لمس زخم باز است . هزارها و شاید میلیون ها انسان هستند که قضاوتهای تندی در مورد پزشک و پزشکی دارند به میلیونها دلیل موجه و غیر موجه که واردش نمیشوم  و من دوست ندارم این زخم را تازه کنم که گویا کرده ام.

 

 در تاریخ این وبلاگ محقر تنها باری که به پست قبلی سری زدم و سانسور کردم همین بار بود که متوجه شدم چرا یک مملکتی با این همه عرض و طول نیاز به ممیز ارشاد دارد. طبیعت ما طبیعت موشکاف و از پیش رنجیده خاطر است و هر یک کلمه ، قومیت و ملیت و دسته ای را به صدا در می آورد.

عرصه وبلاگ فرساینده و بی حاصل به نظر می آید و کماکان من را به سوئی سوق میدهد که باور کنم حرکتهای افراطی از آدمهای افراطی مثل ش . ن برای این ساطع میشود که از اخلاقگرائی فردی و دیکتاتوری های موضعی یک نفره خسته شده است. همه ما در درونمان ( توجه کنید همه) زورگوی کوچکی هستیم که اگر عرصه اجتماعی پنهانمان نکند حتما قصد فرمانروائی بر عقل و دلها و . . . داریم. نگاه از بالا به پائین. عصبیت. تحجر گرائی در ازدواج . مرفه بی درد بودن وفی البداهه متهم بودن به دلیل درس خواندن در دانشگاه غیر دولتی . زیاده خواه بودن و هزار قضاوت ریز و درشت دیگر که نه مستحقش بودم و نه حتی لیاقت تعاریف و تمجیدهایش را داشتم. این خودش جنون است که خودم را در معرض این گنه قاضیانی قرار دهم که نکته ای گفته و سپس در اقیانوس ناشناس ناپدید میشوند.

به هر حال دوستانی که حس کردند پست گذشته دیدگاهی از بالا به پائین داشته را دعوت میکنم یک بار آن را بخوانند. موقعیت من را فراموش و موقعیت خود را نیز فراموش کنند. متن را بی پیش داوری بخوانند.

از همین جا هم اعلام میکنم اگر پزشکی بی جا انگشت در دماغش کرد باید در ملا عام اعدام شود تا ازاین فرقه منفور برائت بطلبم. هرگز تصور نمیکردم شغلم موجب این همه پیش داروی در مورد نظرات معممولی ام باشد که از یکسو محکوم شوم که از بالا به پائین نظر میکنم و از سوی دیگر متهم شوم که چرا با توجه به شان پزشکی این طوری ازدواج کرده ام؟ که این اخری هنوز موجب حیرتم است که شان پزشکی چیست که ازدواج را مخدوش میکند. همه این بلاها از جائی بر سرم نازل شد که بر خلاف رسم معمول وبلاگ من با اسم و رسم خودم این دکان را زدم که معقول و منطقی نبود و نیست و شاید و باید یک روز در هیاهوی میکده گم شوم .

 

بگذریم که مسلما مجددا نقش کیسه بوکس خواهم گرفت. به واقع این بار خودم را آماده کردم . باداباد

ادامه قصه در هم ریختگی من پس از سفر به تبریز با یک کلام قابل توصیف است. غیر ممکنه.

غیر ممکنه که کسی از آن شهرهای نازنین از آن زیبائی ها و آرامش ها دل بکند و بیاید در تهران بی درو بالون و زشت و بی رحم سکنی بگیرد و روح و روانش در هم نریزد.

 

....... نمیشود در نمی آید

 در حالتی هستم که همه جملاتم را سه بار مینویسم تا به جائی گیر نکند. نوشتن این گونه مثل نامه دادن به وزارت ارشاد می ماند.

بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم

 بی خیالش شویم.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در پنجشنبه 12 تیر1393  |
 سیب زمینی با سس کچاب

اما چرا سفر به تبریز باعث شد در هم بریزم؟. دیدن مال افتخار آفرین لاله پارک با وسعت و تنوع برندهای موجودش یا دیدن صفا و آرامشی که در ایل گلی ساعت نه شب هست و یا حتی منظره ابرهای کومولوس بر فراز آسمان تبریز که زیبا و پر آب و غبطه بر انگیز بودند؟

 

همه اینها بود ولی در اصل نکته کهنه و مسکوت مانده ای بود. اینکه من چقدر ممکن است تا ب بیاورم اگر بروم در یکی از دهات اطراف سهند یا عجب شیر در یک کوره سوراخ دور از روستا، ساکن شوم؟ دشتها و آرامش شهر های لمیده در میان باغها و سبزه زارها طوری وسوسه گر بودند. دلم می خواست بروم در یکی از اون خانه های دور از شهر و در سکوت  با دو مرغ و سه بزغاله در آرامش مطلق فرو روم. فکر کنم ایران و جهان و شهر همین یک وجب خاک خداست که در آن زندگی میکنم. از دنیای بیرون ببرم و فراموش کنم فلان دریاچه خشکید یا فلان رود طغیان کرد. از داعش  و آفرینندگانش خبری نداشته باشم و سر بریده از گوش تا گوش سردار فلان را درسوریه نبینم.

 

در اصل در تبریز که بودم ندانستن و نفهمیدن زبان دیگران باعث میشد بتوانم مدت زمان بیشتری در خودم بمانم. در زمانهایی که می توانم در سکوت خودم باشم همیشه فهمیدن حرفهای دیگران من را از وادی خودم بیرون میکشد فضولی زنانه با قضاوت نفس گیر مزخرفی که مبتلا به آن هستم فرصت این در خود نگری ها را میگیرد.

وقتی به بناپارت گفتم دلم می خواست در همان دشتها بمانم ؛ گفت فکر میکنی. دو روز دوام نمی آوری.

این جا بود که در هم ریختم. آن روح کولی که هرگز به آن اجازه وجود نداده ام و نداده اند عصبانی شد. یادم آمد که از بچگی دلم می خواسته است پستچی شوم. یادم آمد که دلم می خواهد مثل نوجوانهای 14 ساله پر شور فرار کنم. دلم می خواهد بی توقف بروم و نتوانم بگویم ساکن کجایم.

وقتی برای دو سال در طرح بودم گر چه ساکن آن منطقه نشدم و صبح می رفتم و شب به تهران باز می گشتم ولی حال و هوای آنجا به شدت روانم را فرسایش میداد. به عنوان یک دندانپزشک تازه کار که دنیا را نمیشناختم سر از بسیاری از عادات و رفتارهای عموم مردم در نمی آوردم. هنوز هم نمیدانم چقدر از این رفتارها ناشی از حاشیه نشینی در این شهرها بود و چقدر اصلا ربطی به شهرستان بودن آن جا داشت؟ به نظر میرسد خیلی کم ربطی به مکان داشته باشد. این من بودم که آدمها را نمیشناختم. من بودم که مجبور بودم روزانه با تعداد زیادی انسان که از من میترسیدند سرو کله بزنم و ترس متقابلم را از آنها پنهان کنم و در حالیکه بر عکسش صادق نبود.

 

اصلا تجربه دل انگیزی نبود. به طور وحشتناکی مثل خارپشت جمع شدم و در درونم نوعی ترس  از اجتماع آدمهای  آن بیرون موج زد. از نزدیک لمس کردن جامعه به طرز باور نکردنی چندش آور بود و هر چقدر فقر فرهنگی بیشتر میشد دردناک تر.  احساس کردم آن دنیای پاک روستائی و شهرستانی که در ذهنم ترسیم شده ناشی از فیلم ها و کتابهای چرند است. صمیمیت و سادگی عنصر کمیابی بود که تنها پس از کند و کاو بسیار و زدودن  بسیاری از چیزهای زشت و پلید نمایان میشد  و البته در آن وقت مثل رگه الماس میدرخشید. ولی من تازه خودم را میشناختم که آن کاشف رگه های الماس نیستم. من آن انسان عاشقی نبودم که باید باشم . من حتی دوست نداشتم دستانم را به آن آلودگی ها نزدیک کنم.

چرخ دنده های ارتباطا ت اجتماعی بسیار روغن نخورده تر و خشک تر از تصورم بود. برای همین نمیدانم آیا این دشتهای باز و این سبزه ها و دمن ها و شهرهای کوچک که از پنجره قطار صمیمی ساده و بی تکلف هستند همان هستند که میپندارم یا باز هم کلاف پیچیده مزخرفی از چیزهایی است که من از آنها سر در نمی آورم.

یک روز در درمانگاه نشسته بودم. نام درمانگاه امام خمینی بود. در انتهای خیابان درمانگاه ، که چند تا مدرسه بزرگ درش بود و در انتهایش خط راه آهن. درمانگاه دور بود و صبح های زمستان، دشت بی نهایت سرد و مه آلود است. به زحمت خودم را گرم نگه می داشتم و از کنار مغازه های بسته عبور میکردم باید قبل از هفت و نیم در درمانگاه میبودم. سرویس شبکه سر خیابان دراز پیاده ام میکرد. تنها ، مغازه های باز کله پاچه ای بود و بربری فروشی. زنها در همان سوز و سرما با سر پائی در صف بودند. صف صف نبود کپه ای انسانی بود از چادرهای گلدار زشت قهوه ای و خاکستری. من دوست دارم طراح این مدلهای برگ پهن چادر را با آن رنگهای تلخ خفه کنم. مگر چادرهای گل ریز چه عیبی داشتند؟.

مردها اغلب در خرناس و خواب در خانه. اکثرا معتاد. راننده وانت. مینی بوس یا اتوبوس بین شهری. هر زنی، صبح از خانه زده بود بیرون و اولین سرپائی  دم در را که اغلب ده دوازده جفت میشد به پا میکرد. پنجه پا را درونش میکرد و پاشنه ترک خورده روی هوا بود. از دیدن پاهای لختشان یخ میکردم و شالم را روی دهانم میکشیدم. نانوا به اهالی درمانگاه بی صف نان میداد ولی من اغلب نمی خواستم. اگر افغانها برای گرفتن نان می آمدند ایرانی ها داد و بی داد میکردند نه به دلیل راسیست بودن خیر چون هر دو یا سه افغان کل تنور را میخریدند. آن موقع .... پر تراکم ترین شهر ایران بود . نمیدانم آمارش درست است یا نه برای هر مترش 12 نفر!

افغانها زیاد بودند و قوت غالب نان بود. بچه های مدرسه در حال شکستن و تف کردن تخمه آفتابگردان به مدرسه می رفتند. حیاط مدرسه بعد از زنگ تفریح بیابان بی درختی بود با کپه های پوست تخمه . یک وقتی شد که قلمه مجانی زیتون می دادند. به هر خانه و هر جائی . در خیابان هم کاشتند. مردم قلمه های خیابان  را از بیخ در آوردند و بردند در خانه شان کاشتند. طرح از بیخ و بن مزخرف بود هیچ زیتونی به عمل نیامد. برهوت برهوت ماند.

 

نمیدانم . هنوز یاد آوری خاطرات آن زمان آزارنده است. چندی پیش یکی از دوستان مهندسم در فی.س بوق کلی بنده را مورد عنایت قرار داد که چرا از حقوق پزشکان دفاع میکنم و معتقدم که پزشک بابت سهو غیر عمد نباید زندان برود. هنوز در دلم مانده به او بگویم پزشک پیش از این که به مطب خصوصی اش در یک نقطه آرامش برسد و قبل از اینکه آنی بشود که شما از پزشک در تهران میشناسید تجربه های زشتی را سپری کرده است. مورد توهین قرار گرفته از سوی همکاران خودش تحقیر شده و زور تحمل کرده است. در ساعتهای خلوت درمانگا های روستائی از خودش پرسیده من چه کارکردی دارم جز این که مهره کوچکی هستم در شبکه بهداشتی شکسته بسته.؟

در هر حال یک روز در درمانگاه مزبور که تازه ساز و تمیز بود زن جوانی  آمد. یادم نمی آید چرا عصبانی شد شاید دیر آمده بود و شماره تمام شده بود. وسایل استریل تمام میشدند و باید شسته شده و مجددا برای فردا استریل میشد. وسیله برای کار نبود. ساعت حدود یازده و نیم بود. داد زد: تو الاغ درس خوندی رفتی پشت میز نشستی فکر کردی آدم شدی.

گفتم : ( این بخش به علت سو برداشتهای مکرر حذف شد) می خواستی تو هم بخونی.

راست میگفتم. داشتم در دامن حرفهای چارواداری سقوط میکردم در کشمکش های کارمندی در ملال حاصل از بده بستانهای چرند در حرص زدن برای دریافت سهمیه خودکار قرمز از مرکز. من الاغ بودم و بیشتر هم میشدم. روزی نبود که یک فحشی از کسی نخورم. با دلیل و بی دلیل.

حالا چرا به گذشته پرتاب شدم؟ آیا تجربه عزلت گزینی در یکی از شهرهای دور ایران هم چنین سرنوشتی خواهد داشت؟. آیا من فقط خیال میکنم که مرد این راهم.

آیا آدمی مثل من میتواند خفگی پیشه کند و بدون ایجاد ارتباطات بی حاصل در یک گوشه برای خودش سیر کند؟

بعید است ولی وسوسه کننده.

سالها پیش پدرم دوستی داشت که به واسطه این دوست با زن و شوهری آشنا شدیم. آقا تنها فرزند یکی از به نام ترین خلبانهای ایران بود و خانم هم از خانواده های خوب. آقا تحصیل کرده انگلیس . از آنها که در انگلیس شبانه روزی رفته بود و خانم پاریسی ماب. البته اینها همه تاریخشان بود آنچه من از آن ها میدیدم یک مرد بود با ردا و دستار به سر با گیوه و کیسه توتون دست دوز و در حال چپق کشی و خانم هم لباس درست دوز محلی با موهای افشون و بلند. هر دو عزلت نشین در دور درست ترین دهات کندلوس. یک خانه چوبی بی برق و آب و تلفن و تلویزیون. با یک توالت بی در رو به بی انتهای کوه ها که گاهی خرس سری به آن میزد. هر دو خسته از بینهایت خوشی که داشته بودند . البته ذله از انواع مواد و قرص و مخدری که حتی مرد را به زندانهای مخوف پاکستان کشانده بود.

گاهی در دریا کنار دیده بودمش که کتابهایش را می آورد و میفروخت. ساده بود و صمیمی و بدوی. هر وقت ده شلوغ میشد و پای آدمها و برق و اتوموبیل به ده باز میشد کوچ میکردند به یکی صعب العبور تر. مهجور تر. ایده آلی بودند در دوران جوانی ام. این روزها خبر زیادی از آنها ندارم. می دانم کاپیتان آلزایمر گرفته و آنها نگهش میدارند. بعضی میگفتند آنها در دهات زمین خواری میکردند. با دید توریستی میرفتند. ارزان می خریدند بعد از چند سال گرانتر میفروختند. هر چه بود به نظر دل انگیز بود که بشود سر شب بعد از راندن مرغها به لانه و بستن در آغل بزها چراغ نفتی را روشن کرد و زیر کرسی خزید و نرم نرمک رویا دید.

خلاصه کلام این که تجربه از تهران بیرون زدن و گرفتن نبض اجتماع با دید زدن دنیا از ورای شیشه های قطار فرق دارد و من هنوز بعد از 15 سال وقتی خاطراتم را مرور میکنم می بینم که آرام نشدم. انزجارم هنوز هست. هنوز داغ و تازه است . راستش حیف است که آدمی این طوری با دنیا آشنا شود که بعدش مثل لاک پشت فرو برود در خودش اما چاره چیست در ایران پزشک را مثل سیب زمینی خلالی میاندازند در روغن داغ سرخ میکنند تا بعد طرد تر شود البته با نمک.

 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 7 تیر1393  |
 مارکوپلو یک

سفر به تبریز باعث شد افکارم بسیار در هم بریزد اما از این جای قصه نمیتوانم برایتان بگویم باید از نقطه صفر سفر یعنی راه آهن تهران شروع کنم.

سالن راه آهن خنک نسبتا خلوت و آرامبخش بود. خوشحال بودم که هیاهوی سفر هوائی در کار نیست. پاسپورت و بوردینگ کارت و بگیرو ببند و . . . در ورود به سالن ایستگاه تهران حتی بازرسی بدنی زنان و مردان هم نبود و حتی کسی از ما نخواست  وسایلمان را بگذاریم تا از زیر اشعه ایکس رد شود در حالیکه در تبریز هم وسایلمان را دیدند و هم باید از بازرسی خواهران رد میشدیم که من گیچ و گنگ و گول نفهمیدم  و مثل توریستهای ابله رفتار کردم. با خودم فکر کردم هنوز ایران ملوک الطوایفی است.

قطار راس ساعت شش و بیست و پنج دقیقه راه افتاد و از میان خانه های اطراف و کارگا هها و کارخانه ها گذشت. برای من دیدن انبوه آهن قراضه ها، واگنهای خالی و زنگ زده و تل انبوهی از چیزهایی نا مفهوم متروکه یک نوع جذابیت دارد. یاد فیلم استاکر می افتم.

 آسمان تا مدتی روشن و درخشان بود بنابراین  وقتی به دشت رسیدیم نفسم از خوشی بند آمد. به معنای واقعی کلمه دلم برای دشت تنگ شده بود. برای بینهایت خالی بودن و خاک. برای گندمزارهای کوچک و دیم کاری . برای غروب دشت که صد برابر جالب تر و آرامبخش تر است.

کوپه قطار سبز تبریز کهنه ولی تمیز بود. با دو میز و دو سینی حاوی فنجانهای چای خوری و بیسکوئیت و . . . تلویزیون های کوچک رو برو و پرده و فرش زیر پائی و بقیه تزئینات. بچه ها از دیدن این فضای خودمانی کیف کردند ولی در اصل اکثر دکمه ها و کلیدها دکوری و بی عملکرد بودند. تلویزیون ها چیزی پخش نمیکرد و صدای داخل کوپه به قدری زیاد بود که چیزی شنیده نمیشد به نظر هم معنی نداشت که تلویزیون فقط محض نمایش نوشته قطارهای بین المللی رجا روشن باشد. مثل همیشه کیک ها و بیسکوئیتهای بی نام و نشان و یک جور آب معدنی شور و بد مزه به نام  حباب که مخصوص شبکه ریلی بود.

شام سفارشی بود و فقط چلو جوجه . دوست داشتم با بچه ها بروم رستوران قطار بنشینم . شاید حس کرده بودم پوارو هستم و در مرز بین بلژیک و فرانسه ولی میزبان قطار گفت کوپه قفل ندارد و کسی نمی تواند تضمین کند دزدی نشود. شیشه ها هم به قدری کثیف بود که منظره رستوران قطار رقت بار به نظر میرسید. با این همه، تکانهای قطار و گذر از سبزه زارها و دشتها و بریدن جاده های مختلف کار خودش را کرد و من را در خلسه فرو برد. البته فراموش نکنید که یک میلیون سوال بچه ها را باید پاسخ می گفتم و به خصوص هیجانشان را تحمل میکردم که با گشودن تختهای طبقه دوم اوج گرفت. خوشبختانه مادرم همراهمان بود و کمک میکرد وقتی محو دشت میشدم از بسیاری از وظایف در بروم. در دور دستها ماشینهای ریز و کوچک  همه فکر و ذکرم را با خود میبرد. اینها کجا میروند؟ گرفتارند؟ شادند؟ چطورند؟

همین که شب شد قطار به فس فس افتاد. قدم به قدم شد . می ایستاد. در میان بیابان در نور کم ایستگاه های فرعی در سایه دو چراغ قرمز چشمک زن. به ساختمانهای سنگی قدیمی نگاه میکردم که همه ایستگاه های راه آهن از همان زمان ساخت به آن مزین شدند. اغلب متروک و خالی در عوض ساختمانهای جدید هر کدام یک شکل با معماریهای بی شکل و بی هماهنگی. دهکده های بین راه با بامهای سراسر عایق جدید . براق و فلزی. پراید زینت هر دهکده و دیش ماهواره سر به هوا و جسور.

قطار با دو ساعت تاخیر به تبریز رسید. در عوض هوا آن قدر روشن بود که بتوانیم کرانه های لم یزرع و نمکی دریاچه مرحوم ارومیه را ببینیم. اگر شیشه های قطار بی نهایت غبار آلود وکثیف و شکسته نبود باید عکسی از هولناکترین منظره ها میگرفتم که سایه تبریزی ها و گیاهان  سوخته و دشتی صاف و خشک و خالی بود.

وقتی 18 سال پیش به عنوان یک تور لیدر، دختر خاله و شوهر اطریشی اش را همراهی میکردم برای رفتن به ارومیه از میان دریاچه گذشتیم. لبالب از آب بود و ما روی جاده ای میرفتیم که در میان دریاچه کشیده بودند یعنی تلی خاک ریخته و رویش آُسفالت کرده بودند. مسافر فرنگی همراهم که خودش آرشیتکت است با چشمان از تعجب گرد شده گفت این پلی است که بر روی دریاچه زدند؟ این که اکوسیستم را نابود میکند. او فقط و فقط برای دیدن این پل آمده بود که گفته میشد شاهکار مهندسی سپاه است! حالا شاهکار نمایان شده و همه دریاچه پیست ماشین رونی شده است. تا چشم کار میکند حتی یک چاله آب دیده نمیشود. عجیب این است که همیشه آرزو داشتم کف دریا را ببینم و دیدم منظره کف خشک دریاچه به اندازه دیدن جسد له شده حیوانات وسط جاده ترسناک و توهم آور است. عظمت این خشک شدگی را فقط محلی ها درک میکنند که هر روز باید این جسد را بینند فقط خدا کند ذره ای عقل در مردم و مسئولین باشد نروند و نمکزارها را تصاحب کنند تا ده ها سال بعد با تغییر آب و هوا آب بزند بالا و بساط همیشگی ضجه و مویه بر قرار شود.

بگذریم تبریز اصلا تبریزی که به خاطر داشتم نبود. تازه فهمیدم بیست سالی که بر من گذشته چقدر سترگ است زیرا شهری با مردم سنتی و نجیب و آرام تبدیل به شهری شده بود با برجهای متعدد و تلاش بی وقفه ای برای دنباله روی از الگوی چرند تهران و ترکیه البته بدون زیر ساختهای مربوطه. اگرچه شهری که دیده بودم یک نمایش کامل مردسالاری بود ولی آنچه امروز دیدم روند تند و تیزی در شکستن تابو ها بود. نمی دانم چقدر خوشحال باشم چقدر ناراحت. از سوئی فکر میکنم این تابو شکنی ها، این سر بر روی شانه دوست پسر گذاشتنها در صحن مسجد کبود و ویراژهای خانمها در زمان رانندگی متضمن زدودن جهلها و موانع ترقی است اما از سوئی غبطه میخوردم به اصالت و آرامش و فرهنگ چند صد ساله ای که به باد میرود. اشتباه نشود منظورم منفی بودن آزادی زنان نیست اما تبریز شهری که نمادی از بازار و فرهنگ تجارت حجره ای است هنوز در زیر پوست خود همان فرهنگ را دارد ولی این پوسته در حال ترکیدن است تا چیز جدید غیر قابل پیش بینی سر بر آورد.

اتفاقا مردم شهر از آب و هوای شهر خود تعریف میکردند و من فکر میکنم با این تب برج نشینی و مال ساختن و خود ترکیه پنداری و تردد ماشینهای دودزا سرنوشت تهران در انتظار هوای پاکشان است. به خصوص که تبریز هم مانند تهران همچون کاسه ای در میان کوه ها قرار گرفته است.

از سوی دیگر نکته غم انگیزی که از تهران تا تبریز دشت به دشت حضور کثیفش را به رخ میکشید پلاستیک بود. رها در دشتها . تلنبار در حاشیه رودهای خشکیده و حتی در اطراف مراغه و عجب شیر و سهند که زیبائی دشتهای سبزش نفس گیر بود.

اما از جنبه های تاسف آورش بگذریم. هتل پارس لوکس و تمیز و راحت بود. پرسنل خوب و مهربان و تمیزی داشت که با لهجه شیرین آذری مهمان نوازی میکردند. سوپهای بی نظیر قبل از هر غذا و در هر کجای شهر معتاد کننده است و نان بربری و سرشیرو عسل کندوان روح افزا.

البته تصور نکنید که من با دو بچه شش و سیزده ساله لحظه ای را از دست داده باشم . کندوان و اسکو و هتل لاله کندوان یک روز کامل سرگرممان کرد. من از دیدن الاغ و مرغ و پشکل و نمادهای ده شنگول و ماکرو در حال انفجار. وقتی به داخل یکی از خانه ها رفتیم تا یک چای بخورم میکرو همچون بزغاله به دنبال من و ماکرو در حال حرص خوردن دم در که من کفش در نمی آورم و کثیف است و . . . این اداها من را نترساند هر سوراخی سر کشیدم و لاجرعه سه بطر آب چشمه نوشیدم و به  میکرو هم دادم. با بچه های ده حرف زدم و پرسیدم بدانم مدرسه شان کجاست. ماکرو از اینکه دانست بچه ها فقط تا پنجم دبستان مدرسه دارند ساکت شد . در دلش هم به آنها غبطه میخورد و هم متاسف میشد.

آنچه که من از کندوان بیست سال پیش به یاد داشتم البته متحول شده بود گروهی خانه زشت آجری در پای ده ساخته شده بود و اغلب خانه ها تبدیل به محل کسب شده بود. کندوان ذهن من یک دهکده آرام بود که به زحمت کسی در آن فارسی می دانست و تابستانهایش به جمع آوری سوخت زمستانی( تاپاله ) و خشک کردن سبزی و ... می گذاشت تا برای زمستان مایه گرما و  قاتق نانشان باشد. حالا اما زنها همه چادر به کمر در خانه ها عسل و شیره و سبزی خشک می فروختند . اتفاقا رفتیم سراغ زن جوانی به نام مرضیه که بیست ساله بود یعنی وقتی من در این ده قدم میزدم احتمالا مرضیه به شکل یک نوزاد ونگی به کول زنی بسته شده بود. الان مرضیه یک دختر داشت و تا سوم راهنمائی خوانده بود. فارسی را خوب حرف میزد و در آ خر خرید یک بسته گل سرخ خشک روی خرید ها گذاشت و گفت این هم اشانتیون!

در خانه بعدی چای دبشی مهمان شدیم و ما هم به خانم خانه باقلوا تعارف کردیم. درون خانه ها خنک یک کمی مرطوب و با وجود پرده های پنجره و گل و رفهای دست ساز درون سنگ اعجاب آور است. یک طوری باور کردنی نیست.

نمیتوانم بگویم از تغییرات یکه خوردم یا ناراحت شدم . استان های با گویش متفاوت اصولا رابطه خوبی با توریست فارس ندارند . حتی هنوز هم در برخورد کاسبان آذری کمی غرور و بی محلی به غریبه دیده میشود که با جنبه مهمان نوازی فرق دارد. مهمان نوازی به وضوح دیده میشود و غریزی و شیرین است و تفاوت بسیاری با پدیده ای دارد به نام دوست نداشتن غریبه . در هر حال این تغییرات کم کم شکل کلی را تغییر میدهد و شاید نیاز به زبان فارسی را بیشتر کند کما اینکه استانها ی گیلان و مازندران و بقیه استانهای توریستی منعطف تر شدند.

دیدار از مسجد کبود و میدان شهر داری و گشتی در بازار هم لذت خوبی داشت. بچه ها را بردم به بازار مظفریه و بازار فرش را دیدند همانجا هم نشاندمشان و لب سکوی ورودی بهشان چای قند پهلو دادم .به سبک نعلبکی خوری که مربوط به بچگیمان بود. تصور میکنم سنت نباشد که زن بنشیند آنجا و چای بخورد ولی به قول مادرم توریست فرمول همه جا را در هم میریزد ما هم ریختیم. یک چلو کبابی حاج علی هم به این سیستم اضافه کنید در چلو کبابی صد ساله حاج علی و یکی یک عدد طلای پرپری که برای بچه ها از بازار طلا خریدم. محض خاطره . ثبت وقایع.

وقتی به کودکی نگاه میکنم میبینم صحنه های خاصی در ذهنم مانده است . صدای پارازیتهای رادیو و صدای نحیف خوانندگان زنی که عربی میخواندند. این تنها خاطره من از سفر به شیراز است در 5 سالگی نه تخت جمشید و نه باقی قضایا. فقط سحر گاهی که ماشین در پارکینگ حاضر بود. صدای خواننده ها و جای صابونی طلائی رنگی درحمام  چادر سلطنتی که در بیابان اطراف تخت جمشید قابل بازدید بود. برای همین سعی کردم همین خالها را برای بچه ها بگذارم. گرمای لامپهای بی حد بازار طلافروشها و باقالا خوری در خیابان ولیعصر و شیشلیک خوری در دم دستی ترین رستوران ایل گلی که مثل سنگ بود. شاید این خاطره ها بماند. 

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 31 خرداد1393  |
 تبريز تبريز ما داريم مي آييم
امروز عازم تبريزم با قطار شب رو با دو عدد فرزند ننر و غرغرويم. خدا به خير كند . سومين بار است به تبريز ميروم يك بار بيست سال پيش يكبار ١٨ سال پيش از اينكه اين همه راه در پيش دارم خوشحالم. خوشحالم كه مهتاب است كه شايد بشود بيابان را ديد. اگر موفق شوم سري هم به رود ارس و جلفا بزنم عالي ميشود براي ديدن خاك بكر و علف و درخت بيتابم فقط اميدوارم ننر بكهايم تحمل سفر اين مدلي را داشته باشند به سبك من توانفرسا و بي وقفه و بي مقصد رفتن

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در جمعه 23 خرداد1393  |
 وقتی فرنگی ها افیونی شوند. . .

بالاخره کتاب یک سال در میان ایرانیان تمام شد. کتاب من را با هزاران سوال بی پاسخ تنها گذاشت. از همه مهم تر این که بعد از این همه سال چطور ماهیت و شخصیت براون هنوز در هاله ای از ابهام است. در اینتر نت که گشتی زدم نظرات، مختلف و متضاد بود. یک دسته معتقد بودند که قطعا و بی برو برگرد براون جاسوس انگلیس بوده است. دلایل نسبتا خوبی هم آورده اند. بر عکس در تعریف رسمی تر او را یک دانشمند ایران دوست معرفی نموده اند. حتی در تهران خیابانی به نامش داریم.

براون یک پزشک بریتانیائی بوده که در حدود دویست سال پیش و مقارن با سلطنت ناصرالدین شاه قاجار به ایران آمده . او فارسی و ترکی استامبولی را به خوبی درک و صحبت میکرده و همه شعرای ایرانی را به جز و تفصیل میشناخته بعلاوه بر فلسفه صدرایی و ملاهادی سبزروای هم آگاه بوده. او از تهران تا اصفهان و شیراز و یزد و کرمان را با شرایط طاقت فرسای آن روزها طی کرده است. علاقه براون به ایران و ایرانی به حدی غریب است که در هنگام ترک ایران غمگین و افسرده از شهرهای مرفه و مدرنتر روسیه گذر کرده و حتی رغبتی به دیدن این شهرها نداشته است. رفتارهای غامض ایرانی مثل طمعکاری، دروغگوئی ، پشت هم اندازی، بوالهری مذهبی برای براون عزیز و قابل پذیرش و حتی دوست داشتنی است. بر عکس از حکومت قاجار و از تهران که با کندی و بدبختی سعی میکرده که به تمدن غربی نزدیک شود، بیزار بوده است. حکومت قاجار به نظرش بی اصل و نصب و در برابر صفویه مبتذل می آمده است. شیفته لهجه های اصیل پارسی و از آن فراتر انواع مذاهب بوده. شاید حالا که برنامه آئین ها را در بی   بی   سی دیده ایم بتوانیم باور کنیم که یک آدم بریتانیائی می تواند تا این حد کنجکاو باشد که با استر و الاغ و اسب و حتی پیاده در گرمای کویر یا در باتلاقهای هنوز ویلا نشده اطراف بابل به هر بدبختی خودش را به  مزار کشته شدگان اختلافات شیعیان با بقیه فرقه ها علی الخصوص به قول خودش بابیان یا احباب برود. زیارت این قبور و سر زدن به تک و توک افرادی که در هر شهر دنباله رو این فرقه بودند. رابطه بر قرار کردن با زرتشتیان و اصولا اقلیتها . اتفاقا اصلا کاری به کلیسا ها و مسیحیان ایرانی نداشته بلکه محو و مدهوش به قول خودش عرفان و تصوف و ادیان شده است. برنامه آئین ها هم همین بود کشیش آشفته بریتانیائی در هر گوشه دنیا تا عمق هر سنتی نفوذ کرده و حتی از خوردن و نوشیدن و کشیدن هر مزخرفی که به او تعارف شد ابا نکرد.

از منظر براون که به ایرانیت نگاه کنید خیلی خوشحال میشوید. روح بی حاصلی و تنبلی و خیال پردازی و جانم فدا بازی ایرانی برای براون مشخصه اصلی، قابل تقدیرو یگانه و منحصر به فرد  است.

از همه اینها بالاتر دوست عزیزمان  براون در کرمان بنگی شده و پاک فراموش کرده که باید برای تدریس زبان پارسی و نه پزشکی به کمبریج باز گردد و از رسیدن تلگرام پشت تلگرام که آقا بساطت را جمع کن و برگرد ناراحت و ملول بوده است. با شوق و عشقی که او داشته بعید می دانم وافوری که به قصد یادگار برده است در بلاد لندن بی حاصل مانده باشد.

همه اینها مجموعه غیر قابل درکی از قصد یا ماموریت او میسازد. ده ها جلد کتابی که خریده و از ایران برده است اصلا جنبه تاراج ندارد زیرا به رضایت طرفین و در غفلت و خواب دانش و پژوهش در ایران به لندن فرستاده شده است. شاید این کتابها به دست او ماندگار تر شده اند تا در بساط حکومتهای رنگ به رنگ ایرانی.

 نکته جالب در کتاب این است که مردم و مسئولین هر دو به هر فرنگی که سر از ایران در می آورده کاملا مشکوک بوده اند به طوری که به صراحت می پرسیدند تو چرا آمدی وسط بیابان و هر قسم و آسه اس که براون خورده بی فایده بوده است کما اینکه هنوز من می پرسم چرا آمده است؟

در کتاب بخشهایی هست که به طور جدی دوست دارم بدانم به قلم براون است یا مترجم؟ به نظر میرسد گاهی مترجم به تبعیت از ذبیح اله منصوری از خودش هم مایه گرفته است که اگر واقعا این طور باشد ارزش کتاب قطعا کم میشود زیرا درک بعضی از اتفاقات و حوادث توسط براون جدا جای ذوق زدگی دارد . در بعضی از پارگرافها براون شرح ویرانی و بی توجهی دولت قاجار در قبال میراث معماری و هنری صفویه را با دلسوزی و تاسف داده است و به واقع آدم حس میکند تاریخ ایران هرگز از چرخه خود خارج نمیشود تا در مسیر مستقیمی حرکت کند ما قرنهاست مثل موشهای بدبخت اسیر در یک چرخ و فلک تاریخی در حال دست و پا زدنیم .

اگر چه این روزها ملت ایران آنچنان در پیچ و خم قضاوت  اسیرند که نمی توان گفت صفویه چقدر ماهیتا بهتر از بقیه بوده است؟ ولی براون از صفویه همچون یک میراث اصیل و ارزشمند یاد میکند که به دست افراد نفهم بعدی افتاده است اما در اصل من با خواندن خاطرات شاردن به این نتیجه دیگری رسیدم. صفویه یک سلسله اقتدارگرای مذهبی بوده که شاردن با بی طرفی شرح داده ولی برای من شرقی درک کردنی است که چطور سلسله مراتب قدرت و مذهب مردم معمولی را له میکرده است. فقط میتوان تصور کرد که ملت ایران در نبود اطلاعات و ارتباطات حتی نیازی به تغییر حس نمیکردند چه برسد به مخالفت. آن چه ملت ایران در آن زمان نیاز داشتند دوباره ایران شدن و متحد شدن و امنیت بوده که در سایه اقتدار صفویه میسر گردیده وگرنه اگر خواست ملت به غیر از این ها بود چهره صفویه این که ما امروز می شناسیم نبود.

در هر حال آزادی براون در سفر از هر گوشه به گوشه دیگر دنیا و شرح این رفتن ها و  دوباره رفتن ها برای من بسیار جالب بود. طی کردن ایران با اسب یا  با پا و شرح او از کوه ها و بلندی ها و طبیعت ایران و حتی یک بار دم نزدن از گرما از نا امنی از سختی و . . . و بر عکس غر زدنش از همه مسیرهایی که با قطار و کشتی در روسیه و اطریش و آلمان طی کرده  و از آن جالب تر این که چرا و چگونه و با چه هدفی به کتاب براون اجازه چاپ داده اند؟ شرح او بر عقاید بابیه و احترام زائدالوصفش نسبت به طرفداران این فرقه یا دین یا آئین ، دید نسبتا منفی او در برابر شیعه و طرفدارانش؛ و شرح مبسوطش بر کیفی که از تریاک برده است و بساط عرق خوری که با کمال تعجب از دیرباز تا به امروز به شکل ببخشید خر خوری اجرا میشده است چه در تهران ،چه در یزد! چه اصفهان و چه در مهد این فرقه بازیها کرمان و شیراز . البته تنها اقلیت معقول در کل کتاب گبرها یا زرتشتیان هستند که همیشه متین و موقر و قابل احترامند و همه الفاظ و روشهای مشروب خواری امروزین از سنت ایشان میباشد به جز اینکه بر زرتشتیان امر شده که کم بنوشند.

خلاصه اگر اهل کتاب هستید، خواندنی جالبی است که گویا از دست نکته بین های ارشاد در رفته و شاید هم تنها دلیل اجازه شان این باشد که پیروان فرقه بابیه در کتاب، گروهی متوهم و شرابخوار و اغراق گو هستند و در نهایت بعدها نظر بروان در باره این پدیده عوض شده و منفی میگردد ولی در این کتاب که چنین حکایتی خوانده نمیشود مگر این که مترجم در پا نویس ها مثل وزیر شعار یا متن کتاب های دینی و معارف یک افاضاتی کرده که من گذاشتم به حساب مجوز بگیرش از ارشاد.

از این قصه ها که بگذریم امیدوارم باد تهران شما را نبرده باشد و ضرری نکرده باشید. وقتی میگفتند تغییر اقلیم آب و هوائی من دائم فکر میکردم که لوکزامبورگ میشود کویر لوت و کویر مرنجاب میشود جنگل آمازون و حالا فهمیدم که نه یعنی ما از تشنگی و بیابان زائی خفه میشویم و بوسنی و هرزگوین در گل و لای و آب مدفون میشود. ای لعنت بر این بخت خشکیده و شور این خاک که از ازل تفتیده و لب ترک خورده مانده تا به حال.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 17 خرداد1393  |
 همشهری داستان خرداد ماه
سلام

نوشته دوم از مجله داستان خرداد ماه را بنده خدمتتان تقدیم میکنم. نامش نسیم آخر خرداد است. اگر چه برای خوانندگان این وبگاه شاید تکراری باشد اما دوست دارم نظراتتان را بدانم. ممنون

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در چهارشنبه 7 خرداد1393  |
 باز باران با ترانه
وقتی در تهران نم و باران میشود نمیدانم چه حالی میشوم. هوا برم میدارد و میبرد به هزار خاطره عجیب و غریب که با باران زنده میشود. دوستی در زبان دانشجوئی می گفت در رزوهای ابری و بارانی یونهای هوا تغییر بار میدهد و این بارهای منفی و مثبت هستند که انسانها را حالی به حالی میکند .ولی بوی نم من را بیش از هر چز یاد شمال میاندازد.یاد دریای خزر.  یاد ایامی که روی خروارها سنگ در کنار دریا مینشستم و به شتکهای آب و نم باران توجهی نداشتم. قبل  از پیشروی آب ،دریای خزر، ساحل شنی زیبائی داشت. در هنگام طلوع سنها خیس و سرد بودند و در هنگام غروب داغ و خشک.اغلب عصرها برای غروب به ساحل میرفتیم و من به فرزندانم مدیونم که هرگز لذت روشن کردن آتش در کنار دریا را به آنها نچشانده ام. نگاه کردن به دریا یک حس غریب ایجاد میکند. من هر بار با هر موج منتظرم اتفاق جدید بیافتد آب بالاتر بپاشد یا موج برسد تا جایی که نشسته ام. دریا یک وسوسه خاص دارد. یاد فیلم هامون می افتم . بعد از اعتراض مرد محلی به اینکه هامون گورش را در مقابل ویلای او میکند؛ کفشها و سپس عینکش را پرتاب کرد و به سوی دریا دوید تا خودش را بکشد. مرد محلی که در مقابل او ایستاده بود تنها پس از دور شدن هامون گفت:دیوانست.  بریم. این دیوانست. این جمله هرگز از یادم نرفته است و همین طور وسوسه ی زدن به دریا. وقتی سیزده ساله بودم کتاب شور زندگی را خواندم و برای اولین بار با حسی کاملا مثبت درک کردم که چرا ون گوگ خودش را کشت اگر چه امروزها می گویند که شاید هم این یک اتفاق صرف بوده باشد و شاید اصلا قصد خودکشی نداشته ولی خوب در خاطرم مانده که با مردن ونسان در کتاب، انگار نفسی به راحتی کشیدم. نه اینکه از مردنش متاسف نشدم نه بلکه انگار خودکشی به کامم نشست. انگار درک کردم وقتی دنیا خیلی بد باشد وقتی غیر قابل تحمل باشد وقتی دریا در تلاطم باشد یک راه دیگر هم برای عصیان هست و آن خودکشی است. اتفاقا بسیاری از سرنوشتهایی که خواندم به این نقطه رسیده اند. بعضی نه مستقیما بلکه با نوعی افراط گری مرگ را برگزیده اند.  از این ایده خوشم آمد. انگار تحملم را بالا برد. همیشه فکر کردم تحمل کن آخرش بی چاره نیستی. یک راهی برای عصیان، اعتراض و در رفتن هست. در هر موقعیتی با خودم گفتم، نه هنوز به تهش نرسیدم. در مورد درد هم همین طور هستم. از خودم میپرسم یعنی چند درجه از این بالاتر میرود؟. ( کسی کتاب 1984 را در بخش شکنجه ها به خاطر دارد)؟  وقتی برای آخرین بار همراه پدرم نزد دکتر قلبش رفتیم . دکتر بعد از معاینه هر دو پنجه پاهای پدرم که نقاط قانقاریای دیابتی در آن نمودار شده بود، نتوانست حالت تاسف و جاخوردنش را پنهان کند. من و دکتر با هم به طرف دیگر اتاق رفتیم و پدرم به تنهایی در پشت پرده ماند تا به زحمت و زجر تمام، جورابهایش را به پا کند و بعد کفش بپوشد. جورابها به زخمها می چسبیدند و لی او حاضر نبود بی جوراب و کفش از خانه در آید. دکتر و من در تاریکی اتاق که فقط با یک چراغ مطالعه قوی بر روی میز او روشن میشد تنها مانده بودم . در وحشت از اینکه به یکدیگر نگاه کنیم. پدرم آمد و نشست و دکتر گفت آقای گل سرخی میتونی کمتر سیگار بکشی؟ لحنش خونسرد ، ملایم و نا امید بود. پدرم گفت دکتر نمیشود من با سیگار خودکشی کنم؟ دکتر چشمان درشت و خمارش را که از میگرن همیشگی سرخ بود به او دوخت و گفت : این هم یک حرفیست.

هر سه نفرمان میدانستیم برای هر اقدامی کاملا دیر است.پدرم سیگار را ترک نکرد و در اصل فرصتی هم برای این کار نمانده بود. چندی بعد با حالت اورژانس اورا بردیم به یک بیمارستان آموزشی. پیچیدگی شرایط طوری شده بود که در بخش خصوصی کسی نمیدانست چه کند و پزشکان هم رغبتی نداشتند در وضعیت باخت باخت کار کنند. بنابراین وقتی در بیمارستان شهدای تجریش بستری بود اغلب رزیدنتهای کشیک به اتاق تک نفره اش میرفتند تا با هم سیگار بکشند و دمی با هم بیاسایند و گپ بزنند. با همه دردها اهل شوخی بود همیشه. اتاق منظره دل انگیزی رو به شمال داشت و کوه های شمیران با تک و توک سقفهای شیروانی قدیمی دیده میشد. همین فصل بود گاهی نم میزد و منظره بی نظیر بود به شرطی که در بیمارستان نباشی و هزاران اگر و مگر که نباید بگویم و نمی گویم که تلخ تر از زهر نشود نباشد. ......از خودم دور شدم از اتاقم در مطب و از فضای بارانی تهران که من را می برد به ساحل خزر با آب خاکستری و دریای متلاطم. برگردیم. سال 56 یا 55 بود. نمیدانم مهمان بودیم در دریاکنار. ویلای دائی پدرم. سر و ته کوچه، ویلاهای باقی اقوام بود. دختر خاله های پدرم، دوستان و .... ساحل شنی داغ به یادم هست و تابلوی مزاحمی که نوشته بود ورود به منطقه شنا بدون لباس شنا( مایو) ممنوع است. خانواده ها صبح زود می آمدند تا بتوانند جا بگیرند. یک جور اتاقک کوچک  چوبی بود با چادر بر بالایش تا آفتاب نتابد. ساکها و خوراکی ها را در آن میگذاشتند. همه خانواده در آب بودیم. پدرم دختر خاله هایش شوهرانشان. فرزندانشان. من دستم به دست دو بزرگتر بود که من را از روی موجها میپراندند. یک لذت عجیبی دارد این بازی. پدرم در آب بالانس میزد و پاهایش را از آب بیرون می آورد. دختر خاله ها میخندیدند. پدرم عینکی بود. وقتی بیرون می آمد هر کس دم دستش بود در آغوش میگرفت و می گفت به من کور علیه الرحمه کمک کنید. صدای قهقهه بلند میشد. موجی آمد . آب مفصلی خوردم. تلخ و شور و پر از شن. دریای خز در دلم لانه کرد. عاشقش شدم. برای همیشه. سال 66 بود یا قبلتر باز هم نمیدانم. دریا کنار سالهای عجیبی را گذرانده بود. بارها شاهد بودم که مردم به دلایل واهی از محلی هایی که با یک وانت و به نام کمیته وارد محوطه شده بودند کتک میخوردند. دیده بودم که میله آهنی کنار باغچه را بر روی تن و بدن یک خانم نرم کردند. مردی را به خاطر ماشین اسپرت قرمزش، از ماشین پیاده کردند و انداختند پشت وانت و مفصل زدند . گفتند مسته. مرد جوان با سر و صورت سرخ و کبود از وانت پائین آمد با غروری در هم ریخته و در مقابل چشم ده ها نفر آدم ساعت چهار بعد از ظهر . مست نبود . کمیته ای ها خندیدند گفتند اشتباه شده. والیبال بازی میکردیم خانوادگی . مرد کف بر دهانی آمد و داد زد قطعش کن. پسر خاله ام گفت مگه برقه. برق دائم قطع میشد. مرد خیز برداشت بزند. به جرم اینکه با روپوش و روسری و شلوار جین و جوراب در گرمای تابستان والیبال بازی میکردیم. چقدر احمق بودیم می توانستیم مثل نسل های بعدی برویم در بالکن های متروکِ ویلاهای خالی و هر بازی که غریزه به ما حکم میکرد را انجام دهیم.  دریا آرام و آبی بود و هیچ کس اجازه نداشت در آن شنا کند مگر پسر بچه های لخت و خیس. بوی دریا در ریه هایم انباشته میشد ولی خشم امان نمیداد آن را بیرون بدهم. نفسمان حبس بود. قضیه بیشتر انتقام گیری محلی ها بود از مسافران . از خوشی ایشان .از امکاناتشان یا حد تیپ و قواره شان که آنها را بی رنگ میکرد. یک ار هم گفتند ما در دهمان کلی شهید دادیم ! یک بار دیگر گیر افتادیم . همه با هم رفته بودیم روی اسکله . هوا تاریک بود. من با برادر ناتنی ام . دختر خاله هایم هر کدام با برادرانشان. کمیته آمد. کمیته کسی نبود جز یک مرد محلی که اورکت ارتشی به تن داشت. نه کارتی ونه نشونی. گفت کی هستید . توضیح دادیم. گیج شد کی برادر کیه ؟ من را مسخره کردید؟! به اندازه حل مسئله نسبیت برایش توضیح دادیم که سه جفت خواهر و برادریم که آمدیم لب ساحل و در عین حال نسبت دختر خاله و پسر خاله هم داریم. گیج شد ولمان کرد. سال 72 یا بعدتر . دانشجو بودم . همه دختر خاله ها و پسر خاله ها رفته بودند. مهاجرت ،فرار،تحصیل. من مانده بودم و پسر خاله کوچکترم. بی هدف، بی برنامه ،بی نشاط در دریا کنار میگشتیم. من مغرور و بی قلق و بی تجربه و او هنوز نوجوان. هر دو تنها شده بودیم و بیشتر شبیه خواهر و برادری بودیم که دلمان میخواست بابت تنهایی یک گوشه بنشینیم و بغض کنیم.یک شب در سی ساید( رستوران نزدیک ساحل که پاتوق همه بود) دختر پسری از کنارمان رد شدند. زمزمه کردند: امشب میاین پارتی؟ خیابون هشت کوچه فلان. عصر بود. به پسر خاله نگاه کردم. یعنی همین طوری بی دلیل؟ اگر کمیته بیاید چی؟ اگر بچه های دریا کنار ما را سر کار گذاشته باشند چی؟ شب که شد رفتیم خیابان هشت. نزدیک آدرس که رسیدیم یک مدتی لای بوته های غرق یاس ماندیم. شاید یک دفعه بپرند سرمان و بهمان بخندند. یک ویلای قشنگ ته میدان بود. چراغهای زرد رنگی در داخل روشن بود . نوعی نور ملایم که انگار میگفت ما اینجا خوشبختیم. شاید شیشه ها زرد بودند. یادم نمی آید. در زدیم. دیر رسیده بودیم بیشتر بچه ها آمده و رفته بودند. یک پسر هم سن و سال من بود که بشقابی مملو از سوسیس سرخ کرده را روی دو پایش گذاشته بود و در حالیکه خیره به صاحبخانه نگاه میکرد آنها را میجوید. در دیس ها یک کمی خیار شور مانده بود. من  و پسر خاله در حالتی بین خجالت و بهت یک جائی نشستیم. دختر صاحبخانه با دوست پسرش حرکات موزون میکردند. رقص نبود شبیه تمرین های تئاتر بود. با تانی و آرامش. پدر خانواده یک جائی وسط پله ها نشسته بود و با مهر بانی به این حرکات نگاه میکرد. یک ربعی نشستیم. با پسر خاله تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون. دیر رفته بودیم ولی تحمل مدل خوشی ایشان سخت بود. پسری که سوسیس میخورد هم بلند شد بشقابش تمام شده بود. بیرون که آمدیم . در حالت تعجب مدتی حرف نزدیم. هضم این قضیه یک کمی سخت بود. سر راه دوست پسر خاله ام را دیدیم. یک معلم مدرسه بود که تابستانها کمک کمیته میکرد. برای چندر غاز اضافه. یکی دو سال بعد هم رفتم در یا کنار با چند نفر از همکلاسی های دختر دانشگاهی ام. همه چیز خوب و عالی بود ولی دوران نوجوانی گذشته بود . دریا همان دریا بود ولی دغدغه های دنیای آدم بزرگها نمی گذاشت لذت ناب دریا را ببلعم. بیشتر ساکنین دریا کنار حالا محلی های بابلسر بودند که در آنجا خانه خریده بودند. ویلاهای مصادره ای . خانه سازی های بی قاعده . بلند مرتبه سازی و حتی درختان قلع و قمع شده. این آخرین بار بود که دریا کنار را دیدم. از دریا کنار بوی نم . ابر و باران و درختان میموزا و انبوه بوته های غول آسای یاس و عشقهای مسخره کودکانه برایم مانده است. هرگز نفهمیدم آن خانه ته خیابان هشت چه قصه ای داشت . پسر خاله  الان پزشک متخصص اورژانس است. رسمی جغرافیائی استان قزوین. از آن جمع خندان در ساحل شنی دریای خزر تعداد کمی مانده اند و تابلوی ورودی ساحل عوض شده . حفظ شئونات اسلامی در سراسر ساحل الزامی میباشد.

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در سه شنبه 30 اردیبهشت1393  |
 
خوب اين پست يكي از اون عجيبهاش است. اينكه من با گوشي موبايل پست بگذارم يك طوري بدبختيه ولي اينتر نت در مطب بازي در آورده و فقط به گوشي را داده. 

در هر حال يك نكته مهم اين است كه از دوستاني كه در جريان كامنت گذاري ها به هر دليل بهشان توهين شد به خصوص خانم پيوند عذر ميخواهم. جناب همكلاسي كه ناشناس بود و خوشبختانه ماند و حتما الان متوجه شدند كه من همان آدم بد عنق ١٩ ساله هستم كه به ياد مي آوردند . از ابتدا هم نفهميدم این چه نوع مبادله افكاري است؟ ولي همانطور كه به بعضي از دوستان توضیح دادم اگر در ابتداي امر از تيغ سانسور بهره ميبردم شايذ شك پيش مي امد كه عجب بي جنبه! و اصولا با ريسك اينكه خودم هم متهم به كش دادن يك بحث بي حاصل و بي معني شوم به جز يك كامنت را كه بريدم بقيه را عيان كردم. در هر حال  هر روز با وسواس و وحشت آمدم سری زدم تا بدانم جوابهای جدی ام به کجا می انجامد که البته جای غریبی نرسیدیم جز اینکه همه همراهان قدیمی ام رنجیده شدند و البته شکل روشن و شیک یک مبادله افکار رسید به همانجائی که پیش بینی میکردم.

بگذریم امروز فیلم جدید برادران کوئن را دیدم کا کاش برادران من بودند. با اون ریخت عبوس و قیافه ماورا دنیایی . درون لوین دیویس نام فیلم است و در اصل این طور که فهمیدم از روی سرنوشت خواننده ای ساخته شده ولی البته نه با جزئیات نعل به نعل . مثل اغلب فیلمهای برادران گرامی یک طنز ریز و افسرده را همزمان دارد که دلچسب ترش میکند.

وقت کردید ببینید. لذت ببرید و من را هم از نظرتان مستفیض کنید

|+| نوشته شده توسط ف. گل سرخی در شنبه 27 اردیبهشت1393  |
 
 
 
بالا